
میگویند مردی ونامردی قدمی فاصله دارد . امشب در مورد همین یک قدم از عزیزی مینویسم که از آوان جوانی یار گرمابه و گلستانم است . تنها در مارش ، مارش و پشه پُر ځای عسکری یکجا نبودیم ، در روزهای دشوار هم ازهم جدا نشدیم . . در راهی که با او رفته ام افتخار میکنم .
در نخستین روزهای ریاست جمهوری شادروان دکتور نجیب الله در دفتر کار خود مصروف اجرای وظایف روزمره بودم که زنگ تیلفون خاص به صدا درامد ، عاجل گوشی را برداشتم . آنطرف خط جناب شادروان یعقوبی وزیر مدبر ما قرار داشتند . با مهربانی همیشگی رفیق یعقوبی برایم گفت « امروز رفیق نجیب به حیث رئیس جمهور برای اولین بار جهت معاینهٔ به قوماندانی گارد میروند ، چون میدانم شما دو رفیق خارج چوکات رسمیات هم با هم رابطه دارید ، آنجا برو و قوماندان گارد را متوجه بساز ، مبادا کدام سؤ تفاهم پیش بیاید و فردا ما در سرخط خبرهای دشمنان قرار داشته باشیم » .
من که معنی کامل هدایت جناب وزیر را درک میکردم عاجل به طرف ارگ رفتم . افسران گارد در حال آمادگی بودند ولی قوماندان گارد دیده نمی شد . پس از آگاهی از این که جناب شان هنوز در مرکز قوماندانی تشریف دارند ، به دفترش رفتم . از چهره اش نارضایتی میبارید و مصروف جمع آوری یادداشتهای شخصی اش بود . وضعیت دفتر طوری معلوم میشد که او میخواست آن را به کس دیگری تسلیم دهد . با ناباوری پرسیدم ، چی واقع شده ؟ شماکه هنوزهم قوماندان گارد هستید ، رییس جمهور میخواهد برای نخستین بار گارد را معاینه کند و شما در دفتر تشریف دارید . او خونسرد و بانگاه عمیق بمن نگاه کرد و گفت :
« من ازاین لحظه به بعد خودم را قوماندان گارد نمیدانم » .
من که از جناب شان شناخت کافی داشتم ، معنای حرفش را باگوشت و پوست احساس میکردم . او مردی نبود که قول بدهد و آن را بشکند . خونسرد ، آرام و مصمم برایم گفت :
« رفیق رشاد تو میدانی که من نمیتوانم هر روز قبله بدل کنم . رسم یاری نیست با یک دل دو دلبر داشتن » .
بغض گلویم را فشرد ولی به زودی برخود مسلط شدم و پس از صحبت کوتاه اورا قناعت دادم که در کنار قطعه خود بماند . تشویش جناب یعقوبی بجا بود .
رییس جمهور تشریف آورد و آماده پذیرش مراسم احترام بود . طبق معمول باید قوماندان گارد قطعه آماده را تقدیم میکرد ولی قوماندان ساکت و با هیبت یک گام عقب رفت و از قومانده احترام سرباز زد . ما همه در حالت بلاتکلیفی قرار گرفتیم . نمیدانم از روی اجبار ویا اراده یکی از افسران گارد بنام عمر روند که آمرسیاسی گارد بود در راس قطعه قرار گرفت و مراسم ادای احترام را بجا آورد .که این امر تعجب همگان را برانگیخت و سکوت معناداری در مراسم حاکم شد .
شادروان دکتور نجیب الله بحیث رییس جمهور و فرد نظامی نتوانست چنین وضعی را تحمل کند و پس از ختم مراسم با چهره بر افروخته و صدای بغض آلود بطرف رفیق عزیز حساس قوماندان گارد نگاه کرد و گفت :
« ملګری حساس ، قطعه څوک تقدیموی ؟ زما دګارد قوماندان یا بل څوک ؟ »
رفیق حساس یک گام به پیش نهاد و با دسپلین خاص عسکری با صدای بلند گفت :
« زه ستاسو دگارد قوماندان نه یم » .
جناب داکتر صاحب با عصبانیت بطرف او وبعد بطرف صف افسران نگاه کرد و گفت :
« نو چی داسی ده بیا به وگورو » .
