یاداشت مترجم: از کتاب قطوری که نگاه و عملکرد شوروی در جهان را بازگو می کند، وبرگه هایی در مورد افغانستان دارد به منظور ترجمه برگزیده شده است. هر خواننده از دید اول می داند که نویسندگان کتاب مانند مورخین به جزئیات نپرداخته اند یا در برخی موارد به منظور جالب بودن قضیه و یا هم نا آشنایی به شیوه ی نویسندگی و رعایت اصول تحریف های نن دراوردی هم دارند مثلا حزب دموکراتیک خلق را حزب کمونیست خوانده اند. به نظر نن نویستدگان کوشش کرده اند که هدف رسانی کنند بس.از این رو چرا هایی بعضا در ذهن خواننده ی افغان باقی می ماند.
…
(قسمت اول)
آنچه در پایان دههٔ ۱۹۷۰ از سیاست تنشزدایی میان شرق و غرب باقی مانده بود، با رویدادهای افغانستان از میان رفت. در اپریل ۱۹۷۸، کودتای کمونیستی یی رژیم محمد داوود را سرنگون کرد ،او و اعضای خانوادهاش را به قتل رساند. به منظور جانشینی داوود، رقابتی میان ببرک کارمل، رهبر جناح پرچم حزب کمونیست افغانستان و نورمحمد ترهکی، رهبر جناح خلق، درگرفت.
مرکز (رهبری شوروی) از کارمل حمایت میکرد، زیرا او سالها عامل کا.گ.ب بود. اما ترهکی دست بالا پیدا کرد و توانست در مبارزه بر سر جانشینی پیروز شود؛ از جمله به این دلیل که لئونید برژنف در دیداری کوتاه تحت تأثیر او قرار گرفته بود. کارمل ناچار شد به چکسلواکی پناه ببرد.
در سپتامبر ۱۹۷۹، ترهکی به دست معاون نخستوزیر خود، حفیظالله امین، به قتل رسید. مسکو در برابر این قتل چشمپوشی کرد، انتخاب امین را تبریک گفت و ابراز «اطمینان» نمود که «روابط برادرانه میان اتحاد شوروی و افغانستان انقلابی همچنان بر پایهٔ پیمان دوستی، حسن همجواری و همکاری به توسعهٔ خود ادامه خواهد داد.»
با این حال، مرکز (رهبری شوروی) وقوع فاجعه را پیشبینی میکرد. گزارشهای اقامتگاه کا.گ.ب در کابل از مخالفت شدید رهبران اسلامی با امین، خطر شورش در ارتش افغانستان و نیز فروپاشی قریبالوقوع اقتصادی خبر میداد. بنابراین، تصمیم به برکناری امین گرفته شد؛ تصمیمی که همانند دیگر عملیات کا.گ.ب علیه رهبران سیاسی خارجی، در پولیتبورو (دفتر سیاسی حزب کمونیست اتحاد شوروی) مورد بحث قرار گرفت و به تصویب رسید.
پس از تجدید سازمانی که در پی فرار اولگ لیالین در سال ۱۹۷۱ و افشای عمومی فعالیتهای «امور خیس» (ترور و عملیات مخفی) و دیگر «اقدامات ویژه» دفتر پنجم ادارهٔ کل اول کا.گ.ب در غرب انجام شد، مسئولیت اینگونه عملیات به دفتر تازهتأسیس هشتم در ادارهٔ «اس» (S Directorate)، که مسئول رهبریدمأموران غیرقانونی بود، واگذار شد.
ادارهٔ هشتم برای ترور امین، سرهنگ دوم میخائیل طالبوف آذربایجانی را برگزید ، کسی که چندین سال در کابل زندگی کرده بود و میتوانست خود را بهجای افغانی جا زند. در اواخر پاییز ۱۹۷۹، طالبوف با سمی که ادارهٔ هشتم در اختیارش گذاشته بود وارد کابل شد. او با هویت جعلی آشپز افغان، در آشپزخانهٔ کاخ ریاستجمهوری استخدام شد.
اما به گفتهٔ ولادیمیر کوزیچکین، که چند سال بعد از ادارهٔ «اس» گریخت:
«امین به اندازهٔ هر یک از خاندان بورجیا “۱” محتاط بود. او دائماً غذا و نوشیدنی خود را عوض میکرد، گویی انتظار داشت که مسموم شود.»
………………….
