ورود نیروهای شوروی به افغانستان: علل و پیامدها اِ. س. ملکومیان دانشگاه دولتی علوم انسانی روسیه ترجمه ی رفیق فاروق فردا

نویسنده اسنادی را بررسی و تحلیل می‌کند که امکان ترسیم تصویری روشن از چگونگی اتخاذ مهم‌ترین تصمیم دولتی در مورد اعزام نیروهای شوروی به افغانستان را فراهم می‌سازند؛ این‌که چه عواملی زمینه‌ساز این تصمیم بودند و این تصمیم چه تأثیری بر جایگاه بین‌المللی اتحاد جماهیر شوروی بر جای گذاشت.
در آرشیو دولتی تاریخ معاصر روسیه، اسنادی نگهداری می‌شود که شامل صورت‌جلسه‌های دفتر سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی، یادداشت‌های گفت‌وگوهای رهبران حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی و سایر اسناد مربوط به موضوع اعزام نیرو به افغانستان است. تمامی این اسناد دارای درجهٔ محرمانگی «کاملاً سری» بوده و تنها بخشی از آن‌ها در نیمهٔ دوم دههٔ ۱۹۹۰ از حالت محرمانه خارج شد. با این همه، حتی همان اسنادی که در اختیار پژوهشگران قرار گرفته‌اند نیز می‌توانند تصویری نسبتاً روشن از چگونگی اتخاذ این تصمیم سرنوشت‌ساز دولتی، عوامل زمینه‌ساز آن، و تأثیر آن بر موقعیت بین‌المللی اتحاد جماهیر شوروی ارائه کنند.
در ۲۰ مارچ ۱۹۷۹، میان نورمحمد تره‌کی، منشی عمومی حزب دموکراتیک خلق افغانستان، و لئونید ایلیچ برژنف، دبیرکل کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی، گفت‌وگویی انجام شد. در جریان این دیدار، ل. ای. برژنف اظهار داشت:
«اکنون در مورد امکان اعزام نیروهای شوروی به افغانستان. ما این موضوع را از همهٔ جوانب بررسی کرده‌ایم، آن را با دقت سنجیده‌ایم و صریحاً به شما می‌گویم: نباید چنین کاری صورت گیرد. این اقدام تنها به سود دشمنان شما و دشمنان ما خواهد بود.» [۱، فهرست ۱۴، سند ۲۶، برگ ۳].
با وجود این، در ۲۷ دسمبر ۱۹۷۹، اتحاد جماهیر شوروی نیروهای خود را وارد خاک افغانستان کرد.
……
تاریخ روابط اتحاد جماهیر شوروی و افغانستان
…….
در سال ۱۹۱۹، دولت امیر امان‌الله روابط رسمی با روسیهٔ شوروی برقرار کرد.
متعاقباً، به قدرت رسیدن امیر حبیب‌الله کلکانی در سال ۱۹۲۹، که با اتکا بر محافظه‌کارترین محافل روحانی، زمام قدرت را گرفت، به قطع روابط میان دو کشور منجر نشد؛ هرچند کابل در آن زمان روابط خارجی خود را به حداقل کاهش داد و تنها روابط خود را با ایران، ترکیه و اتحاد جماهیر شوروی حفظ کرد.
با این حال، حمایتی که امیر حبیب‌الله از رهبران جنبش باسماچی در آسیای میانه به عمل آورد، نارضایتی رهبری شوروی را برانگیخت.
در ۳ اپریل ۱۹۲۹، یوسف ویساریونوویچ استالین با وزیر امور خارجهٔ دولت سرنگون‌شدهٔ امان‌الله، که مبارزهٔ مسلحانه را در قلمرو افغانستان آغاز کرده بود، دیدار کرد و به وی وعدهٔ کمک نظامی داد [۲، ص. ۱۲].
در ۱۸ اپریل همان سال، یک قطعهٔ مسلح متشکل از ۸۰۰ نفر، به فرماندهی وابستهٔ نظامی شوروی، و. م. پریماکوف، وارد قلمرو افغانستان شد، چند ولایت شمالی کشور را به تصرف درآورد و پیشروی خود را به سوی کابل آغاز کرد [۲، ص. ۱۲].
با وجود این، شکست نیروهای هوادار امان‌الله، رهبری شوروی را وادار ساخت تا دستور خروج این قطعهٔ نظامی را صادر کند.
در سپتمبر ۱۹۲۹، نادرشاه در افغانستان به قدرت رسید، خود را پادشاه افغانستان اعلام کرد و سلسلهٔ جدیدی را بنیان نهاد. در نومبر ۱۹۳۳، وی ترور شد و پسرش، محمد ظاهرشاه، بر تخت سلطنت نشست.
اتحاد جماهیر شوروی در آن دوره در روند تحولات داخلی افغانستان نقشی ایفا نمی‌کرد. همچنان، سیاست بی‌طرفی افغانستان در جریان جنگ جهانی دوم، که حکومت افغانستان در سال ۱۹۳۹ آن را اعلام کرد، برای مسکو نیز قابل قبول بود.
از سال ۱۹۵۴، زمانی که محمد داوود به مقام صدارت رسید و اجرای اصلاحاتی را اعلام کرد که بر اصل «اقتصاد هدایت‌شده» استوار بود، گسترش و تحکیم روابط با اتحاد جماهیر شوروی آشکار گردید.
یکی از مهم‌ترین عوامل این تحول، خودداری ایالات متحده از ارائهٔ کمک‌های نظامی و اقتصادی به افغانستان، در پی تشدید اختلافات افغانستان و پاکستان، بود.
در سال ۱۹۵۴، مسکو و کابل توافق‌نامه‌ای را برای احداث شماری از تأسیسات صنعتی در افغانستان امضا کردند. در دسمبر ۱۹۵۵، هیئت رسمی شوروی به ریاست نیکیتا سرگی‌یویچ خروشچف از کابل دیدار کرد. اتحاد جماهیر شوروی اعتبار مالی قابل توجهی در اختیار افغانستان قرار داد.
در سال ۱۹۵۶، موافقت‌نامه‌ای دربارهٔ تحویل تسلیحات شوروی به افغانستان امضا شد؛ موافقت‌نامه‌ای که زمینهٔ مشارکت گستردهٔ اتحاد جماهیر شوروی در توسعه و تجهیز نیروهای مسلح افغانستان را فراهم ساخت.
از اوایل دهۀ ۱۹۶۰، مشاوران تخنیکی و مربیان نظامی شوروی در اردوی افغانستان حضور یافتند و افسران افغان آموزش‌های نظامی خود را در مؤسسات آموزش عالی نظامی اتحاد جماهیر شوروی آغاز کردند.
اما در ۱۷ جولای ۱۹۷۳، در افغانستان کودتای دولتی رخ داد. نظام شاهی سرنگون شد و کشور به جمهوری، به رهبری جنرال محمد داوود، مبدل گردید. رژیم جدید کوشید سیاست خارجی متوازن‌تری را در پیش گیرد. افغانستان، در تلاش برای کاهش وابستگی نظامی خود به اتحاد جماهیر شوروی، روابطش را با مصر و هند گسترش داد. نظامیان افغان برای فراگیری آموزش‌های نظامی به این کشورها اعزام می‌شدند. با این حال، توسعهٔ روابط با اتحاد جماهیر شوروی نیز ادامه یافت. در جون ۱۹۷۴، محمد داوود در یک سفر رسمی از مسکو دیدار کرد. در جریان این سفر، توافق‌نامه‌ای در مورد افزایش کمک‌های اقتصادی و مالی اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان به امضا رسید. در دسمبر ۱۹۷۵، اعتبار پیمان بی‌طرفی و عدم تجاوز میان اتحاد جماهیر شوروی و افغانستان برای ده سال دیگر تمدید شد. با وجود نزدیک شدن افغانستان به ایران، روابط شوروی و افغانستان همچنان باثبات باقی ماند. حجم همکاری‌های اقتصادی میان دو کشور پیوسته افزایش می‌یافت. در عین حال، محمد داوود از تلاش‌های رهبری شوروی برای تأثیرگذاری بر سیاست خارجی افغانستان ناخشنود بود.
