از خاطرات انجینر عبدالتواب آصفی فقید برگردان: عوض حصارنایی My Three Lives on Earth

از کتاب فقید انجینر عبدالتواب آصفی وزیر معادن و صنایع که در روز کودتا تا کشته شدن رئیس جمهور در ریاست جمهوری بوده، وقایع را مو به مو در کتابش ذکر میکند.
من همین بخش را در اینجا برگردان نموده ام
نام کتاب:
My Three Lives on Earth
از غزال آصفی فرزند مرحوم آصفی نویسنده کتاب سپاس که اجازه داد بخش های این کتاب را برگران نموه با هموطنان شریک نمایم. این کتاب ارزشمند در امازون قابل دسترس است.
صفحه های ۱۳۶ – ۱۶۵
این مطلب بخاطر حجم آن در دو بخش میگذارم.
بخش اول
کودتا
صبحانه ام را تمام کرده با همسر و فرزندانم خداحافظی کرده اپارتمان را به قصد جلسه ۷ صبح با هیئت سازمان جهانی کار ترک گفتم. من به مثابه وزیر معادن و صنایع، مسئولیت امور کار را در افغانستان نیز داشتم. سازمان جهانی کار ما را کمک میکرد که قانون سابقه کار را باز نگری کنیم.
جلسه در دیپارتمنت روابط کاری در منزل اول وزارت معادن و صنایع تعیین شده بود. پس از آن باید ساعت ۹ در جلسه ویژه کابینه شرکت کرده تائیدیه قانون کار را از کابینه میگرفتم.
من قانون جدید کار را در میتینگ عادی کابینه روز سه شنبه برای طی مراحل پیش کرده بودم. وزیر مالیه که همزمان معاون صدراعظم هم بود پرسشهایی را مطرح کرده بود که ایجاب بحث طولانی را میکرد.
قانون جدید کار برای کار گران حق تظاهرات صلح آمیز را در صوریکه دولت و مفامات قضایی به حق آن توجه نمیکرد، میداد.
وزیر عدلیه استدلال میکرد کارگران ضرورت به مظاهره ندارند زیرا قانون اساسی جدید داوود تضمین نماینده های شانرا در پارلمان داده بود.
نظر من این بود که قانون کار توسط وزارت و سازمان جهانی کار تهیه شده باید پایبند ستندرد و نورمها و حقوق مرسوم جهان آزاد باشد.
من پا فشاری داشتم که حقوق شهروندان افغان را نباید محدود ساخت. اگر حق تظاهرات گرفته شود، الترناتیف آن چیست؟ شورش و به پا خیزی؟
در همین اثنا رئیس جمهور داوود مداخله کرده گفت: شما دعوای تان را در جای دیگر کنید حال بیایید سر موضوع جلسه ویژه که امروز پنجشنبه دایر میگردد، به نتیجه برسیم.
اما پیش از آنکه جلسه روز سه شنبه به تعویق بیافتاد، رئیس جمهور از وفی الله سمیعی وزیر عدلیه پرسشی را طرح کرد که به موضوع بکلی متفاوت مرتبط بود. بازداشت شماری از رهبران خلقی و پرچمی دو گروپ کمونیستی که از سوی شوروی رهبری میشدند و آنها تظاهرات وسیعی را در پی کشته شدن یکی از تیوریسنهای کمونیست شان میراکبر خیبر براه انداخته بودند.
رئیس جمهور داود و شمار محدودی از حلقات درونی فیصله کرده بودند که آنان بازداشت شوند. داوود این امر را با اعضای کابینه مشوره نکرده بود. من تا زمانیکه خبر را از وسایل جمعی نشنیده بودم از آن موضوع آگاهی نداشتم. در آن زمان به نظر نمی رسید این موضوع از اهمیت خاصی برخوردار باشد. با این حال ثابت می شود که اهمیت فاجعه باری داشته است.
در روز سه شنبه رئیس جمهور از وزیر عدلیه پرسیده بود”بر اساس قانون برای چند مدت میتوان رهبران خلق و پرچم را در توقیف نگهداشت؟”
آقای سمیعی جواب داده بود: “براساس قانون و مقررات جاری حد اقل دو هفته و حداکثر سه ماه.”
رئیس جمهور داوود سوالش را تکرار کرده اضافه کرد: “آیا خودت به دقت این ماده را در قانون در این مورد دیده ای؟”
وزیر عدلیه جواب داد: “بلی صاحب! مطابق به قانون جاری برای کسانی که اینگونه قانون شکنی میکنند جزای اقل دو هفته و حد اکثر سه ماه توقیف است.”
وقتی جلسه روز سه شنبه پایان یافت ما هم به کارهای مان به وزارت خانه ها رفتیم. همانگونه که رئیس جمهور داوود هدایت داده بود، من روز چهار شنبه با وزیر مالیه و تعداد دیگر دیده قانون کار را مورد بحث قرار دادیم. پس از صحبت مختصر وزیر مالیه توافق کرد که قانون کار در جلسه ویژه روز پنجسته تأیید گردد. اینها همه کارهای عادی روزانه بشما رمیرفت.
اپریل ۲۷ سال ۱۹۷۸ (۷ ثور ۱۳۵۷)
صبح روز پنجشنبه، نخست با نماینده های سازمان جهانی کار در وزارت معادن و صنایع دیده از آنها بخاطر کار بالای قانون جدید کار تشکر کرده روانه ریاست جمهوری که در نزدیکی وزارت قرار داشت، رفتم. در دهلیز وزارت، مردان جوانی را دیدم که برایم غیر معمول بود.آنها هم از دیدن من در آن صبح وقت متعجب گشتند.
حدود ساعت ۸:۰۰ صبح به قصر ریاست جمهوری رسیدم که جلسه کابینه معمولاً ساعت ۹:۰۰ در تالار بزرگی در منزل اول آن تدویر مییافت. قصر مذکور توسط شاه سابق ظاهرشاه اعمار شده بود. او از آن منحیث دفتر خود برای دیدار با سران دولتی، سفیران، مقامات عالیرتبه حکومتی و نمایندگان مختلف ولایات استفاده میکرد. پس از سرنگونی دولت شاهی توسط داوود در سال ۱۹۷۳ و اعلان جمهوری، وی خود را منحیث رئیس جمهور، عمارت را دفتر کار خود قرار داد که بنام قصر ریاست جمهموری خوانده میشود. ما (از قضا با توجه به اتفاقات) این کاخ که شامل گلخانه هایی برای گل های زمستانی بود، همیشه به نام قصر گلخانه نامیده میشود. آهسته آهسته سایر وزیران هم برای اشتراک در جلسه ویژه رسیدند. پس از احوالپرسی هریک کرسی های شانرا در اطراف میز طویل مستطیل الشکل اشغال کردند.
من بسته پیشنهادی و برگه امضا را به داکتر نوین وزیر اطلاعات و کلتور که مسئولیت منشی کابینه به عهده داشت سپردم. آنروز و روزهای که آقای سید وحید عبدالله منشی کابینه (همچنان سرپرستی وزارت خارجه را بعهده داشت) حضور نمیداشت او این وظیفه را به عهده میگرفت. با آنکه هنوز برخی از وزراء نیامده بودند، رئیس جمهور آمد چوکی اش را در صدر مجلس اشغال کرد. او از من خواست که راپور پرسشهای مورد بحث را که در مورد قانون کار مطرح شده بود ارائه کنم. من پاسخ دادم که روز چهار شنبه با اشخاص ذیربط شنبه دیده و سوالات مطرح شده روز سه شنبه را مورد بحث قرار داده به نتیجه رسیدیم که نسخه اخیری را برای امضاء وزراء و تائید ریاست جمهوری تقدیم کرده ام. سید عبدال الله معاون صدارت پیشنهاد مرا تأیید کرده است. زمانیکه برگه امضاء توسط حاضرین به امضاء رسید، اسناد مقابل رئیس جمهور برای تأئید گذاشته شد. اینکه آنرا امضاء کرده بود یانه، من نمیدانم، یکی از اعضای دفتر داخل اتاق کابینه شده ورق کوچکی را بدست وزیر داخله قدیر نورستانی داد. نورستانی از جایش برخاست و اتاق را ترک گفت. پس از دقایقی دوباره آمد، به آن بالا سر رفته مطلب خصوصی را به گوش رئیس جمهور گفت. رئیس جمهور داوود از جایش برخاست با گامهای آهسته از اتاق خارج شد و نورستانی به تعقیبش بیرون شد. پس از چند لحظه سید عبدالا له معین صدارت هم اتاق را ترک گفت، همینگونه آقای نوین. برخی از وزراء وزیر دفاع جنرال رسولی، انجینر غوث الدین فایق وزیر کار و امور اجتماعی در آن جلسه صبحگاهی حاضر نبودند. بقیه ما در جاهای خود نشسته بودیم حدود نیم ساعت منتظر ماندیم و نمیدانستیم که چه گپ است آیا جلسه ادامه خواهد یافت یانه؟
صدای مهیب
داکتر نوین به اتاق برگشت و پرسید: “شما چرا تا هنوز اینجا نشسته اید؟” “دیگر جلسه ای نیست.” پیش ازینکه حرفش تمام شود صدای بلند انفجار و یا غرش توپ همه را وحشت زده ساخت. وزراء اوراقش را جمع کرده یک به یک اتاق را ترک گفتند.
چون این جلسه ویژه برای امضاء و تائید قانون جدید کار براه انداخته شده بود، من هنوز مردد بودم که جلسه را ترک بگویم.
بهرصورت، دانستم که جلسه به پایان رسیده است، به جمع کردن کاغذهایم پراخته آنها را در بکس دستی ام جابجا کرده به دهلیز برآمدم مشتاق آن بودم بدانم چه رخ داده است. وزیر مالیه سید عبدالاله را دیدم گفت: از زینه های دفتر رئیس جمهور به منزل دوم بیا. با او در زینه اخیری یکجا شده پرسیدم چه گپ است؟
او گفت: “رئیس جمهور میخواهد حقایق را بداند، مگر شایعه است به تعداد دوصد تانک از قوای چهار بطرف کابل در حرکت اند.” قرارگاه آن تانکها نزدیک به مکتب حربی در شمال دریای کابل در امتداد پلچرخی است. اکثر وزراء که در جلسه کابینه اشتراک داشتند یا در دهلیز منزل اول بودند یا در شعبه آقای اکبر، رئیس دفتر ریاست جمهوری یا در سایر شعبات مامورین واقع در دو سوی دهلیز رفته بودند. چه اتفاق افتاده هنوز روشن نیست. آیا کودتا در مقابل دولت بود، یا همان طور که می گفتند شایعه است که قوای زرهدار برای محافظت ریاست جمهوری در برابر بغاوت کمونیست ها که میخواستند رهبران شان را از توقیف رها سازند؟
با گذشت زمان، دانستیم که رئیس جمهور در حال گفتگو با جنرالان فرقه های نظامی در کابل بود. برق و تیلفون ریاست جمهوری هنوز فعال بودند. من به منزل دوم رفتم به اتاق سکرتر رئیس جمهور داخل شده بعد دروازه را گشودم که به دفتر رئیس جمهور بروم. رئیس جمهور داوود در پشت میزش نشسته بود و در تیلفون با صاحب جان قوماندان گارد ریاست جمهوری صحبت میکرد که مسئول حفاظت جان رئیس جمهور، شعبات ریاست جمهوری و ساحه مربوطه بود. ظاهراً رئیس جمهور از سیستم گفتگوی مخابروی نظامی استفاده میکرد.
تانکها قصر را محاصره کرده بودند
پس از لحظاتی، صاحب جان قوماندان گارد ریاست جمهوری، از زینه ها پایین شد. از وی پرسیدم ماجرا چیست؟ او گفت: “شماری از تانکها قصر را از عقب دیوار ها محاصره کرده اند. آنها میگویند ما آمده ایم که قصر را از کودتای احتمالی محافظت کنیم. مه میخواهم با آنها صحبت کنم اگر شما آمده اید که ریاست جمهوری را محافظت کنید پس چرا میله تفنگهای تان سوی ما نشانه رفته اند؟ شما باید میله تفنگهای تانرا به جهت دیگر از قصر بگردانید.” این را گفت و از دهلیز بیرون رفت. من به اتاق دیگر در دهلیز منزل اول رفتم ببینم اگر دیگران معلومات داشته باشند که چه واقع شده است. برخی از وزراء در دفتر رئیس دفتر ریاست جمهوری آقای اکبر بودند و دیگران هم در دهلیز خود را گرفته بودند. تیلفون ها هنوز کار میکردند. برخیها به دفاتر شان صحبت کرده بودند که در شهر چه میگذرد. هیچ کسی معلومات دقیق نداشت. شایعات همه گیج کننده بود.
تیلفون اکبرجان هنوز کار میکرد. او اجازه داد که از تیلفونش به خانه زنگ بزنم. با همسرم صحبت کرده گفتم که کودتا در جریان است. همسرم فریحه، یک شخص با کرکتر قوی است. او خون سردی اش را در زمان بحران و ناملایمات حفظ میکند. او گفت که فرزندان ما در مکتب اند و او راهی را پیدا میکند که آنان را به خانه بیاورد. من برایش گفتم “دوستت دارم و از خداوند متعال تمنا میکنم که شما را حفظ کند.” من دوباره به دهلیز رفته منتظر صاحب جان ماندم که برگردد نتیجه مذاکره اش با واحد تانک که در بیرون از قصر موضع گرفته اند برایم بگوید. مگر وقتی او آمد با عجله به منزل دوم سوی دفتر رئیس جمهور رفت و به من اشاره کرد که در برگشت با من صحبت میکند. در واقع او همان کار را کرد. او گفت که او با سربازان تانک صحبت کرده برخی از آنها میله توپ شان را سوی دیگر دور داده و برخی اصلاً به آن وقعی نگذاشتند.
صاحب جان گفت من بار دیگر به آنان گفتم: “اگر شما آمده اید که از قصر دفاع کنید، باید میله های تانک تان بسوی دیگر باشند. اگر این کار را نکنید به این معنی است که شما به قصر حمله میکنید. ما مجبور میشویم تانکهای تان را منهدم کنیم.”
یورش یونت ضد تانک به تانکها
صاحب جان به صحبتش ادامه داد. پس از گذشت زمانی میله های تتنکها را که قصر را نشانه رفته بودند بسوی دیگر دَور ندادند. من به یونت ضد تانک قومانده دادم که تانک اول را بزنند بعد دیگرش را که نزدیکتر بود. تانک اول بهوا شد و توته های آن در سرک و اطراف درختان پراگنده شدند. سپس تانک دومی زده شد و مانند تانک اول بهوا پرانده شد. او ادامه داد “پرسونل تانک ها از تانک های شان بیرون شده فرار کردند. بعضی از آنها از دیوار دفتر کارتوگرافی بالا شده و دیگران در پشت دیوار های وزارت معادن پنهان گشتند. نزدیک به شصت تن به گارد قصر تسلیم شدند. ما آنانرا در تهکوی قصر بردیم و در آنجا نگهمیداریم. اکنون یونت تانک شکست خورده اند.” او ادامه داد “ساحه اطراف قصر الی ناحیه وزیراکبرخان تحت کنترول نیروهای گارد قصر است.” مگر در همین حالات بعضی از رهبران کودتا از میدان هوایی بگرام که آنرا ظاهراً تحت کنترول داشتند چاره ای جز تهدید نداشته تهدید کردند که برای تحت کنترول آوردن گارد قصر و رئیس جمهور از قوای هوای استفاده خواهند کرد. آنان به محافظین قصر گفته بودند که تسلیم شوند در غیر آن تهدید کردند که با حملات هوایی قصر را با خاک یکسان میکنند.
طیاره جت در بالای سر
من صدای طیاره جت را بالای سر خود و صدای آتش ماشیندار را بدفاع از قصر میشنیدم. خواستم ببینم چه در شرف وقوع است. از قصر از دروازه ورودی خارج شده بسوی چمنی که میان قصر و مسجد کوچکی در حدود ۱۵۰ متر به سمت غرب واقع شده روان شدم. پیش از آن اندکی باران باریده بود. حال نمیبارید. من طیاره ای را دیدم که باردوم بسوی قصر پیکه کرد. من بیرون از قصر بودم و فکر میشد که طیاره سوی من میآید. بخار دنبله دار از زیر بال جیت بیرون شد و انفجار دیگری را شنیدم. میدیدیم که قصر هنوز سالم است. مگر پارچه هایی آهن در اطراف چمن پراگنده شدند. و برخی از آنها آتش گرفته بودند. من پایم را بالای آن توته های آتش گرفته گذاشته که آتش آنرا خاموش کنم. وقتی مصروف این کار بودم، صدای ترق را از پیشرویم شنیدم. افسری بود که پاشنه هایش را بمثابه سلامی بهم زد. او عبدالحق یکی از برادران علومی بود که رئیس جمهور داوود آنانرا زیاد دوست داشت. آنان را کمک کرد که تحصیلات اکادمی داشته به درجات عالی نظامی برسند. گفت: “صاحب، شما نباید اینگونه در بیرون باشید. بسیار خطرناک است. صدمه خواهید دید.
من گفتم: “افیسر! فرق نمیکند من در داخل باشم یا بیرون. اگر قسمت بود صدمه ببینم در هردو جا میبینم. بهر صورت این توته ها از کجا آمده؟
او گفت: “مه فکر میکنم هدف طیاره قصر بود. آنان به جای قصر دروازه عقب میان قصر و سلامخانه را زده اند.” او ادامه داد: “برایتان اطمینان میدهم صاحب، آنان نمیتوانند به شما صدمه برسانند مگر از بالای سینه های ما بگذرند.”
من گفتم: “ببینیم چه پیش میآید.”
او پاشنه هایش را بهم زده تعظیم کرده دوباره به سوی عمارت رفت. دیگر صدای طیاره را در بالای سر نشنیدم. مگر صدای ماشیندار در دور دستها شنیده میشد.
پس از مدتی من دوباره به سوی قصر راه افتادم که تا صبح بعدی در همانجا ماندم. فکر میکنم ساعت سه یا چهار بعد از ظهر بود که به قصر برگشتم. مگر حقیقت را باید بگویم من از گذشت زمان آگاه نبودم. به نظر می رسد که در زمان بحران عمیق، ما زمان را دنبال نمی کنیم. در عوض، اتفاقات و حادثات در ذهن ما حک می‌شوند و زمان به نظر میرسد که طولانی شده است.
من با کسانی که در شعبات دهلیز ورودی منزل اول به صحبت آغازیدم. کوشش داشتم بدانم در شهر کابل و ساحات اطراف آن چه میگذرد. میخواستم بدانم آیا حرکتهایی از قطعات اردو که در اطراف کابل مستقر بودند در مقابل کودتا وجود دارد. رئیس جمهور داوود هنوز در دفتر کارش بود. تلاش داشت با مراکز قومانده مختلف تماس بگیرد. از معلوماتی که من بدست آورده بودم، میدانستم یکی از قطعات شروع به پیشروی به سوی مرکز کابل کرده که با گارد قصر ملحق شود.
بار دوم قوماندان گارد قصر از پهلویم میگذشت در این مورد از وی پرسیدم. او گفت رئیس جمهور هنوز تلاش دارد که با دیگران هم تماس بگیرد که غیر از آن تعهدی به نظر نمیرسید. با گفتن این جمله از اتاق بیرون شد. روز داشت آهسته آهسته به پایان میرسید و بیرون تاریک شده بود. چراغها روشن شدند. برق ساحه قصر قطع نشده بود.
رئیس جمهور و اعضای خانواده اش پایین آمدند
کسی برایم گفت که تمام اعضای خانواده رئیس جمهور داوود در طول روز از خانه های شان در شهر به قصر آمده اند. آنان هم اکنون با رئیس جمهور در منزل دوم جمع اند. من احساس میکردم یک فضای سرگشتگی و عذاب دهنده بالای کسانی که در آنجا بودند مستولی گشته است. آنان به سوی زینه ها مینگرستند. دیدم رئیس جمهور داوود به آهستگی پایین میآید. او سرش را به سوی ما تکان داده به دهلیز رفت و در دراز چوکی در دست چپ دور تر از زینه نشست. به تعقیبش معاون صدارت سید عبدالاله پایین شد. به تعقیبش قدیر نورستانی وزیر داخله بودند. بعد برخی از اعضای خانواده پایین آمدند که در پیشاپیش همه برادرش سردار نعیم خان وزیر خارجه افغانستان همچنان در زمان سلطنت ظاهرشاه سفیر افغانستان در واشنگتن، بود. به عقبش عمرجان پسر ارشد رئیس جمهور که در طول یک سال اختلافی که داشت، پدرش را ندیده بود. پس از آن اعضای نزدیک دیگر خانواده – زنان و کودکان شامل شاهدخت زینب، همسر رئیس جمهور، شاهدخت بی بی زهره، همسر سردار نعیم بودند. وقتی این گروه زیاد داخل دهلیز شدند کسانی که از پیش در آنجا بودند، تلاش کردند که برای آنها جای خالی کنند و آهسته آهسته به اتاقهای که مربوط مامورین سکرتریت بود، بروند. تمام ما کسانیکه برای اشتراک در جلسه کابینه آنجا بودیم در آن تعمیر گیر مانده بودیم. من صدای تبادل آتش ماشیندار را در اطراف قصر و ساحات دور میشنیدم.
وقتی که صاحب جان بار دیگر از نزدیکم رد میشد، گفت: “آنها تهدید کرده اند که با بمباردمان هوایی بمب های نیم تنی قصر را با خاک یکسان خواهند کرد. شب فرا رسید.
اتاق پذیرایی
تصمیم گرفتم به اتاق پذیرایی برای مدعوین و کسانی که انتظار میکشیدند با رئیس جمهور ملاقات کنند، بروم. رفتم و در کوچ یا دراز چوکی پیشروی کلکین روبروی باغچه مقابل نشستم. شانه و سرم بلندتر از چوکات کلکین بود. کوشش کردم بیرون را ترصد کنم به نسبت تاریکی چیزی دیده نمیشد. نزدیک ساعت هشت شب رئیس جمهور داوود به اتاق داخل شد. وقتی دید من در پیشروی کلکین نشسته ام آمد در چوکی دست راست که من نشسته بودم نشست. به تدریج وزرای دیگر داخل شدند و در چوکیهای دیگر نشستند. نفر آخری برادر رئیس جمهور سردار نعیم خان بود که آمد و در کنجکی مقابل رئیس جمهور نشست. آنجا میز کافی در مقابل رئیس جمهور قرار داشت. پیش خدمتی داخل شد پیاله چای سبز را در مقابل رئیس جمهور گذاشت. پس از چند دقیقه نفر خدمت دیگر داخل شد و پیاله دیگر چای را مقابل رئیس جمهور گذاشت. بدون اینکه رئیس جمهور به بالا بنگرد، پیاله دومی را به سوی من هل داد. نه او و نه من چای را نوشیدیم. نگاه رئیس جمهور داوود به میز پیشرویش دوخته شده غرق در فکر بود. هیچ کسی چیزی نمیگفت. صدای ماشیندار و تفنگ از بیرون شنیده میشد.
پس از زمانی معاون صدارت سید عبدالااله در حالیکه رادیوی کوچک ترانزستوری در دست داشت داخل اتاق شد و آنرا پیشروی رئیس جمهور داوود گذاشت. رادیو روشن بود و ما موزیک نظامی را که ظاهراً از رادیوی کابل که در اداره دول بود، پخش میشد میشنیدیم. (در آنزمان کدام ستیشن رادیویی دیگر در کابل نبود که نشرات داشته باشد.) آنها از پیش اعلان کرده بودند که بزودی اعلامیه مهمی از رادیو کابل پخش میشود.
اعلامیه رادیو: یک دروغ
ما به موزیک نظامی گوش سپرده بودیم. سپس اعلامیه توسط شخص ناشناسی پخش گردید. مگر صدای قوماندان تانک محمد اسلم وطنجار شناخته شد، او صاحب منصبی بود مورد علاقه داوود که در تحصیلاتش کمک کرده و امکانات استثنایی برای مقامات بلند برایش در نظر داشت. اعلامیه که توسط شخص ناشناسی از سوی “حزب دموکراتیک خلق” نشر گردید در آن گفته شد: “داوود، عضوی از سلاله یحیی، با تمام اعضای خانواده و همکارانش توسط … به جوخه مرگ سپرده شدند.” و غیره و غیره. (من کلمات مشخص آنچه در بطور مکمل گفته شد، بخاطر ندارم. حافظه ام در آن لحظه منجمد شده بود.)
اعلامیه چندین بار به هر دو زبان رسمی افغانستان پشتو و دری تکرار شد. سید عبدالاله که در کنار میز ایستاده بود، خم شد و رادیو ترانزستوری را خاموش کرد. چندین دقیقه به خاموشی سپری گشت.
آخرین سخن رئیس جمهور داوود
رئیس جمهور داود با صدای گرفته لب سخن گشود و گقت: “اشتباه خودم است.”
این آخرین کلماتی بود که من از زبان رئیس جمهور داوود شنیدم.
بطور آشکار اعلامیه دروغ بود؛ رئیس جمهور داوود هنوز زنده بود، و همیچنین ما. هدف آن چه بود؟ نخست، اعلامیه ای بود غیرواقعی: به این معنی که آشوبگران برنامه داشتند که رئیس جمهور و اعضای خانواده اش را و تمام کسانی را که با او کار کرده اند بکشند. دوم، یورشگران تلاش داشتند که قطعات دیگر اردو را بترسانند که نباید به کمک گارد قصر که تا آن لحظه بطور قاطع د رمقابل کودتاچیان ایستاده بودند، بروند. سوم، آنان تلاش داشتند مردم کابل و افغانستان را به وحشت انداخته که به کمک نیروها ضد کودتا نشتابند.
در این زمان دو چیز در فکرم خطور کرد.
اول، فکر کردم در محل خطرناکی مقابل پنجره نشسته ام. اتاق روشن بود و بیرون تاریک محض بود. اگر کسی از محوطه قصر تلاش کند که رئیس جمهور را بکشد، به درستی میتوانست او را در اتاق روشن ببیند و من در تیر رس مستقیم قرار داشتم. من فکر کردم اگر مقدر بود که اولین کسی باشم کشته شوم، میشود. من فکر کردم بهتر است بجایم باشم تا بجای مصئون بروم. در آن لحظه تصمیمم نادرست سرنوشت ساز بشمار میآمد. مگر در آنگونه لحظه کار منطقی حتی از نظر هوشمندی هم درست نبود. بعضی اوقات در زندگی، در موقعیتی قرار میگیری که فیصله میان مرگ و زندگی است. این تصمیم یک سرباز در جنگ است. در ماههای بعدی، چندین بار به مرگ نزدیک شدم. در بسا چینی مواردی، من حتا شانس انتخاب را نداشتم.