۱_ بورجیا (Borgia) نام خاندانی بسیار قدرتمند و بدنام ایتالیایی در دوران رنسانس بود که به دلیل توطئههای سیاسی، ترور، مسمومسازی و رقابتهای خونین شهرت یافت.(مترجم)
قسمت دوم
در حالی که امین با موفقیت از تلاشهای مأموران کا.گ.ب به منظور مسموم کردن خود جان سالم به در میبرد، مأموران مستقر در اقامتگاه کا.گ.ب در کابل که از شبکهای گسترده از منابع نفوذی در دستگاه رسمی حکومت افغانستان برخوردار بودند، به مرکز (مسکو) گزارش دادند که اگر امین از قدرت برکنار نشود، رژیم کمونیستی جای خود را به یک جمهوری اسلامی ضد شوروی خواهد داد.
عامل اصلی و پیشگام در درخواست مداخله نظامی، اداره بینالملل کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی بود. این اداره اصرار داشت که اتحاد شوروی نمیتواند اجازه دهد نظام سوسیالیستی در کشوری هممرز با آن سرنگون شود.
اما نظر غالب در مرکز و نیز در وزارت امور خارجه شوروی ــ که نسبت به اداره بینالملل از اوضاع غرب و کشورهای جهان سوم آگاهی دقیقتری داشتند ــ مخالفت با حمله نظامی بود، زیرا پیامدهای بینالمللی چنین اقدامی را بسیار خطرناک میدانستند.
یوری آندروپوف، همانند اداره نخست کل کا.گ.ب (FCD)، در آغاز با اعزام ارتش سرخ مخالف بود؛ اما با وخیمتر شدن اوضاع پس از کودتای امین، مخالفت او نیز به تدریج تضعیف شد. بر اساس پژوهشی که در سال ۱۹۸۹ در اتحاد شوروی منتشر شد، آندروپوف به تدریج میان وضعیت افغانستان و تجربه شخصی خود در مجارستان در سال ۱۹۵۶ شباهتی یافت؛ جایی که تانکهای شوروی «ضدانقلاب» را درهم کوبیدند و بار دیگر حکومتی کمونیستی و باثبات را بر سر کار آوردند.
در مرکز چنین تصور میشد که تصمیم نهایی برای مداخله نظامی قاطع، شکاف جدیای در درون دفتر سیاسی (پولیتبورو) ایجاد نکرد. به گفته اولگ کوزیچکین، استدلال تعیینکننده آن بود که اگر مداخله نظامی صورت نگیرد، بنیادگرایی اسلامی ــ که تنها یک سال پیش با پیروزی بر رژیم شاه ایران به موفقیتی بزرگ دست یافته بود ــ ممکن است در افغانستان نیز بر سوسیالیسم غلبه کند.
به گفته او:
«پیامدهای چنین ضربهای بر اعتبار و حیثیت اتحاد شوروی غیرقابل پیشبینی بود. اتحاد شوروی نمیتوانست چنین خطری را بپذیرد.»
اعضای علیالبدل دفتر سیاسی که حق رأی نداشتند، از سوی حلقه محدود تصمیمگیرنده که درباره مداخله نظامی تصمیم گرفته بودند، مورد مشورت قرار نگرفتند. ادوارد شواردنادزه بعدها اظهار داشت که او و میخائیل گورباچف ــ که در نوامبر ۱۹۷۹ به عضویت علیالبدل دفتر سیاسی درآمده بودند ــ نخستین بار خبر حمله به افغانستان را از طریق رادیو و روزنامهها شنیدند.
با فرارسیدن شب روز کریسمس، ۲۵ دسامبر ۱۹۷۹، هواپیماهای ترابری نظامی شوروی عملیات عظیم انتقال نیرو به فرودگاه بینالمللی کابل را آغاز کردند؛ به گونهای که هواپیماها هر سه دقیقه یکبار فرود میآمدند و دوباره به پرواز درمیآمدند. همزمان، نیروهای بیشتری از طریق جاده وارد افغانستان شدند.
شامگاه ۲۷ دسامبر، یک ستون زرهی شوروی از فرودگاه به سوی کاخ ریاستجمهوری به حرکت درآمد. در پیشاپیش آن، گروهی از نیروهای ویژه کا.گ.ب قرار داشتند که آموزشهای ویژه عملیات تهاجمی دیده بودند و دگروال بیارینوف، فرمانده مکتب آموزش عملیات ویژه اداره هشتم کا.گ.ب در بالاشیخا، آنان را فرماندهی میکرد.
همه افراد این گروه لباس نظامی ارتش افغانستان را بر تن داشتند و با موترهای نظامی دارای علائم ارتش افغانستان حرکت میکردند.