در ۲۷ اپریل ۱۹۷۸، افسران عضو حزب دموکراتیک خلق افغانستان (ح.د.خ.ا.) محمد داوود را سرنگون کردند. شورای انقلابی به‌عنوان عالی‌ترین مرجع قدرت در کشور اعلام گردید. نورمحمد تره‌کی به حیث رئیس شورای انقلابی و هم‌زمان صدراعظم افغانستان تعیین شد. بدین ترتیب، مرحلهٔ تازه‌ای در روابط میان دو کشور آغاز گردید.
حمایت اتحاد جماهیر شوروی از حزب دموکراتیک خلق افغانستان، پیش و پس از انقلاب ثور
حزب دموکراتیک خلق افغانستان در سال ۱۹۶۵ تأسیس شد. در نخستین کنگرۀ مخفی بنیان‌گذاری حزب، کمیتهٔ مرکزی آن تشکیل گردید. نورمحمد تره‌کی به حیث منشی عمومی حزب و ببرک کارمل به حیث معاون وی برگزیده شدند.
از همان آغاز شکل‌گیری رهبری حزب، اختلافات جدی ایدئولوژیک در میان رهبران آن پدید آمد که در نتیجه، دو گرایش در درون حزب به وجود آمد: گرایش تندرو و گرایش میانه‌رو.
بخش دوم
رهبر جناح تندرو، نور محمد تره کی، طرفدار ایجاد حزبی از نوع پرولتری بود که بر فعالیت‌های مخفی تکیه داشته باشد. در مقابل، رهبر جناح میانه‌رو، ببرک کارمل، ایجاد حزبی با ماهیت دموکراتیک عام را پیشنهاد می‌کرد که نه تنها کارگران و دهقانان، بلکه نمایندگان روشنفکران، بورژوازی کوچک و متوسط و دیگر اقشار جامعه افغانستان را نیز در بر گیرد. ببرک کارمل از شیوه‌های پارلمانی فعالیت سیاسی حمایت می‌کرد. در نتیجه تشدید اختلاف‌ها، حزب دموکراتیک خلق افغانستان در سال ۱۹۶۷ به دو جناح تقسیم شد: «خلق» به رهبری نورمحمد تره کی و «پرچم» به رهبری ببرک کارمل.
در اسناد آرشیف حزبی، نخستین اشاره به تماس‌های حزب کمونیست اتحاد شوروی با نمایندگان حزب دموکراتیک خلق افغانستان به ماه می ۱۹۷۴ بازمی‌گردد. در ۲۰ می، دارالانشاء کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی درخواست رهبر جناح «پرچم»، ببرک کارمل (در متن اصلی: «کارمل ببرک»)، را پذیرفت. در ضمیمه این مصوبه، متن تلگرامی خطاب به رئیس نمایندگی کمیته امنیت دولتی (کا.گ.ب.) در کابل آمده بود که در آن گفته شده است:
«به رهبر گروه «پرچم»، ک. ببرک، اطلاع دهید که درخواست وی برای سفر به مسکو به‌منظور درمان همسر برادرش، د.ک. بریالی، پذیرفته شده است. هزینه بلیت طیاره شرکت «آئروفلوت» در کلاس توریستی از بودجه مرکز پرداخت شود.» [۱، فهرست ۴۶، سند ۱۱۲، برگ ۲].
در ۲۱ جون ۱۹۷۴، دارالانشاء کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی مصوبه‌یی را درباره تهیه اطلاعات برای رهبران «سازمان‌های سیاسی مترقی افغانستان، یعنی «پرچم» و «خلق»، پیرامون نتایج سفر محمد داوود به اتحاد شوروی تصویب کرد. در یادداشت توضیحی ضمیمه این مصوبه که توسط معاون بخش بین‌المللی کمیته مرکزی، ر. آ. اولیانفسکی، تهیه شده بود، آمده است:
«رهبران سازمان‌های مترقی کمونیستی افغانستان، ببرک کارمل («پرچم») و نورمحمد تره کی («خلق»)، که از طریق نمایندگی کمیته امنیت دولتی اتحاد شوروی در کابل با کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی تماس‌های غیررسمی داشتند، اندکی پس از استقرار نظام جمهوری در جولای ۱۹۷۳، با استفاده از عناصر مترقی در کمیته مرکزی جمهوری، دولت و اردو، مبارزه‌ای بی‌اصول و درون‌گروهی را برای تقویت موقعیت و نفوذ جناح‌های خود و نیز برای کسب حق «نمایندگی حزب کمونیست» در کشور آغاز کردند. در عین حال، آنان فعالیت سیاسی گسترده‌ای را در اردو و دستگاه دولتی به راه انداختند که موجب نگرانی جدی رئیس دولت و صدراعظم جمهوری افغانستان، محمد داوود، گردید.»
در ادامه این یادداشت آمده است:
«آنچه بیش از همه موجب نگرانی او (محمد داوود) شد، اطلاعاتی بود که دستگاه‌های امنیتی در اختیارش گذاشته بودند؛ مبنی بر این‌که گویا نیروهای چپ در صدد کنار زدن او از قدرت هستند، اگر وی با تسریع اصلاحات اجتماعی و اقتصادی و سوق دادن افغانستان به مسیر رشد غیرسرمایه‌ داری و سپس سوسیالیستی موافقت نکند.»
در پایان یادداشت، ر. آ. اولیانفسکی تأکید می‌کند:
«در ماه جنوری، به ببرک و نورمحمد تره کی توصیه شد که مبارزه درون‌ گروهی را متوقف سازند، هر دو جناح را در قالب یک حزب واحد دوباره متحد کنند و تلاش‌های مشترک خود را بر حمایت همه‌جانبه از نظام جمهوری در کشور متمرکز نمایند.» [۱، فهرست ۴۶، سند ۱۱۳، برگ ۴].
درخواست رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی برای اتحاد «سازمان‌های مترقی افغانستان» بارها تکرار شد. در مسکو، این موضوع مهم‌ترین وظیفه‌ای دانسته می‌شد که در برابر هر دو جناح قرار داشت. در اطلاعاتی که دبیرخانه کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی برای انتقال توسط نماینده کا.گ.ب. به ببرک کارمل و نورمحمد تره کی تهیه کرده بود، چنین آمده است:
«در برابر نیروهای مترقی افغانستان، که به‌گونه عینی حامیان وفادار و قابل اعتماد نظام جمهوری هستند، وظایف بزرگ و سرنوشت‌سازی قرار دارد. در شرایطی که نیروهای ارتجاع داخلی و خارجی پیوسته می‌کوشند نظم کهنه را دوباره برقرار سازند، رهبران سازمان‌های مترقی باید اختلاف‌های موجود را کنار بگذارند، زیرا ادامه مبارزه درون‌گروهی تنها سبب تضعیف آنان می‌شود و در واقع به سود نیروهای ارتجاعی تمام خواهد شد. منافع تقویت نیروهای واقعاً ملی ایجاب می‌کند که نیروهای گردآمده در «پرچم» و «خلق» برای دفاع از منافع طبقه کارگر، دهقانان و همه زحمتکشان جامعه افغانستان، بر پایه همکاری با نظام جمهوری و دولت جمهوری به رهبری محمد داوود، متحد شوند.» [۱، فهرست ۴۶، سند ۱۱۳، برگ ۳].
رهبران هر دو سازمان ظاهراً به توصیه‌های دوستان شوروی خود درباره اتحاد گوش می‌دادند، اما همه تلاش‌های پیشین ناکام ماند. تنها در جون ۱۹۷۷ نمایندگان «خلق» و «پرچم» موفق شدند نشست مشترکی برگزار کنند که در آن نهادهای واحد حزبی، یعنی بیروی سیاسی و کمیته مرکزی، تشکیل شد. نورمحمد تره کی سمت منشی عمومی حزب را حفظ کرد و ببرک کارمل یکی از منشیان کمیته مرکزی شد.