فکر دومم این بود از رئیس جمهور بپرسم توضیح دهد به چه معنی اشتباه او بوده؟ مگر نپرسیدم. وقت مناسب نبود که جر و بحث میشد. تمام ما به جاهای که نشسته بودیم، بودیم. هیچ کسی کلمه ای بر زبان نیآورد. صدای تفنگ و ماشیندار از بیرون شنیده میشد. پس از مدتی رئیس جمهور داوود برخاست و آهسته بسوی در خروجی رفت. برادرش سردار نعیم خان از دنبالش رفت. آنها از اتاق بیرون شدند به دهلیز رفتند که اعضای خانواده شان آنجا بودند. سپس سید عبدالاله و دیگر وزراء از دنبالشان به دهلیز رفتند. بعضی از کسها که در جلسه صبحگاهی نبودند به شمول سرپرست وزارت خارجه وحید عبدالله به قصر آمده بودند. دهلیز بیر و بار شده بود. برخی به دفتر اکبر جان رفتند و من نزدیک زینه ایستاده بودم.
آنچه من میدانستم به قرار ذیل اند.
– گارد ریاست جمهوری تحت قومانده صاحب جان بشکل قاطعانه از قصر و اطراف محل مانند وزیر اکبرخان دفاع کرده اند. آنها دو تانک را منهدم کرده که عسکرها تانکهای شانرا رها کرده فرار کرده اند. حدود شصت نفر آنها خود را به گارد تسلیم کرده اند.
– رئیس جمهور داوود تلاش بخرچ داد که با جنرالان قطعات و جزو تامهای مختلف اردو تماس گرفته که به قطعه گارد بپیوندند. بهر صورت هیچ کسی با قوای گارد نپیوسته که از رئیس جمهور و حکومت او دفاع کنند.
– توطئه گران کودتاچی تهدید کرده اند که ریاست جمهوری را با بمب به خاک یکسان کرده و تمام کسانی که در آن اند خواهند کشت.
– ستیشن رادیو کابل و تلویزیون اشغال شده و اکنون در اختیار توطئه گران اند. آنان اعلامیه ای پخش کرده اند که “داوود عضوی از سلاله یحیی، تمام اعضای خانواده و همکارانش همه کشته شده اند.”
– توطئه گران اعضای خلق و پرجم دو گروه کمونیست (هنوز بطور رسمی نام حزب را بخود نگرفته اند) تربیه و تلقین شده توسط اجنت های اتحاد شوروی که حکومت افغانستان را به پشتیبانی اتحاد جماهیر شوروی بدست گیرند. رهبران آنها صرف دو روز پیش زندانی شده اند. داوود در نظر داشت که زمان توقیف آنان تمدید گردد.
تصمیم که قصر ترک شود
تصمیم گرفته شده بود که رئیس جمهور داوود دفترش را در ریاست جمهوری ترک گفته با تدابیر امنیتی به یکی از قطعات اردو حومه کابل برود. او میتواند از آنجا قومانده جنگ ضد کودتا چیان را بدست گیرد. او به سید وحید عبدالله معین وزارت خارجه که به قصر آمده بود، امرد کرد برود غم اوراق را بخورد. برای سردار تیمور شاه جان برادر زن ظاهر شاه گفت که سید وحید عبدالله را همراهی کند. هردو محل را ترک گفتند. رئیس جمهور بعد به صاحب جان امر کرد که قطعه تشریفات (امنیتی) گارد را آماده کند. صاحب جان گزارش داد که بزودی دو تانک مجهز تی-62 و چندین یونت مسلح را با واحدهای راکت انداز های ضد تانک و موتر مرسدس ضد گلوله را آماده میکند.
در همین اثنا، کسی دو میل کلاشنیکوف را آورد یکی را به سید عبدالاله و دیگری را به قدیر نورستانی داد.
من به سید عبدالاله نزدیک شده گفتم برای رئیس جمهور بگو که من یک پیشنهاد دارم. او پرسید: “پیشنهادت چیست؟”
من برایش گفتم: “من از قوماندانی گارد میخواهم برایم یک ماشیندار با چندین عسکر مسلح با راکت اندازهای ضد تانک داده اجازه دهند که یک گروپ تهاجمی تشکیل دهم. میدانستم که گارد قصر ساحات اطراف قصر و راه وزیراکبر خان را در کنترول دارد. مه داوطالب هستم و شاید دیگران در اینجا نیز داوطلب گردند که همراه با این واحد بروند و خود را از عقب به ستیشن رادیو کابل و تلویزیون رسانده برخلاف انتظار کودتاچیان یکی دو تانک آنها را منفجر ساخته بعد بالای محافظان ستدیوهای نشرات حمله کنیم.” من برایش گفتم مطمئین هستم کارمندان عادی رادیو با ما همکاری خواهند کرد و از ورای نشرات رادیو خواهیم گفت که:
– اعلامیه های قبلی که توسط وطنجار خائین نشر شده راست نیست.
– رئیس جمهور داوود زنده است قومانده را در مقر ریاست جمهوری بدست دارد.
– گارد قصر واحد تانکها را از بین برده اند که بنام دروغین آمده بودند که از قصر دفاع میکنند.
– شصت تن از پرسونل تانک به محافظین گارد تسلیم شده اند.
– رئیس جمهور داوود از قواهای اردو درخواست کرده است که قطعات نظامی شان با قطعه محافظ گارد در مقابل خایئین بسیج گردند.
– رئیس جمهور داوود از شهروندان کابل و افغانستان خواسته که خونسردی شانرا حفظ کرده به اعلامیه های دروغین خاینین باور نکرده با قواء پیوسته و هر عنصر اخلالگر را که صلح و امنیت و آزادی کشورما را بمخاطره انداخته، خلع سلاح سازند.
من میدانستم که شانس پیروزی ما بسیار کم است. همچنان میدانستم که من در این امر زنده نخواهم ماند. همچنان اگر ما شانس پنج فیصد موفقیت را داشته باشیم میارزد که برای آن قربانی دهیم. در غیر آن، باید مینشستم و هیچ کاری نمیکردم که درست نبود.
هم اکنون رئیس جمهور بالای جوکی ای در سمت دیگر دهلیز نشسته است. او با نشانه های استفهام به چهره اش به سوی سید عبدالاله مینگریست. سید عبدالاله به وی نزدیک شده خم گردید مختصراً آنچه من گفته بودم برایش گفت و دوباره ایستاد شد. حدود ده دقیقه بعد بسوی دیوار نزدیک من خم شد. من پرسیدم “رئیس جمهور چه گفت؟ آیا آنرا منظور کرد؟”
او به پاسخ گفت رئیس جمهور میگوید: “همه آنها کشته میشوند. این کار فایده ندارد.” در نهایت، قوماندان گارد ریاست جمهوری آمده به رئیس جمهور گزارش داد که گارد تشریفات آماده است. عمرجان پسر ارشد رئیس جمهور به پدرش گفت که او بیرون رفته گارد را معاینه میکند. بعد او و قدیر نورستانی وزیر داخله از دروازه ورودی خارج شده ببیند هرچه آماده است. من صدای وزوز را در بیخ گوشم و صدای فیر را از بیرون شنیدم. در همین اثنا، پلستر دیوار پشت سرم از دیوار جدا شده خرد و خمیر شد. صدای ماشیندار بسیار بلند بود ظاهراً از فاصله بسیار نزدیک فیر شده بود.
ماشینداز از باغجه بر کسانی آتش گشوده بود که از در ورودی بیرون میآمدند و در دهلیز هم آتش شد. کسی فریاد زد که چراغها را خاموش کنید. آنها داخل را میتوانند ببینند. چراغهای دهلیز و دفاتر خاموش شدند.
از غزال آصفی فرزند مرحوم آصفی نویسنده کتاب سپاس که اجازه داد بخش های این کتاب را برگران نموه با هموطنان شریک نمایم. این کتاب ارزشمند در امازون قابل دسترس است.
صفحه های ۱۳۶ – ۱۶۵
کسی دیگر صدا زد: “عمر جان زده اند. قدیر هم زخمی شده است.” دو محافظی که در در طرف دروازه ایستاد بودند نیز زده شده بودند. حال دهلیز تاریک است. من صدای پای کسانی را شنیدم که جسد عمرجان را به داخل میآوردند. قدیر به دفتر اکبرجان رفته بود تا کسی پیدا شود بازوی زخمی اش بنداژ ببندد.
من صدای ناله و شیون زنان را میشنیدم. گمان میکردم که ناله متعلق به مادر عمرجان و همسرش باشد.
یکی از وزراء فکر میکنم وزیر زراعت واصفی گفت: “برادرها بهتر است که اتاق را برای اعضای خانواده رئیس جمهور خالی کنیم.
من از دهلیز به اتاق پهلو جاییکه قبلاً بودم رفتم آنجاییکه پیشتر روبروی کلکین نشسته بودم. اتاق تاریک بود و من میتوانستم صدای آتش تفنگ را از از اطراف قصر بشنوم. خم خم به طرف کلکین جاییکه پیشتر نزدیک رئیس چمهور نشسته بودم خزیده تا اگر بیرون را ترصد بتوانم بدون اینکه سرم از کلکین بلند کرده موقعیت کسی را بدانم که عمرجان، قدیر و دیگران را کشته و زخمی کرده است. وقتی که من اینکار را میکردم صدای گامهایی را در بیرون شنیدم که به کلکین نزدیک میشدند. زمانیکه از پیش کلکین میگذشتند خود را خم کرده بودند تا از درون دیده نشوند. من به کلکین بعدی روبروی چمنی نزدیک شده اگر بیرون را سروی بتوانم. بازهم صدای گامهای را شنیدم که به اتاق نزدیک میشدند و از پیشروی کلکین گذشتند. من به حرکنم از یک اتاق به اتاق دیگر ادامه داده تا به دروازه جناحی اتاق اخیری در کنجکی رسیدم. چندین محافظ مسلح آنجا ایستاده بودند. صدای آتش ماشیندار ثقیل از بیرون شنیده میشد.
وقتی به سوی محافظین نزدیک میشدم آفیسری از عقب دیوار آمد. با دیدن من گفت: “صاحب شما نباید اینجا ایستاد باشید. شما صدمه میبینید.” وقتی دیدم او همان صاحب منصبی بود که در چمنی زمانیکه بالای آهن پاره های در حال سوختن دیده بودم. اکنون میدیدم که او یونیفورم دگری به تن داشت.
اتاق تیلفون
من از عسکرها پرسیدم: “سایر وزراء کجا اند؟ آنان کجا رفته اند؟
یکی از محافظین جواب داد: “صاحب، آنها به دفتر تیلفون خانه رفتند.”
من از آنها پرسیدم “او (تیلفونخانه) کجا است؟”
یکی از آنها گفت: “صاحب اجازه دهید نشان تان بدهم. در عقب راهروی است.” با گفتن آن او مرا آنجا راهنمایی کرد. آنجا من سایر وزرائ را دیدم که پهلوی هم دایروی نشتسه اند. از آن پس وقتا” فوقتا” صاحب جان میآمد به اطراف مینگریست و چند کلمه ای میگفت. من و دیگران تا صبح آنجا ماندیم.
حمله روز دوم
جمعه ۲۸ اپریل۱۹۷۸ (۷ ثور ۱۳۵۷)
پیش از شفق صاحب جان به دفتر تیلفونخانه آمد و گفت که عسکر های من از قصر به خوبی دفاع کرده اند مگر هیچ قطعه دیگر اردو به کمک آنها نیامده تا با آنها یکجا نشده اند. خاینین تهدید کرده اند که با پرتاب بمهای نیم تنی (پنجصد کیلویی) تعمیررا با خاک یکسان کرده همه را خواهند کشت.
بیرق سفید
بار دیگر صاحب جان آمده گفت: “رئیس جمهور بمن هدایت داده که برای ختم مسالمت آمیز با طرف مقابل گفتگو کنم. رئیس جمهور داود میگوید: “جوانان کشته میشوند.” صاحب جان به صحبتش ادامه داد: “ما بیرق بیرق سفید که سمبول صلح است را بلند کرده، دروازه را میگشاییم تا نماینده شان بیاید و با رئیس جمهور صحبت کند.”
آهسته آهسته شب جایش را به روز میداد. با اولین روشنی صبحگاهی ما بیرون و بیرق سفید را بر فراز برج اصلی قصر ریاست جمهوری افراشته شده بود، مشاهده کردیم.
پس از لحظاتی دیدیم که یک مسلح داخل محوطه شد و بعد دیگری. یک تعدادی شاید ده تن آنان در پیشرو و در پهلوی مسلح اول گام برمیداشتند.
آنان به آهستگی و متنانت گام میگذاشتند. مردان مسلح در مقابل مسجد توقف کردند. بعداً پنج یا شش تن آنها بسوی دفتر ریاست جمهوری روان شده از دروازه ورودی که به دهلیز منزل اول منتهی میشد داخل شدند.
قتل عام رئیس جمهور و اعضای خانواده اش
رئیس جمهور داود، اکثر اعضای خانواده اش و دو تن از وزراء سید عبدالاله و قدیر نورستانی همراه با چهل تن افراد غیر مسلح، سالمندان و جوانان، زنان و کودکان همه در دهلیز یا راهرو بودند.
پنج تا ده دقیقه گذشت. بعد ما صدای ماشیندار را از دهلیز شنیدیم. آتشباری ادامه داشت تا به آخر برسد. ما بگونه شهودی میدانستیم آنچه را توطئه گران در اعلامیه شان از طریق رادیو کابل ادعا کرده بودند، در عمل به انجام رساندند.
این یکی از غیر انسانی و وحشیانه ترین عملی بود که در دهه اخیر قرن بیستم در کشوری که در صلح میزیست مرتکب شدند؛ کشتار مردان بیگناه، زنان و کودکان. بقیه ما در اتاق تیلفون منتظر بودیم که نوبت ما برسد. من فکر میکردم ما مانند گوسفندانی در مسلخ بودیم. این حادثه زمانی را بیادم میآورد که من والی هرات بودم. یک مسلخ به کمک بانک جهانی اعمار میشد. به مثابه والی ولایت آنجا را به من نشان میدادند. زمانی به بخشی که گوسفندان را برای سلاخی قطار کرده بودند رسیدیم من شگفت زده شده بودم احساس آن گوسفندان چه بوده باشد؟ آنان قادر بودند درک کنند که برای کشتار برده میشوند؟ حتا اگر میدانستند آنها هیچ کاری برای اجتناب از دست شان بر نمیآمدند.
حالا، زمانیکه ما در اتاق تیلفون نشسته بودیم افکار من رفت به آن مخمصه سلاخی گوسفندان. ما در قصر به واقعیت میدانستیم که چه اتفاقی برای ما دست خواهد داد؛ هنوز ما همانند گوسفندان منتظر بودیم. یک حالت عجیبی بود. هیچ کسی گریه نمیکرد، برای فرار بپا بر نمیخاستند، و نمیجنبیدند و یا به عملی دست بزنند. آیا ما آرزویی نداشتیم؟ یا دلایلی بود که که قدرت تفکر و اقدام به کاری را از ما گرفته بود؟ به طور واضح انسان جدا از گوسفند است، مگر هنوز ما آنجا مثل گوسفند منتظر بودیم. یک الترناتیف غیر ممکنه دیگری را پیش کشید. تمام ما در حال مات و مبهوتی فکری قرار داشتیم. ما صرف منتظر بودیم که با ما چه پیش آمدی صورت خواهد گرفت. هرچه باشد.
پس از زمانی دروازه باز شد. دو عسکر، قیوم وردک وزیر معارف را داخل اتاق آوردند. آنها گفتند که وی در یکی از اتاقهای حرمسرای، اتاق خصوصی سابقه شاه مخفی شده بود. به ظاهر او با نقشه و اتاقیهای تعمیر آشنایی داشته است.
عساکر بار دیگر دروازه را گشودند و دو وزیر دیگر را آوردند که آنان شب را در تیلفونخانه نگذشتانده بودند. نخست داکتر نوین وزیر اطلاعات و کلتور و به تعقیب آن محمدخان جلالر وزیر تجارت داخل شدند.
وقتی توطئه گران اتاقهای قصر را پالیده بودند این دو نفر را در اتاق کابینه یافته بودند. با گذشتن از دهلیز، نوین و جلالر قتل عام، جسدهای آغشته بخون مردان، زنان و کودکان و خونهای ریخته شده را مشاهده کرده بودند.
صورت نوین بسیار بر افروخته، برنگ مایل به آبی، رنگ باخته بود. او به مثابه متخصص زنانه در زندگی مسلکی اش خون های زیادی را مشاهده کرده بود اما نه به این صورت که جسدهای مرده های را ببیند که در زندگی به آنان احترام زیادی داشته است.
صورت جلالر نشان میداد که او در حالت شوک قرار دارد. سفید پریده رنگ و با چشمان از حدقه بیرون آمده. او شاید اسناد زیادی را انقلابها خوانده بوده باشد و دریای که آغشته بخون بوده باشد، مگر حال او با چشمان خودش شاهد سلاخی حقیقی و قتل عام زنان بیگناه و کودکان بوده است.
پس از لحظاتی به کارمندان و پیشخدمتانی و مامورینی که در ریاست جمهوری کار میکردند، اجازه داده شد که بخانه های شان بروند.
توطئه گرانی با نواسه رئیس جمهور داود آمدند و گفتند که ما این بچه را یافتیم که هنوز زنده است و سخت زخمی شده. خون از رانش بیرون میآمد. او به سختی راه میرفت. مستخدمین از ما خواست کمک کنیم او را بجای راحتتر ببرند. هنوز ما فکر میکردیم که زنده نخواهیم ماند. فکر کردیم بهتر است که او را با خود تان بیرون ببرند. همین را برایشان گفتیم. “لطفاً او را همراه خود بیرون ببرید شانس بهتر زنده ماندن خواهد داشت. پس از آن با یک کسی بیرونی تماس بگیرید که یک جای مصئون برایش تهیه کند که آنجا باشد.
قاتلان داخل آمدند
چندین ساعت گذشت، هیچ کدام ما نمیدانستیم که چه وقت قضیه به آخر میرسد. ما با افکار شوک دیده و بیحسی منتظر بودیم. بعد دروازه باز شده و دو تن داخل شدند.
یکی معلوم میشد که قوماندان است. شخص دیگر مردی با جثه کوچک یونیفورم آبی خاکستری قوای هوایی به تن داشت و ماشینداری با خود حمل میکرد. او تفنگش را طوری نشانه گرفته بود که آماده گشودن آتش است. ما همه ایستاد شده دستهای خود را بالا بردیم. من متوجه شدم که آن مرد ماشیندار بدست رنگ و رخ پریده و چشمان برآمده داشت.
آندو شاید آن کسانی بوده باشند که رئیس جمهور و اعضای خانواده اش را در دهلیز کشته باشند. قوماندان تفنگچه با خود داشت و تفنگ با خود حمل نمیکرد. معلوم میشد که بر خود حاکمیت داشته آنچه افرادش ان کشتار وحشتناک را انجام داده از آن تشویشی ندارد. او شاید یکی از رهبران کودتا بوده باشد.
او همه کسانی را که در اتاق بود میشناخت و به زیر دستش نشان میداد بداند که او چقدر فهمیده است. او از راست شروع کرد. وزراء را یک به یک به زیر دستش با شوخی و مسخرگی معرفی میکرد.
با نشان دادن جلالر، او گفت: “ای که یهود بچه اس.” بعدی داکتر نوین را نشان داده گفت: “ای جاسوس ساواک ایران است.” بعد رو سوی قیوم وردک کرده گفت: “مه چند وقتیست توره ندیده بودم. کجا بودی؟” بعد با محبی وزیر تحصیلات عالی دست داد؛ ظاهراً آنها همدیگر را از قبل میشناختند.
قوماندان با عزیزالله واصفی وزیر زراعت که در کنجکی ایستاده بود به زبان پشتو صحبت کرد. برایش گفت: “تو در جلسه ما به جلال آباد نیامدی!” واصفی زیر لب چیزی گفت که مفهوم نبود.
قوماندان بعد سوی داکتر عبدالمجید وزیر دولت کرد، داکتر مجید شخصی با قد کوتاه و کوچک با دستاورد فوق العاده. او سند تحصیلی در ساینس، میکروبیولوجی و صحت عامه از دانشگاههای آمریکا داشت. او بسیار قابل احترام برای کسانی بود که او را میشناختند. استاد در دانشگاه کابل هم بود. او چندین مقام دیلماتیک و وزارت را داشت. در زمان سلطنت ظاهرشاه وزیر معارف و وزیر صحت عامه بود و در زمان داوود وزیر کشور بود. شکنجه گر ما با تمسخر گفت: “میفهمی حالا به ای میگویند وزیر کشور در اصل ای وزیر عدلیه است.”
نوبت بعدی وزراء که قوماندان رو به آنها کرد، انجینرها بودند. قوماندان با جمعه محمدی وزیر برق و آب به پشتو صحبت کرد که فارغ فاکولته انجینری کابل بود که در یونیورسیتی کولرادو هم درس خوانده بود. بعد برای نفر زیر دست اش انجینر کریم عطایی را معرفی کرد که سند تحصیلی در رشته برق و کمونیکیشن (ارتباطات) از یونیورسیتی های آلمان داشت.
بعد از او نوبت من رسید. مرا “انجینر کلان” معرفی کرد. از من پرسید: “مره به یاد داری که مه پیلوت هلیکوپترات در سفر به نیمروز و اخیر دریای هلمند بودم.” در همین نقطه به مغزم فشار آوردم. او را بیاد آوردم: اسدالله سروری. چندین سال پیش او را کم میشناختم. در آن زمان هیئتی تعیین شده بود که با ایران در مورد موقعیت پایه های سرحدی که با طغیان آب بیش از یک کیلومتر به داخل افغانستان رانده شده بودند. نمایندگی افغانستان را حبیب کرزی از وزارت خارجه و جنرال رحیم نوابی از وزارت داخله به عهده داشتند. من از سوی صدارت گماشته شده بودم که آنانرا کمک کنم.
جلسات میان نمایندگان (ایران و افغانستان) متناوب بود. یک روز در افغانستان روز دیگر در ایران. ما با هلیکوپتر میرفتیم و می آمدیم. پیلوت ما اسدالله سروری بود. او یک عضو نمایندگان شده بود. هرجایی که میرفتیم او با ما بود. او بسیار قوی بود که به تنهایی بیرل تیل را از عقب هلیکوپتر برداشته هلیکوپتر را در دشت نیمه راه اخیر دریای هلمند تیل می انداخت.
نماینده های ایران تأکید داشتند که ما پایه ها را بر اساس نظر و موقعیت که آنها در نظر داشتند نصب کنیم. بنا بر اینکه مسیر دریا تغییر کرده پایه و نشانه ها را تخریب کرده بود بنابرآن موقعیت جدید یک کیلومتر در داخل خاک افغانستان در نظر گرفته بودند. از همین خاطر هوشمندی صدارت را نشان میداد که یک انجینر را نیز شامل آن نمایندگان ساخته بود.
بنابر درخواست من، نمایندگان برای چند روزی مهلت میدادند که از نگاه تکنیکی موادی را که مکمهان تهیه کرده بود مطالعه و مثلث بندی کرده با آن همآهنگ بسازم. خوشبختانه، کارتوگرافر عبدالغفور خان نیز با ما بود. ما جی پی اس و کمپیوتر نداشتیم که امروزی ها از آنها بهره میبرند. مگر ما دوتن، من و غفور با استفاده از میتودهای که در کلاسهای سروی در یونیورسیتی کارنیل بخش سیول انجینرینگ پیش از کامپیوتر سالهای 1950، نورت ستار تئودولیت و استفاده از میز لوکاریتمی، قادر به پیداکردن محل اصلی نشانی ها گشتیم.
اسدالله سروری تحت تأثر آنچه ما انجینرها انجام دادیم قرار گرفته بود، از همین سبب بود که او در معرفی من کلمه کلان را بکار برد. بهر صورت او فکر میکرد که من به چاپلوسی اش بپردازم. مگر آنچه براستی در آن لحظه بخاطرم میگذشت این بود وقتی یک قاتل از قربانی اش توصیف میکند مانند اینست که گوسفند چاقتر اولتر برای کشتار برده شود. با این حال آن جلادان بدون اینکه بالای ما آتش بگشایند، اتاق را ترک گفتند. پس از گذشت لحظاتی، عسکرهای مسلح داخل شدند دو تن از وزیران را که نزدیک دروازه بودند با خود بیرون بردند. من فکر کردم آنها ما را دو دو جای دیگر برده میکشند.
من گوش میدادم که صدای ماشیندار را بشنوم اما چیزی شنیده نشد. من فکر میکردم شاید آنها ما را جای دورتر ببرند و بکشند.
تقریباً پانزده دقیقه بعد همان عسکرها دوباره آمدند اشاره به دو وزیر دیگر کردند که بیرون بروند.
این پروسه جریان یافت. دو تن از ما در یک دفعه، تا اینکه نوبت من رسید. آندو عسکر من و یک وزیر دیگر را بیرون کردند. من یادم نیست که کیها در بیرون بودند، آنها ما را به یک شوورلیت کهنه برده در سیت عقبی نشاندند که در دو طوف ما دو عسکر مسلح و دوعسکر مسلح در پیشروی بدون راننده که تفنگ نداشت.
هیچ کسی به ما نگفت کجا ما را میبرند. موتر راست از دروازه قصر بیرون رفت. بیرون از دروازه من توته های بدن و لباسها را در شاخه های درخت دیدم. شاید آنها بقایای از دو تانکی بود که قوای گارد روز قبل انفجار داده بودند.
وزارت دفاع
شوورلیت ما را به وزارت دفاع برد که از دیوار بیرونی قصر فاصله زیادی نداشت. عمارت چند طبقه ای بود که از مرمر سفید مایل به خاکستری اعمار شده است. این عمارتی بود که اولین فیر تانک دیروز زمان جسله بر آن صورت گرفته بود.
کسانی که ما در اسارت شان بودیم ما را به عقب عمارت برده امر کردند از موتر پایین شویم. بعد آنها ما را بسوی تهکوی راهنمایی کرده که در آنجا چندین اتاق کلان که شاید مورد استفاده کارمندان وزارت بودند، قرار داشتند. ما از زینه پایان رفته به یکی از اتاقها برده شدیم که در آنجا سایر وزراء و کسانی که در اتاق تیلفون بودند در چوکیها و دراز چوکی نشسته بودند.
