مکثی بر دردی از دردهای جامعۀ ما از «تن فروشی زنان» تا «فاحشگیِ وجدان نویسنده : رفیق آصف الم

گاهی یک سخن از زبان کسی که جامعه او را «فاسد» می‌نامد، چنان حقیقتی را آشکار می‌کند که هزاران سخنرانیِ محترمانه قادر به بیان آن نیست.

اخیراً در چند سایت و شبکه‌های اجتماعی، مطلبی با عنوان «مصاحبه با یک  فاحشه» راخواندم که پیام شوکه کننده ی داشت وآیینه یی را در برابر جوامع قرار داده بود تا اول به سوی خود نظر افگنند . روایت، ظاهراً حکایت زنی بود که به تن‌فروشی روی آورده است؛ اما آنچه پس از خواندن آن ذهنم را رها نکرد، خود تن‌فروشی نبود، بلکه پرسشی بزرگ‌تر بود:

چه شد که این زن به این نقطه رسید؟

ما معمولاً آخرین صفحهٔ زندگی یک انسان را می‌بینیم و دربارهٔ تمام کتاب او قضاوت می‌کنیم. زنی را می‌بینیم که تن خود را می‌فروشد و فوراً برچسب «فاحشه» بر پیشانی‌اش می‌زنیم؛ اما کمتر می‌پرسیم پیش از رسیدن به این نقطه، چه بر سر او آمده است؟

آیا فقر او را به اینجا رسانده بود؟ آیا بی‌پناهی؟ آیا خشونت خانوادگی؟ آیا مرگ یا ترک سرپرست خانواده؟ آیا نداشتن آموزش و شغل؟ آیا استثمار انسان‌های دیگر؟ آیا اعتیاد، مهاجرت، جنگ و آوارگی؟ یا مجموعه‌ای از ده‌ها عامل که دست به دست هم داده و انسانی را به گوشه‌ای رانده‌اند که انتخاب‌هایش روزبه‌روز کمتر شده است؟

البته روشن بگوییم:

ما از تن‌فروشی دفاع نمی‌کنیم و آن را یک راه سالم و مطلوب برای زندگی نمی‌دانیم. اما محکوم کردن یک رفتار، نباید ما را از شناختن علت‌های آن رفتار باز دارد.

اگر جامعه‌ای می‌خواهد با فحشا مبارزه کند، تنها با تحقیر و مجازات زنِ تن‌فروش به نتیجه نمی‌رسد. باید سراغ ریشه‌ها برود؛ باید ببیند چه کسانی از فقر او سود بردند، چه کسانی او را استثمار کردند، چه ساختارهایی راه‌های مشروع زندگی را از او گرفتند و چه کسانی در برابر این وضعیت سکوت کردند.

زن را محاکمه می‌کنیم؛ اما چه کسی جامعه را محاکمه کند؟ تلخ‌تر از خودِ پدیده، معیار دوگانهٔ اخلاقی جامعه است.

  • جامعه ممکن است زنی را که برای زنده ماندن تنش را می‌فروشد، رسوا کند؛ اما همان جامعه گاهی مردی را که وجدانش را در برابر پول می‌فروشد، «موفق» می‌نامد.
  • قاضی‌ای که عدالت را به پول می‌فروشد، چه نامی دارد؟
  • سیاستمداری که آرمان و رأی مردم را در برابر قدرت معامله می‌کند، چه؟
  • مأموری که قانون را برای رشوه زیر پا می‌گذارد، چه؟
  • روزنامه‌نگاری که حقیقت را به بهای منفعت شخصی پنهان می‌کند، چه؟
  • تاجری که برای سود، سلامت و زندگی مردم را قربانی می‌کند، چه؟
  • و آن صاحب قدرتی که سرنوشت یک ملت را برای بقای خود معامله می‌کند، چگونه باید نامیده شود؟

جامعه در برابر این «فروش‌ها» گاهی سکوت می‌کند؛ اما برای زنی که قربانی فقر، بی‌پناهی یا استثمار شده است، سنگ برمی‌دارد.

آیا این عدالت است؟

فحشا فقط یک مسئلهٔ اخلاقی نیست؛ یک مسئلهٔ اجتماعی است. تن‌فروشی را نمی‌توان فقط با واژه‌هایی مانند «فساد اخلاقی» توضیح داد.

پشت بسیاری از آسیب‌های اجتماعی، انسان‌هایی ایستاده‌اند که پیش از آنکه به قربانی تبدیل شوند، بارها و بارها شکست خورده‌اند؛ در خانواده، در اقتصاد، در آموزش، در قانون و در حمایت اجتماعی. جامعه‌ای که برای یک زن فقیر هیچ فرصت کاری فراهم نمی‌کند، اما بعد از سقوط او با سنگ محکومش می‌کند، باید بخشی از مسئولیت خود را نیز بپذیرد.