در مسیر حرکت به سوی کاخ، ستون نظامی در یک ایست بازرسی ارتش افغانستان متوقف شد. هنگامی که سربازان افغان گرداگرد موترها جمع شدند، ناگهان پوشش موتر پیشرو بالا رفت و نیروهای کا.گ.ب با مسلسل به سوی نظامیان افغان آتش گشودند.
دگروال بیارینوف شخصاً فرماندهی یورش به کاخ ریاستجمهوری را بر عهده گرفت. رئیسجمهور (حفیظالله امین) در باری واقع در طبقه بالایی کاخ هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.
بیارینوف دستور داده بود که هیچ شاهدی در داخل کاخ زنده نماند تا بتواند ماجرا را بازگو کند.
با این حال، در جریان عملیات، خود او که همچنان لباس نظامی افغانستان را بر تن داشت، از سوی نیروهای خودی با یکی از محافظان کاخ اشتباه گرفته شد و به دست نیروهای شوروی کشته شد. افزون بر او، حدود دوازده تن دیگر از نیروهای ویژه کا.گ.ب و نظامیان شوروی نیز در جریان این عملیات جان باختند.
بلافاصله پس از تصرف کاخ، ببرک کارمل، کمونیست تبعیدی افغانستان و مأمور باسابقه کا.گ.ب که از سوی مسکو برای جانشینی امین برگزیده شده بود، با انتشار بیانیهای اعلام کرد که زمام حکومت را در دست گرفته و از اتحاد شوروی درخواست کمک نظامی کرده است.
اگرچه در این پیام ادعا شده بود که از کابل پخش میشود، اما در واقع از داخل خاک اتحاد شوروی مخابره شده بود؛ زیرا در زمان ترور امین، رادیو کابل همچنان بهطور عادی برنامههای خود را پخش میکرد.
در نخستین ساعات بامداد ۲۸ دسامبر، رادیو کابل که اکنون در اختیار نیروهای شوروی قرار گرفته بود، اعلام کرد که امین به حکم یک «دادگاه انقلابی» اعدام شده است.
در همان زمان، در مسکو نیز امین پس از مرگ، از عنوان رسمی «رفیق امین» تنزل داده شد و رسانههای شوروی او را «عامل خونآشام امپریالیسم آمریکا» نامیدند.
قسمت سوم
ببرک کارمل، سلف خود را بهعنوان یک عامل سازمان اطلاعات مرکزی امریکا (CIA) محکوم کرد و بهگونهای مضحک از دولت ایالات متحده خواست که تمام اسناد مربوط به روابط و معاملات خود با او را تسلیم کند. همچنان، مرکز (مسکو) این ادعا را نیز مطرح کرد که گویا امین در زمانی که بهعنوان محصل در Columbia University تحصیل میکرد، توسط سازمان اطلاعات امریکا جذب شده بود. برخی از افراد در مرکز مسکو، بیش از نیمه، به تبلیغات خودشان نیز باور داشتند. یک تاریخنگار شوروی، ده سال پس از تهاجم، نوشت: «این حقیقت که امین در دانشگاه کلمبیا تحصیل کرده بود، در دوران جوانی ما جنون وحشیانهٔ جاسوسهراسی را شعلهور ساخت.» حتی Kim Philby نیز، در مصاحبهای که چند ماه پیش از مرگش در سال ۱۹۸۸ انجام داد، همچنان اصرار میورزید که: «بیش از یک سوءظن ساده وجود داشت که امین با امریکاییها وارد معامله و چانهزنی شده بود.»
با آنکه مرکز (مسکو)، در مجموع، با مداخلهٔ نظامی مخالف بود، پیامدهای این مداخله حتی از آنچه انتظار میرفت نیز بدتر از آب درآمد. به گفتهٔ کوزیچکین:
«ما دو اشتباه بزرگ در قضاوت مرتکب شدیم: نخست، آمادگی و تمایل ارتش افغانستان برای جنگیدن را بیش از حد برآورد کردیم؛ و دوم، خیزش و گسترش مقاومت مردم افغانستان را دستکم گرفتیم.»
تا بهار سال ۱۹۸۰، حدود ۸۰ هزار سرباز شوروی ــ که شمار آنان بعداً به بیش از ۱۰۰ هزار نفر رسید ــ تنها برای حفظ شهرهای بزرگ و جلوگیری از فروپاشی ارتش افغانستان در برابر حملات شورشیان مورد نیاز بودند. بر اساس برآوردهای UNICEF، تا اواسط دههٔ ۱۹۸۰ جمعیت افغانستان به نصف کاهش یافته بود و افغانها یکچهارم تمامی پناهندگان جهان را تشکیل میدادند.