اتاق یک چراغ داشت و در مقابل کلکین هم مانعی وجود تا ایستاد نمیشدی نمیتوانستی بیرون را بنگری. سربازان سایر وزیران را که در اتاق تیلفون بودند آورده میرفتند. ما دانستیم که آنان همو یک موتر را در دسترس دارند که وزراء را از یک تعمیر ریاست جمهوری به وزارد دفاع انتقال دهند. از همین سبب بود که آنها دو دو نفر را انتقال میدادند. هیچ کس از ما نمیداست که بر ما چه اتفاق خواهد افتاد. وقت دقیقه به دقیقه میگذشت. هیچ کسی به این نمی اندیشید که بعد از آن چه اتفاق میافتاد. افکار ما منجمد شده بودند. یگانه چیزی که از مغزم گذشت که برای در امن بودن همسر و کودکانم و سایر اعضای خانواده دعا کنم.
ما بیشتر از یکهفته در تهکوی وزارت دفاع نگهداری شدیم. گروگانگیران ما ره شبنانه ای گله ای به اتاق بزرگ کنفرانس در منزل فوقانی برای نان میردند و میزها را برای اینکه دوشکها جا شوند به یک طرف میچیدند که بر آنها بخوابیم. پس از ناشتای صبح، باز ما را گله ساخته به تهکوی میبردند که روز را آنجا سپری کنیم. بالا رفتن و پایین رفتن کار روزانه ما در آن مدت شده بود.
سالون منزل بالا کلکین کلانی داشت. ما از آنجا بیرون را دید میزیدیم که در اطراف آن چه میگذرد. مگر ما هیچ ترافیک شهری را ندیدیم. یگان موترهای لاری نظامی انتقال دهنده سلاح، موترهای جیپ روسی در رفت و آمد بودند و برخی هم نزدیک تعمیر پارک شده بودند. ما با از اعضای خانواده و هیچ کس دیگر از بیرون تماس نداشتیم.
ما خبرهایی شنیدیم که از بیرون به اتاق رسیده بود. رهبران کودتا و رژیم جدید کمونیستی چندین بار از طریق رادیو کابل اعلامیه پخش کردند که تمام وزراء و جنرالان بلند پایه بلاوقفه به وزارت دفاع راپور داده شوند. برخی از این آدمها راپور داده شده گرفتار شده به تهکوی وزارت دفاع انتقال داده شدند از جمله داکتر ابراهیم مجید سراج وزیر اسبق معارف که چندی میشد از مقامش استعفا داده بود؛ داکتر عمر محبت معین وزارت معارف؛ آقای صمد غوث معین وزارت خارجه؛ آقای سید وحید عبدالله سرپرست وزارت امور خارجه؛ و آقای غوث الدی فایق وزیر کار اجتماعی. آقای فایق در جسلسه کابینه روز پنجشنبه حضور نداشت. ازینرو در قصر نبود که کودتا واقع شد. او وقتی اعلامیه را شنیده بود خود را به قوماندانی وزارت دفاع تسکیم کرده بود به تهکوی آورده شد و نزدیک من نشست.
برخی از آدمها بدون کدام پرس و پال از قید آزاد شدند.
اپریل 30، 1978 (۱۰ ثور ۱۳۵۷)
محمد خان جلالروزیر تجارت صبح همین تاریخ از بند رها شد.
اول می 1978 (۱۱ ثور ۱۳۵۷)
داکتر ابراهیم مجید سراج وزیر اسبق معارف، داکتر عبدالله عمر محبت معین وزارت معارف نیز صبح آنروز از بند رها شدند. آقای محبی وزیر تحصیلات عالی بعد از ظهر آن روز رها شد. داکتر مجید وزیر وزیر کشور همچنان عبدالقیوم وردک وزیر معارف در آن روز رها شد. دیگران از وزارت دفاع بیرون کشیده شدند اما آزاد نشدند.
سوم می 1979 (۱۳ ثور ۱۳۵۷)
ساعاتی پس از ۹:۳۰ شب صاحب منصب اردو بنام رفیع به اتاق آمد. به چهار طرف نگاه کرد و به وفی الله سمیعی وزیر عدلیه گفت که با او بیرون شود. نزدیک بود آنان بیرون شوند که صدای سید وحید عبدالله سر پرست وزارت خارجه بلند شد که گفت: “رفیع مه هم بیایم؟”
رفیع دوباره به اتاق نظر انداخت و گف: “آ، بلی. چرا تو هم نیایی؟” در حقیقت وحید، رفیع را از قبل میشناخته. رفیع عضو گروهی بود که در کودتای داوود سال 1973 سلطنت را بر انداختند.
پس از لحظاتی که این مردان بیرون برده شدند، فایق که نزدیک من نشسته بود از جایش برخاست و دروازه را کوبیده به محافظی که بیرون استاده بود گفت: “مه میخواهم دستشویی بروم.” محافظ در را گشود و هردو رفتند.
دستشویی در منزل اول، نزدیک زینه که به تهکوی میرفت قرار داشت. پس از چند لحظه ای فایق برگشت. صورتش آشفته بود. بمن کمی نزدیک شد بسیار به آهستگی گفت: “وضع خوب معلوم نمیشود. دو وزیری که بیرون برده شدند و یک تعداد دیگر افراد که از اتاقهای دیگر بیرون کشیده شده بودند، تمام آنها در دهلیز تهکوی نزدیک زینه ایستاده اند و تعداد زیاد عسکرها با ییونیفورم و ماشیندار هر طرف در دهلیز تهکوی، سر زینه ها و در زینه دهلیز ایستاده اند.
من تصمیم گرفتم که خودم ببینم. نزدیک دروازه رفته آنرا تک تک کرده به محافظ گفتم که میخواهم دستشویی بروم. او دروازه را گشوده گفت: “با من بیا.” او مرا به منزل بالا رهنمایی کرد. من قصداً آهسته گام بر میداشتم که در رفتن و آمدن به دستشویی بهتر ببینم کیها در آنجا اند. دیدم سمیعی و وحید عبدالله که از اتاق ما بیرون آورده شده بودند، نزدیک دیوار دهلیز تهکوی ایستاده بودند. دیگران که من میشناختم شان کمی دورتر در دهلیز ایستاده بودند و چندین جنرال و مقامات بلند پایه دولتی در اطراف ایستاده بودند. حالت غم انگیز و چهره های آشفته درهر طرف دیده میشد. فهمیدم که فایق منظورش چه بود. آن شب، دو وزیر از اتاق ما و یازده تن دیگر از اتاقهای دیگر تهکوی کشیده شده از وزارت دفاع بیرون برده شده بودند به شمول جنرال عبدالله روکی؛ جنرال عبدالقدیر خالق؛ محمد رحیم که او در دوران شاهی مشاور محکمه عدلی بود؛ و محمد موسی شفیق آخرین صدراعظم مشروطه دوران ظاهر شاه.
پسانتر از طریق اطلاعات زیرزمینی آگاه شدم که تمام آن مردان در بیرون از شهر در پولیگون نظامی نزدیک پلچرخی کشده شدند.
همچنان اطلاع حاصل کرده بودم که سید وحید عبدالله زیر شکنجه جان داده بود که افراد بازجویی کننده کودتا را معرفی کند و هم جزئیات سفر رئیس جمهور داوود به کشور های شرقمیانه، گفتگو در مورد روابط بهتر با غرب و صلح و عدم تعهد در منطقه را فاش سازد. در اخیر برای ما گفته شد شکنجه گران با برچه به سینه وحید زدند وقتی او گفت: “کمونیستان خائین شما وطن را به شوروی میفروشید.”
زماینکه ما به تهکوی وزارت دفاع نگهداشته میشدیم، ما اجازه نداشتیم که با هیچکسی از خارج تماس بگیریم. نه با اعضای خانواده و افراد دیگر. بهمین خاطر هیچ کسی نمیدانست که ما هنوز زنده هستیم. در حیقیت، زمان اعلامیه وطنجار که در شب کودتا از رادیو پخش شده بود، خائنین گفته بودند که رئیس جمهور داوود و تمام اعضای خانوده اش و تمام کسانی که با او کارمیکردند از بین رفته اند که نشان میداد ما کشته شده ایم.
ارتباطات با مردم کابل و افغانستان بکلی قطع شده بود. ما در تاریکی قرار داشتیم، مردم افغانستان در تاریکی قرار داده شده بودند. هیج کس نمیدانست که در حقیقت چه واقع شده است.
یگانه منبع معلومات برای عامه تبلیغات رادیوی رژیم کمونیستی و نشرات برخی از رادیوهای جهانی مانند بی بی سی و پخش شایعات بود. رهبران توطئه گران در حال از بین بردن امید و القای ترس در قلب مردم افغانستان بودند. آنها در تلاش بودند تا یک سیستم حکومتی بر پایه ترور و ترس ایجاد کنند. ظاهراً برخی از کودتاچیان آموزش دیده اتحاد شوری، این روش ها را آموخته بودند. همچنین اتحاد شوری مشاوران و متخصصین و مغزهای متفکر تدابیر قاطعانه و اقدامات کودتاچیان را رهبری می کردند، تربیه کرده بودند.
انتقال
هشتم می 1978 (۱۸ ثور ۱۳۵۷)
نزدیک ده بجه شب، ما توقیف شدگان احساس کردیم چیزهایی در حال رخ دادن است. ما صدای ماشیندار های ثقیل و مردان را در بیرون میشنیدیم. عسکرهای سرتاپا مسلح با ماشیندار داخل اتاق ما شده امر کردند که قطار شده یک یک بیرون شویم. ما به عقب تعمیر عمارت که کاملاً تاریک بود، به جز چراغ های چیزی مثل اسلحه بر و تانکهایکه در فاصله دور پارک شده بودند انتقال یافتیم. دود دیزل اگزاس در روشنی چراغهای پیشرو و عقب دیده میشد و بسهای نظامی که توسط عسکرهای مسلح با ماشیندار احاطه شده بودند.
برای ما امر شد که در قطار واحد بسوی بس ها پیش برویم. وقتی من نزدیک بس رسیدم، عسکر اشاره کرد که داخل آن شوم. بس صرف یک دروازه در پیشروطرف راست داشت. چندین مرد مسلح در پیشرو و عقب ایستاد بودند. من به بس بالا شده در قسمت وسطی به دست جپ نشستم.
آقای فایق، که به تعقیب من بود، پهلویم نشست. من بیرون رانگریسته بجز از عساکر مسلح با ماشیندار د رهمو نزدیکی ایستاده بودند چیزی ندیدم. تقریباً یک ساعت را در بر گرفت تا بس ها پر شدند. بعد به راننده های بس امر شد که حرکت کنند. من ماشینهای ماحاربوی را که در سر قطار و آخر قطار قرار داشتند دیده نمیتوانستم. من حتا تعداد بس ها را نمیتوانستم بشمارم. ظاهراً عسکرها تمام کسانی را که در تهکوی وزارت دفاع نکهداری میشدند سوار بس ها کرده بودند. این پروسه تا نیمه شب تاریک دوام یافته بود. تمام کاروان بسها و تجهیزات بسیار به آهستگی حرکت میکردند.
پس از یک مدت زمان تشخیص دادم که ما به جاده سوی جلال آباد در حرکت هستیم. آقای فایق در گوشم گفت: “وقتی ما در پلچرخی سر پل دریای کابل رسیدیم، اگر بس به سوی چپ دور خورد بدانیم که ما را در پایگاه نظامی میبرند. در این حالت فاتحه خود را بخوانیم که بمعنی اخرین دقایق زندگی ماست. اگر بس به راست دَور خورد و از پل گذشت، اینها ما را به زندان پلچرخی برده به معنی اینست که چند روز دیگر هم زنده خواهیم ماند.
من شروع به دعا خواندن کردم.
هنوز بیرون مکمل تاریک بود، من موقعیت را تشخیص داده نمیتوانستم. زمان به کندی میگذشت. هنوز ما در حرکت بودیم. بعد بس ایستاد شد. من بیرون را دیدم تا بدانم در کجا بودیم.
من صدای مردان را که در بیرون بس صحبت میکردند میشنیدم اما نمیدانستم آنها در چه مورد صحبت میکنند. وقتیکه بس ما دوباره حرکت کرد، من دیدم که واسطه پیشروی ما به سوی دست راست پیچید. پس از لحظاتی متوجه شدم که بس از جایی مثل پل گذشت. من رو سوی فایق کرده پرسیدم، “آیا ما به سوی زندان میرویم؟”
او گفت: “بلی، فکر میکنم.” بس بسیار به آهستگی پیش میخزید. در نهایت ما به ساختمانی با دیوار های بلند نزدیک شدیم. کاروان ما مشتمل بر ماشین آلات، وسایط نقلیه و بس ها متوقف شدند.ظاهراً ما به زندان پلچرخی رسیده بودیم. محافظین گارد زندان از واسطه قوماندان نام شب را پرسید. بعد، بس ما دوباره حرکت کرد. از دروازه بزرگی گذشت به حویلی روشن زندان آمدیم. من میدیدم که در زندان پلچرخی که با دیوارهای بلند احاطه شده هستیم.
زندان پلچرخی
8 می 1978 (۱۸ ثور ۱۳۵۷)
انتقال بازداشت شدگان از وزارت دفاع به زندان پلچرخی بیشتر از دو ساعت را در بر گرفت و آنهم نیمه شب. کاروان تانک ها، وسایط انتقال سلاح، و دیگر وسایط ما را به تأنی از وزارت دفاع به محوطه داخل زندان انتقال دادند. هوا تاریک بود. یگانه روشنی چراغ وسایط و روشنی اندازهای که بر بالای ماشینهای محاربوی نصب بودند چشمان ما را خیره ساخته که بدرستی ساختمان زندان را دیده نمیتوانستیم.
من صداهای را میشنیدم که بیرون بس گفتگو داشتند. احتمالاً گروهی که ما را از وزارت دفاع آورده بودند با مسئولین و محافظان زندان گفتگو داشتند. وضعیت و حشتناک بود.
من نمیدانستم آنها ما را کجا میبرند و با ما چه خواهند کرد؟
پس از مدتی، عسکری تفنگش را سوی ما نشانه گرفته امر کرد که از بس پایین شویم و در ردیف یک نفری سوی تعمیر برویم.
من از دهلیز به سوی زینه های کانکریتی به منزل دوم به اتاق کوچکی هدایت شدم. سلول کوچکی با دروازه آهنی و دریچه کوچک که از آن محافظ میتوانست داخل را بنگرد.
ساختمان زندان تکمیل نشده بود. کانکریت کف آن هنوز انداخته نشده، هموار نبود. توته های خشت، رابر، سنکچل، آهک و خاک هر طرف پراگنده بودند. در آن از چوکی و دراز چوکی و فرنیچرهیچ چیز دیگر خبری نبود.
سه وزیر دیگر یک یک به آنجا آورده شدند. غوث الدین فایق وزیر فواید عامه، کریم عطایی وزیر مخابرات و جمعه محمدی وزیر آب و برق.
دروازه آهنی با صدای ترنگ بسته شد و قفل گردید. هیچ فرشی برای نشستن نبود. ما همه ایستاده بودیم و نمیدانستیم پس ازآن چه کنیم. توقیف کننده ها ما چهار تن انجینران را در یک سلول کوچک انداخته بودند در حالیکه سلول یکنفری بود.
ما هنوز همان دریشیهای جلسه کابینه ده روز پیش را به تن داشتیم که اکنون چین و چروک شده بودند. ما آنجا ایستاده بودیم و فکر میکردیم که از آنجا به جای دیگر منتقل میشویم. مگر آنگونه نشد.
آقای فایق زود دچار مشکلی شد: او ظاهراً دچار کلاستروفوبیک (تنگنا هراسی) شده بود. او به دروازه نزدیک شد و آنرا بصدا در آورده محافظ را صدا کرد.
وقتی محافظ از همان دریچه گک به داخل دید، فایق از او خواهش کرد که دروازه را باز کند. محافظ خواهشش را نپذیرفت. فایق بار دیگر به دروازه کوبید و خواهش کرد لطفاً دروازه قفل نکند.
ما دیگران از فایق تقاضا کردیم که بس کند. برایش گفتیم به دروازه کوبیدن فایده نمیکند و محافظ بطور قطعی دروازه را باز نخواهد گذاشت. پس از آن او همانجا ایستاد و از دریچه کوچک دهلیز را مینگریست.
پس از ایساد شدن زیاد، من به همراهانم گفتم: “نمیدانم شما چه میکنید اما من میخواهم روی زمین دراز بکشم و یک چشم خواب بکنم.” من احساس کرده بودم برای مدتی زیادی در آن سلول خواهیم ماند و همانگونه هم شد. بحیث یک انجینر در کار های ساحه، یاد گرفته بودم که بتوانم در دشت در سطح ناهموار بخوابم. من زندگی خود را طوری نظم داده بودم که با حالات و ناملایمات کنار آمده بتوانم.
اما وضعیتی که اکنون در آن قرار داشتم – نیمه شب به همراه سه مرد دیگر به سلول کوچک زندان نیم کاره و بدون اثاثیه، حالتی بود که هیچکدام ما آنرا پیشبین نبودیم. با آنهم من روی زمین دراز کشیدم و توته خشتی را زیر سرم گذاشته، چشمانم را بستم اگر خوابم ببرد. وقتی آن شب طولانی به پایان رسید، هم سلولهایم و من طلعه خورشید روز را دیدیم.
نبود دستشویی رنجی بود که آناً بسراغ ما آمده بود. برای رفع ضرورت ما به دروازه کوبیدیم و از محافظ تقاضا کردیم ما را به دستشویی ببرد، گفت اینجا دستشویی نیست ما مجبوریم شما را بیرون تعمیر ببریم.
وقتی تقاضا کردیم پس ما را به بیرون ببرند، گفت اکنون ممکن نیست زیرا کناراب های بیرون را زنان استفاده میکنند.
ما از آن آگاه نبودیم. پسانتر دانستیم زندانیان زن و کودک، اطفال خورد سن مربوط خانواده های شاهی اند که آنان را از خانه های شان از شهر آورده بودند. در میان آنها چندین تن از اعضای خانواده رئیس جمهور داوود که آنروز در قصر ریاست جمهوری نبودند و از سلاخی قصر نجات یافته بودند، نیز قرار داشتند. در میان آنها شاهدخت بی بی زهره خواهر شاه (ظاهر شاه) همسر سردار نعیم هم بود.
همانگونه که پیشتر گفته شد، ساختمان بارکهای زندان هنوز تکمیل نشده بودند. در سلولی که من بودم یک دریچه آهنی کوچک بلند با میله های آهنی مشرف به سمت شمال بود اگر میخواستی از آن بیرون را ببینی باید بالای چیزی بالا شوی که هیچ چیزی نه چوکی یا چیز دیگری وجود داشت.
زندگی مملو از رمز و رازهای پوشیده است. به مثابه وزیر معادن و صنایع، از پیش میدانستم که زندان جدید در شرق شهر کابل در حال ساختمان است.
روزی پس از جلسه کابیه، وزیر داخله قدیر نورستانی از من خواست. “وزیر (صاحب) آصفی شما زندان جدید را که ساخته میشود، دیده اید؟”
من گفتم: “نخیر ندیده ام.”
او اضافه کرد: “به دیدنش دلچسپی داری؟”
گفتم: “نظر خوبی است.”
گفت: “اگر وقت داری چطور است که همیالی ببینیم؟ من میروم ببینم که جریان کار چطو پیش میرود؟”
من گفتم: “خوب است. به دفترم تیلفون میکنم ناوقت میآیم که میتنیگهای پیشین را لغو کنند.”
قدیر با جیپ آلمانی اش مرا در ساحه کار ساختمان زندان برد. گرچه وزراء هریک راننده داشتند اما او خودش رانندگی میکرد. وقتی او جیپ را روشن کرد، من به شوخی گفتم: “آقای وزیر، خودت صاحب منصب ترافیک بودی، میدانم که تمام قوانین ترافیکی را خوب میدانی اما راننده خوب هستی؟”
گفت: “آقای آصفی به من اعتماد داشته باش. شما را صحیح و سالم واپس به دفترت میرسانم.”
وقتی ما به پلچرخی رسیدیم و از پل بالای دریا گذشتیم، من دیوارهای بلند زندان جدید را میدیدم. قدیر مرا در ساحه کار برده، بلاکهای مختلف و بارکها و نقشه عمومی را نشانم داد. برخی از بلدینگها تحت ساختمان بودند و برخی دیگر را از بیرون میتوانستیم ببینیم که برخیها تکمیل و برخی قسماً تکمیل شده بودند.
قدیر گفت: “در این محبس، زندانیان مسلکهای گونگون را خواهند آموخت.
در اینجا کورسهای سواد آموزی، آموزش حرفه ای و تسهیلات مکتب در نظر گرفته شده است. در اینجا جمنازیوم ورزشی و میدانهای ورزش، کلینک صحی و شفاخانه جز از برنامه های این مجتمع است.”
من گفتم: “آقای وزیر، طرح این مکان بسیار عالی است. مهندسی آن را کی کرده؟”
او گفت: “خوب، ما آنرا طرح نکرده ایم. ما پلان و مشخصات آنرا از ایالات متحده آمریکا گرفته ایم.”
من پرسیدم: “شما چگونه اینکار را کردید؟”
او گفت: “زمانیکه رئیس جمهور داوود صدر اعظم بود، حکومت آمریکا از او دعوت کرده بود سفری به آمریکا داشته باشد. وقتی برنامه سفرش را میساختند، او تقاضا کرده بود که در جریان سفرش در ایالات متحده آمریکا میخواهد از یک زندان عصری نیز دیدن کند. به تقاضایش جواب مثبت داده شد. در زمان بازدید از یک زندان عصری، او از میزبان خود، دولت ایالات متحده، تقاضای نسخه ای از معماری و طرح ساخت و ساز آن زندان را کرده بود. وقتی که دوباره به افغانستان برگشت، طرح مکمل ره به وزارت داخله داد. پس از سالها، وقتی خودش رئیس جمهور افغانستان شد، آنرا بیاد آورد. وقتی من وزیر داخله شدم به من امر کرده که آنرا یافته نزدش ببرم. من آنرا در آرشیف وزارت یافتم.”
داوود به من گفت: “آقای وزیر داخله، ساختمان این زندان را در برنامه هایت بگنجان. من به سایر وزارت خانه ها هدایت میدهم با شما کمک کرده بر اساس پلان یک جای مناسب را برای ساختمان یک زندان عصری در نظر بگیرند. موفق باشید.”
وقتی ما ساحه کار را دیدیم قدیر مرا به نزدیک دیوارهای بلند و دروازه عمومی برده بعد مرا به یک تعمیر چهار طبقه ای از سنگ و کانکریت راهنمایی کرده گفت: “این ساختمان بلاک نمبر۱، جای خوب برای زندانی ها است. یک سلول برای یک زندانی با دستشویی در آن و سلولهای دیگر هم اند برای ده نفر.”
او چندین اتاق را در قسمت ورودی نشان داده که اینها شعبات قوماندان است. ما از آن تعمیر بیرون شده بخش‌های دیگر و سلول‌های کوچک یک نفری را که زیر ساختمان بودند دیدیم. دروازه های آهنی تا هنوز شانده نشده بودند. وقتی من برخی از این اتاقها را دیدم، یک آینده نگری عجیبی بمن دست داد.
به قدیر گفتم: “آقای وزیر، من احساس میکنم روزی در یکی از سلولها خواهم بود!”
او خندید و گفت: “آقای آصفی، شما تصورات عجیبی در سر دارید. تشویش نکن این اتفاق نمی افتد!”
مگر همین اکنون آن اتفاق افتاده و قدیر نورستانی با ما نیست. او با رئیس جمهور و اعضای خانوده اش بعد از کودتا در دهلیز دفتر ریاست جمهوری بود وقتی خائینین داخل دهلیز شده بر آنان آتش گشودند. هدف آنها کشتن آنهایی بود که در آنجا حضور داشتند. با این حال، بعدها معلوم شد که سه تن از آنانیکه در دهلیز بودند هنوز زنده مانده بودند در حالیکه به سختی زخمی گشته بودند: عروس رئیس جمهور گلالی ملکیار، یکی از نواسه های داوود و قدیر نورستانی.
قدیر خونریزی شدیدی داشته و نخواسته بود تداوی شود و بعد از آن درگذشت. حالا برخلاف اطمینان دادن او، من در یکی از همان سلولهای نیمه کاره زندان پلچرخی هستم. حس همان پیشگویی عجیب من به حقیقت پیوسته است. و در حقیقت، در شب اول زندان پلچرخی، وقتی به سلول نمبر ۱۴ در منزل دوم بلاک اول سیاسی آورده شدم احساس کردم آنرا از پیش دیده ام.
صبح روز بعد، پس از گذشت چندین ساعت ما اجازه یافتیم که به دستشویی عقب تعمیر برویم و رفع حاجت کنیم.
زندانبانان مردان را تا زمانی اجازه رفتن به دستشویی نمیدادند که زنان را به اتاقهای شان در قسمت غربی بلاک برنمیگرداندند.
در قسمت شرقی محوطه زندان، عساکر با حفر کردن زمین چند کناراب ساخته بودند که صرف سوراخی در زمین بودند. آنها این سوراخ ها را با تخته های چوبی شکسته باقی مانده از قالب های کانکریتی پوشانده پرده گرفته بودند. زندانیان قطار ایستاده میشدند که نوبت شان به آن سوراخها برسد. در کنج محوطه دو بیرل از آب چاه گذاشته شده بودند که زندانیان برای شستن دست از آن استفاده میکردند. من چند دوله را در اطراف آن دیده بودم که در زمین گذاشته شده بودند. ما از آن دوله ها استفاده میکردیم که آب از بیرل گرفته دست های خود را بشوییم. زمانیکه ما در لین ایستاده بودیم، سایر زندانیان را میدیدیم که بیرون آورده میشدند مگر حق سخن گفتن را با آنان نداشتیم.
حق گپ زدن با یکدیگر را ندارید
در چهار طرف ما، محافظین با ماشیندارها ایستاده بودند. برای ما گفتند زندانیان حق صحبت با یکدیگر را ندارند.
برای ما اکیداً گفته شده بود گپ زدن و گرفتن ارتباط ممنوع است. زندانیان اجازه ندارند با زندانیان دیگر و کسانی بیرون زندان رابطه برقرار کنند. آوردن کاغذ، قلم، پنسل و کتاب از بیرون زندان ممنوع است. بزودی دانستیم که این مقررات مجازات بسیار شدید را برای کسانی که کوشش کنند در داخل زندان و یا خارج ارتباط قایم کنند بهمراه خواهد داشت. کسی که از مقررات سرپیچی کند با حصر و سلول انفرادی سردچار خواهد شد یا در برخی از حالات منجر به زندانی شدن اعضای خانواده خاطی میشد. بعدها دانستم که برخی از زندانیان برای این کار سر به نیست شده اند.
از زمانی که ارتباط ما با دنیای خارج قطع شده بود، من وضعیت و حالت همسر، کودکانم، پدر و مادرم و سایر اعضای خانواده ام را نمیدانستم. خانواده ام هم نمیدانستند که آیا من زنده هستم یا کشته شده ام. من کشته نشده بودم، مگر آنها نمیدانستند من در کجا نگهداری میشوم. تنها چیزی که آنها میدانستند این بود، اعضای کابینه مدت زمانی در تهکوی وزارت دعاع نگهداشته شده بودند.