پس از به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق افغانستان، که یکی از نتایج آن اعلام تأسیس جمهوری دموکراتیک افغانستان (ج.د.ا.) بود، روابط میان افغانستان و اتحاد شوروی ماهیت کاملاً تازه‌ای یافت. نورمحمد تره کی در دیدار با اعضای بیروی سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، که در ۲۰ مارچ ۱۹۷۸ برگزار شد، در این باره گفت:
«روابط میان کشورهای ما تنها روابط عادی میان دو دولت نیست. این روابط بر پایه طبقاتی و بر اشتراک ایدئولوژی و سیاست استوار است. در کشور ما(اتحاد شوروی)، قدرت به دست طبقه کارگر و دهقانان تعلق دارد که آن را از دست اشراف و فئودال‌ها بیرون کشیده‌اند. انقلاب ما واکنش خشمگینانه دشمنان طبقاتی ما را برانگیخته است. اصلاحات انقلابی ما در میان مردم پاکستان و ایران بازتاب مثبت یافته است. این موضوع نیروهای ارتجاعی آن کشورها را هراسان ساخته و آنان فعالیت‌های خرابکارانه خود را علیه کشور ما تشدید کرده‌اند، تبلیغات افترا‌آمیز را افزایش داده و دسته‌های تروریستی را به خاک ما اعزام کرده‌اند. آنان تبلیغات خود را با متهم کردن ما به خروج از اسلام آغاز کردند. هنگامی که اصلاحات ارضی را آغاز نمودیم، محافل حاکم پاکستان دریافتند که این اصلاحات بر مردم پاکستان نیز تأثیر انقلابی می‌گذارد، از این‌رو به سیاست خرابکاری و اقدامات براندازانه روی آوردند. نه تنها اعضای «اخوان‌المسلمین» که پس از انقلاب از افغانستان گریخته بودند، بلکه حتی واحدهای کامل نظامی که لباس نظامیان افغان را بر تن داشتند، برای انجام خرابکاری و عملیات تخریبی به قلمرو ما فرستاده شدند.»
نورمحمد تره کی در ادامه افزود:
«پس از سفر من به اتحاد شوروی و امضای پیمان بسیار مهم میان دوکشور،امپریالیست‌های امریکایی و دیگر نیرو های ارتجاعی نسبت به جمهوری دموکراتیک افغانستان خصومت بیشتری پیدا کردند. آنان دریافتند که افغانستان برای همیشه از دست غرب خارج شده است. رسانه‌های جمعی امریکا، پاکستان و ایران انواع مطالب افترا‌آمیز را علیه ما(شوروی) منتشر کردند و ما(شوروی) را مورد توهین و بدنام‌ سازی قرار دادند. علت اصلی فعالیت‌های ضد افغانی امپریالیست‌ها و ارتجاع، دوستی نزدیک افغانستان با اتحاد شوروی است.» [۱، فهرست ۱۴، سند ۲۶، برگ‌های ۴–۵].
قسمت سوم
در پایان گفت‌وگو با اعضای بیروی سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، ن. تره‌کی اظهار داشت: «سه نوع حمایت وجود دارد: سیاسی، اقتصادی و نظامی. دو نوع کمک را شما تا اکنون به ما ارائه کرده‌اید، اما اگر از بیرون بر قلمرو ما حمله صورت گیرد، در آن صورت شما چگونه عمل خواهید کرد؟»
در پاسخ به این پرسش، ا. ن. کاسیگین چنین گفت: «اگر تجاوز مسلحانه‌ای بر قلمرو شما صورت گیرد، آن‌گاه وضعیت کاملاً متفاوت خواهد بود.» [1، فهرست 14، سند 26، برگ 14].
امتناع رهبری شوروی از اعزام نیرو به افغانستان، به‌گونه‌ای همه‌جانبه از سوی ن. ا. کاسیگین رئیس شورای وزیران اتحاد شوروی استدلال گردید. وی گفت:
«ورود نیروهای ما به قلمرو افغانستان، بی‌درنگ افکار عمومی بین‌المللی را برخواهد انگیخت و پیامدهای شدیداً منفی و چندجانبه‌ئی را در پی خواهد داشت. در واقع، این امر نه تنها به معنای رویارویی با امپریالیسم، بلکه به معنای رویارویی با مردم خود شما نیز خواهد بود. دشمنان مشترک ما دقیقاً در انتظار همان لحظه‌ای هستند که نیروهای شوروی در قلمرو افغانستان ظاهر شوند. این امر برای آنان بهانه‌ای فراهم خواهد ساخت تا تشکیلات نظامی دشمنِ شما را به قلمرو افغانستان وارد کنند.
ما همهٔ جوانب احتمالی اعزام نیرو را با دقت بررسی کرده‌ایم و به این نتیجه رسیده‌ایم که اگر نیرو وارد شود، اوضاع در کشور شما نه تنها بهبود نخواهد یافت، بلکه برعکس، پیچیده‌تر خواهد شد. نمی‌توان نادیده گرفت که نیروهای ما ناگزیر خواهند بود نه تنها با متجاوز خارجی، بلکه با بخشی از مردم خود شما نیز بجنگند. و مردم چنین چیزهایی را هرگز نمی‌بخشند. افزون بر آن، به محض آن‌که نیروهای ما از مرز عبور کنند، چین و سایر متجاوزان نیز دستاویزی برای توجیه اقدامات خود به دست خواهند آورد.» [1، فهرست 14، سند 26، برگ 3].
در ۱۲ اپریل ۱۹۷۹، مسئلهٔ مصلحت مداخلهٔ نظامی اتحاد شوروی برای حمایت از حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان، در نشست بیروی سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی مورد بررسی قرار گرفت.
در ضمیمهٔ صورت‌جلسهٔ این نشست، یادداشتی درج شده است که از سوی اعضای بیروی سیاسی ــ ا. گرومیکو، وزیر امور خارجه؛ ی. آندروپوف، رئیس کا.گ.ب؛ د. اوستینوف، وزیر دفاع؛ و ن. پونوماریوف، رئیس بخش بین‌المللی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی ــ تهیه گردیده بود.
در این یادداشت، علل وخامت اوضاع در جمهوری دموکراتیک افغانستان تحلیل شده و دربارهٔ اقداماتی که در ارتباط با آن می‌بایست از سوی اتحاد شوروی اتخاذ گردد، پیشنهادهایی ارائه شده بود.
به‌عنوان مهم‌ترین علل ناکامی حکومت جدید، موارد زیر ذکر گردیده بود: پسمانی اقتصادی کشور، همراه با اشکال بسیار ابتدایی اقتصاد و منابع محدود داخلی؛ بی‌سوادی مردم؛ ساختار پیچیدهٔ دینی و قبیله‌ای؛ تعصب مذهبی؛ ملی‌ گرایی افراطی و گرایش‌های جدایی‌طلبانهٔ بخشی از جمعیت.
البته، کاستی‌های عملکرد حزب دموکراتیک خلق افغانستان نیز مورد اشاره قرار گرفته بود؛ حزبی که، به گفتهٔ این یادداشت، نتوانسته بود به یک سازمان توده‌ای مبدل گردد. همچنین، بر تأثیر منفی انشعاب در حزب و نیز این واقعیت تأکید شده بود که بسیاری از رهبران برجستهٔ جناح «پرچم» یا به‌گونهٔ فیزیکی از میان برداشته شده بودند و یا برکنار گردیده و کشور را ترک کرده بودند.
در یادداشت تأکید شده بود که رهبری حزب دست به سرکوب‌های بی‌اساس زده است و تجربهٔ سیاسی رهبری آن «ناکافی» ارزیابی می‌شود.
در اشاره به عوامل خارجی ناکامی‌های حزب، در یادداشت آمده بود که رویدادهای ایران، محرک اصلی فعال‌شدن اعتراض‌های ضد حکومتی روحانیت افغانستان بوده است. همچنین تصریح گردیده بود که «دشمنان انقلاب» از خاک پاکستان و ایران، که مرزهای آن‌ها همچنان باز مانده بود، فعالیت می‌کنند.
در این یادداشت، بر دخالت سازمان‌های اطلاعاتی کشورهای غربی و عوامل چین نیز تأکید شده بود.