جامعه‌ای که زن بی‌سرپرست را حمایت نمی‌کند، دختر محروم از آموزش را به حال خود رها می‌کند، قربانی خشونت را پناه نمی‌دهد و در برابر استثمار خاموش می‌ماند، نمی‌تواند تمام بار گناه را بر دوش قربانی بگذارد.

پیش از آنکه بپرسیم «چرا او تنش را فروخت؟»، باید بپرسیم «ما چه چیزی به او ندادیم که مجبور شد چنین انتخابی کند؟»

البته هر مورد، داستان و مسئولیت‌های خاص خود را دارد و نباید همهٔ زنان تن‌فروش را قربانیِ ناگزیر جامعه دانست. برخی ممکن است انتخاب‌های دیگری نیز داشته باشند. اما همین تفاوت‌ها نباید ما را از یک حقیقت مهم غافل کند:

هیچ انسانی در خلأ تصمیم نمی‌گیرد؛ شرایط زندگی، فرصت‌ها و فشارهای اجتماعی بر انتخاب‌های انسان اثر می‌گذارند.

و اما «فاحشگیِ وجدان»

شاید یکی از تلخ‌ترین درس‌های این روایت همین باشد که مفهوم فاحشگی را نباید فقط به بدن محدود کرد.

ممکن است انسانی هرگز تن خود را نفروشد، اما عدالت، حقیقت، شرافت و انسانیت خود را بارها معامله کند. ممکن است کسی ظاهراً بسیار “محترم” باشد، اما وجدانش را به پول بفروشد. ممکن است کسی لباس قانون بر تن داشته باشد، اما عدالت را معامله کند.

ممکن است کسی از اخلاق سخن بگوید، اما در خلوت، کرامت انسان‌ها را زیر پا بگذارد. و ممکن است کسی خود را وطن‌دوست بنامد، اما برای قدرت و منفعت شخصی، سرنوشت یک ملت را معامله کند.

پس شاید لازم باشد تعریف ما از رسوایی را نیز دوباره بررسی کنیم. رسوایی فقط آن نیست که انسانی بدن خود را بفروشد؛ رسوایی بزرگ‌تر آن است که انسان وجدان خود را بفروشد و همچنان با افتخار در میان جامعه راه برود.

این زن را نباید فقط دید؛ باید شنید. اگر روایت آن زن حقیقت داشته باشد، سخنان او را نباید صرفاً یک داستان جنسی یا جنجالی دانست. باید آن را بهانه‌ای برای پرسیدن پرسش‌های دشوار قرار داد:

چرا بعضی انسان‌ها به حاشیه رانده می‌شوند؟

چرا فقر برخی را به فروش نیروی کار و برخی دیگر را به فروش تن می‌رساند؟

چرا استثمارگران کمتر دیده می‌شوند اما قربانیان بیشتر تحقیر می‌شوند؟

چرا جامعه در برابر فساد صاحبان قدرت گاهی سکوت می‌کند، اما در برابر خطای فرد بی‌پناه فریاد می‌زند؟

و مهم‌تر از همه:

آیا ما واقعاً با فحشا مبارزه می‌کنیم، یا فقط با فاحشه‌ای که فقر و بی‌پناهی‌اش از چشم ما پنهان نمانده است؟

سخن آخر

این نوشته دفاع از تن‌فروشی نیست. این نوشته دفاع از انسانیت است.

دفاع از این نگاه است که پیش از محکوم کردن یک انسان، داستان زندگی او را بشنویم؛ پیش از مجازات یک قربانی، عاملان و زمینه‌های قربانی شدنش را پیدا کنیم؛ و پیش از آنکه جامعه را پاک و قربانی را فاسد بنامیم، آئینه‌ای در برابر خود بگذاریم.

شاید آن زن اشتباه کرده باشد؛ شاید تصمیم‌های نادرستی گرفته باشد؛ اما این حق ما نیست که بدون دانستن داستان زندگی‌اش، تمام وجود او را به یک واژه تقلیل دهیم.

و شاید بزرگ‌ترین عبرت این حکایت این باشد:

گاهی آن‌که را جامعه «فاحشه» می‌نامد، فقط بدنش را فروخته است؛ اما کسانی که ما “محترم” می‌نامیم، ممکن است سال‌هاست حقیقت، عدالت، وجدان و انسانیت خود را می‌فروشند.

اگر می‌خواهیم فحشا کمتر شود، فقط زن را محکوم نکنیم؛ فقر را کاهش دهیم، فرصت ایجاد کنیم، از زنان و کودکان حمایت کنیم، با خشونت و استثمار مبارزه کنیم و جامعه‌ای بسازیم که انسان مجبور نباشد برای زنده ماندن، کرامت خود را به حراج بگذارد.