از سوی دیگر، کسانی که در تهکوی وزارت دفاع بودیم بسیار اندک در مورد دیگران میدانستیم، آنهاییکه در دهلیز کشته شده بودند و مقاماتی که بتاریخ ۳ می ۱۹۷۸ از تهکوی بیرون برده شده بودند، نیز کشته شده بودند.
زیرا ما هیچگاهی دوباره آنانرا ندیدیم. آنها از تهکوی بیرون برده شدند که در محل دیگر شکنجه و کشته شوند.
در پاسخ پرسشهای ژورنالیستان خارجی که به خاطر پوشش وقایع به کابل آمده بودند، رژیم جدید کمونیستی گفته بودند برخی از مردان که در مقابل قوای دولتی مقاومت کرده بودند، کشته شده اند. مگر ما میدانستیم که آنان دروغ میگویند.
نخست، خانواده های ما نمیدانستند چه کسانی هنوز زنده اند و چه کسانی مرده اند. اما معلوماتی که از طریق چینل های زیرزمینی به آنها رسیده بود، که برخی ها کشته شده اند و تعدادی هم که زنده اند به زندان پلچرخی انتقال یافته اند.
پس از انکه من به زندان پلچرخی انتقال یافتم، خانواده ها و بستگان مردمان ناپدید شده در بیرون از زندان تجمع کرده، میخواستند بدانند و آرزو داشتند که اعضای خانواده های شان اگر زنده باشند.
بزودی تعداد متقاضیان بیشتر شده و هشداری بود برای رهبران کودتا که تصمیم گرفتند برای متفرق ساختن آنها بزور، تعداد بیشتر از قوا، ماشین های ثقیل نظامی و هلیکوپتر های توپدار را بسیج کنند. بالاخره، آنها لیست کسانی که آنها تقاضا داشتند مورد آنها بدانند، تهیه کردند که در داخل زندان پلچرخی بپالند و بعد به اقارب شان که هر روز پشت در زندان تجمع میکردند، معلومات دهند.
برای خانواده زندانیان گفته شده بود در هر دو هفته، روزها متناوب سه شنبه آنها میتوانند چیزهای را که زندانیان به آن ضرورت دارند بیآورند. به خانواده های زندانیان اجازه داده شده بود از عساکر تقاضا کنند که آنها از اعضای زندانی زن یا مرد بپرسند که آنها به چه چیزی نیاز دارند. صرف بصورت زبانی، افهام و تفهیم تنها از طریق محافظین با زندانی اجازه بود.
ارتباط کتبی اجازه نبود. هر شی که برای زندانی آوده میشد از سوی قوماندان بررسی شده بعد اجازه داده میشد به زندانی سپرده شود.
بالاخره این به کار هر روزه مبدل گشت. زمانی که همسرم دانست من در زندان هستم، او برایم لباس افغانی پیراهن تنبان، چپن که وسایل ریش تراشی هم ضمیمه آن بود، بشکل غیر منتظره برایم رساند. در میان آن مقراض یا قیچی کوچک که فوق العاده از ضروریات بود نیز گذاشته شده بود. مقرره “تماس غیر مستقیم” در داخل زندان هم اعمال میشد. مگر زندانیان راهایی را یافته بودند که محافظین بو نبرند.
محیط و فضای غیر قابل تحمل
هر چیز غیر قابل تحمل شده میرفت بخاطر حاکم شدن وحشت در داخل زندان و دنیای خارج آن.
محافظان، زندانیان بیشتر را میآوردند و تعدادی را هم بیرون میبردند. ما ناله و فریاد زندانیان را میشنیدیم که شکنجه میشدند. بیشتر در آن شبهای شوم که چراغهای دهلیز خاموش میشدند و ما صدای پاهای را که در دهلیز دور میشدن و یا نزدیک نه تنها از یک نفر را بلکه از چندین نفر را می شنیدیم.
پس از آن خاموشی مطلق حکمفرما میشد.
صبح روز بعد، شایعه های پخش میشد که تعدادی رها شدند. چرا آنها برای رهایی زندانیان شبانه میآمدند و چرا چراغها را خاموش میکردند؟
پسانها نامهای کسانی را که بیرون برده میشدند میدانستیم، و آهسته آهسته پی بردیم کسانی که رها میشدند هیچگاهی به خانه های شان بر نمیگشتند. آنها از سلولها بیرون کشیده شده در داخل زندان شکنجه میشدند ویا جای دگر و یا به کشتارگاه ها انتقال مییافتند. نفر بعدی چه کسی خواهد بود؟ انتظار شکنجه های کشنده و انتظار مرگ در هر لحظه واگیر و طاقت فرسا بود.
ترور و دهشت تأثیر مخرب بر توده ها دارد. ترس و وحشت دائمی، شجاعت فرد را از بین می برد.
در کمال تاسف، میدیدم برخی از مردانی که آنها را ستون های قدرت و شجاعت می دانستم، به تدریج در حال درهم شکستن و تحلیل رفتن اند.
من در محیط مرگبار زندان افتاده بودم. بوی مرگ از هر سو به مشام میرسید. با اینکه یک وضعیت غیر قابل تحمل بود، من هنوز توانایی خواب شدن روی زمین را داشته نمازم را بجا میآوردم و خواب هم میشدم. پدیده های عجیبی در رویاهای من رخ می داد. خوابهایم تکنیکالر (پرده سینمایی رنگه) و زیبا بودند. خودم را میدیدم که از زندان شنا کنان بیرون شده پرواز میکنم و بسیاری جا ها و بسیاری چیزها را میبینم.
من همچنین رویای رویدادهای احتمالی زندان را در خواب میدیدم. یک یا دو هفته بعد میدیدم آنچه را در خواب دیده بودم بوقوع میپیوست.
خواب بر سطح کانکریتی
برای هر یک ما از زندانیان دو کمپل خاکی رنگ بسیار نازک داده شده بود با یک خریطه پنبه نا هموار که از آن منحیث دوشک بالای سطح کانکریتی استفاده میکردیم. برای هریک ما یک کاسه گک فلزی غذا داده شده بود. قاشق، پنجه و کارد اجازه نبود زیرا نباید از آنها منحیث سلاح استفاده شود.
هر صبح یک قرص نان سیاه داده میشد که در سیلوی که سالها پیش توسط شوروی اعمار شده بود، پخته میشد. هر چاشت و شام کاسه های غذا آورده شده در دهلیز بیرون از سلول گذاشته میشد.
یکی از زندانیان از هر سلول “کاسه” ها را به راهروی می برد تا برای هم سلولی هایش شوربا بیاورد که صرف بنام شوربا بود. در هفته دوبار برنج حواله بود.
در میان شوربا گاهی اوقات رشته های درازی از گوشت شتر یا گاو دیده میشد و گاهی هم در میان شوربای یک طالعمند توته کچالو شناور میبود.
غذا همیشه سرد شده بود. با توجه به کیفیت آن، بسیار سخت بود که قورت شود. یکی از زندانیان برایم گفت که غذایم را با شتوپ شمعی گرم میسازم. او طریقه ساختنش را اینگونه نشان داد: اطراف قطی خالی را سوراخ کن که هوا داخل شود بعد شمع را داخل آن روشن کن. من آناً دست بکار شده از قطی خالی شیر خشک شتوپی از شمع ساختم. پس از آن ما کاسه های مانرا بالای آن میگذاشتیم و غذای مان را گرم میساختیم. بسیار خوب کار میداد.
یگانه مشکلی که داشت بشقاب یا کاسه ما از اثر دود شمع سیاه میشدند که نسبت به غذای سرد که قابل خوردن نبود، مشکل جدی نبود.
من باور داشتم آنچه ما را زنده نگهمیداشت همان یک قرص نان سیاه بود که هرصبح به ما داده میشد. پوست آن غیر قابل خوردن بود و مغز آن خام، که میشد آنرا به شکل مجسمه، دانه شطرنج و هرچیزی که کسی هنر ساختن آنرا داشتند، در میآوردیم.
زندانیان بیشتر آورده میشدند
هر شب حدود دوصد یا سه صد نفر جدیداً به زندان پلچرخی آورده میشدند.
شبانه زندانیان از طبقه بالایی زندان چراغهای واسطه های کاروان ها را میدیدند که از راه جلال آباد به سوی دست چپ میرفتند.
کاروانها دو قسمت میشدند، برخی از واسطه ها بسوی میدانهای نظامی دست چپ میرفتند و برخی سوی زندان پاچرخی میآمدند.
پسانتر ها دانستیم آن واسطه های که بسوی میدانهای نظامی دور میخوردند آنها برای کشتن برده میشدند.
در طول شب، ما فریاد زندانیان جدید را میشنیدیم که شکنجه میشدند. من آنرا “ماشین کوفته انسان” نامیده بودم. این مردان شکنجه میشدند که به خیانت شان اعتراف کنند. با گذشت زمان، متوجه شدیم که اداره چیان زندان نفر کافی برای شکنجه دادن زندانیان بیشمار ندارند. آنها برای آسانی کار شان نیم آنها را به زندان میآوردند و نیم دیگر را بسوی پولیگون برای کشتن میبردند.
15 می 1978 (۲۵ ثور ۱۳۵۷)
صبح آنروز، روشندل والی سابق ولایت غزنی را دیدم که در پای دیوار بلند حویلی بلاک نمبر1، که بنام “بلاک سیاسی” نامیده میشد، نشسته بود.
والی روشندل پسر پروفیسور روشندل، عالم شناخته شده دینی که استاد الهیات ما در لیسه حبیبیه، با سابقه ترین مکتب در افغانستان، بود که مدیر آن آمریکایی بود و معلمین آمریکایی داشت.
به آهستگی به او نزدیک شده گفتم “سلام”. او که بسیار خسته و مضطرب بود و با چشمان خون گرفته بطرفم دید. او در حالیکه طرفم میدید کوشش کرد از جایش برخیزد. گفتم: “والی (صاحب) لطفاً از جایت بلند نشو. شما را چه وقت اینجا آورده اند؟”
او پاسخ داد: “چند روز پیش مرا اینجا آورده اند، تنها امروز مرا اجازه دادند که با زندانیان بیرون بیایم.”
او نسبت بمن ده سال زیادتر سابقه کار با گذشته بسیار خوب به مثابه والی، کارهای دیگر و استادی و خدمتگار جامعه داشت.
5 جون 1978 (۱۵ جوزا ۱۳۵۷)
هیأت مشترک دولتی و آمرین محبس از زندان پلچرخی و زندانیان دیدار کردند. آنان امریه ای صادر کردند که تمام رادیوها، تیپ ریکاردر، کتب و کتب مقدس دینی، جای نماز، تسبیح و تمام اشیایکه زندانیان با خود آورده اند مصادره گردند. همچنان به قوماندان محبس هدایت داد که تمام خریطه های پنبه ای “دوشک” که برای زندانیان داده شده جمع گردند. برای زندانیان مقرر شده است که دو کمپل که یکی بر آن بخوابند و دیگری را بالای شان اندازند، داده شود. هیأت مشترک به این نظر بودند: “اینجا هوتل انترکانتیننتال نیست.”
16 جون 1978 (۲۶جوزا ۱۳۵۷)
چراغها خاموش، زندانیان را بیرون ببرید و بکشید
شب پیشتر نزدیک ساعت ده شب، چراغها خاموش شدند. ما صدای سنگین پاهای چند نفر را در دهلیز شنیدیم. صداها نزدیک شده میرفت، توقف کردند. معلوم میشد پیش درب سلول ما ایستاد شدند. از چندی بدینسو وحشت تاریکی و آمدن در سلول ها بردن یکی یا چند تن در میدان سلاخی ادامه داشت.
ما تا روز بعدی نمیدانستیم کیها برده شده اند. من به این فکر بودم که زگنال های را میان هم سلولهایم و سلول های مجاور که میشناختیم ایجاد کنیم.
ما به این زگنال به توافق رسیده بودیم. اگر نگهبانان کسی را نمیبرند یک ضربه به دیوال زده شود و اگر کسی را میبردند دو ضربه.
آن شب، ما صدای دروازه سلول مجاور را شنیدیم که باز شد و پس از لحظه کوتاهی دوباره بسته شد.
بعد زگنال دو ضربه به دیوار نواخته شد که کسی بیرون برده شد.
دروازه سلول ما باز نشد مگر صدای پاها و باز شدن دروازه دیگر و پس دوباره بسته شدنش را شنیدیم.
دانستیم نگهبانان چند تن را از سلول های شان بردند. شب وحشتناکی بود. فال مرگ در هوا میچرخید، ترس بر همه ما چیره گشته بود.
گذشت کند زمان که به سال میمانست، ظاهراً جریان بردن به پایان رسیده بود. چراغهای دهلیز دوباره روشن شدند. مگر سوالی در ذهنم بی پاسخ مانده بود: کی ها برده شدند و چند نفر آنها را من میشناختم؟
بالاخره، جرأت کرده در سلول را کوبیدم. محافظ در مقابل دریچه آمد و پرسید چه گپ است که دروازه را میزنی؟ گفتم مریض هستم میخواهم بروم بیت الخلاء. در حقیقت، مقصدم این بود اگر شانس یاری کند سلول های دیگر را از نظر بگذرانم. محافظ گفت: “یک دقیقه صبر کن.” و ناپدید گشت.
پس از لحظاتی برگشت و دروازه را برایم گشود. در حالیکه محافظ از عقبم بود، از دهلیز بسوی منزل اول رفتم. او در چوکات دروازه ایستاد بود و من به سوی بیت الخلاء رفتم.
محوطه زندان با چند گروپ آویزان در سیمی روشن بود. من از فرصت استفاده کرده اطرافم را نگریسته کوشش کردم اگر صدایی را از بیرون دیوار بشنوم.
دوباره بسوی در برگشتم از زینه گذشته داخل شدم. محافظ از عقبم نیامد. به دهلیزی داخل شدم که سلول ما در آن بود. به جای اتاق خودم به سلول دیگری رفتم. دروازه آن قفل نبود، داخل آن شدم. واصفی وزیر زراعت بالای کمپلش نشسته بود.
او به طرفم دید و من پرسیدم کی را بردند؟
او اشاره به کمپل خالی روی زمین کرده گفت: اکبرجان. عینک چشمش هنوز سرجایش است. خداوند برایش رحم کند!”
من اکبر جان را از دیر زمانی میشناختم، دیپلمات مسلکی که تمام عمرش را در وزارت خارجه کار کرده بود. تحصیلات عالی داشت، فارغ التحصیل حقوق از پوهنتون کابل بوده در دوره کار دیپلمات خود در امور بین‌الملل، حقوق، ادبیات و علوم اجتماعی تحصیلات فوق لیسانس و ارشدش را به پایان رسانیده بود. وقار و شخصیت عالی داشته برای کسانی که او را میشناختند از احترام خاص برخوردار بود. رئیس جمهور داوود از سوانح و کارش با خبر بوده او را بحیث رئیس دفترش انتصاب کرده بود.
اکبر جان را هیچگاهی بار دیگر ندیدیم.
صبح روز بعد، آگاهی یافتیم که لاله بازمحمد، دوست قدیمی که منتظم و خانه سامان رئیس جمهور داوود بود و سه فرزندش اجودان مجید (اجودان کسی که مقامات بلند پایه را در امور شخصی یاری میرساند. مترجم)، ولسوال چهاردهی و پسر جوانترش را نیز در آن شب بیرون برده بودند.
دیگر هیچگاهی آنان را ندیدیم. بعد تر اطلاع یافتیم که آنان به پولیگون برده شده تیر باران شده بودند.
یک روز پس از آنکه اکبرجان بیرون برده کشته شده بود، شنیدم که محافظ در دهلیز نامش را بلند میگرفت و میگفت بیاید سامانی را که خانواده اش برایش فرستاده تحویل شود. آن روزی بود که خانواده های زندانیان اجازه داشتند برای آنها لباس پاک و چیز های دیگر را برای زندانیان بیاورند. مگر این متاع پس از مرگش برای اکبرجان رسیده بود. او را برده و کشته بودند. آن کار چندین بار دیگر تکرار شد.
دانستم خانواده اکبرجان نمیدانستند او کشته شده است.
اشیای که برای اکبرجان آورده میشد کسی دیگر تحویل میگرفت و لباسهای ناشسته اش را میفرستاد که بشویند. من نتوانستم بیابم که او یکی از زندانیان بود یا کدام محافظ زندان.
با گذشت زمان، تکرار این حادثه مرا بیشتر به وحشت می انداخت. این سناریو را تصور میکردم که من هم کشته شده باشم و همسرم نداند.
فکر میکردم، من زنده نباشم بهتر است همسرم آن را بداند. در غیر آن او برایم لباس پاک و چیزهای دیگر بفرستد و در مقابل لباس چرک را بگیرد و به این فکر باشد که من هنوز زنده ام. من نمیخواستم او بدین شیوه این همه زجر را متقبل شود. پس ضرورت بود با همسرم راه برقراری ارتباط را جستجو کنم که با نرسیدن پیامم، او بداند من دیگر در زندان نبوده، زنده نیستم.
سوال اینجا بود چگونه پیامم را به او برسانم و جواب بگیرم؟
ما زندانیان اجازه نداشتیم کتبی با خانواده ارتباط داشته باشیم، حتا اجازه نداشتیم برای آنها بگوییم آنچه را برای ما فرستاده گرفته ایم و یا بنویسیم به چه ضرورت داریم. نامه، هرگونه پیام کتبی با اعضای خانواده و دیگران ممنوع بود. تخطی از آن مقرره، مجازات سخت و سنگینی را در پی داشت.
قوماندانی و محافظین زندان تمام آنچه را برای ما آورده میشد و آنچه را ما پس میفرستادیم بررسی میکردند. حتا درز های لباس پاره میشدند و دیده میشد چیزی پنهان نشده باشد.
من در باره این مشکل با احتیاط بسیار فکر میکردم، تا راهی را برای اینکه چگونه می توانم قوماندانی زندان و نگهبانان را اغفال کرده راهی بیابم بدون اینکه اعضای خانواده ام یا خودم را به خطر بیندازم؟
از آنجایی که نگهبانان همیشه اتاق‌های ما، وسایل ناچیزی که هر پانزده روز یک بار برایمان می‌آورد و آن اقلامی را که ما واپس می‌فرستادیم، جستجو می‌کرد، ایجاب نمیکرد با نوشتن یادداشتی دست به خود کشی بزنم بلکه راه تمام سنجیده شده دیگری را پیدا کنم.
برای قایم کردن ارتباط من به وسیله ای ضرورت داشتم که خطر حد اقل گیر افتادن را داشته باشد. پس چطور میتوانم بدون وسیله ای ارتباطی، تبادل پیام نمایم؟ علاوه بر این، موانع زیاد دیگر در پیشرو بود، ما اجازه داشتن چیزی را نداشتیم و امکان دسترسی به هیچ وسیله ای برقی نبود.
همانگونه که تذکر رفت، سلول ما و آنچه که برای ما میرسید و یا آنچه میفرستادیم به دقت مورد بررسی قرار میگرفتند. برعلاوه ما اجازه داشتن قلم، کاغذ و پنسل را هم نداشتیم.
یگانه چیزی که در فاصله هر پانزده روز اجازه داشتیم که اعضای خانوده برای ما میآوردند تنها لباس پاک، دارو بود و چیزهای که واپس میفرستادیم لباس چرک شده، قطی و بوتل خالی برای دوباره پر شدن بودند.
ما تنها اجازه داشتیم پیام شفاهی کوتاه را به اعضای خانواده از طریق نگهبانان تبادله کنیم مانند: “برای خانواده ام بگو که به دوای سرماخوردگی نیاز دارم.” قرار نبود نگهبانان پیامهای طولانی و معلومات دیگر ما را برسانند.
پس میتوانم روشی را ابداع کنم اما چطو میتوانم همسرم را از آن آگاه بسازم؟ برای شروع آن، من اندیشیدم شیوه ای باشد که پنهان نباشد. من راه طریق آشکار داشتن ارتباط را انتخاب کردم که از زیر زنخ نگهبان بگذرد. یک چیز امیدوار کننده که میدانستم بیادم آمد: همسرم یک فرد بسیار با هوش و آگاه بود. او گاهی به شوخی میگفت: “من از پشت ورق میخوانم که چه گپ است.” من گفتم پشت ورق را بگذار، میتوانی از روی ورق بخوانی؟
نخستین گام این بود مخفیانه برایش اطلاع دهم چطو باوی میتوانم پیام رد و بدل کنم. هیچ شیوه ای بدون قبول ریسک نا ممکن بود. من راهی را جستجو میکنم که این ریسک به حد اقل برسد.
ارتباط مخفی
همسرم میدانست که در زندان به غذای بیشترنیاز ندارم. در خریطه قبلی که او آورده بود، یک مقدار تابلت های ویتامین، شربت آلوبالو که خود تهیه میکرد را اضافه کرده بود. این کلیدی بود برای شیوه که من در نظر داشتم.
در خریطه ای که من واپس فرستادم، من بوتل خالی شربت آلوبالو را گذاشته بودم. برای نگهبان گفتم که به همسرم بگوید دفعه دیگر شربت آلوبالوی بیشتر بفرستد. برایش گفتم که برای همسرم بگوید قسمت بالایی بوتل زیاد ناپاک بود کوشش کند که آنرا پاک کاری کرده سرپوشش را محکم ببندد.
در حقیقت، قسمت بالایی بوتل شربت آلوبالو ناپاک نبود. همسرم میدانست که دفعه پیش بوتل پاک و محکم بسته شده بود. این نخستین زگنالی بود که برایش فرستادم.
نگهبانان زندان که در بلاک ما گماشته شده بودند به عنوان گارد آموزش دیده بودند و بسیاری از آنها کمونیست نبودند. آنها آگاهی داشتند زندانیان که به آنها سپرده شده اند مردمان با تحصیلات بلند و قابل احترام بودند. در نتیجه، در طول دو سه ماهی که ما در زندان بودیم، روابط ما با نگهبانان بسیار خوب بود. آنها با ما بسیار محترمانه برخورد داشتند.
مگر آنان از قوماندان زندان ترس داشتند. آنان بطور مداوم تبلیغات دولت کمونیستی را از طریق رادیو و تلویزیون میشنیدند. آنها همچنان میدانستند که بسیاری از زندانیان در قرارگاههای نظامی شب و روز شکنجه شده کشته میشوند.
ازینرو آنان در برخورد شان باما بسیار محتاط بودند. با ما رفتار محترمانه داشتند و هراس داشتند که قوماندان زندان از آن آگاهی یابد. وضعیت طوری بود که آن امر به تبدیلی و حتا به زندگی و مرگ آنها منجر میشد.
نگهبانی که به دهلیز ما گماشته شده بود ساتنمن بصیر بود. بسیاری وقت او میآمد در مقابل دروازه سلول ما ایستاد و همیش مراقب احوال دهلیز بود که کسی او را در آن حال نبیند.
وقتی مطمئین میشد کسی او رانمیدید، یک کمی از خبرها را برای ما میگفت. گاهی او ما را کمک هم میکرد. بگونه مثال من از او خواسته بودم اگر ممکن باشد از خریطه های پاره شده سمنت برایم بیاورد. برایش گفته بودم که من آنها را زیر کمپلم که بالایش میخوابم میگذارم که از رطوبت زمین را کاهش دهد. از رطوبت کانکریت بسیاری ما از ورم و درد کمر و مفاصل رنج میبردیم.
بصیر خواست مرا قبول کرد. او همچنان برایم یک پنسل آورد که من آنرا شش توته کرده یکی را برای خودم نگهداشته بقیه اش را برای سایر زندانیان دادم.
بعد من به پیشبردن برنامه ام آغازیدم. نخست از مقراض که با لوازم ریش تراشی همراه بود. از تخته کاغذ خریطه سمنت به اندازه دو انچ مربع قیچی کرده، بعد بر آنها با پنسل یک انچه خود شروع به نوشتن کردم: “من به ارسال پیام برایت در بالای خریطه های کاغذی که لباس های تمیز و سایر مواد من را به داخل آن می فرستی، می آغازم. پیام در مقابل اعداد به الفبای انگلیسی اند.
A = 1, B = 2, C =3
بهمین ترتیب. این اعداد پهلوی هم نوشته میشوند که کلمه ای را میسازند. کلمه بعدی زیر کلمه نخست میآید و بهمین گونه ادامه میابد. در اخیر جمله من خط میکشم سپس نمره های تکمیلی دیگر. هر کسی به این اعداد بنگرد فکر میکند لیست خرید است. خودت به همین شیوه میتوانی پاسخ پیام نخست مرا بنویسی. من به صورت دوره ای روش ارتباط را تغییر می دهم و از قبل به خودت اطلاع خواهم داد.” من کاغذ دو انچه پیام را سخت قات کرده تا که به سایز ربع انچ رسید. سپس آن بسته را در میان پلاستیک ویتامینها که همسرم فرستاده بود، نگهداشته بودم جابجا کرده اطراف آنرا با شعله شمع بسته کرده که لکه به آن وارد نشود. بعد سرپوش بوتل شربت الوبالو را گرفته کاغذ میانی آنرا در آوردم. سپس بسته کوچک و نازک را قبل ازینکه زیر استر قسمت داخل جابجا کنم، با مقدار زیادی شربت آلبالو زیر و روی آن و اطراف آنرا آغشته ساختم.
یک مقدار شربت دیگر در اطراف سرپوش بوتل مالیده آنرا سخت بسته کردم. پس ازآن لکه های بوتل را پاک کردم.
وقتی لباس ناشسته ام را با بوتل خالی شربت الوبالو برای بصیر دادم به نگهبان گفتم که به همسرم بگوید برایم شربت الوبالو بیشتر بفرستد. همچنان تأکید کردم برایش بگوید که از خوب پاک و بسته شدن درست سرپوش بوتل خود را مطمئین سازد.
باید پانزده روز دیگر انتظار میکشیدم ببینم آیا ارتباط مخفی من و همسرم تأمین شده است. آیا همسرم مفهوم ناپاک بودن سرپوش بوتل را گرفته است یانه؟
در عین زمان، فضای زندان هرروز نکبت تر شده میرفت. شکنجه و کشتار زندانیان به کار روزمره تبدیل شده بود. هریک منتظر بودند که چه وقت بیرون برده شده سر به نیست میگردد.
احساس ناامیدی در ذهن و بدنم و زندانیان دیگر که مدت زیادی آنجا بودند بیشتر میشد. آنان مضطرب بودند و وزن میباختند. رنگ د رصورت شان نبود و بدون مبالغه همه به مرده های متحرک میماندند.
دشمنان انقلاب؟