در پایان، این نتیجه‌گیری مطرح گردیده بود که تصمیم مبنی بر خودداری از پذیرش درخواست رهبری جمهوری دموکراتیک افغانستان برای انتقال واحدهای نظامی شوروی به هرات، تصمیمی درست بوده است. همچنین تصریح شده بود که اگر جانب شوروی با درخواست رهبری افغانستان موافقت می‌کرد، این اقدام پیامدهای گسترده‌ای در پی می‌داشت. از جملهٔ این پیامدها، چنین مواردی ذکر شده بود: وارد آمدن ضربه‌ ئی جدی بر اعتبار بین‌المللی اتحاد شوروی؛ پیامدهای منفی برای روند کاهش تنش‌های بین‌المللی؛ آشکارشدن ضعف مواضع حکومت تره‌کی؛ و تشویق نیروهای ضدانقلاب در داخل و خارج افغانستان به گسترش دامنهٔ اقدامات ضدحکومتی. [1، فهرست 14، سند 27، برگ‌های 4-7].
قسمت چهارم
با وجود آن‌که تصمیم گرفته شده بود از مداخلهٔ نظامی در امور افغانستان خودداری گردد، در میان رهبران اتحاد شوروی در این زمینه اتفاق نظر کامل وجود نداشت. دیدگاه‌های آنان تحت تأثیر منافع نهادهایی قرار داشت که هر یک ریاست آن را بر عهده داشتند. در نشست دفتر سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، مورخ ۱۷ مارچ ۱۹۷۹، بار دیگر موضوع کمک نظامی به افغانستان، در زمانی که ناآرامی‌های هرات ثبات قدرت را تهدید می‌کرد، مورد بحث قرار گرفت.
در این نشست، وزیر امور خارجه، ا. ا. گرومیکو، قاطعانه با اعزام نیروهای شوروی مخالفت کرد. وی اظهار داشت:
«تمام آنچه را که ما طی سال‌های اخیر با دشواری فراوان در زمینهٔ کاهش تنش‌های بین‌المللی، محدود ساختن تسلیحات و بسیاری از دستاورد های دیگر به دست آورده‌ایم، همگی از میان خواهد رفت. تمام کشورهای غیرمتعهد در برابر ما قرار خواهند گرفت.
موضوع دیدار لئونید ایلیچ با کارتر منتفی خواهد شد و سفر ژیسکاردستن نیز در هاله‌ای از ابهام قرار خواهد گرفت. باید در نظر داشته باشیم که از لحاظ حقوقی نیز نمی‌ توانیم اعزام نیرو را توجیه کنیم. بر اساس منشور سازمان ملل متحد، یک کشور می‌تواند درخواست کمک کند و ما تنها در صورتی می‌توانستیم نیرو اعزام کنیم که آن کشور مورد تجاوز خارجی قرار گرفته باشد. افغانستان با هیچ‌گونه تجاوز خارجی روبه‌رو نیست. این یک مسئلهٔ داخلی آنان است؛ نبرد میان یک گروه از مردم با گروه دیگر. افزون بر آن، افغان‌ها نیز به گونهٔ رسمی از ما درخواست اعزام نیرو نکرده‌اند.» [۱، فهرست ۲۵، سند ۱، برگ‌های ۴–۵].
اما در همان نشست، وزیر دفاع، د. ف. اوستینوف، اظهار داشت که وزارت دفاع دو طرح برای اجرای عملیات نظامی تهیه کرده است [۱، فهرست ۲۵، سند ۱، برگ ۳].
از سوی دیگر، رئیس کمیتهٔ امنیت دولتی (کا.گ.ب)، ی. ا. آندروپوف، گفت:
«ما باید یک تصمیم سیاسی تهیه کنیم و این را نیز در نظر داشته باشیم که بدون تردید بر ما برچسب «متجاوز» خواهند زد، اما با وجود این، به هیچ وجه نباید افغانستان را از دست بدهیم.» [۱، فهرست ۲۵، سند ۱، برگ ۳].
در آن زمان تصمیمی دربارهٔ اعزام نیروهای شوروی به افغانستان گرفته نشد، اما تصمیم بر آن شد که دامنهٔ کمک‌های نظامی به افغانستان افزایش یابد. در جنوری ۱۹۷۹، دفتر سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی تصویب کرد که برای تقویت نیروهای مسلح افغانستان، کمک‌هایی با شرایط کاملاً امتیازی ارائه شود. این شرایط، از جمله، شامل تحویل «اموال ویژه» به جمهوری دموکراتیک افغانستان (منظور سلاح، تجهیزات نظامی و پرزه‌های یدکی است ــ ای. م.) به بهای ۲۵ درصد قیمت واقعی و به صورت قرضه با سود سالانهٔ ۲ درصد و بازپرداخت در مدت ده سال بود [۱، فهرست ۱۴، سند ۲۴، برگ ۳].
در صورت‌جلسهٔ نشست دفتر سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، مورخ ۲۴ می ۱۹۷۹، آمده است:
«دولت شوروی تصمیم گرفته است که در سال‌های ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۱، اموال ویژه‌ای را به ارزش ۵۳ میلیارد روبل به طور رایگان در اختیار افغانستان قرار دهد که از جمله شامل ۱۴۰ عراده توپ و هاوان، ۹۰ عراده نفربر زرهی، ۴۸ هزار قبضه سلاح سبک، نزدیک به یک هزار راکت‌انداز، ۶۸۰ بمب هوایی، و نیز دارو و تجهیزات طبی به ارزش ۵۰ هزار روبل می‌شود.» [۱، فهرست ۱۴، سند ۳۰، برگ ۲].
در ماه مارچ ۱۹۷۹، ل. ا. برژنف در دیدار با ن. تره کی اظهار داشت که بیش از ۵۰۰ جنرال و افسر شوروی در افغانستان فعالیت دارند و پیشنهاد کرد که افزون بر آنان، تعدادی از کارکنان حزبی و نیز ۱۰۰ تا ۲۰۰ افسر دیگر به افغانستان اعزام شوند [۱، فهرست ۱۴، سند ۲۶، برگ ۵].
در عین حال، جانب شوروی همواره بر عدم تمایل خود برای شرکت به هر شکلی در عملیات نظامی در قلمرو افغانستان تأکید می‌کرد. در صورت‌جلسهٔ این نشست آمده است:
«در مورد درخواست جانب افغانستان مبنی بر اعزام هلیکوپترها و هواپیماهای ترابری با خدمهٔ شوروی به جمهوری دموکراتیک افغانستان و نیز امکان فرود آوردن نیروهای هوابرد ما در کابل، باید گفت که موضوع استفاده از واحدهای نظامی شوروی، هنگام سفر ن. م. تره کی به مسکو در ماه مارچ سال جاری، از همهٔ جوانب و به‌گونهٔ مفصل مورد بررسی قرار گرفت. ما عمیقاً باور داریم که چنین اقدامی نه تنها در عرصهٔ سیاست داخلی، بلکه در سطح بین‌المللی نیز با دشواری‌های فراوان همراه خواهد بود. بدون تردید، نیروهای دشمن از این اقدام بهره‌برداری خواهند کرد و این امر، پیش از همه، به زیان منافع جمهوری دموکراتیک افغانستان و تحکیم دستاوردهای انقلاب ثور تمام خواهد شد.» [۱، فهرست ۱۴، سند ۲۶، برگ‌های ۲–۳].
اسناد دفتر سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، شرح روشنی دربارهٔ چگونگی اتخاذ تصمیم برای اعزام نیروهای شوروی به افغانستان در بر ندارند. در صورت‌ جلسهٔ نشست مورخ ۱۲ دسامبر ۱۹۷۹ که در آن اوضاع افغانستان بررسی شد، تنها اشاره شده است که دفتر سیاسی تصمیم گرفت اقداماتی را به اجرا بگذارد که مسئولیت اجرای آن‌ها بر عهدهٔ آندروپوف، اوستینوف و گرومیکو گذاشته شد [۱، فهرست ۱۴، سند ۳۱، برگ ۱].