زیرا جامعهٔ سالم، جامعه‌ای نیست که فقط «گناهکار» را مجازات کند؛ جامعهٔ سالم، جامعه‌ای است که پیش از سقوط انسان، دست او را بگیرد.

«خداوند، سرنوشت هیچ قومی را دگرگون نمی‌سازد، مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است دگرگون سازند.»

تاریخ، دفتر حوادث پراکنده نیست؛ تاریخ، حرکت قانونمند جامعهٔ انسانی است. هیچ پدیده‌ای در جهان، مستقل از پدیده‌های دیگر به وجود نمی‌آید. هر تحول، زادهٔ تضاد میان نیروهای کهنه و نو، میان سلطه و آزادی، میان عدالت و ستم، و میان آگاهی و جهل است. این قانون حرکت تاریخ است که فیلسوفانی چون هگل آن را در قالب دیالکتیک تبیین کردند، مارکس آن را در عرصهٔ جامعه و مناسبات قدرت گسترش داد، و اندیشمندانی چون سید جمال‌الدین افغان و اقبال لاهوری ملت‌های شرق را به شناخت این قانون و بیداری فراخواندند.

امروز نیز جهان در چنین مرحله‌ای قرار دارد. نظم بین‌المللی که پس از جنگ سرد بر محور برتری یک قدرت شکل گرفت، با بحران‌های عمیق روبه‌رو شده است. جنگ روسیه و اوکراین، بحران غزه، رویارویی ایران و اسرائیل، رقابت قدرت‌های بزرگ، گسترش پایگاه‌های نظامی، تحریم‌های اقتصادی و افزایش خطر جنگ‌های فراگیر، نشانه‌های آن‌اند که جهان در حال گذار به مرحله‌ای تازه است. در این میان، ملت‌های ضعیف بیشترین هزینه را می‌پردازند؛ زیرا سرزمین آنان میدان رقابت قدرت‌های بزرگ می‌شود.

در چنین جهانی، معیار تشخیص نباید تبلیغات این یا آن قدرت باشد، بلکه باید اصل عدالت و حق ملت‌ها برای تعیین سرنوشت خویش باشد. هر جا که قدرت جای حق را بگیرد، هر جا که ارادهٔ یک ملت با زور اسلحه، اشغال، مداخله یا استبداد سرکوب شود، تضاد میان ظالم و مظلوم پدید می‌آید. رسالت انسان آزاده، ایستادن در کنار عدالت و کرامت انسانی است، نه در کنار زور و سلطه.

افغانستان نیز از این قانون مستثنا نبوده است. بیش از چهار دهه است که کشور ما صحنهٔ رقابت قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای بوده و قربانی جنگ‌های نیابتی، مداخله‌های خارجی و افراط‌گرایی شده است. نتیجه، ویرانی نهادهای ملی، گسترش فقر، مهاجرت میلیون‌ها انسان، و از میان رفتن فرصت‌های رشد و توسعه بوده است.

از دیدگاه ما، حاکمیت کنونی نیز نتوانسته است پاسخگوی نیازهای تاریخی جامعهٔ افغانستان باشد. محرومیت گستردهٔ زنان و دختران از آموزش و کار، محدودیت آزادی‌های اساسی، ضعف نهادهای حقوقی، گسترش فقر و بیکاری، مهاجرت اجباری جوانان، محرومیت بسیاری از شهروندان از حقوق قانونی خود و کاهش مشارکت عمومی در ادارهٔ کشور، جامعه را با بحران‌های عمیق روبه‌رو ساخته است. در چنین وضعی، قربانی اصلی مردم افغانستان‌اند؛ مردمی که سال‌هاست هزینهٔ جنگ، رقابت قدرت‌ها و ناکامی‌های داخلی را می‌پردازند.

اما دیالکتیک تاریخ یک حقیقت دیگر نیز دارد: هیچ ستمی جاودانه نیست. هرگاه تضاد میان نیازهای جامعه و ساختار قدرت به اوج برسد، زمینهٔ دگرگونی فراهم می‌شود. این دگرگونی، نه با آرزو، بلکه با آگاهی، سازمان‌یافتگی، اخلاق، مسئولیت‌پذیری و مشارکت مردم تحقق می‌یابد.

از همین‌جا رسالت تاریخی ما آغاز می‌شود.