من در جریان پانزده یا بیست دقیقه که برای رفع حاجت اجازه داشتیم بیرون بلاک برویم و از آب بیرل دستان مانرا بشوییم، زندانیان جدیدی را میدیدم. نشان شکنجه در زندانیان دیده میشد. آنها با بیچارگی در کنار دیوار به آفتاب مینشستند و نمیدانستند که چه زمانی باز به اتاق شکنجه یا در کشتارگاه برده میشوند.
من مردد بودم با زندانیان دیگر تماس بگیرم بویژه زندانیان جدید؛ این کار بسیار مخاطره آمیز بود.
باید بسیار زیاد محتاط میبودم. با این زندانیان زمانیکه نگهبانان نبودند یا در جایی مینشستم که دیده نشوم صحبت میکردم. زمانیکه فرصت بدست میآمد نزدیک یکی از آن زندانیان جدید مینشسم و سوالهای زیر را میپرسیدم:
– بیرون زندان چه گپ ها بود؟
– چرا شما را به زندان آورده اند؟
– چند نفر از جمع شما را راساً بردند و کشتند؟ چند نفر زندانی گشتند؟
– آنها با شما چه کردند؟ شما را شکنجه دادند؟ چه نوع شکنجه؟
– به کدام چیزی ضرورت داری؟ درد داری؟ (برای شان میگفتم “مه میتوانم برایت دوای مسکن بدهم اگر میخواهی؟”)
بسیاری از زندانیان جدید اصلاً حرف نمیزدند. آنان میترسیدند و به هیچ کسی که نمیشناختند باور نمیکردند. برای آنها از سوی نگهبانان و یا شکنجه گران گفته میشد که با کسی صحبت نکنند.
پس ازچند روز، شماری از آنها با من آشنا شده به من اعتماد میکردند و قصه های شانرا میگفتند. آنها از محل کار شان که چه میگذشت، و آنچه در شهر میگذشت و در مجموع از اوضاع کشور میگفتند.
همیشه آنها بر اساس تجربه هایی که داشتند برخی از گفته ها را بمن توصیه میکردند.
همینگونه که با آنها بیشتر آشنا میشدم، وقتی از کار و بار و گذشته آنها میدانستم از آوردن شان به زندان بیشتر متعجب میگشتم. برخلاف ما کسانی که از اولین زندانیان بودیم، تعداد کمی از تازه واردها ماموران رسمی با مناصب مهمی بودند. بسیاری از آنها مردم متوسط عادی یا کارگران یا از نسل جوان بودند. آنان شامل تمام بخش های مردم افغانستان، از روستاها و همچنان از شهرها میشدند. بسیاری آنها مردمان کارگر روستایی و دهقانان بودند. در واقع، من نتوانستم شمار زیادی را از یک بخش خاصی از جامعه شناسایی کنم.
من سعی می‌کردم مقوله‌ای قابل شناسایی که با لفاظی ایدئولوژی کمونیست‌ها مطابقت داشته باشد، پیدا کنم. کدام افراد جامعه افغان را پرچمیها و خلقیها زندانی، شکنجه و به قتل میرسانیدند؟ اگر آنها صرف یک یا دو عناصر از جامعه افغان را زندانی میکردند، بقیه را نباید به وحشت و دهشت می انداختند.
من بر اساس تبلیغات گذشته کمونیستی کسانی که در کتگوری عناصر “ضدانقلاب” در میان زندانیان بشمار میرفتند، بجز از برخی از جنرالان، وزراء از دولتهای گذشته، اعضای خانواده ظاهر شاه کسان دیگر را ندیدم. در حالیکه بسیاری از آنها مردمان سخت کوش، صادق و خدمتگار میهن شان بودند.
مگر در مورد محصل و متعلم، معلم، مامور، کارگران عادی، دکانداران و مردمان عادی که اکثریت زندانیان پلچرخی را تشکلیل میدادند چه میتوان گفت؟
کمونیستان میگفتند: “ما انقلابی خواهیم کرد که خون سرمایه داران، تاجران ثروتمند، زمین داران بزرگ و مانند این ها را خواهد ریخت. ما از خون این پارازیت ها که خون جامعه ما را میمکند دریاهای خون را جاری خواهیم ساخت. این ها مردمانی اند که افغانها را برای قرنها به بردگی کشیده بالای ملت سخت کوش دهقانان و کارگران حکومت میکنند.”
مگر من در میان زندانیان سرمایداران، تجاران ثروتمند، زمین داران بزرگ را نمیدیدم. در عوض، کتله بزرگ زندانیان پلچرخی، مردمان عادی بودند که کمونیستان ادعای انقلاب برای انها را داشته، اکنون مرتکب کودتا شده بودند، میدیدم. اکنون آنها همان مردمان عادی را که از انقلاب باید سود میبردند، زندانی ساخته شکنجه کرده و میکشتند.
خوب چه جریان دارد؟ من کمترین اخبار را از بیرون زندان داشتم. از خود میپرسیدم، دلیلش که آنها این کار ها را میکنند چیست؟
با گذشت زمان من به نتایج زیر دست یافتم:
1- پرچمیها و خلقیها برخلاف آنچه تبلیغات میکردند، بر اثر فشار روز افزون درک خواهند کرد مردم افغانستان ایدیالوژی و حکومت آنان را نمیخواهند. همچنان آنان معتقد شده اند که حال باید حاکمیت شانرا بالای میلیون ها نفر یک کشور بچلانند.
2- آنها برآنند از تجربه ها و روشهای شوروی استفاده ببرند: اتحاد جماهیر شوروی با روش های بسیار وحشیانه در روسیه، یعنی با کشتار تعداد زیادی از روس ها توسط لنین و استالین و شرکای آنها ایجاد گشته بود. (من میدانستم براساس بر آورد شمار بیشتر از روسها به دست استالین کشته شده بودند تا در جنگ دوم جهانی.)
3- آنها به تمام معنی از سوی متخصصین و مشاورین شوروی پشتیبانی شده چگونه ملتی را که ایدیالوزی ماتریالیستی و کمونیستی را قبول نداشته، با روشهای زیرین مطیع سازند:
الف) آنها از روش‌های تجربه شده قبل از تأسیس اتحاد جماهیر شوروی، مانند «زردک و چماق» و روش‌های تجربی و علمی مانند آزمایش‌های پاولوف استفاده کنند.
ب) آنها از تجربه اتحاد جماهیر شوروی برای مطیع ساختن کشورهای همجوار، و کشورهای اروپای شرقی بعد از جنگ جهانی دوم استفاده کنند.
ج) آنها آنگونه که تهدید کرده بودند ثروتمندان، تجاران و زمینداران بزرگ و مالکان بزرگ را زندانی نکردند. زیرا آنان به پول نیاز داشتند. آنان باید منابع درآمد برای حکومت داری میداشتند. آنان نیازمند مالیات، عایدات گمرکی از تاجران بودند. به اصطلاح دیگر، به منابع مالی گاوشیری در کشور نیاز داشتند.
من به این نتیجه رسیده بودم مهاجمان کمونیست با مقاومت تمام بخشهای جامعه افغانی روبرو شده، پس آنها با زندانی کردن مقاومت گران مقاومت آنها را درکل با برش متقاطع جامعه افغانی درهم میشکستند.
اهداف بیان شده آنها قبل از کودتا چیزی بیشتر از تبلیغات بوده، لازم میدانستند جوانان ناراضی را متقاعد سازند که ادعاهای شان را باور کرده برای یک کودتا با شورویها همکاری کنند. یکبار کودتا صورت گیرد و کمونیستان قدرت و اداره حکومتی را در دست گیرند، هدف اصلی این بود که در قدرت ابقا شده مردم افغانستان را به هر وسیله ممکنه چون زندانی ساختن، شکنجه و کشتار تمام آنهاییکه آنانرا زیر سوال برده و یا مخالفت میکردند، مطیع خویش سازند، همانگونه که اتحاد شوری کرده بود.
با قضاوت از معلوماتی که از این زندانیان بدست میآوردم، و حقایقی که میدانستم شمار زیاد عساکر همچنان مردمان عادی زندانی و کشته میشدند در حال افزایش بود. پی برده بودم که خیزش عمومی در کشور، شهرها و دهات در راه است. ضدیت با رژیم جدید در میان واحد های نظامی نیز در حال رویدادن بود.
یک روز، قوماندان زندان پلچرخی سید عبدالله (میان زندانیان مشهور به خون آشام) تمام زندانیان را امر کرد که از سلولهای شان بیرون شده در صحن بلاک ما جمع شوند. زمانیکه آنجا گرد آمدیم، میدیدم نگهابانان با ماشیندارها در اطراف ما، سر بامها و جاهای بلند جاییکه سید عبدالله بیانیه میداد، موضع گرفته بودند.
چهارده لک
او گفت: “حکومت دموکراتیک خلق به تمام معنی از هر چیزی که در کشور جریان دارد آگاه بوده و بر هر چیز کنترول کامل دارد. یک تعداد عناصر از سوی غرب امپریالیست مردار آمریکا سی آی ای گماشته شده اند. حکومت از آن آگاهی کامل دارد و این دشمنان را در افغانستان محو خواهد کرد.
“اتحاد شوروی برادر بزرگ ما از جمهوری دموکراتیک خلق افغانستان پشتیبانی کامل مینماید.” او در صحبتش چندین مرتبه از عدد چهارده لک نام برد. چرا او از یک عدد خاص نام میبرد؟ آیا آن نمبر حاصل تفکر خودش بود یا که از مقامات بالایی حزبش شنیده بود؟
بالاخره من به این واقعیت رسیدم که این عدد کم یا زیاد، ده فیصد نفوس افغانستان است که در آن زمان محسابه شده بود. یک لک معادل صد هزار است. چهارده لک، ۱۴ ضرب ۱۰۰۰۰۰ = ۱.۴ میلیون که ده فیصد ۱۴ میلیون است، و نفوس افغانستان آن زمان ۱۴ میلیون در محاسبه شده بود.
سید عبدالله برای ما گفت که شمار کمونیستها به نود فیصد نفوس افغانستان ارتقا خواهد یافت که کتنرول و حاکمیت افغانستان در دست داشته باشند. او این همه قوه تفکر آنچه را میگفت از مغز خودش تراوش کرده باشد، نداشت. این را او از دیگر اعضای حزب دموکراتیک خلق افغانستان (ح د خ ا) باید آموخته بوده باشد.
این رقم از هر کجایی که آمده بود، وحشتناک بود. این نشان میداد در حقیقت کمونیستان چقدر آدم کش اند؛ آنها برای ما میگفتند آنها از هیچ چیزی بخاطر کنترول و حاکمیت بر کشور اجتناب نخواهند ورزید. برای رسیدن به آن، آنان باید ۹۰٪ مردم را پاک سازی میکردند!
بنابراین، اهداف آرمان گرایانه انقلاب کجا بود؟ آیا انقلاب به معنای کشتن ۹۰ درصد مردم بود؟