همچنین، در آرشیف، صورت‌جلسه‌ای دست‌ نویس از نشست دفتر سیاسی مورخ ۲۵ دسامبر ۱۹۷۹، که در یکی از اقامتگاه‌های دولتی برگزار شد، نگهداری می‌شود. در این نشست برژنف، اوستینوف، گرومیکو و چرننکو حضور داشتند.
در این سند آمده است که در جریان نشست، موضوع اجرای مصوبهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی مورخ ۱۲ دسامبر ۱۹۷۹ مورد بررسی قرار گرفت. در این رابطه، در صورت‌ جلسه آمده است:
«رفیق برژنف ضمن تأیید برنامهٔ اقداماتی که رفقا برای آیندهٔ نزدیک در نظر گرفته‌اند، شماری از خواسته‌های خود را نیز مطرح ساخت. همچنین، مناسب تشخیص داده شد که برنامهٔ ارائه‌شده برای بررسی به کمیسیون دفتر سیاسی کمیتهٔ مرکزی ارسال شود و هر گام آن با دقت کامل سنجیده و برنامه‌ریزی گردد.» [۱، فهرست ۱۴، سند ۳۲، برگ ۱].
در ۳۱ دسامبر ۱۹۷۹، یادداشتی با امضای ی. آندروپوف، ا. گرومیکو، د. اوستینوف و ب. پونوماریوف، تحت عنوان «دربارهٔ رویداد های افغانستان در ۲۷ و ۲۸ دسامبر ۱۹۷۹» به کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی ارسال شد. در این یادداشت، دلایل اصلی ضرورت اعزام نیروهای شوروی به افغانستان بیان شده بود.
در این یادداشت آمده است:
«پس از کودتای دولتی و قتل ن. م. تره کی، منشی عنومی حزب دموکراتیک خلق افغانستان و رئیس شورای انقلابی افغانستان، که در ماه سپتامبر سال جاری توسط امین انجام شد، اوضاع افغانستان به‌شدت وخیم گردید و حالت بحرانی به خود گرفت.»
سپس تأکید شده است:
«حفیظ‌الله امین در کشور رژیم دیکتاتوری فردی برقرار کرد و جایگاه کمیتهٔ مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان و شورای انقلابی را عملاً به نهاد هایی صرفاً تشریفاتی و اسمی تنزل داد.» [۱، فهرست ۱۴، سند ۳۵، برگ ۱].
قسمت پنجم
در این یادداشت آمده بود که: «تلاش‌هایی برای برقراری تماس با امریکایی‌ها، در چارچوب سیاست خارجی متوازن‌ تری که از سوی حفیظ‌ الله امین مورد تأیید قرار گرفته بود، صورت گرفته است.» نویسندگان یادداشت تأکید کرده بودند: «امین برگزاری دیدارهای محر مانه با کاردار سفارت ایالات متحده در کابل را به یک رویه تبدیل کرده بود. دولت جمهوری دموکراتیک افغانستان شروع به فراهم ساختن شرایط مساعد برای فعالیت مرکز فرهنگی امریکا نمود. به دستور حفیظ‌الله امین، دستگاه‌ های امنیتی فعالیت‌های خود را علیه سفارت امریکا متوقف ساختند. وی از طریق افراد مورد اعتماد خود با رهبران مخالفان راست‌گرای اسلامی نیز تماس برقرار کرد.»
یادداشت با این جملات پایان می‌یافت:
«تمام این عوامل، همراه با دشواری‌های عینی مو جود، روند تکامل انقلاب را در شرایطی فوق‌ العاده دشوار قرار داد و موجب فعال‌تر شدن نیروهای ضدانقلاب گردید؛ نیروهایی که در عمل کنترول بسیاری از ولایت‌های کشور را در دست گرفته بودند. با نگرانی از سرنوشت انقلاب و استقلال کشور، ببرک کارمل و اسدالله سروری که در خارج از کشور در تبعید به سر می‌بردند، سیاست اتحاد همه گروه‌های ضد امین را، چه در داخل و چه در خارج از کشور، برای نجات میهن و انقلاب در پیش گرفتند. در شرایط بسیار دشواری که دستاوردهای انقلاب ثور و منافع تأمین امنیت کشور ما (شوروی)را با تهدید روبه‌رو ساخته بود، ضرورت ارائه کمک‌های نظامی اضافی به افغانستان مطرح شد؛ به‌ویژه آن‌که دولت پیشین افغانستان نیز چنین درخواستی کرده بود. بر بنیاد مفاد پیمان شوروی ـ افغانستان سال ۱۹۷۸، تصمیم گرفته شد که شمار لازم نیروهای ارتش شوروی به افغا نستان اعزام شوند. در فضای احساسات میهن‌پرستانه‌ای که در پی ورود نیروهای شوروی بخش قابل توجهی از مردم افغانستان را فرا گرفته بود، نیروهای مخالف حفیظ‌الله امین در شب ۲۷ تا ۲۸ دسامبر همان سال دست به قیام مسلحانه زدند که در نهایت به سرنگونی رژیم حفیظ‌الله امین انجامید.» [۱، فهرست ۱۴، سند ۳۵، برگ‌های ۲–۴].
در یادداشتی که به کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی ارسال شده بود، حتی یک کلمه نیز درباره این واقعیت گفته نشده بود که سرنگونی حفیظ‌الله امین با مشارکت مستقیم واحدهای ویژه شوروی انجام گرفت و رهبران این کودتا از خارج از کشور، از طریق قلمرو اتحاد شوروی، به افغانستان انتقال داده شده بودند.
اقداماتی برای کاهش واکنش بین‌المللی نسبت به ورود نیروهای شوروی به افغانستان
در نشست دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی در ۲۹ دسامبر ۱۹۷۹، پاسخ لئونید ایلیچ برژنف به پیام جیمی کارتر، رئیس‌جمهور ایالات متحده، به تصویب رسید. قرار بود این پاسخ از طریق خط ارتباط مستقیم مسکو ـ واشنگتن ارسال شود. در این پاسخ، دلایل ضرورت اعزام واحدهای نظامی شوروی به افغانستان توضیح داده شده بود. در آن، تأکید اصلی بر این بود که دولت شوروی بر اساس درخواست دولت افغانستان اقدام کرده است.
در بخشی از پاسخ آمده بود:
«تلاش‌هایی که در پیام شما برای زیر سؤال بردن اصل درخواست دولت افغانستان مبنی بر اعزام نیروهای ما(شوروی) به آن کشور صورت گرفته، شگفت‌آور است. دولت افغانستان در طول نزدیک به دو سال بارها با چنین درخواستی به ما مراجعه کرده است. شایان ذکر است که یکی از این درخواست‌ها نیز در ۲۶ دسامبر سال جاری به ما ارائه شد.» [۱، فهرست ۱۴، سند ۳۴، برگ ۲].
در این پاسخ همچنین ادعا شده بود که اعزام «نیروهای محدود شوروی» با هدف دفع تجاوز خارجی صورت گرفته است. افزون بر آن، هرگونه مشارکت شوروی در سرنگونی حکومت حفیظ‌الله امین نیز رد شده بود.
پیام رهبر شوروی حاوی پاسخی تند به رئیس‌ جمهور امریکا بود. در آن آمده بود: «شما در پیام خود ما را سرزنش می‌ کنید که پیش از اعزام نیروهای ما(ش‌وروی) به افغانستان، با دولت امریکا در مورد مسائل افغانستان مشورت نکرده‌ایم. اما اجازه دهید از شما بپرسم… آیا شما پیش از آغاز تمرکز گسترده نیروهای دریایی خود در آب‌های مجاور ایران و منطقه خلیج فارس، و نیز در بسیاری موارد دیگر که دست‌کم می‌بایست ما را از آن آگاه می‌ساختید، با ما مشورت کرده بودید؟» [۱، فهرست ۱۴، سند ۳۴، برگ ۳].