یار روزهای دشوار رفیق حساس گرامی ، به دوستی ، پایمردی و رفاقت شما افتخار میکنم
وبا استفاده ازفرصت هشتادویکمین سالگرد تولد تان را ازته دل مبارک ومیمون میخواهم .
دیــدگــاها
و
مطالب بیشتر در همین مورد در اخیر دیدگاه جهت مطالعه شما گذاشته شده است.
Shahwali Asifi
حکایت خاطره ها تان واقعآ جالب است ، افتخار به همچو یک افسر متحهد و مردانه صفت ،، عمر شان طولانی باد
Aman Efat
این است رسم جوانمردی یک افسر نطامی عمرش طولانی باد
Zia Hamie
افتخار بی پایان به شما نظامی های با شرف و دلیر
Muskin Sayad
رفیق رشاد عزیز ، قوماندانهای گارد زیاد داشتیم ولی نه قوماندانی از هر حیث آراسته ، از انسانیت ، از رفاقت ، از دسپلین ، از جوانمردی و کاکه گی نظیر رفیق گرامی ما اساس٫ برایشان آرزوی سلامتی و طول عمر مینمایم
Jamil Dehzad
افتخار به راد مردانی که راه مردانگی را در پیش گرفتند و تا آخر به عهد خود پا بر جا ماندند.
Alhaj Askar Ali
جناب اغا صاحب رشاد همیشه خاطره های شما دلچسپ وزیبا است.
ومی دانیم بسیار خاطره های دیگر در دل وقلب تان دارین ان شاءالله به وقت وزمانش ..
درود.
سميع عزيزى
درود به چنین قوماندان نترس، سرفراز و استوار!
یاد ببرک کارمل گرامی باد!
Said Hashemi
رفیق اساس گرامی ،برعلاوه آن که یک نظامی بادسیپلین وقهرمان ،مجهز با تیوری اندیشمند طبقه کارگربوده وصادقانه خدمت نموده است .
Malek Lakanval
حساس افتخار ماست ، درود بر چنین قوماندان وفادار و جنرال پاک نفس .
Shafi Sediqi
رشاد صاحب گرانقدر و گرامی را سلام و درود
دلم می خواست در رابطه با آن پیش آمد چند خاطره تلخ که گوشزد برخی از رهبران حزب کرده بودم بنویسم خو نمی خواهم در حضور ، ظاهر دوستان در باطن در کمین تخریب حزب ما سند ارائه کنم ..در تلفون چند تای آنرا با شما شریک خواهد ساختم رشاد صاحب عالیقدر ما..
رفيق جنرال عزیز حساس که عمرش طولانی باد….
Jilani رزمنده گان Giulshaniar
جنرال عزیز حساس واقعأ جنرال حساس است،برایش صحت،سلامتی و طول عمر آرزو دارم،رفیق رشاد عزیز،حقایق را نوشتید،قلم تان رسا و استوار باد !
Raziqullah Muradi
بسیار عالی. رفیق «حساس» شجیع یک کادر با کرکتر عالی علمی و نظامی محبوب القلوب مردم است.
موصوف در هر موضوع واقعاً حساس، رمز فهم، دارای سجایای عالی، خوش سلیقه، با دسپلین، مهمانواز، جوانرد و رفیق دوست و مادون نواز بود،
جزوتام شان در تفتیش و کنترول صفحات تعلیمی و جمع نظام در زمان ساهی و جمهوریت مقام اول را داشتند.
همکاران شان همیش از کار کردگی، جوانمردی و مدیریت بی نظیر شان در مجالس شخصی و از افتخار مادون بودن شان همیش با سربلندی یاد میکنند.
Aslam Khan
از هزاران نا مرد یک مرد و کاکه بهتر
رفیق رشاد عزیز رفیق اساس از جمله همان مرد های قدیم و جوانمردی که با هر سر بازی خود این
شیوه مردی را با عمل کرد خود میاموخت که مرد باشند و وفادار
به شما رفیق اساس عزیز عمری طولانی باسعادت میخواهم وشاد
عزیز ومهربان وفرهنگی را درودها
Ahmad Morid
رفیق رشاد بزرگوار و گرانقدر با درود ها و مهر قسمی که در تماسهای تیلفونی همیشه خاطرات و حادثات روزگار را قصه میکنید این هم یک خاطره و حادثه بود که بخیر بالای شما و رفیق حساس گران ارج گذشت . روان رفیق نجیب شاد و خاطرات شان ماندگار .
