
هرگاه سخن یا نوشتهای از آقای نبیل مسکینیار میبینم، بیاختیار به یاد مرحوم سردار حفیظ چهرهنویس میافتم؛ مردی که مرا «بچهٔ کاکا» خطاب میکرد و با جناب مسکینیار نیز پیوند خونی داشت. از همین رو، برایم دشوار است که بهسادگی از کنار نوشتههای ایشان بگذرم؛ بهویژه آنکه بارها گرد یک سفره نشسته و به تعبیر خودمان، نمکخور یکدیگر بودهایم.
این بار اما سخن بر سر روایت ایشان از کودتای ثور، چگونگی قتلعام خانوادهٔ مظلوم سردار محمد داوود خان و حوادث آن شب خونین است. با تأسف، در این روایت از شخصی که به باور من مهرهای غیرمؤثر در گارد بود، چهرهای قهرمانانه ساخته شده است؛ کاری که آن را با شأن یک ژورنالیست حقیقتجو و پژوهشگر تاریخ سازگار نمیدانم.
شخص مورد نظر، غلامصدیق ولد غلامحسن خان، قزلباش و زادهٔ شهر مزار بود و از نگاه مذهب تشیع نیز با من پیوند مذهبی داشت. من خود زمانی ضامن او شده بودم. او همصنف جناب ضیاء مجید نیز بود. اما آنچه دربارهٔ جایگاه و نقش او گفته میشود، با آنچه من از ساختار گارد میدانم همخوانی ندارد. تا آنجا که به یاد دارم، او هرگز قوماندان یک تولی عادی هم نبود، چه رسد به مقامی تحت عنوان «آمر تشریفات گارد»؛ آمریتی که اساساً با چنین عنوان و جایگاهی در تشکیلات گارد وجود نداشت.
از سوی دیگر، در ماجرای توطئهای که برای اعدام من شکل گرفته بود، غلامصدیق از اعتماد من سوءاستفاده کرد و به یکی از مهرههای اصلی آن ماجرا تبدیل شد. یک میل تفنگ تولی مرا، با چراغ سبز «صاحبجان»، برداشته و در اختیار سردار حیدر قرار داد. شاید هم خود زیر فشار قرار گرفته بود؛ اما نتیجه آن بود که زمینه برای بدنامساختن جناب ضیاء مجید و سپردن من به جوخهٔ اعدام فراهم شود.
این خود حکایتی طولانی دارد. با آنکه بعدها امکان آن را داشتم که انتقام سختی از او بگیرم، از او گذشتم و بخشیدمش. پلان آنان نیز با کمک رفیقانهٔ آن قهرمان شهید، رفیق فیضمحمد، ناکام ماند.
از همین رو، هنگامی که آقای مسکینیار میکوشد در قالب روایتی داستانگونه از چنین شخصی قهرمان بسازد، برای من نهتنها قانعکننده نیست، بلکه تأسفآور است. تاریخ را نمیتوان با خیالپردازی، افسانهسازی و قهرمانتراشی روشن کرد؛ بهویژه هنگامی که هنوز کسانی زندهاند که میتوان از آنان دربارهٔ بخشهای تاریک این تاریخ پرسید.
القصه، آقای مسکینیار!
من زمانی در صفحهٔ فیسبوک خود، به نقل از یک شاهد زندهٔ آن دوران، مرحوم سرور خان خروطی ــ که از خویشاوندان و دوستان شخصی حفیظالله امین بود ــ دربارهٔ دیداری سهساعته میان گلبدین حکمتیار و حفیظالله امین نوشتم؛ دیداری که بنا بر روایت او، حدود سه ماه پیش از کودتای ثور در منزلش صورت گرفته بود.
به باور من، بررسی این دیدار و ارتباط احتمالی آن با حوادث منتهی به کودتای ثور بسیار مهمتر از پرداختن به روایتهای قهرمانسازانه است. بعدها نیز بخشهایی از این راز از پرده بیرون آمد.
در ادامهٔ همین ماجرا، حفیظالله امین از طریق خویشاوند و دوست نزدیک خود، محمد عیسی پغمانی، رئیس استخبارات وزارت داخله، در پی جلب و نزدیکساختن وزیر داخله، قدیر خان، و سردار حیدر برآمد( با امکانات اسناد استخباراتی ). بنا بر آنچه من از آن دوران به یاد دارم، با وعدههای فراوان و زمینهسازیهای حسابشده توانستند بر تحولات درونی دستگاه قدرت اثر بگذارند.
در همین روند، نزدیکترین افراد به داوود خان، از جمله جناب ضیاء مجید و داکتر صاحب حسن شرق، بهتدریج از اطراف او دور شدند. ضیاء مجید در زمان قوماندانی گارد، همراه با همکارانش، چهار تلاش کودتا را که به باور ما از بیرون حمایت میشد، خنثی کرده و عاملان آن را به پنجهٔ قانون سپرده بود. پس از کناررفتن چنین افرادی، زمینه برای جابهجایی مهرههای مورد نظر در گارد فراهم شد.
غلامصدیق نیز، بر اساس شناخت و تجربهٔ شخصی من از آن دوران، در شمار افرادی قرار داشت که با سردار حیدر ارتباط داشتند. شرح کامل این حوادث البته بسیار طولانی است و در یک نوشته نمیگنجد.
اما آقای مسکینیار!
اگر واقعاً میخواهید نام شما در تاریخ، نه در کنار افسانهسازی، بلکه در کنار کشف یکی از رازهای سربستهٔ آن دوران ثبت شود، هنوز یک مهرهٔ اصلی آن ماجرا زنده است: گلبدین حکمتیار.
توان و تجربهٔ ژورنالیستی خود را به کار گیرید و بکوشید از طریق او به پاسخ پرسشهایی برسید که هنوز پس از چندین دهه بیپاسخ ماندهاند. اگر بتوانید حقیقت آن دیدار، مناسبات پشت پرده و نقش اشخاص در حوادث منتهی به کودتای ثور را با اسناد، شواهد و پرسشهای دقیق روشن سازید، خدمت بزرگی به تاریخ و مردم افغانستان خواهید کرد.
ملت ما بیش از قهرمانسازی به حقیقت نیاز دارد؛ حقیقتی که با سند، شاهد و تحقیق روشن شود، نه با فانتزی و افسانه.
تاریخ را باید کشف کرد، نه ساخت.


