رهبری شوروی هم‌زمان در حال تدوین مجموعه‌ ای از استدلال‌ها بود تا ورود نیروهای شوروی به افغانستان را توجیه کند. در ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹، نشست دفتر سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی برگزار شد و در آن اقداماتی برای کاهش پیامدهای تحولات پیرامون افغانستان به تصویب رسید. از جمله این اقدامات، تصویب پیش‌نویس دستورالعمل برای سفیران شوروی در کشورهای سوسیالیستی، دستورالعمل برای تمامی سفیران شوروی و نماینده این کشور در سازمان ملل متحد، متن اطلاعیه خبرگزاری تاس و متن پیام تبریکی خطاب به ببرک کارمل بود. همچنین پیشنهاد مربوط به پشتیبانی تبلیغاتی از اقدام شوروی در افغانستان، متن نامه کمیته مرکزی حزب به سازمان‌های حزبی حزب کمونیست اتحاد شوروی و نیز متن نامه به احزاب کمونیست و کارگری کشورهای غیرمتعهد نیز به تصویب رسید. [۱، فهرست ۱۴، سند ۳۳، برگ ۱].
در نامه خطاب به رهبران حزبی آمده بود:
«رهبری جدید دولتی و حزبی به ریاست ببرک کارمل از اتحاد شوروی درخواست کمک نظامی کرده است. ماده چهارم پیمان مورخ ۵ دسامبر ۱۹۷۸ چنین امکانی را پیش‌بینی کرده است.» [۱، فهرست ۱۴، سند ۷، برگ ۱].

یاداشت مترجم: از کتاب قطوری که نگاه و عملکرد شوروی در جهان را بازگو می کند، وبرگه هایی در مورد افغانستان دارد به منظور ترجمه برگزیده شده است. هر خواننده از دید اول می داند که نویسندگان کتاب مانند مورخین به جزئیات نپرداخته اند یا در برخی موارد به منظور جالب بودن قضیه و یا هم نا آشنایی به شیوه ی نویسندگی و رعایت اصول تحریف های نن دراوردی هم دارند مثلا حزب دموکراتیک خلق را حزب کمونیست خوانده اند. به نظر نن نویستدگان کوشش کرده اند که هدف رسانی کنند بس.از این رو چرا هایی بعضا در ذهن خواننده ی افغان باقی می ماند.
(قسمت اول)
آنچه در پایان دههٔ ۱۹۷۰ از سیاست تنش‌زدایی میان شرق و غرب باقی مانده بود، با رویدادهای افغانستان از میان رفت. در اپریل ۱۹۷۸، کودتای کمونیستی یی رژیم محمد داوود را سرنگون کرد ،او و اعضای خانواده‌اش را به قتل رساند. به منظور جانشینی داوود، رقابتی میان ببرک کارمل، رهبر جناح پرچم حزب کمونیست افغانستان و نورمحمد تره‌کی، رهبر جناح خلق، درگرفت.
مرکز (رهبری شوروی) از کارمل حمایت می‌کرد، زیرا او سال‌ها عامل کا.گ.ب بود. اما تره‌کی دست بالا پیدا کرد و توانست در مبارزه بر سر جانشینی پیروز شود؛ از جمله به این دلیل که لئونید برژنف در دیداری کوتاه تحت تأثیر او قرار گرفته بود. کارمل ناچار شد به چکسلواکی پناه ببرد.
در سپتامبر ۱۹۷۹، تره‌کی به دست معاون نخست‌وزیر خود، حفیظ‌الله امین، به قتل رسید. مسکو در برابر این قتل چشم‌پوشی کرد، انتخاب امین را تبریک گفت و ابراز «اطمینان» نمود که «روابط برادرانه میان اتحاد شوروی و افغانستان انقلابی همچنان بر پایهٔ پیمان دوستی، حسن همجواری و همکاری به توسعهٔ خود ادامه خواهد داد.»
با این حال، مرکز (رهبری شوروی) وقوع فاجعه را پیش‌بینی می‌کرد. گزارش‌های اقامتگاه کا.گ.ب در کابل از مخالفت شدید رهبران اسلامی با امین، خطر شورش در ارتش افغانستان و نیز فروپاشی قریب‌الوقوع اقتصادی خبر می‌داد. بنابراین، تصمیم به برکناری امین گرفته شد؛ تصمیمی که همانند دیگر عملیات‌ کا.گ.ب علیه رهبران سیاسی خارجی، در پولیتبورو (دفتر سیاسی حزب کمونیست اتحاد شوروی) مورد بحث قرار گرفت و به تصویب رسید.
پس از تجدید سازمانی که در پی فرار اولگ لیالین در سال ۱۹۷۱ و افشای عمومی فعالیت‌های «امور خیس» (ترور و عملیات مخفی) و دیگر «اقدامات ویژه» دفتر پنجم ادارهٔ کل اول کا.گ.ب در غرب انجام شد، مسئولیت این‌گونه عملیات‌ به دفتر تازه‌تأسیس هشتم در ادارهٔ «اس» (S Directorate)، که مسئول رهبریدمأموران غیرقانونی بود، واگذار شد.
ادارهٔ هشتم برای ترور امین، سرهنگ دوم میخائیل طالبوف آذربایجانی را برگزید ، کسی که چندین سال در کابل زندگی کرده بود و می‌توانست خود را به‌جای افغانی جا زند. در اواخر پاییز ۱۹۷۹، طالبوف با سمی که ادارهٔ هشتم در اختیارش گذاشته بود وارد کابل شد. او با هویت جعلی آشپز افغان، در آشپزخانهٔ کاخ ریاست‌جمهوری استخدام شد.
اما به گفتهٔ ولادیمیر کوزیچکین، که چند سال بعد از ادارهٔ «اس» گریخت:
«امین به اندازهٔ هر یک از خاندان بورجیا “۱” محتاط بود. او دائماً غذا و نوشیدنی خود را عوض می‌کرد، گویی انتظار داشت که مسموم شود.»
………………….
۱_ بورجیا (Borgia) نام خاندانی بسیار قدرتمند و بدنام ایتالیایی در دوران رنسانس بود که به دلیل توطئه‌های سیاسی، ترور، مسموم‌سازی و رقابت‌های خونین شهرت یافت.(مترجم)
قسمت دوم
در حالی که امین با موفقیت از تلاش‌های مأموران کا.گ.ب به منظور مسموم کردن خود جان سالم به در می‌برد، مأموران مستقر در اقامتگاه کا.گ.ب در کابل که از شبکه‌ای گسترده از منابع نفوذی در دستگاه رسمی حکومت افغانستان برخوردار بودند، به مرکز (مسکو) گزارش دادند که اگر امین از قدرت برکنار نشود، رژیم کمونیستی جای خود را به یک جمهوری اسلامی ضد شوروی خواهد داد.
عامل اصلی و پیشگام در درخواست مداخله نظامی، اداره بین‌الملل کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی بود. این اداره اصرار داشت که اتحاد شوروی نمی‌تواند اجازه دهد نظام سوسیالیستی در کشوری هم‌مرز با آن سرنگون شود.
اما نظر غالب در مرکز و نیز در وزارت امور خارجه شوروی ــ که نسبت به اداره بین‌الملل از اوضاع غرب و کشورهای جهان سوم آگاهی دقیق‌تری داشتند ــ مخالفت با حمله نظامی بود، زیرا پیامدهای بین‌المللی چنین اقدامی را بسیار خطرناک می‌دانستند.
یوری آندروپوف، همانند اداره نخست کل کا.گ.ب (FCD)، در آغاز با اعزام ارتش سرخ مخالف بود؛ اما با وخیم‌تر شدن اوضاع پس از کودتای امین، مخالفت او نیز به تدریج تضعیف شد. بر اساس پژوهشی که در سال ۱۹۸۹ در اتحاد شوروی منتشر شد، آندروپوف به تدریج میان وضعیت افغانستان و تجربه شخصی خود در مجارستان در سال ۱۹۵۶ شباهتی یافت؛ جایی که تانک‌های شوروی «ضدانقلاب» را درهم کوبیدند و بار دیگر حکومتی کمونیستی و باثبات را بر سر کار آوردند.