رسالت ما آن است که از اسارت تعصب، قوم‌گرایی، مذهب‌گرایی افراطی، خودخواهی و وابستگی رهایی یابیم و منافع ملی را بر هر منفعت دیگر مقدم بدانیم. رسالت ما آن است که فرهنگ اندیشیدن را جایگزین فرهنگ تقلید، فرهنگ گفت‌وگو را جایگزین خشونت، و فرهنگ قانون را جایگزین حکومت سلیقه‌ها سازیم.

رسالت ما آن است که نیروهای ملی، دموکرات، آزادی‌خواه، عدالت‌طلب، روشنفکران، دانشگاهیان، نویسندگان، زنان، جوانان، کارگران، دهقانان و همهٔ انسان‌های مسئول را در یک جبههٔ وسیع ملی گرد آوریم؛ جبهه‌ای که هدف آن نه انتقام، نه حذف دیگران و نه انحصار قدرت، بلکه نجات افغانستان، تأمین آزادی، عدالت، حاکمیت قانون، برابری شهروندان و استقلال واقعی کشور باشد.

اقبال لاهوری می‌گوید: «ملت‌ها را اندیشه‌ها می‌سازند، نه مرزها.» و مولانا می‌آموزد که انسان، هنگامی به کمال می‌رسد که از تنگنای تعصب عبور کند و حقیقت را بجوید. این دو پیام، امروز بیش از هر زمان دیگر برای افغانستان معنا دارد.

نسل امروز نباید تنها وارث رنج‌های گذشته باشد؛ باید معمار آینده نیز باشد. آینده را کسانی می‌سازند که حقیقت را بشناسند، از تجربهٔ تاریخ بیاموزند، در برابر ظلم سکوت نکنند، اما در عین حال، عدالت را با نفرت و انتقام اشتباه نگیرند.

رسالت ما این است که امید را زنده نگه داریم، آگاهی را گسترش دهیم، وحدت ملی را تقویت کنیم، از کرامت انسان دفاع نماییم و برای استقرار نظامی بکوشیم که مشروعیت خود را از ارادهٔ آزاد مردم، حاکمیت قانون و احترام به حقوق همهٔ شهروندان بگیرد.

اگر چنین کنیم، تاریخ دربارهٔ ما خواهد نوشت که در روزگاری که تاریکی بر وطن سایه افکنده بود، نسلی برخاست که به جای تسلیم شدن، اندیشید؛ به جای تفرقه، وحدت آفرید؛ به جای نفرت، عدالت را برگزید؛ و به جای ناامیدی، چراغ امید را برای آیندهٔ افغانستان روشن نگاه داشت.

این، رسالت تاریخی ماست؛ رسالتی که تنها با آگاهی، وحدت، آزادی، عدالت و ایمان به کرامت انسان به سرانجام خواهد رسید.

دربارۀ کتاب

آنچه پیش؜روی خواننده قرار دارد، تنها مجموعه‌ای از مقاله‌ها و یادداشت‌های پراگنده نیست؛ بلکه بازتاب سال‌ها اندیشیدن، تجربه‌اندوزی، مشاهده و دغدغه‌مندی نویسنده نسبت به سرنوشت افغانستان، مردم آن و رویدادهای جهان است.
این نوشته‌ها در دوره‌های گوناگون و در واکنش به رخدادهای سیاسی، اجتماعی، تاریخی و فرهنگی نگاشته شده‌اند. از همین رو، هر جستار آیینه‌ای از زمانهٔ خود است؛ اما در کنار پرداختن به رویدادهای روز، تلاش دارد ریشه‌های تاریخی مسائل، عوامل پیدایش بحران‌ها و راه‌های برون‌رفت از آن‌ها را نیز به بررسی بگیرد.
در این مجموعه، عشق به میهن، دفاع از عدالت، آزادی، کرامت انسانی، روشنگری و مسئولیت اجتماعی، همچون رشته‌ای نامرئی، همهٔ نوشته‌ها را به یکدیگر پیوند داده است. هدف از نگارش این مطالب، تحمیل اندیشه‌ای خاص نیست، بلکه دعوت خواننده به اندیشیدن، گفت‌وگو و بازنگری در گذشته و حال است؛ زیرا باور دارم که هیچ جامعه‌ای بدون شناخت تاریخ خود و بدون نقد صادقانهٔ تجربه‌های گذشته، آینده‌ای روشن نخواهد ساخت.
اگر این نوشته‌ها بتواند حتی اندکی در روشن‌تر شدن ذهن خواننده، برانگیختن حس مسئولیت ملی و تقویت امید به آیندهٔ افغانستان سهم داشته باشد، نویسنده تلاش خود را بی‌ثمر نخواهد دانست.
با سپاس از همهٔ خوانندگانی که با نگاه نقادانه و منصفانه، این اثر را همراهی می‌کنند.

محمدآصف الم

نوشته های بیشتر از نویسنده