غزل مثنوی تابناکی از هیلاصدیقی

 

غزل مثنوی تابناکی از هیلاصدیقی

ازخاکم وهم خاک من ازجان وتنم نیست

انگارکه این قوم غضب هموطنم نیست ، 

اینجاقلم وحرمت قانون شکستند

باپرچم بی رنگ براین خانه نشستند 

پاازقدم مردم این شهرگرفتند

رای …ونفس وحق ،همه باقهرگرفتند 

شعری که سرودیم به صدحیله ستاندند

باسازدروغی همه جابرهمه خواندند 

بادست تبر سینه این باغ دریدند

مرغان امیدازسرهرشاخه پریدند 

بردندازاین خاک مصیبت زده نعمت

این خاک کهن بوم سراسر غم ومهنت 

ازهیبت تاریخیش آواربه جاماند

یک باغ پرازآفت وبیماربه جا ماند 

ازطایفه رستم وسهراب وسیاوش

هیهات که صدمردعزاداربجاماند 

ازمملکت فلسفه وشعروشریعت

جهل وغضب وغفلت وانکاربه جاماند 

دادیم شعاروطنی ونشینیدند

آوازهرآزاده که برداربه جاماند 

دیروزتفنگی به هرآینه سپردند

صدها گل نشکفته سرحادثه بردند 

خونپاره وخون بودوشب ودردمداوم

بالاله ویاس وصنم وسرو مقاوم 

آن د سته که ماندندازان قافله هادور

فرداش ازاین معرکه بردندغنایم 

امروزتفنگ پدری رادرخانه

برسینه فرزندگرفتندنشانه 

ازخون جگرسرخ شداینجارخ مادر

تب کردزمین ازسر غیرت که سراسر، 

فرسودهوای وطن ازبوی خیانت

اززهردروغ وطمع وزورواهانت 

این قوم نکردند به ناموس برادر

امروزنگاهی که به چشمان امانت 

غافل که تبرخانه ای جزبیشه ندارد

ازجنس درخت است ولی ریشه ندارد 

هرچندکه باغ ازغم پاییز تکیده

ازخون جوانان وطن لاله دمیده 

صدگل به چمن،درقدم بادبهاران

میرویدوصدبوسه دهدبرلب باران 

ققنوس به پاخیزدوباجان هزاره

پرمیکشدازاین قفس خون وشراره 

بابرف زمین آب شودظلم وقصاوت

فرداش ببینندکه سبزاست دوباره