در مرکز چنین تصور می‌شد که تصمیم نهایی برای مداخله نظامی قاطع، شکاف جدی‌ای در درون دفتر سیاسی (پولیتبورو) ایجاد نکرد. به گفته اولگ کوزیچکین، استدلال تعیین‌کننده آن بود که اگر مداخله نظامی صورت نگیرد، بنیادگرایی اسلامی ــ که تنها یک سال پیش با پیروزی بر رژیم شاه ایران به موفقیتی بزرگ دست یافته بود ــ ممکن است در افغانستان نیز بر سوسیالیسم غلبه کند.
به گفته او:
«پیامدهای چنین ضربه‌ای بر اعتبار و حیثیت اتحاد شوروی غیرقابل پیش‌بینی بود. اتحاد شوروی نمی‌توانست چنین خطری را بپذیرد.»
اعضای علی‌البدل دفتر سیاسی که حق رأی نداشتند، از سوی حلقه محدود تصمیم‌گیرنده که درباره مداخله نظامی تصمیم گرفته بودند، مورد مشورت قرار نگرفتند. ادوارد شواردنادزه بعدها اظهار داشت که او و میخائیل گورباچف ــ که در نوامبر ۱۹۷۹ به عضویت علی‌البدل دفتر سیاسی درآمده بودند ــ نخستین بار خبر حمله به افغانستان را از طریق رادیو و روزنامه‌ها شنیدند.
با فرارسیدن شب روز کریسمس، ۲۵ دسامبر ۱۹۷۹، هواپیماهای ترابری نظامی شوروی عملیات عظیم انتقال نیرو به فرودگاه بین‌المللی کابل را آغاز کردند؛ به گونه‌ای که هواپیماها هر سه دقیقه یک‌بار فرود می‌آمدند و دوباره به پرواز درمی‌آمدند. هم‌زمان، نیروهای بیشتری از طریق جاده وارد افغانستان شدند.
شامگاه ۲۷ دسامبر، یک ستون زرهی شوروی از فرودگاه به سوی کاخ ریاست‌جمهوری به حرکت درآمد. در پیشاپیش آن، گروهی از نیروهای ویژه کا.گ.ب قرار داشتند که آموزش‌های ویژه عملیات تهاجمی دیده بودند و دگروال بیارینوف، فرمانده مکتب آموزش عملیات ویژه اداره هشتم کا.گ.ب در بالاشیخا، آنان را فرماندهی می‌کرد.
همه افراد این گروه لباس نظامی ارتش افغانستان را بر تن داشتند و با موترهای نظامی دارای علائم ارتش افغانستان حرکت می‌کردند.
در مسیر حرکت به سوی کاخ، ستون نظامی در یک ایست بازرسی ارتش افغانستان متوقف شد. هنگامی که سربازان افغان گرداگرد موترها جمع شدند، ناگهان پوشش موتر پیشرو بالا رفت و نیروهای کا.گ.ب با مسلسل به سوی نظامیان افغان آتش گشودند.
دگروال بیارینوف شخصاً فرماندهی یورش به کاخ ریاست‌جمهوری را بر عهده گرفت. رئیس‌جمهور (حفیظ‌الله امین) در باری واقع در طبقه بالایی کاخ هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.
بیارینوف دستور داده بود که هیچ شاهدی در داخل کاخ زنده نماند تا بتواند ماجرا را بازگو کند.
با این حال، در جریان عملیات، خود او که همچنان لباس نظامی افغانستان را بر تن داشت، از سوی نیروهای خودی با یکی از محافظان کاخ اشتباه گرفته شد و به دست نیروهای شوروی کشته شد. افزون بر او، حدود دوازده تن دیگر از نیروهای ویژه کا.گ.ب و نظامیان شوروی نیز در جریان این عملیات جان باختند.
بلافاصله پس از تصرف کاخ، ببرک کارمل، کمونیست تبعیدی افغانستان و مأمور باسابقه کا.گ.ب که از سوی مسکو برای جانشینی امین برگزیده شده بود، با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرد که زمام حکومت را در دست گرفته و از اتحاد شوروی درخواست کمک نظامی کرده است.
اگرچه در این پیام ادعا شده بود که از کابل پخش می‌شود، اما در واقع از داخل خاک اتحاد شوروی مخابره شده بود؛ زیرا در زمان ترور امین، رادیو کابل همچنان به‌طور عادی برنامه‌های خود را پخش می‌کرد.
در نخستین ساعات بامداد ۲۸ دسامبر، رادیو کابل که اکنون در اختیار نیروهای شوروی قرار گرفته بود، اعلام کرد که امین به حکم یک «دادگاه انقلابی» اعدام شده است.
در همان زمان، در مسکو نیز امین پس از مرگ، از عنوان رسمی «رفیق امین» تنزل داده شد و رسانه‌های شوروی او را «عامل خون‌آشام امپریالیسم آمریکا» نامیدند.
قسمت سوم
ببرک کارمل، سلف خود را به‌عنوان یک عامل سازمان اطلاعات مرکزی امریکا (CIA) محکوم کرد و به‌گونه‌ای مضحک از دولت ایالات متحده خواست که تمام اسناد مربوط به روابط و معاملات خود با او را تسلیم کند. همچنان، مرکز (مسکو) این ادعا را نیز مطرح کرد که گویا امین در زمانی که به‌عنوان محصل در Columbia University تحصیل می‌کرد، توسط سازمان اطلاعات امریکا جذب شده بود. برخی از افراد در مرکز مسکو، بیش از نیمه، به تبلیغات خودشان نیز باور داشتند. یک تاریخ‌نگار شوروی، ده سال پس از تهاجم، نوشت: «این حقیقت که امین در دانشگاه کلمبیا تحصیل کرده بود، در دوران جوانی ما جنون وحشیانهٔ جاسوس‌هراسی را شعله‌ور ساخت.» حتی Kim Philby نیز، در مصاحبه‌ای که چند ماه پیش از مرگش در سال ۱۹۸۸ انجام داد، همچنان اصرار می‌ورزید که: «بیش از یک سوءظن ساده وجود داشت که امین با امریکایی‌ها وارد معامله و چانه‌زنی شده بود.»
با آن‌که مرکز (مسکو)، در مجموع، با مداخلهٔ نظامی مخالف بود، پیامدهای این مداخله حتی از آنچه انتظار می‌رفت نیز بدتر از آب درآمد. به گفتهٔ کوزیچکین:
«ما دو اشتباه بزرگ در قضاوت مرتکب شدیم: نخست، آمادگی و تمایل ارتش افغانستان برای جنگیدن را بیش از حد برآورد کردیم؛ و دوم، خیزش و گسترش مقاومت مردم افغانستان را دست‌کم گرفتیم.»
تا بهار سال ۱۹۸۰، حدود ۸۰ هزار سرباز شوروی ــ که شمار آنان بعداً به بیش از ۱۰۰ هزار نفر رسید ــ تنها برای حفظ شهرهای بزرگ و جلوگیری از فروپاشی ارتش افغانستان در برابر حملات شورشیان مورد نیاز بودند. بر اساس برآوردهای UNICEF، تا اواسط دههٔ ۱۹۸۰ جمعیت افغانستان به نصف کاهش یافته بود و افغان‌ها یک‌چهارم تمامی پناهندگان جهان را تشکیل می‌دادند.
در ساعات اولیهٔ یکی از شب‌های آغاز دههٔ ۱۹۸۰، یک جنرال کا.گ.ب به کوزیچکین گفت؛ سخنی که بسیاری در مرکز (مسکو) در خلوت به آن باور داشتند، اما جرئت بیان آشکارش را نداشتند:
«افغانستان، ویتنامِ ما است.
ما در جنگی گرفتار شده‌ایم که نه می‌توانیم آن را ببریم و نه می‌توانیم از آن دست بکشیم. این وضعیت مضحک است. ما در یک باتلاق فرو رفته‌ایم. و اگر برژنف و همراهانش نبودند، هرگز از همان آغاز وارد چنین ماجرایی نمی‌شدیم!»