جملات بالا، سرخط غمنامۀ بزرگی است درباره چگونگی حوادث داخل ارگ و پیرامون چگونگی کشته شدن محمدداود رئیس جمهور و خانوادۀ او در اثنای قیام هفتم ثور 1357 که توسط محمد داود ملکیار تفحص و نگاشته شده است.
از آنجای که در این نوشته مطالبی کاملاً تازه و در تضاد با مطالب قبلی نشر شده در قالب کتاب ها، نوشته و تحلیل ها پیرامون آن فاجعه المناک وجود دارد، غرض آگهی دوستان شریک می گردد.
متن از روی مطلب نشر شده در وبسایت آریانا افغانستان آنلاین گرفته شده است.

«فهرست
– مقدمه:
– پیرامون تأخیر سخنان مرحومه گلالی ملکیار داؤود
– متن صحبت؜ها با خانم گلالی ملکیار داؤود
– گواهی سرپرستار شفاخانۀ جمهوریت
– صحبت با داؤود غازی (نواسۀ محمد داؤود خان)
– سخنان محترم فضل الرحمن تاجیار معاون گارد جمهوری
– نتیجه

رازی که در آغاز راز نبود
مقدمه:
حدود ۴۳ سال قبل که این جانب به کلیفرنیا مهاجرت کردم، وقایع داخل ارگ یا رویدادهای روزهای هفت و هشت ثور سال 1357 را بار نخست غیر مستقیم با روایت دیگری شنیدم. رویدادهایی که به مرگ محمد داؤود و بسیاری از اعضای خانواده اش انجامید.
این روایت حاکی از چشم دیدهای یک شاهد عینی معتبر و صادق، از جریان وقایع داخل ارگ، در روز و شب کودتای 7 ثور می باشد و این شاهد صادق و رنج دیده، محترمه گلالی ملکیار داؤود است.
به این ترتیب که چند هفته قبل از رسیدن ما به شهرک پالم سپرنیگ کلیفرنیا، محترمه گلالی داؤود، همسر عمر داؤود (پسر بزرگ داؤود خان)، چند هفته برای استراحت، در منزل یکی از اعضای خانوادۀ ما (محترم ظاهر شالیزی) در پالم سپرینگ گذشتانده و بعداً دوباره عازم ایالت مریلند شده بود.
محترم ظاهر شالیزی که جریان کشته شدن بعضی از اعضای خانواده و زخمی شدن تعداد دیگر را توسط میرویس پسرداؤود خان، از زبان گلالی ملکیار داؤود در جریان میزبانی از آن بانوی غمدیده شنیده بود، به این نویسنده و دیگر اعضای خانواده حکایت کرد.
برای من (داؤود ملکیار) در چند سال اول اقامت در امریکا، فرصتی دست نداد تا محترمه گلالی داؤود (دختر بزرگ مرحوم عبدالله ملکیار) را از نزدیک ببینم و از او مستقیماً چیزی بشنوم. اما در سال؜های بعد، چند بار گلالی جان با پدر بزرگوار شان (جناب عبدالله ملکیار) به کلیفرنیا سفر نموده و در جریان سفر، به دیدن پدر مرحومم جنرال عبدالسلام ملکیار و دیگر اعضای خانواده به شهر سندیاگو آمده و برای من هم چندین بار فرصت میسر گردید تا آن عزیزان محترم و بزرگوار را از نزدیک ببینم. و هم با آمدن آن بزرگواران به منزل ما، فرصت؜های خوبی برای شنیدن شرح آن وقایع دردناک، دست داد.
چنانچه در یکی ازین سفرها که گلالی جان به منزل ما آمده بود، در حالیکه چند نفر دور او نشسته بودیم، بدون کدام سوال، راجع به دخترهای جوانش که در ارگ شهید شده بودند، صحبت را آغاز کرد و جریان کشته شدن آن عزیزان را لحظه به لحظه حکایت کرد.
من هم در جریان آن صحبت، راجع به تصمیم و اقدام میرویس پسر داؤود خان که بالای یک تعداد اعضای خانواده فیر کرده بود، از او پرسیدم که آیا واقعیت دارد؟ او سر خود را تکان داده و صرف گفت که: “بلی حقیقت دارد.”
در آن شب بیشتر از آن، فرصت برای سوال کردن میسر نشد، تا اینکه گلالی جان در سال ۲۰۰۸ برای اشتراک در یک رویداد خانواده؜گی، برای چند هفته به کلیفرنیا آمد و این بار فرصت بیشتر میسر شد تا آن بانوی غم دیده را چندین بار طور مفصل ببینم و به شرح مفصل وقایع ارگ و درد دل؜های او گوش دهم.
بعد از شنیدن جریانات داخل ارگ و‌ چگونگی کشته شدن اعضای خانوادهٔ داؤود خان، از زبان این بانوی محترم، تصمیم گرفتم که دفعۀ بعد باید آنرا ثبت نمایم، تا در آینده به نسبت مرور زمان و یا ضعف حافظه از اشتباه در نقل قول دقیق، جلو گیری نمایم.
به این نکته هم باید اشاره کرد که این وقایع قبل از آنکه راز و اسرار باشند، واقعیت؜های علنی بوده که در حضور تقریباً پانزده تا بیست نفر رخ داده است، ولی تدریجاً بخاطر احترام به کشته شده؜گان آنروز، شکل ناگفتنی را بخود گرفته و هر قدر زمان بیشتر گذشته، به همان اندازه گفتن آن مشکل؜تر گشته است. و نیز قابل یادآوریست که این نویسنده چندین سال قبل در مورد وقایع ارگ در جریان روزهای هفت و هشت ثور، یعنی از آغاز تا پایان کودتای ثور، ناگفته؜هایی را بدون ذکر نام شاهد عینی، مختصراً نوشته و منتشر نمودم که برای یک عده از مخلصین و طرفداران سرسخت داؤود خان قابل تحمل و قبول نبود، از اینرو کوشش به عمل آمد تا با دشنام؜ها و اهانت؜ها، از نشر بیشتر آن جلوگیری نمایند. از طرف دیگر شاهد عینی آنروز غم انگیز، یعنی بانو گلالی داؤود که تمام جریان آن روز را چندین بار حکایت کرده بود، نمی؜خواست با انتشار نامش، سبب آزرده؜گی اعضای خانواده گردد و یا مورد اهانت و سر زنش چند تن بی؜پروای سبکسر، قرار گیرد.
و با وجود آنکه من این صحبت؜ها را برای حفظ امانت؜داری و دقت در نقل قول، ثبت نموده بودم، اما روی ملحوظات فوق و برای حفظ آرامش روحی آن بانوی شریف و غمدیده، دقیقاً پانزده سال از نشر مکمل آن صحبت؜ها خودداری نمودم.
و حالا که از فوت محترمه گلالی داؤود نزدیک به یک سال میگذرد، و دوستانی چند، طور مکرر توصیه و استدلال نمودند که عمر انسان وفا و بقا ندارد و چشم به هم زدن از دنیا می؜رویم، لذا باید اظهارات این شاهد معتبر و غمدیده را، با هموطنان خود شریک سازم، تا گوشۀ از تاریخ پر تلاطم کشور ما در تاریکی باقی نماند.
متن صحبت ها با خانم گلالی ملکیار داؤود
آنچه را در ذیل می خوانید، متن یک مصاحبۀ معیاری نیست، بلکه صحبت؜های خودمانی محترمه گلالی ملکیار داؤود می باشد که مفصل؜ترین آن بتاریخ چهارم اگست سال ۲۰۰۸ با این جانب داؤود ملکیار انجام یافته است، که اینک برای مطالعۀ هموطنان تقدیم میگردد.
بعد از احوالپرسی و قصه؜های خانواده؜گی، صحبت میرسد به موضوعات مربوط به زندگی این بانوی محترم در بین خانوادۀ سردار داؤود خان و به تعقیب آن، روز مرگبار هفت ثور.
• داؤود ملکیار
را جع به زنده گی تان در خانوادۀ سردار صاحب داؤود خان یک کمی بگوئید.
• گلالی ملکیار داؤود
وقتی با عمر عروسی کردم، در بین فامیل شان بسیار نازدانه بودم، صدراعظم صاحب مرا “گلی” می گفت و بسیار دوست داشت، از ازدواج ما بسیار خوشحال بود. در روز عروسی گفت که خدا عمر را توفیق بدهد که تو را خوش و راضی نگهدارد. صدراعظم صاحب، بابیم و پسران کاکای بابیم را هم بسیار دوست داشت.
یادم است یک روز با عمر (منزل) بالا نزد صدراعظم صاحب رفتیم، از من پرسید که عبدالسلام خان و عبدالجبار خان با خانم میوندوال چه نسبت دارند. برایش گفتم که برادران خانم میوندوال استند. برایم گفت که بسیار مردم نجیب و صادق استند، خصوصاً سلام خان را از نزدیک می شناسم.
در زمان دیموکراسی صدراعظم صاحب هر هفته اخبار مساوات را می؜خواست و می؜خواند و خوشش می؜آمد که میوندوال از حکومت و پادشاه انتقاد میکرد. من میدیدم که با علاقه می خواند.
• د. م
• شما سردار داؤود خان را در خانه به کدام لقب خطاب میکردید؟
• گلالی داؤود
من هرگز او را مستقیماً با نام و یا لقب خطاب نمیکردم، صرف “شما” می؜گفتم، اما در غیاب شان، بابه داؤود و یا صدراعظم صاحب می گفتم. بی؜بی؜جان، خانم داؤود خان، او را تا روز آخر (فرقه مشر) خطاب می کرد و عجیب بود که خانم وزیر صاحب خارجه، سردار نعیم خان را تا روز آخر “وزیر معارف” خطاب میکرد (با خنده).
• د. م :
دختران و پسران شان، پدر و مادر را چه خطاب میکردند؟
• گلالی داؤود
پسران و دختران همه پدر شانرا بابه می گفتند و مادرشان را بوبو صدا می؜زدند.
• د. م
مناسبات در خانه و بین اعضای فامیل چگونه بود؟
• گلالی داؤود
فوق؜العاده احترام؜کارانه. من همه را هم دوست و هم احترام داشتم. شیما خانم ویس و هما خانم خالد یعنی زن؜های ایورهایم، مرا بسیار دوست و هم احترام داشتند، هر دوی شان دخترهای بسیار خوب بودند.
• د. م
مناسبات عمر جان با پدرش ( سردار صاحب) چطور بود؟
• گلالی داؤود
بعد از کودتای سرطان با پدرش هم نظر نبود. بیشتر با سردارنعیم خان نزدیک بود. خصوصاً از روزی که الیاس مسکینیار نزد عمر آمد و قصۀ قلعۀ زمان خان را کرد. عمر رنگش تغییر کرد و از همان روز به بعد با رژیم و پدر مخالف شد. بعضی ها هم نقش خراب بازی میکردند. مثل اکبر جان رئیس دفتر همیشه خانۀ ما می؜آمد و عمر را در مقابل پدرش بد بین می؜ساخت. تا اینکه یک روز من قهر شدم و به عمر گفتم که اکبر جان را بسیار راه نده. و یک روز هم به خود اکبر جان گفتم که کار خوب نمی کنید. او به من چیزی نگفت، اما در آخر روز خبر شدم که از من به عمر شکایت کرده بود. یک آدم مشکوک دیگر، عبدالاحد ناصر ضیا بود که در آستین سردار نعیم خان جای گرفته بود.
کسانی که از کار کشیده می شدند پیش عمر می؜آمدند و شکایت می؜کردند. حسن شرق وقتی سفیر مقرر شد، همرای خانم خود پیش عمر آمده و بسیار خلق تنگ بود و شکایت داشت که ما را از وطن دور کردند.
وزیر صاحب خارجه با عمر بسیار نزدیک بود. یک روز وزیر صاحب خارجه با بی؜بی جان خانم شان به خانۀ ما آمدند، درین وقت واصفی همرای عمر نشسته بود و صحبت میکردند. وزیر صاحب خارجه به عمر گفت که اگر ما ده نفر مانند واصفی می داشتیم، اوضاع مملکت چنین نمی بود. بعد از کودتای ثور، واصفی هم در زندان پلچرخی با ما زندانی بود، با ما جوانمردی کرد و به ما احوال فرستاد که از یک هزار تا صد هزار افغانی ضرورت باشد، دریغ نخواهم کرد.
وزیرصاحب خارجه (سردار نعیم خان) مثل عمر با قدیر نورستانی و عبدالاله و این نفرها خوب نبود، اما همرای واصفی و چند نفر دیگر مثل او بسیار نزدیک بود. یک دفعه پنج وزیر مانند عطایی، واصفی و وحید عبدالله و دو نفر دیگر آمدند پیش عمر و بعد از صحبت ها به ارگ رفتند که یکجایی استعفا بدهند، قرار شنیدگی صدراعظم صاحب با تمسخر به وحید عبدالله گفته بود که تو خو وزیر نیستی، چرا درین جمع آمدی؟
یک روز دیگر بیادم است که در خانۀ عایشه جان، عمۀ عمر رفته بودیم، هر سه برادر (عمر، خالد، ویس) با کاکای خود (سردار نعیم خان) بریج بازی می کردند. کاکا از برادر زاده هایش خواست تا نظر شانرا راجع به اوضاع مملکت بگویند.
عمر نظر خود را گفت که وضع مملکت خوب نیست و اوضاع خطرناک شده می رود. عمر می گفت که این نفر هائی که بصورت فوق العاده دو رتبه ترفیع گرفته اند، باید بعد از گرفتن رتبه؜ها، کنار می رفتند. خلاصه نظر عمر منفی بود، خالد نه بسیار خوشبین بود و نه بسیار بد بین. اما ویس همرای پدرش (داؤود خان) همنظر بود و نزد صدراعظم صاحب هم کمی معتبر بود. ویس اوضاع را بسیار خوب می؜دید و همه چیز را آنروز مثبت تعریف کرد. ویس با قدیر نورستانی وزیر داخله و نفرهای مثل او، رفت و آمد داشت، یعنی با رژیم هم دست بود.
عمر آدم لایق و درس خوانده بود و از سویس ماستری گرفته بود. نمی؜خواهم تعریف عمر را بکنم بخاطر اینکه شوهرم بود، عمر راستی یک انسان راست و نترس بود. همانطوریکه مقابل پادشاه ایستاد، در مقابل پدر خود هم ایستاد. روابط عمر چند سال با صدراعظم صاحب خراب بود، تا اینکه در نوروز یعنی یک ماه قبل از کودتای ثور، در جلال آباد با صدراعظم صاحب آشتی و بغل کشی کرد.
• د. م
به اجازۀ تان برویم به روز هفت ثور، کجا بودید و چگونه اطلاع یافتید؟
• گلالی داؤود
آنروز صبح خبر شدم که خواهرم لیلا ملکیار مریض است و سردردی بسیار شدید دارد. ساعت ده بجۀ صبح، قبل از آنکه به دیدنش بروم، به دیدن بی؜بی جان (خانم صدراعظم صاحب) رفته و گفتم که لیلا مریض است و باید بروم. بی؜بی جان گفت که من هم با تو دیدن لیلا میروم، درین وقت شنکی جان، خواهر عمر هم آمد و گفت که شما را من می؜رسانم، دریور را نبردیم. تقریباً تا کمی پیش از ساعت دوازده، با لیلا خواهرم بودیم و بعد از آن به طرف خانه برگشتیم.
وقتی موتر ما برای رساندن من، حدود ساعت دوازده، نزدیک منزل ما رسید، دیدم که عمر با بالاپوش خواب در پیاده رو ایستاده و بسیار نفرها دورش جمع بودند. عمر به مجرد دیدن ما، مرا صدا زد که از موتر پائین نشو و همرای بوبویم به ارگ برو. من قبول نکرده و گفتم که من با تو می؜باشم و از موتر پائین شدم. شنکی جان و بی؜بی جان به طرف ارگ حرکت کردند.
عمر در حالیکه با عجله طرف منزل بالا می رفت که لباس تبدیل کند، گفت که متأسفانه از چیزی که می؜ترسیدم، همان واقع شده. من هم رفتم تا چیزی بردارم و با عجله آماده شدیم و به یک موتر سرکاری که برای بردن ما آمده بود، سوار شده و به طرف مکتب اولادها روان شدیم. وقتی نزدیک مکتب رسیدیم، عبدالحی پولیس نزدیک آمد و گفت که موتر از ارگ آمد و اولادها را برد. عمر نمی؜خواست به ارگ برود، من هم شق کردم که اگر تو نمی روی، من هم نمی؜روم. عمر قبول کرد و ما هم به طرف ارگ روان شدیم.
وقتی به زینه؜های ارگ بالا می شدیم، عمر بسیار قهر بود و تکرار گفت که: (گلک! آنچه که باید نمی شد، شد). من به عمر گفتم که حالا قهر و آزردگی فایده ندارد. ما در جریان فیرها داخل ارگ شدیم، وقتی داخل شدیم، یک تعداد در پائین بودند، وقتی ما بالا رفتیم، صدراعظم صاحب در بالا پشت میز دفتر خود نشسته بود. عمر رفت و دست بابه را ماچ کرد.
در دفتر صدراعظم صاحب قبل از ما، وزیر صاحب خارجه (سردار نعیم خان)، اعضای خانواده به شمول پسران و دختران سردار صاحب آنجا بودند. از اشخاص غیر خانوادگی صرف قدیر، سید عبدالاله و اکبر جان رئیس دفتر آنجا بود. سید وحیدالله را هم مختصراً دیدم. عمر و خالد و ویس همه پائین و بالا می رفتند و اوضاع را به صدراعظم صاحب می گفتند. صدای فیرها از دور و نزدیک به گوش می رسید، بعداً صدای طیارات جت شنیده شد که بر یک قسمت ارگ فیر کرد و آنجا آتش گرفت. در ساعات اول امید بود چون جنگ بود و مقاومت بود.
• د.م
آیا داؤود خان با بیرون تماس تلیفونی داشت؟
• گلالی داؤود
بلی، تلیفون؜ها در اوایل کار میکرد، تماس مخابره هم برقرار بود، اما پسانتر قطع شد. داؤود خان تا نزدیک شام در دفتر خود بود، اما قبل از شام با دیگران به منزل پائین رفتند، آنجا اتاق گفته نمیشد، صالون هم نبود بلکه یک هال بود. در آنجا صدراعظم صاحب به وزیرها و همکارهای خود گفت که: «فکر نمی کردم که این چیز واقع شود، من مسؤولیت این واقعه را به عهده میگیرم، شما هر کدام تان می توانید برای نجات خود تصمیم بگیرید و مکلفیت ندارید که این جا بمانید». بعد از این گفتار صدراعظم صاحب، چند نفر از وزیر ها تصمیم به فرار گرفتند، مثل سید وحیدالله و تیمور شاه جان رفتند و از ارگ برآمدند. صدراعظم صاحب رادیو را می؜شنوید و وقتی صدای وطنجار را از رادیو شنید، گفت: (ببینید، ای وطنجار هم همرای شان است)
• د. م
شنیده بودیم که داؤود خان می خواست از ارگ خارج شود، اما بالایش فیر شد، درست است؟
• گلالی داؤود
نی، صدراعظم صاحب هیچ قصد رفتن نکرد، اما در شروع شب سه موتر را آورده بودند که اگر کسی از ارگ خارج شود. عمر گفت من نمی؜روم، من گفتم که من هم نمی؜روم. سردار نعیم خان و زرلشت (دختر صدراعظم صاحب) قصد رفتن کردند، اما در پیش دروازه فیر شد و به پای (زیر زانوی) سردار نعیم خان خورد و هم انگشت پای زرلشت زخمی شد. دروازه را بسته کردند و دیگر کسی قصد رفتن نکرد.
عمر با من و اولادها تا نیم شب در منزل بالا ماندیم. همه چراغ؜ها را گل کرده بودند که از بیرون داخل را دیده نمی توانستند، اما از کلکین؜ها در تاریکی شب فیرها می آمد. هیچکدام ما دست و پاچه نبودیم، تنها اکبر جان رئیس دفتر بسیار ترسیده بود و معنویات خود را باخته بود.
در منزل پائین جائیکه سردار نعیم خان بالای یک کوچ با پای زخمی نشسته بود، نزدیک آن یک دروازه قرار داشت، اکبر جان رئیس دفتر صرف یکبار دروازه را تیله کرد و گفت که دروازه قفل است، اما اگر هوشیاری میکرد و دو سه نفر باهم آنرا تیله میکردند حتمی باز می؜شد و از آنجا به هر طرف ارگ راه نجات پیدا می شد. اما نمیدانم چرا به فکر کس نرسید.
خالد نزدیک؜های نیم شب به منزل بالا نزد ما آمد و گفت که دیگر امید رسیدن کمک از بیرون نیست و تمام اوضاع به نفع دشمن است. عمر گفت که باید تا آخرین مرمی بجنگیم. چون در بالا خطر اصابت بم های طیاره بیشتر بود، صدراعظم صاحب عمر را روان کرده بود که با اولادها از بالا به منزل پائین بیائید.
ما در حال پائین شدن بودیم و هنوز به هال پائین نرسیده بودیم که از بیرون کلکین، فیر ماشیندار شد و هر چهار نفر ما زخمی شدیم. عمر چون مرمی به قلبش خورده بود، در ظرف چند دقیقه فوت کرد، خودم چندین مرمی به پای، سرین و کمرم خوردم، دختر سیزده سالۀ ما (غزال) مرمی به شکمش خورده بود، هیله دختر پانزده سالۀ ما، زخمش کشنده نبود. هیله دخترم با دیدن دست پدرش با گریه صدا زد که سه انگشتش نیست. من او را در بغل گرفته و برایش گفتم که آرام باش دخترم، بابیت دیگر زنده نیست و تا فردا هیچکدام ما زنده نخواهیم بود.
بعد از نیم شب خالد داؤود نیز زخمی شد و در حالیکه بسیار درد میکشید، از ویس برادرش می خواست که بالای او فیر کند، اما ویس مقاومت میکرد. خالد زاری میکرد که “غیرت کن، فیر کن”، به این ترتیب خالد یک ساعت بعد فوت نمود. خالد راستی آدم بسیار خوب بود و هم بسیار بی؜غرض بود. ما خانم؜ها، اولادها و کسانی که زخمی شده بودند، در اتاق درون یا اتاقیکه دروازۀ آن در هال موقعیت داشت، قرار داشتیم. جمعاً هفت نفر زخمی شده بود. (منظور از هفت نفر شاید، سردار نعیم خان، زرلشت، گلالی، هیله، غزال، خالد و داؤد غازی بوده باشد. نویسنده)
دختر سیزده ساله ام (غزال) که زخم شدید خورده بود، در اتاق ما، اما از من کمی دورتر و نزدیک به هما جان بیحال افتاده بود. تقریباً یک یا دو ساعت بعد از نیم شب، از هما خواستم که ببیند که غزال هنوز زنده است؟ هما گفت که خاله گک! غزال فوت شده و دست ها و پاهایش یخ شده است.
بعد تر خالد که سرش در بغل خانمش (هما جان) بود، همانطور جان داده بود، و سرعمر بالای زانوی من قرار داشت. نزدیکی؜های صبح، که کمی روشنی شده بود، داؤود خان در حالیکه کلاه قره قل به سر داشت به اتاق ما داخل شده و نزدیک آمد و در حالیکه رنگش سفید معلوم می شد، به سر عمر خود را انداخته و پیشانی هردو پسرش (خالد و عمر) را ماچ کرد. بی؜بی جان زینب جان به صدراعظم صاحب گفت که ببین (گلی) تمامش پر از خون است، صدراعظم صاحب گفت که از حال همۀ تان خبر دارم، و لحظاتی بعد از اتاق خارج شد.
من در طول شب در حالیکه خون ریزی داشتم، سرم بالای شانۀ شیما (خانم ویس) بود. شیما گک هم غم اولادهای خود را می؜خورد که گاهی تشناب می خواستند و گاهی آب می خواستند و هم برای من مرتب آب می؜رساند که زخمی بودم و تشنه می شدم.
نظام جان غازی در اوایل صبح، برای لحظۀ کوتاه داخل اتاق شد، از او خواهش کردم که کمک کن و دامن دخترم (غزال) را کمی پائین کش کن، ولی حالت نظام جان طوری بود که در مقابل صدا و خواهش من، هیچگونه عکس العملی از او دیده نشد. بعدها شنیده شد که در ساعات آخر، مرمی به رویش اصابت کرده و کشته شده بود. در طول شب سردار نعیم خان با پای زخمی اش بالای یک کوچ یا دیوان نشسته بود، و صبح جسد او بالای همان کوچ قرار داشت. داؤود غازی نواسۀ داؤود خان نیز در زیر زانو زخم برداشته بود اما می توانست راه برود و در طول شب از یک اتاق به اتاق دیگر میرفت.
نزدیک صبح قدیر نورستانی زخمی شد، نالش و واخ واخ قدیر نورستانی بسیار بلند از هال شنیده می شد. صدای فیرها نزدیکتر شده میرفت. همه منتظر لحظات آخر بودیم. دشمن نزدیک شده میرفت، وقتی دشمن به دروازۀ عمارت رسید، ویس آمد به اتاق درون، اول بالای کسانی که پیش رویش و نزدیک دوازه بودند، فیر کرد یعنی اول بالای زن خود و بعد بالای دو پسر خورد سال خود فیر کرد.
(چگونگی اصابت مرمی و کشته شدن ویگل، طفلک دو و نیم ساله توسط فیر کلاشینکوف پدرش ویس داؤود، آنقدر رقت انگیز و دلخراش است که قلم از نوشتن آن عاجز ماند. نویسنده)
ویس بعد از آن، تفنگش را طرف من گرفت، من برایش گفتم که به رویم نزن، او به شکم من و دخترم هیله که هر دو در پهلوی شیما (خانم ویس) نشسته بودیم، فیر کرد و بعد تا که توانست از بین برد.
گلالی داؤود با گریه چنین ادامه میدهد: خاطره یی که مرا خراب خراب میکند این است که دخترم هیله در پهلوی هما جان و بی بی جان زهره جان ( خانم سردار نعیم خان) و سلطانه جان در پهلوی یک دیوار ایستاده بودند، جایی که ویس آنانرا مستقیماً دیده نمی توانست. من چند لحظه قبل از داخل شدن ویس به اتاق ما، هیله را گفتم بیا پهلوی من دراز بکش. هیله فوری آمد و پهلوی من نشست. اگر این کار را نمی کردم هیله حالا زنده می بود. هیله آنقدر دختر با گفت بود که وقتی ویس برای فیر کردن در پیش ما قرار گرفت، دخترم از ترس پاهایش را جمع و زانو هایش را پیش سینه اش سپر ساخت. من برایش گفتم:
دخترکم، پاهایت را دراز کن تا زودتر از این عذاب خلاص شویم، دخترک گپ شنو، درین حال هم به گپم گوش کرد و پاهایش را دراز کرد تا ویس به شکمش فیر کند.
(با شنیدن این قسمت گفتار گلالی داؤود، ما پنج یا شش نفریکه دورش نشسته بودیم، هیچکدام اشکهای مانرا کنترول نمی توانستیم. نویسنده)
• د. م
شما گفتید که ویس تا توانست فیر کرد و از بین برد، به نظر تان چند نفر را زد و چرا یک تعداد دیگر را نزد؟
• گلالی داؤود
زرلشت خواهر خود و چند نفر دیگر را هم زد. اما دلیلی که دیگران زنده ماندند این بود که ویس زیاد مهلت نیافت، چون درین وقت دشمن به داخل هال رسیده بود و در همین وقتی که دشمن بالای داؤود خان و دیگران فیر میکرد، ویس از پیش دروازه به کشتار در اتاق ما مصروف بود، شاید در این وقت بالای ویس هم از پشت فیر شده باشد و برای ویس مهلت نرسیده که همه را بزند و یا کس های را که پهلوی دیوار بود، بزند.
زهره جان، سلطانه جان، هما جان و چند نفر دیگر پهلوی دیوار بودند. چون ویس از پیش دروازه فیر میکرد و ما (شیما خانمش با اولاد ها و من و هیله دخترم) مقابل او قرار داشتیم، اول ما را زد، اما کسانیکه پهلوی دیوار بود، ویس آنها را از نزدیک دروازه مستقیماً دیده نمی توانست، به این خاطر بالای آنها فیر نکرد. بعداً دیدیم که جسد ویس هم در لخک دروازه افتاده بود.
(همان دروازۀ که از “هال” به اتاقی داخل می شد که در طول شب، خانم ها، اطفال و زخمی ها در آن قرار داشتند. نویسنده).
شنکی جان دختر صدراعظم صاحب (خانم زلمی جان غازی) توسط ویس زده نشد، چون او با فیر تفنگچه به کام خود (دهن خود)، خودش را کشت، او در حال نشسته میل تفنگچه را به دهن گذاشته و فیر کرد.
وقتی صبح عسکر ها داخل اتاق ما شدند و ما و دیگر زخمی ها را از اتاق می کشیدند، دیدیم که شنکی جان در همان نقطه در زمین نشسته و سرش به روی زانویش افتاده است. هم چنان وقتی به کمک عسکر ها به بیرون انتقال داده می شدیم، دیدم که داؤود خان در روی زمین همان هال افتاده بود و کلایش نیز در پهلویش دیده می شد و جسد سردار نعیم خان در بالای کوچ یا دیوانی قرار داشت که شب بالای آن نشسه بود.
• د. م
شما یکبار حکایت کردید که در نیمه های شب ویس نزد شما آمد و گفت که: “ما فیصله کردیم که خود را زنده به دشمن تسلیم نمی کنیم”، آیا از شما سوال کرد یا تائید شما را خواست و یا چطور؟
• گلالی داؤود
نی سوال نکرد، تنها همین قدر گفت و بس. و صبح هم که در اتاق درون آمد میخواست زن ها به دست دشمن نیفتند. و شاید بابۀ ویس برایش گفته باشد که نمان که کسی به دست دشمن بیفتد.
بعد از ختم فیر ها، عسکر ها داخل اتاق ما شدند، صدا زدند که کی زنده و کی زخمی است؟ چند دقیقه بعد وقتی ما را برای انتقال به شفاخانه سوار جیپ روسی کردند، هیله دخترم را در سیت پیش روی جای دادند و هنوز به شفاخانۀ جمهوریت نرسیده بودیم که سر دخترم به روی زانویش افتاد. دقایق بعد داکتر های شفاخانۀ جمهوریت، خبر مرگ دخترم را به من دادند و از آن پس خودم هم نفهمیدم که بالایم چه گذشت.
(یگانه جسدی که در بین اعضای کشته شدۀ خانوادۀ داؤود خان در مدفن دسته جمعی پلچرخی، در زمان ریاست جمهوری حامد کرزی، یافت نشد، جسد هیله داؤد، همین دخترک معصوم و مظلوم بود، که در راه شفاخانۀ جمهوریت فوت شده بود. نویسنده)
من جمعاً هفت مرمی خورده بودم و دو تای آن تا هنوز در بدنم است. داکتر هایی که در جراحی و تداوی ما بسیار کمک کردند، داکتر عزیز آرام که شف بود و داکتر بریالی (از طرف مادر از خانوادۀ چرخی بود) و هم داکتر سید قدیر. این داکتر ها و هم نرس ها واقعاً دلسوز و با وجدان بودند.
• د. م
به یاد دارم که حدود دو هفته بعد از کودتا، شما را طور تصادفی در اتاق شفاخانۀ جمهوریت دیدم، آیا بیاد دارید؟
جریان آن دیدار مختصر را درین جا ذیلاً نقل میکنم:
من (د. ملکیار) آنروز برای عیادت یکی از اقارب به شفاخانۀ جمهوریت رفته بودم. چون نمبر اتاق مریض خود را نمی دانستم، از یک منزل به منزل دیگر میرفتم. در یکی از دهلیزها چشم ام به یک سپاهی افتاد که در پهلوی دروازۀ یک اتاق، بالای چوکی نشسته بود. وقتی نزدیک دروازۀ آن اتاق رسیدم، کمی آهسته شده و به داخل اتاق نظر انداختم، فوری مریض را شناختم که محترمه گلالی ملکیار داؤود، خانم مرحوم عمر داؤود، و عروس سردار داؤود خان بود که در پهلوی چپرکت ایستاده و دستش را روی بطن زخمی اش گذاشته بود.
در حالیکه هیجان زده شده بودم، زیرا تا آن روز کسی در خانواده نمی دانست که او زنده است یا خیر، به عجله داخل اتاق شدم. او نیز فوری مرا شناخت و این خانم زجر دیده که دو هفته قبل دو دختر جوانش را در جلو چشمانش از دست داده بود، در حالیکه از دیدنم خوشحال شده بود، با مهربانی توأم با پریشانی به من گفت که: «جانم پیش نیا که برایت نقص نکند». نمیدانم چرا در آن لحظه ترس از سپاهی به فکرم نرسید، نزدیکش رفتم و با صدای بلند گفتم که همه میدانند که ما و شما یک فامیل استیم، پریشان نه شوید، فقط بگوئید به چه ضرورت دارید؟ ولی این خانم شریف و دلسوز با اصرار میگفت که: “زود ازین جا برو که گپ زدن همرای من برایت خطر دارد، فقط به فامیل بگو که من زنده هستم.”
وقتی از اتاق خارج شدم، آن سپاهی شریف که جریان صحبت ما را دید و شنید، از جایش بلند نشد و هیچ چیزی به من نگفت. شاید بلند صحبت کردن من به او این اطمینان را داد که قصد خلاف ندارم، اگر آهسته و مخفیانه صحبت میکردم شاید مشکوک می شد و دست مرا میگرفت.
دلیل اینکه در آن لحظه چرا از سپاهی نترسیدم، شاید آن بوده باشد که وحشت نظام خلقی و کمونیستی را هنوز درست درک نکرده بودیم و یا شاید رفت و آمد پنج سال متواتر ما، به محبس دهمزنگ برای دیدار هفته وار از پدر زندانی ما که بعد از زجر ها و شکنجه ها، مدت پنج سال را در زندان رژیم داؤود خان سپری کرد، ترس ما را از سپاهی از بین برده بود و یا اقلاً کم ساخته بود.
به هر حال، با تأثر آنروز از اتاق خارج شدم و دو هفته بعد تر که برای احوال گیری دو باره به آن اتاق رفتم، بستر خالی بود و آن خانم زخمی را که بقایای چندین مرمی هنوز در بدنش باقی بود، به زندان پل چرخی برده بودند.
از آن پس تا سه یا چهار سال دیگر، این خانم داغدیده را دیده نتوانستم، تا اینکه بار دیگر در کلیفرنیا به دیدنش رفتم و از آن سال ها تا الحال، ده ها بار پای صحبتش نشسته ام و قصه های غم انگیزش را شنیده ام. و بار آخری که با همسرم، به دیدار این خانم محترمه رسیدیم، تابستان سال 2017 بود که در اپارتمانش واقع ایالت مریلند، با وجود تکالیف عدیدۀ جسمی و روحی، با تبسم همیشه گی از ما استقبال کرد و با نشان دادن عکس های خانوادگی و عزیزان از دست رفته، ما را بار دیگر در خاطرات غم انگیزش شریک ساخت.
اما در این دیدار سال 2017 در مورد چگونگی کشته شدن داؤود خان، گپی که در صحبت های سابقش نگفته بود، از زبانش خارج شد. در صحبت های سابق، همان شکل رسمی و معروف را تکرار میکرد که کودتاچیان به دروازۀ عمارت رسیده و از داؤود خان خواسته بودند که تسلیم شود و داؤود خان قبول نکرده و بالای شان با تفنگچه فیر نموده بود. و بعد کودتاچیان با فیر های متقابل همه را از بین برده بودند.
اما این بار در حالیکه با همسرم نادیه جان و گلالی جان که من همیشه او را (خاله گلک) خطاب میکردم، مصروف دیدن البوم های خانواده گی بودیم، من کمرۀ آیفون خود را فعال کردم تا از البوم های دلچسپ و گفتار گلالی جان ویدیو بگیرم، و درین هنگام از او پرسیدم که داؤود خان چگونه کشته شد؟ گلالی جان بدون فکر کردن چنین جواب داد:
“وقتی خلقی ها در آمدند، به خیالم بابه داؤود خود را همرای تفنگچه کشت.”
(وقتی گلالی جان این جملات را می گفت، دست خود را به شقیقۀ خود برده و فیر کردن تفنگچه را به شقیقه، تمثیل کرد. نویسنده)
پایان صحبت ها با گلالی ملکیار داؤود.
با توجه به توضیحات قبلی و هم شرح مفصلی که درین جا آمده است، میدانیم که چگونگی کشته شدن؜ها در ارگ، به اعضای خانواده و دیگر نزدیکان، از اول معلوم بوده است، یعنی: رازی که در آغاز راز نبود، تدریجاً و به مرور زمان شکل راز و اسرار را بخود گرفته است. »

برای مطالعه متن مکمل این نوشته روی تصویر بالا کلیک نماید.

 

 

 

محمد داؤود و خانواده اش چگونه کشته شدند؟ شاهدی از داخل ارگ، پرده از اسرار مهمی برمیدارد

 

داؤود ملکیار 2023/08/16
محمد داؤود و خانواده اش چگونه کشته شدند؟
شاهدی از داخل ارگ، پرده از اسرار مهمی برمیدارد
فهرست
– مقدمه:
– پیرامون تأخیر سخنان مرحومه گاللی ملکیار داؤود
– متن صحبت ها با خانم گاللی ملکیار داؤود
– گواهی سر پرستار شفاخانۀ جمهوریت
– صحبت با داؤود غازی )نواسۀ محمد داؤود خان(
– سخنان محترم فضل الرحمن تاجیار معاون گارد جمهوری
– نتیجه
رازی که در آغاز راز نبود
مقدمه:
حدود ۴3 سال قبل که این جانب به کلیفرنیا مهاجرت کردم، وقایع داخل ارگ یا رویداد های روزهای هفت وهشت ثور
سال 1357 را بار نخست غیر مستقیم با روایت دیگری شنیدم. رویداد هایی که به مرگ محمد داؤود و بسیاری از
اعضای خانواده اش انجامید.
این روایت حاکی از چشم دید های یک شاهد عینی معتبر و صادق، از جریان وقایع داخل ارگ، در روز و شب کودتای
7 ثور می باشد و این شاهد صادق و رنج دیده، محترمه گاللی ملکیار داؤود است.
به این ترتیب که چند هفته قبل از رسیدن ما به شهرک پالم سپرنیگ کلیفرنیا، محترمه گاللی داؤود، همسر عمر داؤود
)پسر بزرگ داؤود خان(، چند هفته برای استراحت، در منزل یکی از اعضای خانوادۀ ما )محترم ظاهر شالیزی( در
پالم سپرینگ گذشتانده و بعداً دوباره عازم ایالت مریلند شده بود.
محترم ظاهر شالیزی که جریان کشته شدن بعضی از اعضای خانواده و زخمی شدن تعداد دیگر را توسط میرویس پس
رداؤود خان، از زبان گاللی ملکیار داؤود در جریان میزبانی از آن بانوی غمدیده شنیده بود، به این نویسنده و
دیگر اعضای خانواده حکایت کرد.
برای من )داؤود ملکیار( در چند سال اول اقامت در امریکا، فرصتی دست نداد تا محترمه گاللی داؤود )دختر بزرگ
مرحوم عبدهللا ملکیار( را از نزدیک ببینم و از او مستقیماً چیزی بشنوم. اما در سال های بعد، چند بار گاللی جان با پدر
بزرگوار شان )جناب عبدهللا ملکیار( به کلیفرنیا سفر نموده و در جریان سفر، به دیدن پدر مرحومم جنرال عبدالسالم
ملکیار و دیگر اعضای خانواده به شهر سندیاگو آمده و برای من هم چندین بار فرصت میسر گردید تا آن عزیزان محترم
و بزرگوار را از نزدیک ببینم. و هم با آمدن آن بزرگواران به منزل ما، فرصت های خوبی برای شنیدن شرح آن وقایع
دردناک، دست داد.
صفحه 2 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
چنانچه در یکی ازین سفر ها که گاللی جان به منزل ما آمده بود، در حالیکه چند نفر دور او نشسته بودیم، بدون کدام
سوال، راجع به دختر های جوانش که در ارگ شهید شده بودند، صحبت را آغاز کرد و جریان کشته شدن آن عزیزان
را لحظه به لحظه حکایت کرد.
من هم در جریان آن صحبت، راجع به تصمیم و اقدام میرویس پسر داؤود خان که باالی یک تعداد اعضای خانواده فیر
کرده بود، از او پرسیدم که آیا واقعیت دارد؟ او سر خود را تکان داده و صرف گفت که: ” بلی حقیقت دارد.”
در آن شب بیشتر از آن، فرصت برای سوال کردن میسر نشد، تا اینکه گاللی جان در سال 2008 برای اشتراک در
یک رویداد خانواده گی، برای چند هفته به کلیفرنیا آمد و این بار فرصت بیشتر میسر شد تا آن بانوی غم دیده را چندین
بار طور مفصل ببینم و به شرح مفصل وقایع ارگ و درد دل های او گوش دهم.
بعد از شنیدن جریانات داخل ارگ و چگونگی کشته شدن اعضای