در ساعات اولیهٔ یکی از شبهای آغاز دههٔ ۱۹۸۰، یک جنرال کا.گ.ب به کوزیچکین گفت؛ سخنی که بسیاری در مرکز (مسکو) در خلوت به آن باور داشتند، اما جرئت بیان آشکارش را نداشتند:
«افغانستان، ویتنامِ ما است.
ما در جنگی گرفتار شدهایم که نه میتوانیم آن را ببریم و نه میتوانیم از آن دست بکشیم. این وضعیت مضحک است. ما در یک باتلاق فرو رفتهایم. و اگر برژنف و همراهانش نبودند، هرگز از همان آغاز وارد چنین ماجرایی نمیشدیم!»
علاوه بر اقامتگاه (رزیدنسی) کا.گ.ب در کابل، که پس از تهاجم به «رزیدنسی اصلی» ارتقا یافت، هشت دفتر شعبهٔ دیگر کا.گ.ب نیز در شهرهای عمدهٔ دیگر افغانستان ایجاد شده بود. شمار مجموعی افسران کا.گ.ب حدود ۳۰۰ نفر بود و نزدیک به ۱۰۰ نفر نیز کارمندان پشتیبانی بودند. مأمورانی که در افغانستان مستقر بودند، شبها با تپانچه و تفنگچهٔ خودکار در کنار بسترشان میخوابیدند. یک کارمند جوان بخش رمزنگاری که هفت ماه را در یکی از رزیدنسیهای ولایتی سپری کرده بود، برای گوردیفسکی، نوارهای صوتیای را که از حملات شبانهٔ شورشیان ضبط کرده بود، پخش نمود؛ نوارهایی که او شرح و تفسیر زنده و پرجزئیات خود را نیز بر آن افزوده بود و در آن، بهروشنی از خشونت گاهوبیگاه و ملالآور بودن جنگ سخن میگفت.


قسمت چهارم
جنرال بوریس سمیونوویچ ایوانوف، رئیس اقامتگاه اطلاعاتی کا.گ.ب در کابل که اندکی پس از تهاجم شوروی به افغانستان به این سمت منصوب شده بود، حدود سال ۱۹۸۲، در پی فرسودگی ناشی از جنگ، از افغانستان فراخوانده شد. با این حال، شگفتآور آن بود که افسران بلندپرواز کا.گ.ب در مرکز، جنگ افغانستان را فرصتی برای اثبات شایستگی های خود میدانستند. شمار داوطلبان اعزام به افغانستان از تعداد سمتهای موجود بیشتر بود و افسران جوان این مأموریت را راهی برای کسب اعتبار، تثبیت جایگاه حرفهای و پیشرفت در مسیر شغلی خود تلقی میکردند. در مجموع، مرکز کا.گ.ب هر ماه حدود یکصد گزارش تفصیلی درباره اوضاع افغانستان دریافت میکرد. بنا بر تجربه اولگ گوردیفسکی، این گزارشها بیپرده و صریح تنظیم میشدند و به سبب برخورداری کا.گ.ب از شبکه گسترده عوامل اطلاعاتی، بهمراتب از گزارشهای سفارت شوروی در کابل جامعتر و دقیقتر بودند. گزارشهای اداره اصلی اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح شوروی (GRU) نیز، همانند گذشته، عمدتاً بر ارزیابیهای نظامی تمرکز داشتند.
اندکی پس از ترور حفیظالله امین، کا.گ.ب محمد نجیبالله، سیاستمدار سیودوساله، پرانرژی و سختگیر را به ریاست سازمان تازهتأسیس خدمات اطلاعات دولتی (خاد) منصوب کرد؛ سازمانی که برای جایگزینی پلیس مخفی خونریز امین ایجاد شده بود. نجیبالله که از اشاره مذهبی موجود در نام خود ناخشنود بود، در جنوری ۱۹۸۰ درخواست کرد که از آن پس با عنوان «رفیق نجیب» شناخته شود. در همین زمان، ببرک کارمل اعلام کرد که خاد، برخلاف سازمان امنیتی پیشین، «مردم را خفه نخواهد کرد، تحت فشار قرار نخواهد داد و شکنجه نخواهد کرد.»