علاوه بر اقامتگاه (رزیدنسی) کا.گ.ب در کابل، که پس از تهاجم به «رزیدنسی اصلی» ارتقا یافت، هشت دفتر شعبهٔ دیگر کا.گ.ب نیز در شهرهای عمدهٔ دیگر افغانستان ایجاد شده بود. شمار مجموعی افسران کا.گ.ب حدود ۳۰۰ نفر بود و نزدیک به ۱۰۰ نفر نیز کارمندان پشتیبانی بودند. مأمورانی که در افغانستان مستقر بودند، شب‌ها با تپانچه و تفنگچهٔ خودکار در کنار بسترشان می‌خوابیدند. یک کارمند جوان بخش رمزنگاری که هفت ماه را در یکی از رزیدنسی‌های ولایتی سپری کرده بود، برای گوردیفسکی، نوارهای صوتی‌ای را که از حملات شبانهٔ شورشیان ضبط کرده بود، پخش نمود؛ نوارهایی که او شرح و تفسیر زنده و پرجزئیات خود را نیز بر آن افزوده بود و در آن، به‌روشنی از خشونت گاه‌وبیگاه و ملال‌آور بودن جنگ سخن می‌گفت.
قسمت چهارم
جنرال بوریس سمیونوویچ ایوانوف، رئیس اقامتگاه اطلاعاتی کا.گ.ب در کابل که اندکی پس از تهاجم شوروی به افغانستان به این سمت منصوب شده بود، حدود سال ۱۹۸۲، در پی فرسودگی ناشی از جنگ، از افغانستان فراخوانده شد. با این حال، شگفت‌آور آن بود که افسران بلندپرواز کا.گ.ب در مرکز، جنگ افغانستان را فرصتی برای اثبات شایستگی‌ های خود می‌دانستند. شمار داوطلبان اعزام به افغانستان از تعداد سمت‌های موجود بیشتر بود و افسران جوان این مأموریت را راهی برای کسب اعتبار، تثبیت جایگاه حرفه‌ای و پیشرفت در مسیر شغلی خود تلقی می‌کردند. در مجموع، مرکز کا.گ.ب هر ماه حدود یک‌صد گزارش تفصیلی درباره اوضاع افغانستان دریافت می‌کرد. بنا بر تجربه اولگ گوردیفسکی، این گزارش‌ها بی‌پرده و صریح تنظیم می‌شدند و به سبب برخورداری کا.گ.ب از شبکه گسترده عوامل اطلاعاتی، به‌مراتب از گزارش‌های سفارت شوروی در کابل جامع‌تر و دقیق‌تر بودند. گزارش‌های اداره اصلی اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح شوروی (GRU) نیز، همانند گذشته، عمدتاً بر ارزیابی‌های نظامی تمرکز داشتند.
اندکی پس از ترور حفیظ‌الله امین، کا.گ.ب محمد نجیب‌الله، سیاستمدار سی‌ودوساله، پرانرژی و سختگیر را به ریاست سازمان تازه‌تأسیس خدمات اطلاعات دولتی (خاد) منصوب کرد؛ سازمانی که برای جایگزینی پلیس مخفی خونریز امین ایجاد شده بود. نجیب‌الله که از اشاره مذهبی موجود در نام خود ناخشنود بود، در جنوری ۱۹۸۰ درخواست کرد که از آن پس با عنوان «رفیق نجیب» شناخته شود. در همین زمان، ببرک کارمل اعلام کرد که خاد، برخلاف سازمان امنیتی پیشین، «مردم را خفه نخواهد کرد، تحت فشار قرار نخواهد داد و شکنجه نخواهد کرد.»
وی اظهار داشت:
«برعکس، در چارچوب ساختار دولت، یک سازمان اطلاعاتی تأسیس خواهد شد که وظیفه آن پاسداری از آزادی‌های دموکراتیک، استقلال و حاکمیت ملی، منافع انقلاب، مردم و دولت، و نیز خنثی‌سازی توطئه‌هایی است که دشمنان خارجی افغانستان طراحی می‌کنند؛ سازمانی که تحت رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان فعالیت خواهد کرد.»
خاد زیر نظر افسران کا.گ.ب آموزش دید و سازمان‌دهی شد. اما در شرایط خشن جنگ ضد شورش، که پیروزی در آن دست‌ نیافتنی می‌ نمود، کا.گ.ب بار دیگر برخی از هولناک‌ترین شیوه‌های دوران استالین را در خاک افغانستان به کار گرفت. سازمان عفو بین‌الملل شواهدی از «شکنجه گسترده و نظام‌ مند مردان، زنان و کودکان» در مراکز بازجویی خاد گردآوری کرد. یکی از موضوعات مشترک در گزارش‌های این سازمان، حضور مشاوران شوروی در جریان بازجویی‌ها و هدایت مستقیم آن‌ها بود؛ وضعیتی که یادآور نقش مأموران شوروی در دوران پاکسازی‌های استالینی در اروپای شرقی، یک نسل پیش از آن، به شمار می‌رفت.
یکی از معلمان زن کابل که بعدها موفق به فرار به پاکستان شد، در برابر بازجویان خاد اعتراض کرد و گفت که بازجوی شوروی «هیچ حقی ندارد که در افغانستان از یک شهروند افغان بازجویی کند.» این اعتراض آنان را به خشم آورد. دست‌های او را بستند و لب‌هایش را با سیگار سوزاندند. سپس، به دستور بازجوی شوروی، مأموران خاد آن‌قدر او را مورد ضرب‌وشتم قرار دادند که بیهوش شد. هنگامی که به هوش آمد، او را تا گردن در برف دفن کردند. در روزهای بعد، سوزن‌ های متصل به جریان برق را در بدنش فرو کردند و او را با دیگر شیوه‌های هولناک شکنجه الکتریکی آزار دادند؛ شکنجه‌هایی که معمولاً در حضور یک مشاور شوروی انجام می‌شد. این معلم، به‌گونه‌ای شگفت‌انگیز، از آن شکنجه‌ها جان سالم به در برد؛ اما بسیاری دیگر هرگز زنده نماندند.
قسمت آخر
در دوران شفافیت، نقش سازمان اطلاعات و امنیت شوروی (کا.گ.ب) در جنگ افغانستان «هنوز باید صادقانه روایت شود.» نجیب‌الله، که ریاست سازمان اطلاعات افغانستان (خاد) را بر عهده داشت، با کنار زدن ببرک کارمل ــ که از دید مسکو رهبر کم‌اراده‌تری به شمار می‌رفت ــ نخست در سال ۱۹۸۶ به مقام منشی عمومی حزب رسید و سپس در سال ۱۹۸۷ به ریاست جمهوری منصوب شد. با این همه، به‌گونه‌ای متناقض، خروج ارتش سرخ در سال ۱۹۸۸ به رژیم بی‌اعتبار نجیب‌الله جان تازه‌ای بخشید. پس از آن‌که نیروهای شوروی افغانستان را ترک کردند، نیروهای پراکندهٔ مجاهدین بیش از گذشته در غلبه بر اختلافات عمیق داخلی خود ناتوان ماندند.
افزون بر مقاومت مردم افغانستان در برابر تهاجم شوروی، واکنش جامعهٔ جهانی نیز به‌مراتب شدیدتر از آن چیزی بود که مرکز فرماندهی کا.گ.ب در مسکو انتظار داشت. کا.گ.ب بر این باور بود که، همانند آنچه پس از اشغال مجارستان در سال ۱۹۵۶ و چکسلواکی در سال ۱۹۶۸ رخ داده بود، پس از دوره‌ای کوتاه از اعتراض، اوضاع بار دیگر به حالت عادی بازخواهد گشت. اما نه تنها کشورهای غربی، بلکه بخش بزرگی از جهان سوم نیز میان مداخلهٔ شوروی در اروپای شرقی و تجاوز آن به افغانستان تفاوت آشکاری قائل شدند؛ زیرا این نخستین بار بود که ارتش سرخ به کشوری در جهان سوم یورش می‌برد.
رویدادهای پولند نیز تنش میان شرق و غرب را که در پی اشغال افغانستان در پایان سال ۱۹۷۹ به وجود آمده بود، بیش از پیش تشدید کرد.
پایان