خانواده داؤود خان، از زبان این بانوی محترم،
تصمیم گرفتم که دفعۀ بعد باید آنرا ثبت نمایم، تا در آینده به نسبت مرور زمان و یا ضعف حافظه از اشتباه در نقل قول
دقیق، جلو گیری نمایم.
به این نکته هم باید اشاره کرد که این وقایع قبل از آنکه راز و اسرار باشند، واقعیت های علنی بوده که در حضور تقریباً
ریجاً پانزده تا بیست نفر رخ داده است، ولی تد بخاطر احترام به کشته شده گان آنروز، شکل ناگفتنی را بخود گرفته و
هر قدر زمان بیشتر گذشته، به همان اندازه گفتن آن مشکل تر گشته است. و نیز قابل یاد آوریست که این نویسنده چندین
سال قبل در مورد وقایع ارگ در جریان روز های هفت و هشت ثور، یعنی از آغاز تا پایان کودتای ثور، ناگفته هایی
نوشته و منتشر نمودم که برای یک عده از مخلصین و طرفداران سرسخت داؤود
را بدون ذکر نام شاهد عینی، مختصراً
خان قابل تحمل و قبول نبود، از اینرو کوشش به عمل آمد تا با دشنام ها و اهانت ها، از نشر بیشتر آن جلوگیری نمایند.
از طرف دیگر شاهد عینی آنروز غم انگیز، یعنی بانو گاللی داؤود که تمام جریان آن روز را چندین بار حکایت کرده
بود، نمی خواست با انتشار نامش، سبب آزرده گی اعضای خانواده گردد و یا مورد اهانت و سر زنش چند تن بی پروای
سبکسر، قرار گیرد.
و با وجود آنکه من این صحبت ها را برای حفظ امانت داری و دقت در نقل قول، ثبت نموده بودم، اما روی ملحوظا
پانزده سال از نشر مکمل آن صحبت ها خود داری
ت فوق و برای حفظ آرامش روحی آن بانوی شریف و غمدیده، دقیقاً
نمودم.
و حاال که از فوت محترمه گاللی داؤود نزدیک به یک سال میگذرد، و دوستانی چند، طور مکرر توصیه و استدالل
نمودند که عمر انسان وفا و بقا ندارد و چشم به هم زدن از دنیا می رویم، لذا باید اظهارات این شاهد معتبر و غمدیده را،
با هموطنان خود شریک سازم، تا گوشۀ از تاریخ پر تالطم کشور ما در تاریکی باقی نماند.
متن صحبت ها با خانم گاللی ملکیار داؤود
آنچه را در ذیل می خوانید، متن یک مصاحبۀ معیاری نیست، بلکه صحبت های خودمانی محترمه گاللی ملکیار داؤود
می باشد که مفصل ترین آن بتاریخ چهارم اگست سال 2008 با این جانب داؤود ملکیار انجام یافته است، که اینک برای
مطالعۀ هموطنان تقدیم میگردد.
بعد از احوالپرسی و قصه های خانواده گی، صحبت میرسد به موضوعات مربوط به زندگی این بانوی محترم در بین
خانوادۀ سردار داؤود خان و به تعقیب آن، روز مرگبار هفت ثور.
• داؤود ملکیار
راجع به زنده گی تان در خانوادۀ سردار صاحب داؤود خان یک کمی بگوئید.
صفحه 3 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
• گاللی ملکیار داؤود
وقتی با عمر عروسی کردم، در بین فامیل شان بسیار نازدانه بودم، صدراعظم صاحب مرا “گلی” می گفت و بسیار
دوست داشت، از ازدواج ما بسیار خوشحال بود. در روز عروسی گفت که خدا عمر را توفیق بدهد که تو را خوش و
راضی نگهدارد. صدراعظم صاحب، بابیم و پسران کاکای بابیم را هم بسیار دوست داشت.
یادم است یک روز با عمر )منزل( باال نزد صدراعظم صاحب رفتیم، از من پرسید که عبدالسالم خان و عبدالجبار خان
با خانم میوندوال چه نسبت دارند. برایش گفتم که برادران خانم میوندوال استند. برایم گفت که بسیار مردم نجیب و صادق
استند، خصوصاً سالم خان را از نزدیک می شناسم.
در زمان دیموکراسی صدراعظم صاحب هر هفته اخبار مساوات را می خواست و می خواند و خوشش می آمد که
میوندوال از حکومت و پادشاه انتقاد میکرد. من میدیدم که با عالقه می خواند.
• د. م
• شما سردار داؤود خان را در خانه به کدام لقب خطاب میکردید؟
• گاللی داؤود
با نام و یا لقب خطاب نمیکردم، صرف “شما” می گفتم، اما در غیاب شان، بابه داؤود و یا
من هرگز او را مستقیماً
صدراعظم صاحب می گفتم. بی بی جان، خانم داؤود خان، او را تا روز آخر )فرقه مشر( خطاب می کرد و عجیب بود
که خانم وزیر صاحب خارجه، سردار نعیم خان را تا روز آخر “وزیر معارف” خطاب میکرد )با خنده(.
• د. م :
دختران و پسران شان، پدر و مادر را چه خطاب میکردند؟
• گاللی داؤود
پسران و دختران همه پدر شانرا بابه می گفتند و مادرشان را بوبو صدا می زدند.
• د. م
مناسبات در خانه و بین اعضای فامیل چگونه بود؟
• گاللی داؤود
فوق العاده احترام کارانه. من همه را هم دوست و هم احترام داشتم. شیما خانم ویس و هما خانم خالد یعنی زن های
ایورهایم، مرا بسیار دوست و هم احترام داشتند، هر دوی شان دختر های بسیار خوب بودند.
• د. م
مناسبات عمر جان با پدرش ) سردار صاحب( چطور بود؟
• گاللی داؤود
از روزی که الیاس
بعد از کودتای سرطان با پدرش هم نظر نبود. بیشتر با سردارنعیم خان نزدیک بود. خصوصاً
مسکینیار نزد عمر آمد و قصۀ قلعۀ زمان خان را کرد. عمر رنگش تغییر کرد و از همان روز به بعد با رژیم و پدر
مخالف شد. بعضی ها هم نقش خراب بازی میکردند. مثل اکبر جان رئیس دفتر همیشه خانۀ ما می آمد و عمر را در
مقابل پدرش بد بین می ساخت. تا اینکه یک روز من قهر شدم و به عمر گفتم که اکبر جان را بسیار راه نده. و یک روز
صفحه 4 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
هم به خود اکبر جان گفتم که کار خوب نمی کنید. او به من چیزی نگفت، اما در آخر روز خبر شدم که از من به عمر
شکایت کرده بود. یک آدم مشکوک دیگر، عبداالحد ناصر ضیا بود که در آستین سردار نعیم خان جای گرفته بود.
کسانی که از کار کشیده می شدند پیش عمر می آمدند و شکایت می کردند. حسن شرق وقتی سفیر مقرر شد، همرای
خانم خود پیش عمر آمده و بسیار خلق تنگ بود و شکایت داشت که ما را از وطن دور کردند.
وزیر صاحب خارجه با عمر بسیار نزدیک بود. یک روز وزیر صاحب خارجه با بی بی جان خانم شان به خانۀ ما
آمدند، درین وقت واصفی همرای عمر نشسته بود و صحبت میکردند. وزیر صاحب خارجه به عمر گفت که اگر ما ده
نفر مانند واصفی می داشتیم، اوضاع مملکت چنین نمی بود. بعد از کودتای ثور، واصفی هم در زندان پلچرخی با ما
زندانی بود، با ما جوانمردی کرد و به ما احوال فرستاد که از یک هزار تا صد هزار افغانی ضرورت باشد، دریغ
نخواهم کرد.
وزیر صاحب خارجه )سردار نعیم خان( مثل عمر با قدیر نورستانی و عبداالله و این نفر ها خوب نبود، اما همرای
واصفی و چند نفر دیگر مثل او بسیار نزدیک بود. یک دفعه پنج وزیر مانند عطایی، واصفی و وحید عبدهللا و دو نفر
دیگر آمدند پیش عمر و بعد از صحبت ها به ارگ رفتند که یکجایی استعفا بدهند، قرار شنیدگی صدراعظم صاحب با
تمسخر به وحید عبدهللا گفته بود که تو خو وزیر نیستی، چرا درین جمع آمدی؟
یک روز دیگر بیادم است که در خانۀ عایشه جان، عمۀ عمر رفته بودیم، هر سه برادر )عمر، خالد، ویس( با کاکای
خود )سردار نعیم خان( بریج بازی می کردند. کاکا از برادر زاده هایش خواست تا نظر شانرا راجع به اوضاع مملکت
بگویند.
عمر نظر خود را گفت که وضع مملکت خوب نیست و اوضاع خطرناک شده می رود. عمر می گفت که این نفر هائی
که بصورت فوق العاده دو رتبه )1( ترفیع گرفته اند، باید بعد از گرفتن رتبه ها، کنار می رفتند. خالصه نظر عمر منفی
بود، خالد نه بسیار خوشبین بود و نه بسیار بد بین. اما ویس همرای پدرش )داؤود خان( همنظر بود و نزد صدراعظم
صاحب هم کمی معتبر بود. ویس اوضاع را بسیار خوب می دید و همه چیز را آنروز مثبت تعریف کرد. ویس با قدیر
نورستانی وزیر داخله و نفر های مثل او، رفت و آمد داشت، یعنی با رژیم هم دست بود.
عمر آدم الیق و درس خوانده بود و از سویس ماستری گرفته بود. نمی خواهم تعریف عمر را بکنم بخاطر اینکه شوهرم
بود، عمر راستی یک انسان راست و نترس بود. همانطوریکه مقابل پادشاه ایستاد، در مقابل پدر خود هم ایستاد. روابط
عمر چند سال با صدراعظم صاحب خراب بود، تا اینکه در نوروز یعنی یک ماه قبل از کودتای ثور، در جالل آباد با
صدراعظم صاحب آشتی و بغل کشی کرد.
• د. م
به اجازۀ تان برویم به روز هفت ثور، کجا بودید و چگونه اطالع یافتید؟
• گاللی داؤود
آنروز صبح خبر شدم که خواهرم لیال ملکیار مریض است و سر دردی بسیار شدید دارد. ساعت ده بجۀ صبح، قبل از
آنکه به دیدنش بروم، به دیدن بی بی جان )خانم صدراعظم صاحب( رفته و گفتم که لیال مریض است و باید بروم. بی
بی جان گفت که من هم با تو دیدن لیال میروم، درین وقت شنکی جان، خواهر عمر هم آمد و گفت که شما را من می
تا کمی پیش از ساعت دوازده، با لیال خواهرم بودیم و بعد از آن به طرف خانه برگشتیم.
رسانم، دریور را نبردیم. تقریباً
وقتی موتر ما برای رساندن من، حدود ساعت دوازده، نزدیک منزل ما رسید، دیدم که عمر با باالپوش خواب در پیاده
رو ایستاده و بسیار نفر ها دورش جمع بودند. عمر به مجرد دیدن ما، مرا صدا زد که از موتر پائین نشو و همرای
صفحه 5 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
بوبویم به ارگ برو. من قبول نکرده و گفتم که من با تو می باشم و از موتر پائین شدم. شنکی جان و بی بی جان به
طرف ارگ حرکت کردند.
عمر در حالیکه با عجله طرف منزل باال می رفت که لباس تبدیل کند، گفت که متأسفانه از چیزی که می ترسیدم، همان
واقع شده. من هم رفتم تا چیزی بردارم و با عجله آماده شدیم و به یک موتر سرکاری که برای بردن ما آمده بود، سوار
شده و به طرف مکتب اوالد ها روان شدیم. وقتی نزدیک مکتب رسیدیم، عبدالحی پولیس نزدیک آمد و گفت که موتر از
ارگ آمد و اوالد ها را برد. عمر نمی خواست به ارگ برود، من هم شق کردم که اگر تو نمی روی، من هم نمی روم.
عمر قبول کرد و ما هم به طرف ارگ روان شدیم.
وقتی به زینه های ارگ باال می شدیم، عمر بسیار قهر بود و تکرار گفت که: )گلک! آنچه که باید نمی شد، شد(. من به
عمر گفتم که حاال قهر و آزردگی فایده ندارد. ما در جریان فیر ها داخل ارگ شدیم، وقتی داخل شدیم، یک تعداد در پائین
بودند، وقتی ما باال رفتیم، صدراعظم صاحب در باال پشت میز دفتر خود نشسته بود. عمر رفت و دست بابه را ماچ
کرد.
در دفتر صدراعظم صاحب قبل از ما، وزیر صاحب خارجه )سردار نعیم خان(، اعضای خانواده به شمول پسران و
دختران سردار صاحب آنجا بودند. از اشخاص غیر خانوادگی صرف قدیر، سید عبداالله و اکبر جان رئیس دفتر آنجا
بود. سید وحیدهللا را هم مختصرا پائین و باال می رفتند و اوضاع را به صدراعظم صاحب ً دیدم. عمر و خالد و ویس همه
می گفتند. صدای فیر ها از دور و نزدیک به گوش می رسید، بعداً صدای طیارات جت شنیده شد که بر یک قسمت ارگ
فیر کرد و آنجا آتش گرفت. در ساعات اول امید بود چون جنگ بود و مقاومت بود.
• د.م
آیا داؤود خان با بیرون تماس تلیفونی داشت؟
• گاللی داؤود
بلی، تلیفون ها در اوایل کار میکرد، تماس مخابره هم برقرار بود، اما پسانتر قطع شد. داؤود خان تا نزدیک شام در
دفتر خود بود، اما قبل از شام با دیگران به منزل پائین رفتند، آنجا اتاق گفته نمیشد، صالون هم نبود بلکه یک هال بود.
در آنجا صدراعظم صاحب به وزیر ها و همکار های خود گفت که: “فکر نمی کردم که این چیز واقع شود، من مسؤولیت
این واقعه را به عهده میگیرم، شما هر کدام تان می توانید برای نجات خود تصمیم بگیرید و مکلفیت ندارید که این جا
بمانید”. بعد از این گفتار صدراعظم صاحب، چند نفر از وزیر ها تصمیم به فرار گرفتند، مثل سید وحیدهللا و تیمور شاه
جان رفتند و از ارگ برآمدند. صدراعظم صاحب رادیو را می شنوید و وقتی صدای وطنجار را از رادیو شنید، گفت:
)ببینید، ای وطنجار هم همرای شان است(
• د. م
شنیده بودیم که داؤود خان می خواست از ارگ خارج شود، اما باالیش فیر شد، درست است؟
• گاللی داؤود
نی، صدراعظم صاحب هیچ قصد رفتن نکرد، اما در شروع شب سه موتر را آورده بودند که اگر کسی از ارگ خارج
شود. عمر گفت من نمی روم، من گفتم که من هم نمی روم. سردار نعیم خان و زرلشت )دختر صدراعظ م صاحب( قصد
رفتن کردند، اما در پیش دروازه فیر شد و به پای )زیر زانوی( سردار نعیم خان خورد و هم انگشت پای زرلشت زخمی
شد. دروازه را بسته کردند و دیگر کسی قصد رفتن نکرد.
صفحه 6 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
عمر با من و اوالد ها تا نیم شب در منزل باال ماندیم. همه چراغ ها را گل کرده بودند که از بیرون داخل را دیده نمی
توانستند، اما از کلکین ها در تاریکی شب فیر ها می آمد. هیچکدام ما دست و پاچه نبودیم، تنها اکبر جان رئیس دفتر
بسیار ترسیده بود و معنویات خود را باخته بود.
در منزل پائین جائیکه سردار نعیم خان باالی یک کوچ با پای زخمی نشسته بود، نزدیک آن یک دروازه قرار داشت،
اکبر جان رئیس دفتر صرف یکبار دروازه را تیله کرد و گفت که دروازه قفل است، اما اگر هوشیاری میکرد و دو
سه نفر باهم آنرا تیله میکردند حتمی باز می شد و از آنجا به هر طرف ارگ راه نجات پیدا می شد. اما نمیدانم چرا
به فکر کس نرسید.
خالد نزدیک های نیم شب به منزل باال نزد ما آمد و گفت که دیگر امید رسیدن کمک از بیرون نیست و تمام اوضاع
به نفع دشمن است. عمر گفت که باید تا آخرین مرمی بجنگیم. چون در باال خطر اصابت بم های طیاره بیشتر بود،
صدراعظم صاحب عمر را روان کرده بود که با اوالد ها از باال به منزل پائین بیائید.
ما در حال پائین شدن بودیم و هنوز به هال پائین نرسیده بودیم که از بیرون کلکین، فیر ماشیندار شد و هر چهار نفر
ما زخمی شدیم. عمر چون مرمی به قلبش خورده بود، در ظرف چند دقیقه فوت کرد، خودم چندین مرمی به پای،
سرین و کمرم خوردم، دختر سیزده سالۀ ما )غزال( مرمی به شکمش خورده بود، هیله دختر پانزده سالۀ ما، زخمش
کشنده نبود. هیله دخترم با دیدن دست پدرش با گریه صدا زد که سه انگشتش نیست. من او را در بغل گرفته و برایش
گفتم که آرام باش دخترم، بابیت دیگر زنده نیست و تا فردا هیچکدام ما زنده نخواهیم بود.
بعد از نیم شب خالد داؤود نیز زخمی شد و در حالیکه بسیار درد میکشید، از ویس برادرش می خواست که باالی او
فیر کند، اما ویس مقاومت میکرد. خالد زاری میکرد که “غیرت کن، فیر کن”، به این ترتیب خالد یک ساعت بعد
فوت نمود. خالد راستی آدم بسیار خوب بود و هم بسیار بی غرض بود. ما خانم ها، اوالد ها و کسانی که زخمی شده
بودند، در اتاق درون یا اتاقیکه دروازۀ آن در هال موقعیت داشت، قرار داشتیم. جمعاً هفت نفر زخمی شده بود.
)منظور از هفت نفر شاید، سردار نعیم خان، زرلشت، گاللی، هیله، غزال، خالد و داؤد غازی بوده باشد. نویسنده(
دختر سیزده ساله ام )غزال( که زخم شدید خورده بود، در اتاق ما، اما از من کمی دور تر و نزدیک به هما جان
یک یا دو ساعت بعد از نیم شب، از هما خواستم که ببیند که غزال هنوز زنده است؟ هما گفت
بیحال افتاده بود. تقریباً
که خاله گک! غزال فوت شده و دست ها و پاهایش یخ شده است.
بعد تر خالد که سرش در بغل خانمش )هما جان( بود، همانطور جان داده بود، و سرعمر باالی زانوی من قرار
داشت. نزدیکی های صبح، که کمی روشنی شده بود، داؤود خان در حالیکه کاله قره قل به سر داشت به اتاق ما
داخل شده و نزدیک آمد و در حالیکه رنگش سفید معلوم می شد، به سر عمر خود را انداخته و پیشانی هردو پسرش
)خالد و عمر( را ماچ کرد. بی بی جان زینب جان به صدراعظم صاحب گفت که ببین )گلی( تمامش پر از خون
است، صدراعظم صاحب گفت که از حال همۀ تان خبر دارم، و لحظاتی بعد از اتاق خارج شد.
من در طول شب در حالیکه خون ریزی داشتم، سرم باالی شانۀ شیما )خانم ویس( بود. شیما گک هم غم اوالد های
خود را می خورد که گاهی تشناب می خواستند و گاهی آب می خواستند و هم برای من مرتب آب می رساند که
زخمی بودم و تشنه می شدم.
نظام جان غازی در اوایل صبح، برای لحظۀ کوتاه داخل اتاق شد، از او خواهش کردم که کمک کن و دامن دخترم
)غزال( را کمی پائین کش کن، ولی حالت نظام جان طوری بود که در مقابل صدا و خواهش من، هیچگونه عکس
العملی از او دیده نشد. بعد ها شنیده شد که در ساعات آخر، مرمی به رویش اصابت کرده و کشته شده بود. در طول
شب سردار نعیم خان با پای زخمی اش باالی یک کوچ یا دیوان نشسته بود، و صبح جسد او باالی همان کوچ قرار
داشت. داؤود غازی نواسۀ داؤود خان نیز در زیر زانو زخم برداشته بود اما می توانست راه برود و در طول شب
از یک اتاق به اتاق دیگر میرفت.
صفحه 7 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
نزدیک صبح قدیر نورستانی زخمی شد، نالش و واخ واخ قدیر نورستانی بسیار بلند از هال شنیده می شد. صدای
فیر ها نزدیکتر شده میرفت. همه منتظر لحظات آخر بودیم. دشمن نزدیک شده میرفت، وقتی دشمن به دروازۀ عمارت
رسید، ویس آمد به اتاق درون، اول باالی کسانی که پیش رویش و نزدیک دوازه بودند، فیر کرد یعنی اول باالی زن
خود و بعد باالی دو پسر خورد سال خود فیر کرد.
)چگونگی اصابت مرمی و کشته شدن ویگل، طفلک دو و نیم ساله توسط فیر کالشینکوف پدرش ویس داؤود، آنقدر
رقت انگیز و دلخراش است که قلم از نوشتن آن عاجز ماند. نویسنده(
ویس بعد از آن، تفنگش را طرف من گرفت، من برایش گفتم که به رویم نزن، او به شکم من و دخترم هیله که هر
دو در پهلوی شیما )خانم ویس( نشسته بودیم، فیر کرد و بعد تا که توانست از بین برد.
گاللی داؤود با گریه چنین ادامه میدهد: خاطره یی که مرا خراب خراب میکند این است که دخترم هیله در پهلوی
هما جان و بی بی جان زهره جان ) خانم سردار نعیم خان( و سلطانه جان در پهلوی یک دیوار ایستاده بودند، جایی
که ویس آنانرا مستقیماً دیده نمی توانست. من چند لحظه قبل از داخل شدن ویس به اتاق ما، هیله را گفتم بیا پهلوی
من دراز بکش. هیله فوری آمد و پهلوی من نشست. اگر این کار را نمی کردم هیله حاال زنده می بود. هیله آنقدر
دختر با گفت بود که وقتی ویس برای فیر کردن در پیش ما قرار گرفت، دخترم از ترس پاهایش را جمع و زانو
هایش را پیش سینه اش سپر ساخت. من برایش گفتم:
دخترکم، پاهایت را دراز کن تا زودتر از این عذاب خالص شویم، دخترک گپ شنو، درین حال هم به گپم گوش کرد
و پاهایش را دراز کرد تا ویس به شکمش فیر کند.
)با شنیدن این قسمت گفتار گاللی داؤود، ما پنج یا شش نفریکه دورش نشسته بودیم، هیچکدام اشکهای مانرا کنترول
نمی توانستیم. نویسنده(
• د. م
شما گفتید که ویس تا توانست فیر کرد و از بین برد، به نظر تان چند نفر را زد و چرا یک تعداد دیگر را نزد؟
• گاللی داؤود
زرلشت خواهر خود و چند نفر دیگر را هم زد. اما دلیلی که دیگران زنده ماندند این بود که ویس زیاد مهلت نیافت،
چون درین وقت دشمن به داخل هال رسیده بود و در همین وقتی که دشمن باالی داؤود خان و دیگران فیر میکرد،
ویس از پیش دروازه به کشتار در اتاق ما مصروف بود، شاید در این وقت باالی ویس هم از پشت فیر شده باشد و
برای ویس مهلت نرسیده که همه را بزند و یا کس های را که پهلوی دیوار بود، بزند.
زهره جان، سلطانه جان، هما جان و چند نفر دیگر پهلوی دیوار بودند. چون ویس از پیش دروازه فیر میکرد و ما
)شیما خانمش با اوالد ها و من و هیله دخترم( مقابل او قرار داشتیم، اول ما را زد، اما کسانیکه پهلوی دیوار بود،
ویس آنها را از نزدیک دروازه مستقیماً دیده نمی توانست، به این خاطر باالی آنها فیر نکرد. بعداً دیدیم که جسد ویس
هم در لخک دروازه افتاده بود.
)همان دروازۀ که از “هال” به اتاقی داخل می شد که در طول شب، خانم ها، اطفال و زخمی ها در آن قرار داشتند.
نویسنده(.
شنکی جان دختر صدراعظم صاحب )خانم زلمی جان غازی( توسط ویس زده نشد، چون او با فیر تفنگچه به کام
خود )دهن خود(، خودش را کشت، او در حال نشسته میل تفنگچه را به دهن گذاشته و فیر کرد.
وقتی صبح عسکر ها داخل اتاق ما شدند و ما و دیگر زخمی ها را از اتاق می کشیدند، دیدیم که شنکی جان در همان
نقطه در زمین نشسته و سرش به روی زانویش افتاده است. هم چنان وقتی به کمک عسکر ها به بیرون انتقال داده
صفحه 8 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
می شدیم، دیدم که داؤود خان در روی زمین همان هال افتاده بود و کالیش نیز در پهلویش دیده می شد و جسد سردار
نعیم خان در باالی کوچ یا دیوانی قرار داشت که شب باالی آن نشسه بود.
• د. م
شما یکبار حکایت کردید که در نیمه های شب ویس نزد شما آمد و گفت که: “ما فیصله کردیم که خود را زنده به
دشمن تسلیم نمی کنیم”، آیا از شما سوال کرد یا تائید شما را خواست و یا چطور؟
• گاللی داؤود
نی سوال نکرد، تنها همین قدر گفت و بس. و صبح هم که در اتاق درون آمد میخواست زن ها به دست دشمن نیفتند.
و شاید بابۀ ویس برایش گفته باشد که نمان که کسی به دست دشمن بیفتد.
بعد از ختم فیر ها، عسکر ها داخل اتاق ما شدند، صدا زدند که کی زنده و کی زخمی است؟ چند دقیقه بعد وقتی ما
را برای انتقال به شفاخانه سوار جیپ روسی کردند، هیله دخترم را در سیت پیش روی جای دادند و هنوز به شفاخانۀ
جمهوریت نرسیده بودیم که سر دخترم به روی زانویش افتاد. دقایق بعد داکتر های شفاخانۀ جمهوریت، خبر مرگ
دخترم را به من دادند و از آن پس خودم هم نفهمیدم که باالیم چه گذشت.
)یگانه جسدی که در بین اعضای کشته شدۀ خانوادۀ داؤود خان در مدفن دسته جمعی پلچرخی، در زمان ریاست
جمهوری حامد کرزی، یافت نشد، جسد هیله داؤد، همین دخترک معصوم و مظلوم بود، که در راه شفاخانۀ جمهوریت
فوت شده بود. نویسنده(
من جمعاً هفت مرمی خورده بودم و دو تای آن تا هنوز در بدنم است. داکتر هایی که در جراحی و تداوی ما بسیار
کمک کردند، داکتر عزیز آرام که شف بود و داکتر بریالی )از طرف مادر از خانوادۀ چرخی بود( و هم داکتر سید
قدیر. این داکتر ها و هم نرس ها واقعاً دلسوز و با وجدان بودند.
• د. م
به یاد دارم که حدود دو هفته بعد از کودتا، شما را طور تصادفی در اتاق شفاخانۀ جمهوریت دیدم، آیا بیاد دارید؟
نقل میکنم:
جریان آن دیدار مختصر را درین جا ذیالً
من )د. ملکیار( آنروز برای عیادت یکی از اقارب به شفاخانۀ جمهوریت رفته بودم. چون نمبر اتاق مریض خود را
نمی دانستم، از یک منزل به منزل دیگر میرفتم. در یکی از دهلیزها چشم ام به یک سپاهی افتاد که در پهلوی دروازۀ
یک اتاق، باالی چوکی نشسته بود. وقتی نزدیک دروازۀ آن اتاق رسیدم، کمی آهسته شده و به داخل اتاق نظر انداختم،
فوری مریض را شناختم که محترمه گاللی ملکیار داؤود، خانم مرحوم عمر داؤود، و عروس سردار داؤود خان بود
که در پهلوی چپرکت ایستاده و دستش را روی بطن زخمی اش گذاشته بود.
در حالیکه هیجان زده شده بودم، زیرا تا آن روز کسی در خانواده نمی دانست که او زنده است یا خیر، به عجله داخل
اتاق شدم. او نیز فوری مرا شناخت و این خانم زجر دیده که دو هفته قبل دو دختر جوانش را در جلو چشمانش از دست
داده بود، در حالیکه از دیدنم خوشحال شده بود، با مهربانی توأم با پریشانی به من گفت که: “جانم پیش نیا که برایت
نقص نکند”. نمیدانم چرا در آن لحظه ترس از سپاهی به فکرم نرسید، نزدیکش رفتم و با صدای بلند گفتم که همه میدانند
که ما و شما یک فامیل استیم، پریشان نه شوید، فقط بگوئید به چه ضرورت دارید؟ ولی این خانم شریف و دلسوز با