وی اظهار داشت:
«برعکس، در چارچوب ساختار دولت، یک سازمان اطلاعاتی تأسیس خواهد شد که وظیفه آن پاسداری از آزادیهای دموکراتیک، استقلال و حاکمیت ملی، منافع انقلاب، مردم و دولت، و نیز خنثیسازی توطئههایی است که دشمنان خارجی افغانستان طراحی میکنند؛ سازمانی که تحت رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان فعالیت خواهد کرد.»
خاد زیر نظر افسران کا.گ.ب آموزش دید و سازماندهی شد. اما در شرایط خشن جنگ ضد شورش، که پیروزی در آن دست نیافتنی می نمود، کا.گ.ب بار دیگر برخی از هولناکترین شیوههای دوران استالین را در خاک افغانستان به کار گرفت. سازمان عفو بینالملل شواهدی از «شکنجه گسترده و نظام مند مردان، زنان و کودکان» در مراکز بازجویی خاد گردآوری کرد. یکی از موضوعات مشترک در گزارشهای این سازمان، حضور مشاوران شوروی در جریان بازجوییها و هدایت مستقیم آنها بود؛ وضعیتی که یادآور نقش مأموران شوروی در دوران پاکسازیهای استالینی در اروپای شرقی، یک نسل پیش از آن، به شمار میرفت.
یکی از معلمان زن کابل که بعدها موفق به فرار به پاکستان شد، در برابر بازجویان خاد اعتراض کرد و گفت که بازجوی شوروی «هیچ حقی ندارد که در افغانستان از یک شهروند افغان بازجویی کند.» این اعتراض آنان را به خشم آورد. دستهای او را بستند و لبهایش را با سیگار سوزاندند. سپس، به دستور بازجوی شوروی، مأموران خاد آنقدر او را مورد ضربوشتم قرار دادند که بیهوش شد. هنگامی که به هوش آمد، او را تا گردن در برف دفن کردند. در روزهای بعد، سوزن های متصل به جریان برق را در بدنش فرو کردند و او را با دیگر شیوههای هولناک شکنجه الکتریکی آزار دادند؛ شکنجههایی که معمولاً در حضور یک مشاور شوروی انجام میشد. این معلم، بهگونهای شگفتانگیز، از آن شکنجهها جان سالم به در برد؛ اما بسیاری دیگر هرگز زنده نماندند.
قسمت آخر
در دوران شفافیت، نقش سازمان اطلاعات و امنیت شوروی (کا.گ.ب) در جنگ افغانستان «هنوز باید صادقانه روایت شود.» نجیبالله، که ریاست سازمان اطلاعات افغانستان (خاد) را بر عهده داشت، با کنار زدن ببرک کارمل ــ که از دید مسکو رهبر کمارادهتری به شمار میرفت ــ نخست در سال ۱۹۸۶ به مقام منشی عمومی حزب رسید و سپس در سال ۱۹۸۷ به ریاست جمهوری منصوب شد. با این همه، بهگونهای متناقض، خروج ارتش سرخ در سال ۱۹۸۸ به رژیم بیاعتبار نجیبالله جان تازهای بخشید. پس از آنکه نیروهای شوروی افغانستان را ترک کردند، نیروهای پراکندهٔ مجاهدین بیش از گذشته در غلبه بر اختلافات عمیق داخلی خود ناتوان ماندند.
افزون بر مقاومت مردم افغانستان در برابر تهاجم شوروی، واکنش جامعهٔ جهانی نیز بهمراتب شدیدتر از آن چیزی بود که مرکز فرماندهی کا.گ.ب در مسکو انتظار داشت. کا.گ.ب بر این باور بود که، همانند آنچه پس از اشغال مجارستان در سال ۱۹۵۶ و چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ رخ داده بود، پس از دورهای کوتاه از اعتراض، اوضاع بار دیگر به حالت عادی بازخواهد گشت. اما نه تنها کشورهای غربی، بلکه بخش بزرگی از جهان سوم نیز میان مداخلهٔ شوروی در اروپای شرقی و تجاوز آن به افغانستان تفاوت آشکاری قائل شدند؛ زیرا این نخستین بار بود که ارتش سرخ به کشوری در جهان سوم یورش میبرد.
رویدادهای پولند نیز تنش میان شرق و غرب را که در پی اشغال افغانستان در پایان سال ۱۹۷۹ به وجود آمده بود، بیش از پیش تشدید کرد.
پایان


