اصرار میگفت که: “زود ازین جا برو که گپ زدن همرای من برایت خطر دارد، فقط به فامیل بگو که من زنده هستم.”
وقتی از اتاق خارج شدم، آن سپاهی شریف که جریان صحبت ما را دید و شنید، از جایش بلند نشد و هیچ چیزی به من
نگفت. شاید بلند صحبت کردن من به او این اطمینان را داد که قصد خالف ندارم، اگر آهسته و مخفیانه صحبت میکردم
شاید مشکوک می شد و دست مرا میگرفت.
صفحه 9 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
دلیل اینکه در آن لحظه چرا از سپاهی نترسیدم، شاید آن بوده باشد که وحشت نظام خلقی و کمونیستی را هنوز درست
درک نکرده بودیم و یا شاید رفت و آمد پنج سال متواتر ما، به محبس دهمزنگ برای دیدار هفته وار از پدر زندانی ما
که بعد از زجر ها و شکنجه ها، مدت پنج سال را در زندان رژیم داؤود خان سپری کرد، ترس ما را از سپاهی از بین
برده بود و یا اقالً کم ساخته بود.
به هر حال، با تأثر آنروز از اتاق خارج شدم و دو هفته بعد تر که برای احوال گیری دو باره به آن اتاق رفتم، بستر
خالی بود و آن خانم زخمی را که بقایای چندین مرمی هنوز در بدنش باقی بود، به زندان پل چرخی برده بودند.
از آن پس تا سه یا چهار سال دیگر، این خانم داغدیده را دیده نتوانستم، تا اینکه بار دیگر در کلیفرنیا به دیدنش رفتم
و از آن سال ها تا الحال، ده ها بار پای صحبتش نشسته ام و قصه های غم انگیزش را شنیده ام. و بار آخری که با
همسرم، به دیدار این خانم محترمه رسیدیم، تابستان سال 2017 بود که در اپارتمانش واقع ایالت مریلند، با وجود
تکالیف عدیدۀ جسمی و روحی، با تبسم همیشه گی از ما استقبال کرد و با نشان دادن عکس های خانوادگی و عزیزان
از دست رفته، ما را بار دیگر در خاطرات غم انگیزش شریک ساخت.
اما در این دیدار سال 2017 در مورد چگونگی کشته شدن داؤود خان، گپی که در صحبت های سابقش نگفته بود،
از زبانش خارج شد. در صحبت های سابق، همان شکل رسمی و معروف را تکرار میکرد که کودتاچیان به دروازۀ
عمارت رسیده و از داؤود خان خواسته بودند که تسلیم شود و داؤود خان قبول نکرده و باالی شان با تفنگچه فیر
نموده بود. و بعد کودتاچیان با فیر های متقابل همه را از بین برده بودند.
اما این بار در حالیکه با همسرم نادیه جان و گاللی جان که من همیشه او را )خاله گلک( خطاب میکردم، مصروف
دیدن البوم های خانواده گی بودیم، من کمرۀ آیفون خود را فعال کردم تا از البوم های دلچسپ و گفتار گاللی جان
ویدیو بگیرم، و درین هنگام از او پرسیدم که داؤود خان چگونه کشته شد؟ گاللی جان بدون فکر کردن چنین جواب
داد:
“وقتی خلقی ها در آمدند، به خیالم بابه داؤود خود را همرای تفنگچه کشت.”
)وقتی گاللی جان این جمالت را می گفت، دست خود را به شقیقۀ خود برده و فیر کردن تفنگچه را به شقیقه، تمثیل
کرد. نویسنده(
پایان صحبت ها با گاللی ملکیار داؤود.
با توجه به توضیحات قبلی و ه م شرح مفصلی که درین جا آمده است، میدانیم که چگونگی کشته شدن ها در ارگ،
رازی که در آغاز راز نبود، تدریجاً به اعضای خانواده و دیگر نزدیکان، از اول معلوم بوده است، یعنی: و به مرور
زمان شکل راز و اسرار را بخود گرفته است.
***
در کنار صحبت ها با محترمه گاللی ملکیار داؤود و ثبت آنها، سخنان دیگری نیز هست که به اصل موضوع روشنی
می اندازند. که اینک در پائین این سخنان از نظر میگذرند.
گواهی سر پرستار شفاخانۀ جمهوریت
در این جا قابل یاد آوری می دانم که یک هموطن محترم ما )جناب فاروق شیردل( از شهر هامبورگ جرمنی بتاریخ 30
جوالی 2023 تلیفونی با من تماس گرفته و به ارتباط چشم دید های محترمه گاللی داؤود، چنین گفت:
صفحه 10 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
من )فاروق شیردل(، طاهره جان سر پرستار سابق شفاخانه جمهوریت را که فعالً مقیم هالند می باشد، چند سال قبل در
منزل خواهرم در آلمان مالقات کردم و از زبان او شنیدم که بعد از کودتای ثور، زخمی شده گان خانوادۀ داؤود خان
تحت مراقبت و تداوی آنها در شفاخانۀ جمهوریت قرار داشته اند.
از زبان اعضای خانواده، بشمول گاللی جان )سنوی داؤود خان( حکایت کرد که ویس پسر داؤود
طاهره جان مستقیماً
خان به هدایت پدرش )داؤود خان( تصمیم گرفت که خانم ها را از بین ببرد تا بدست دشمن نه افتند. و ویس قبل از
داخل شدن کودتاچی ها به عمارت، داخل اتاق زن ها شده و چندین نفر از زنان خانواده را از بین برده است.
جناب فاروق شیردل از من )د. ملکیار( پرسید که آیا این حکایت طاهره )پرستار شفاخانه( حقیقت دارد یا خیر؟
من در جواب او گفتم که اتفاقا از زبان گاللی جان و ً من همین جریان را درین روز ها زیر کار دارم و تا چند روز آینده
چند شاهد عینی دیگر، منتشر خواهم کرد و اینک به اجازۀ شما، معلومات شنیده گی شما را نیز، از زبان طاهره جان
)سر پرستارآن زمان(، در نوشتۀ خود اضافه خواهم کرد.
ی بوده که تدریجاً به این ترتیب دیده می شود که وقایع داخل ارگ، قبل از آنکه راز باشند، واقعیت های علن به راز مبدل
گشته و نیز می بینیم که گپ های گاللی داؤود از هفته های اول بعد از کودتای ثور تا امروز یعنی 45 سال بعد، هیچ
تغییری نکرده است و طاهره جان )پرستار شفاخانۀ جمهوریت( در روز های نخست بعد از کودتای ثور، یعنی سالها قبل
از من )ملکیار( این واقعیت های تلخ را از زبان شاهدان عینی و قربانیان آن واقعه، شنیده و به دوستان و آشنایان خود
حکایت کرده است.
بعد از نقل این گفتار تائیدی، می رویم و گفتار یک شاهد عینی دیگر )محترم داؤود غازی( را که در آن روز در کنار
خانواده در داخل ارگ بود، درین جا نقل می نمائیم.
بتاریخ 24 اپریل سال 2015 با جمعی از دوستان بشمول آقای داؤود غازی، )نواسۀ دختری سردار داؤد خان، پسر نظام
الدین غازی( برای صرف طعام شب به کازینوی ویهاس، سندیاگو رفته بودیم.
داؤود غازی که پهلویم نشسته بود ضمن صحبت به زخم قدیمی در زیر زانویش که در شب هفت ثور بر او وارد شده
بود اشاره کرد، من نخواستم در حضور دیگران راجع به آن شب دلخراش و وحشتناک از او چیزی بپرسم. اما وقتی همه
از رستوران خارج شدیم و بقیه به تماشای اطراف مصروف شدند، من برای قدم زدن و داؤود غازی برای کشیدن
سگرت روان شدیم.
داؤود غازی از من راجع به گاللی جان عمر داؤود پرسید و نمبر تلیفون او را که برای مدتی در سندیاگو آمده است از
من جویا شد و من هم نمبر او را در که حافظۀ تلیفونم داشتم برایش دادم و آهسته آهسته به قدم زدن ادامه دادیم.
گفت و شنید با داؤود غازی)نواسۀ محمد داؤود(
داؤود غازی با دلسوزی از گاللی جان یاد آوری کرد و راجع به آن شب که از هر طرف صدای هولناک فیر می آمد
صحبت را به میان آورده گفت که:
“در اوایل شب با گریه از پدرم )نظام الدین پسر شاه محمود خان غازی. نویسنده( اجازه خواستم تا مرا بگذارد از آنجا
فرار کنم، پدرم دلیل گریه و زاری مرا به “بابه داؤود” گفت، و بابه داؤود در جوابش گفت که بگذارید برود و اگر
توانست جائی برسد، شاید زنده بماند”.
داؤود غازی ادامه داده گفت که: “من فوری به طرف دروازه دویده و خارج عمارت شدم و در تاریکی شب تا دروازۀ
خروجی ارگ خود را رساندم و در حالیکه نمیدانستم ازین به بعد کجا رفته میتوانم، به یکبارگی ترس عجیبی سراپایم را
گرفت، رویم را دور دادم و دوان دوان به محل قبلی نزد پدرم برگشتم.
اما در وقت پس آمدن )بازگشت( از راه پشت آمدم، قبل از آنکه نزد پدر و بابه داؤود برسم، برای یافتن راه درست، چند
دروازه را باز کردم، در پشت یکی از دروازه ها دیدم که چند نفر در یک اتاقک تاریک در روی زمین نشسته اند. در
صفحه 11 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
اول آنها از من ترسیدند و من از آنها ترسیدم. بعد فهمیدم که چند نفر وزیر های بابه داؤود استند. اونها از من پرسیدند
که این جا چه میکنی؟ من گفتم فرار کرده بودم اما نتوانسم، یکی از اونها گفت که از پایت خون می چکد، من که تا آن
لحظه از زخمی شدن خود خبر نداشتم، متوجه زخم خود شدم و این همان زخم آن شب است”.
به اساس این چشم دید داؤود غازی، چنین نتیجه گرفته می شود که چند تن از وزرای داؤد خان که از ساعات آخر آن
شب مرگبار قصه ها کرده اند، هیچکدام در آن هال و پهلوی داؤد خان نبوده اند، و از پشت آن دروازۀ بسته و از آن
اتاقک تاریک، چیزی ندیده اند، و این وزرا بعد از تسلط کودتاچیان، از آن مخفیگاه برآمده و تسلیم شده اند.
از داؤود غازی پرسیدم که در آن زمان چند ساله بودی؟ گفت: 13 ساله بودم. در این موقع که داؤود غازی صحنه های
آن شب را با احساس گرفتگی و گاهی توأم با هیجان بیان میکرد، از او پرسیدم که:
در وقت شهادت سردار صاحب در آن اطاق بودی؟
داؤود غازی گفت: بلی در همان اطاق با دیگران یکجا بودم.
باز پرسیدم، آیا خبر داری که از زبان خودت در کتاب غوث الدین فایق، نقل شده که سردار صاحب بعد از رخصت
کردن صاحب جان قوماندان گارد و توصیه به تسلیم شدن گارد، وقتی بر میگردد به وسط اطاق، از جیب پطلون خود
تفنگچه یی را کشیده و باالی خود فیر میکند؟
داؤود غازی در جواب با نا آرامی و کمی عصبانیت گفت که بد میکند، دروغ گفته است. باز پرسیدم که اگر شما آنجا
بگوئید سردار صاحب چگونه کشته شد؟
بودید، لطفاً
داؤود غازی جواب داد:
»وقتی از بیرون دروازه با صدای بلند گفتند که به امر شورای انقالبی تسلیم شوید، بابه داؤود در جوابشان گفت که ما
هرگز تسلیم نمیشویم و بعد از آن از چند طرف صدای فیر ها شنیدم که ندیدم چطور شد«.
متعاقب این گفته، بدون آنکه سوالی از طرف من مطرح شده باشد، داؤود غازی با احساسات ادامه داده و گفت:
»او پدر لعنت که میگوید ما از بیرون دروازه باالی او فیر کردیم و او را کشتیم، بد میکند، دروغ میگوید«.
پرسیدم، آیا منظورت از امام الدین )افسر کوماندو که به داؤود خان امر تسلیم شدن داد( می باشد؟
گفت بلی همون ها.
باز پرسیدم که اگر اونها بد میکنند و نکشتند، پس توسط کی و چطور کشته شد؟ آیا توسط مامایت ویس جان باالی
خانواده بشمول سردار صاحب فیر شد تا به دست دشمن زنده نیفتند؟
داؤود غازی این سوال را جواب نداد )به نظرم چون انسان صادق است، دروغ نه ساخت. نویسنده( اما گپ را طرف
دیگر برده و گفت که:
»وقتی ماما خالد زخمی شده بود و در حال خون ریزی بود و درد شدید داشت، با عذر و زاری از ماما ویس خواست
که باالیش فیر کند، ماما ویس صدا کرد که نمیتانم. ماما خالد باز صدا زد که ای بی غیرت جرئت کن و مرا از درد
خالص کن.«
از داؤود غازی پرسیدم که آیا ماما ویس باآلخره توانست فیر کند؟ در جواب گفت که:
صفحه 12 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
» نی، قبل از آنکه ماما ویس آماده این کار شود، ماما خالد خودش فوت کرد.«
از داؤود غازی پرسیدم که شنیده ام نزدیکی های صبح ماما ویس باالی بعضی اعضای خانواده فیر کرده است، آیا درست
است؟ در جواب گفت که:
“چیزی از آن بیاد ندارم.«
باز پرسیدم پدر مرحوم تان چگونه شهید شد؟ گفت:
»آنرا ندیدم.«
پرسیدم سردار نعیم خان چگونه کشته شد؟ گفت:
»در جریان همان فیرها.«
در این لحظه متوجه شدم که با هیجان و نا آرامی صحبت میکند، و من با آرامی به او دلداری داده و شجاعت او را
ستودم که توانسته است شاهد چنین صحنه های دلخراش باشد و هنوز هم دارندۀ سالمت روحی. در ضمن افزودم که
در آینده در فضای آرامتر در خانه صحبت خواهیم کرد.
***
یادآوری:
داؤود غازی در جریان صحبت چند بار گفت که در آن شب پهلوی بابه داؤود بودم، اما وقتی از لحظۀ کشته شدن داؤود
خان سوال شد، هم در جواب من و هم در مصاحبه با تلویزیون بهار، گفت که در همان لحظۀ آمدن کودتاچیان و کشته
شدن بابه داؤود، در اتاق دیگر بودم، در حالیکه در صحبتش با من، گفته بود که: “بلی در همان اتاق با دیگران یکجا
بودم”.
شاید گپ داؤود غازی راست باشد و یا شاید آن چشم دیدش را که به غوث الدین فایق در زندان پلچرخی گفته بود، دیگر
نمی خواهد تکرار کند و شاید هم به توصیه و خواهش اعضای خانواده، نمی خواهد این تابوی خانواده گی را بشکند. که
در هر حال موقف او قابل درک است.
و نیز الزم به یاد آوری است که داکتر حسن شرق، معاون، معتمد و دست راست داؤود خان، در کتاب “کرباس پوشان
برهنه پا” و هم در ضمن صحبت ثبت شده اش با این نویسنده در سال 1998 چنین تذکر داده است:
»داؤود خان در نیمه شب 26 سرطان که هنوز به مؤفقیت کودتا اطمینان نداشت، تفنگچۀ خود را بدست من داده و گفت
که در صورت ناکامی کودتا، با این تفنگچه مرا از بین ببر، تا زنده بدست حکومت و سردار عبدالولی، دستگیر نشوم.«
لذا با درک این ذهنیت و تصمیم داؤود خان در شب 26 سرطان که دشمن او کمونیستان نی، بلکه عبدالولی )پسر کاکایش(
بود و نمی خواست زنده دستگیر شود، می توان پذیرفت که داؤود خان به هیچ صورت حاضر به تسلیم شدن به کمونیست
های ظالم نبود و این چانس را هم نمی توانست بگیرد که با فیر دشمن زخمی شود و بعد از شفاخانه، با سرنوشت پر از
زجر و اهانت، اعدام گردد.
به اساس دالیل فوق و آنچه گاللی جان به آن اشاره کرده و هم با در نظر داشت گفتار داؤود غازی نواسۀ داؤود خان که
در کتاب غوث الدین فایق، نقل شده و عالوه بر آن، با توجه به خبر منتشره در روزنامۀ اطالعات ایران، خود کشی
داؤود خان در آخرین ساعات، با فیر تفنگچۀ خودش، بیشتر محتمل و قابل باور میگردد.
صفحه 13 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
***
سخنان محترم فضل الرحمن تاجیار معاون گارد جمهوری
در این جا می رسیم به یک شاهد معتبر دیگر که در بیرون قصر دلکشا و از درون قوای گارد جمهوری، جریان آن
روز مرگبار را حکایت میکند.
محترم دگروال فضل الرحمن تاجیار فعالً مقیم کلیفرنیا که در آن زمان جکتورن و آمر اوپراسیون گارد و هم معاون
قوماندان گارد جمهوری بود، ضمن چند صحبت تلیفونی با من )ملکیار( طی سالهای 2019 الی ،2022 چشم دید هایش
را چنین بیان کرده است:
تصادفی صورت گرفت و بعداً
»ما شب قبل از کودتا، آماده باش شدیم، فردای آن، ساعت هشت صبح یک فیر ظاهراً
شناختیم که فیر از طرف یک پرچمی بنام )عزیز حساس( قوماندان قطعۀ تشریفات بود. )شاید این فیر، یک عالمت دادن
به افراد حزبی شان بوده باشد. نویسنده(.
به یک هزار نفر می رسید. سالح های گارد، زره پوش، راکت انداز
در گارد دو کندک وجود داشت، تعداد عساکر جمعاً
و ماشیندار بود. در اول ماجرا تولی حمایه از باال حصار آمد، اما چون مطمئن نبودیم که دوست است یا دشمن، ما تمام
آن قطعه را زندانی کردیم. قوماندان آن قطعه لعل محمد نام داشت.
من در طول شب سه بار سردار صاحب داؤود خان را از نزدیک دیدم. و هر بار راپور اوضاع را برای شان توضیح
دادم. حوالی شام صاحب جان خان قوماندان گارد برایم هدایت داد که چند میل سالح به داخل ببرید. من به فضل احمد
آمر بلوک ادارۀ گارد که مسؤول نگهداری سالح بود، هدایت دادم که چند میل کالشینکوف را به داخل برساند و او این
امر را اجرا کرد و سه یا چهار میل سالح را به داخل قصر گلخانه تسلیم نمود.
در اوایل شب داؤود خان به همه گفته بود که به قندهار برای ارسال طیاره و به فرقۀ هشت برای ارسال تانک هدایت
داده ام. اما بعد از نیم شب به ما گفت که طیاره ها تیل ندارند و تانک ها بطری ندارند.
عبدالحق علومی که آمر کشف گارد بود، در اول روز به سردار داؤود خان گفت که تا آخرین قطرۀ خون، از شما دفاع
میکنیم، اما در آخر با کودتاچیان یکجا شد. آقا محمد )خلقی( که یک صاحب منصب در گارد بود، بر ضد گارد فعالیت
نموده و مخابره را فلج کرده بود. به این ترتیب دیده می شد که در تمام قطعات وفاداری به داؤود خان ا ز بین رفته بود.
بار آخری که نزد داؤود خان رفتیم، یک ساعت قبل از روشنی صبح بود. سردار صاحب به صاحب جان قوماندان گارد
گفت که: “من تصمیم خود را گرفته ام، نمی خواهم شما جوانها کشته شوید، شما بروید خود را تسلیم کنید”. من در حالیکه
اشک از چشمانم جاری شده بود، گفتم که ما نمی خواهیم تسلیم شویم و تا آخر می جنگیم. درین لحظه صاحب جان به
من گفت که “این امر رهبر است، باید اجرا شود.”
یک ساعت بعد، در حالیکه صدای آذان صبح از مسجد پل خشتی شنیده می شد، گارد را جمع کردیم، هنوز هم تعداد
افراد به چند صد نفر می رسید. جکتورن آقا محمد قندهاری )آمر مخابره( بیرق سفید را بلند کرده به هدایت لعل محمد
تحت توقیف ما قرار داشت( کنترول را در دست گرفته و افسران گارد را با دستان باال به
)قوماندان قطعۀ حمایه که قبالً
طرف فوارۀ مقابل وزارت مالیه که در آن زمان خشک بود، راهنمایی کردند.
همه افراد در آنجا تجمع کرده و تا ساعت دوازده ظهر آنجا ماندیم. بعد از آن کودتاچیانی که از پلچرخی آمده بودند، اداره
را به دست گرفته و همه را به طرف سینما آریانا سوق دادند، صاحب جان را در ارگ از دیگران جدا کرده و بردند.
در این هنگام عبدالحق علومی، عزیز حساس و رحیم شادان، از جمع ما جدا شده و با کمونیست ها پیوستند.
صفحه 14 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
یکی از این کودتاچیان بنام نورهللا مرا دشنام های رکیک داد و قاتل )عمر شهید( نامید. )عمر یکی از صاحب منصبان
پرچمی بود که زرهپوش حامل وی، در اولین ساعات حمله به ارگ، با فیر راکت انداز از طرف گارد جمهوری، آتش
گرفت و از بین رفت. نویسنده(.
در شام روز هشت ثور، سرویس های ملی بس آمد و همه را به طرف قوای چهار زرهدار پلچرخی، انتقال داد. در
پلچرخی قوماندان جدید گارد )توفیق عزیزی( آمده، مرا قاتل نامید و چندین سیلی زد، و حتی نگذاشت به بیت الخال بروم
و گفت بگذارید تا…….. . و پس از آن روز، روز های زندان و سیاه روزی و بدبختی«
***
نتیجه
به این ترتیب در جریان کودتای خونین هفت ثور، یک تعداد از اعضای خانوادۀ شریف رئیس جمهور، با تصمیم نادرست
جمع شدن و محصور ماندن در قصر گلخانه، توسط فیر های کودتاچیان از بیرون، و یک تعداد دیگر با فیر های اعضای
خانواده در داخل، معصومانه کشته شدند.
و گارد جمهوری با یک هزار سرباز در داخل محوطۀ ارگ، در برابر تهاجم حدود سه صد نفر کودتاچیان خلقی و
پرچمی، کوبیده و پراگنده گشته و یک نظام کودتایی با نظام کودتایی بی باک تر و ظالم ترعوض گردید. و مملکت در
یک سراشیبی و بحران غیر قابل تصور قرار گرفت که در نتیجه، ملیون ها انسان معصوم و بیگناه به کام مرگ فرو
رفتند.
همانطوریکه در صفحات قبلی تذکر داده شد، این نویسنده چند سال قبل به این موضوع طور مختصر اشاره کردم،
متأسفانه تعدادی از هموطنان ما بنای دشنام دادن و قهر شدن را نهاده، امر کردند که این جریان باید گفته نشود. و همان
گپ که امام الدین )خلقی( همۀ آنان را کشته است، باید دوام داده شود، در غیر آن، خلقی ها و پرچمی ها برائت می
گیرند!!
تکلیف و مشکل این هموطنان این است که بیشتر از واقعیت ها، به تمایالت شخصی و مصلحت ها اهمیت میدهند و کمتر
و یا هیچ توجه به شاهدان صادق، با اعتبار و زنده مانده نمی کنند. اما همه می دانیم که دریافت حقیقت باالتر از عالیق
فردی، تا حد پرستش یک زمامدار است. و فراموش نکنیم که سردار محمد داؤود خان و رفقای “انقالبی” و غیر انقالبی
اش، قبل از کودتای ثور، به افغانستان ضرر های جبران ناپذیر وارد کرده اند. حتی فرزند بزرگ اش، عمر داؤود
سرنوشت حتمی کودتای 26 سرطان را درک کرده و بار ها هوشدار داده بود.
از طرف دیگر هموطنان آگاه بیاد دارند که داؤود خان در شب 26 سرطان، برای برداشتن آخرین مانع، خانۀ سردار
عبدالولی را زیر آتش تانک قرار داد و با وجود احتمال کشته شدن همسر و دختر جوان عبدالولی، به تانک نزدیک خانۀ
او، امر فیر داد که در نتیجه، مرمی تانک در نزدیک کلکین اتاق خواب او اصابت کرد و او را مجبور به تسلیم ساخت.
اما متأسفانه این بازی با آتش درین جا خاتمه نیافت و مردم مظلوم ما بار دیگر در هفتم ثور ،1357 شاهد سرنگونی
رژیمی بود که با قوۀ تفنگ و تانک به قدرت رسیده بود و با آتش تانک و طیاره و ریختن خون صد ها تن سقوط داده
شد و عواقب خانمانسوز آن طی چهل و پنج سال گذشته، تر و خشک را سوزاند.
در اخیر به معترضین نشر این نوشتۀ مستند که از قول شاهدان عینی داخل و خارج ارگ به رشتۀ تحریر در آمده،
اطمینان باید داد که خلقی ها و پرچمی ها هرگز برائت نمی گیرند. آنها به حیث جنایتکاران و قاتلین ملیون ها هموطن
از بین بردن و نادیده گرفتن گواهی و
بیگناه ما شناخته شده میباشند. عالوتا سخنان مرحومه خانم گاللی داؤود، ظلم و بد ً
عهدی در برابر او و چشم دید هایش، به حیث یک شاهد عینی و زجر کشیده میباشد.
صفحه 15 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
و مهمتر از همه اینکه بانو گاللی داؤود، با از دست دادن دو دختر جوان، شوهر جوان و اصابت هفت مرمی در بدنش،
این حق را باالی همه دارد تا با پنهان کاری های
مظلوم ترین و زجر کشیده ترین قربانی کودتا ها بوده است و مسلماً
ظاهراً “مصلحت جویانه” به رنج ها و درد های بی پایانش، پشت پا زده نشود و همچنان هموطنان ما از چگونگی کشته
شدن یک تعداد بی گناهان مظلوم آن خانواده، که درین بازی قدرت و قمار سیاسی قربانی شده اند، اطالع حاصل نمایند.
روح تمام شهیدان شاد و یاد شان گرامی باد.
سخن کز روی حق گویی چه عبرانی چه سوریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
)سنایی غزنوی(
***
توضیح
)1( پس از کودتای 26 سرطان که سردار محمد داؤود خان به ریاست دولت و دیگران به معاونیت و وزارت ها
اگر فردی لمری بریدمن )ضابط اول( بود، از رتبۀ
رسیدند، نظامیان کودتاچی دو رتبه ترفیع گرفتند. مثالً
بریدمنی صعود و دارندۀ رتبۀ جگتورنی، یا تولی مشری شد. و بعضی ها را بعد تر همکار معرفی کردند و
یک رتبه باال رفتند. کودتاچی ها مغرور شده و افتخار میکردند که نظام شاهی را سرنگون کرده اند. منظور
عمر داؤود همین دو رتبه یی ها بوده است.
پایان
ماه اسد سال 1402 ش
سندیاگو – کلیفرنیا
نویسنده با گاللی داوود 199۶ مرحوم عبدهللا ملکیار با مرحوم جنرال عبدالسالم
ملکیار
صفحه 16 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
مرحوم عبدهللا ملکیار با مرحوم جنرال عبدالسالم
ملکیار و گاللی داوود
نویسنده با گاللی داوود 2017
نویسنده با گاللی داوو2019 نویسنده با گاللی داوود 2019
خالد داوود زینب داوود
صفحه 17 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
عمر داوود شینکی داوود
زرلشت داوود ویس داوود
غزال وهیله عمر داوود شیما ویس داوود وفرزندش
صفحه 18 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
نقل قول از داوود غازی در کتاب غوث الدین فایق
صفحه 19 از 19
لطفا | مهرباني وکړئ خپلې مقالې دې آدرس ته ولیږئ: com.arianafghanistan@info ً مقاالت خود را به این آدرس ارسال بدارید
برای مطالب دیگر داؤود ملکیار روی عکس کلیک کنید

 

این نوشته منتشر شده