اما همان قصهٔ تاریخی که دو روز پیش در تماس تیلفونی برایم گفتید (چندل بایی )خیلی جالب بود که در وقت و زمانش همرای دوستان شریک سازید بهتر . شاد و اباد بمانید طول عمر به شما و رفیق حساس گرانقدر



.
Massud Sediqi
رفیق رشاد عزیز و گرامی را نخست سلام و احترامات تقدیم است . بعد از انتظار زیاد خوشبختانه قصه های از یاران زنده دار اهالی کافه شب زنده را بخوانش گرفتم واقعآ که از خواندن آن و از صداقت و تعهد و مردانگی رفیق اساس بخود بالیدم . طول عمر توام باصحت و سلامتی درکنار خانواده محترمتان برای شما رفیق رشاد عزیز و گرامی و رفیق اساس بزرگوار آرزو مینمایم .
Basir Faizi
افتخار به فرزندان راست کشور ، عمر شان دراز ، از شما رشاد گرامی جهان سپاس از درس اموزنده تان .
Wakil Abawi
من می پرسم
آن صاحب منصبان جوان که به بهای پوست و خون ملت صاحب کرچ و کلاه شدند که باید به وطن سر می دادند رساله دار شخصی بودند یا نظامی آماده به قربانی وطن!!
اندرین راه کشته بسیار اند قربان شما!!
انجینر کمال بهادری
جناب ابوی صاحب گرامی؛
فکر کنم که این خاطره برای کسانی که یک روز در جاده ای مردی،تعهد وپیمان سیاسی ومیدان عیاری قدم زده است،معنای خاص وعالی دارد.
اما برای کسانی که دیروز جلو دار نظام شاهی،سپس پیشقراول نظام دموکراتیک وبعدآ مامور بلند رتبه ای نظام کرزی به مثابه رژیم فاسد،چپاولگر وحامی تروریسم بوده است،معنای دیگری را بازتاب میدهد.
جنرال حساس می فهمید که داکتر نجیب بطور ناجوانمردانه در برابر رهبرش کودتا نموده است.
آنچه که به محترم جنرال حساس برمیگردد او به زور شمشیرش به این مقام رسیده بود.
Said Hasan Reshad
Wakil Abawi گرامی وعزیز چون پدران من وشما باهم رفاقت وبرادری. داشتند جواب سوال شمارا نمیدهم که خداناخواسته سخن از حد معمول خارج نشود وسبب ملال نگردد وقضاوت را میگذارم به عزیزان وطنداران وافسران حاضر دراو صحنه که سلامت باشید ۰
Wakil Abawi
برادر افخم من
ما ز یاران چشم یاری داشتیم.
اگر رژیم به خاطر خود خواهی ها و افراط طلبی ها چند نفر چند پارچه نمی شد کشتی نشتگان به ساحل طلب می رسید.
احترام وسلام می فرستم.
انجینر کمال بهادری
مثل آفتاب روشن است که دو انسان خود خواه وجاه طلب مثل حفیظ الله امین وداکتر نجیب با پامال ساختن رسم یاری،علیه مرشدان شان کودتا کردند،حزب ونظام را پارچه پارچه نمودن وافغانستان را به قهقرا سوق دادند.
Babrak Karmal
ما ز یاران چشم یاری داشتیم!!
اما آن یاران در پس پرده نامردی و توطیه با دوست و دشمن چشم بر جان و جای ما و ملت و حزب داشتند.!!
کشتی سعادت خلق و کشور را از داخل انفجار دادند و حزب و دولت را نابود و مردم را در خون وحشت غرق کردند.!!! و خود میخواستند در ساحل گنگا خیال راحت بگیرند غافل از اینکه بریدن دست یاران و گرفتن دست دشمنان برخاستن نه زمین خوردن است.!
نخست باید تفهیم شود که شعار وطن و یا کفن را برای اولینبار رشید دوستم در حضور همه فریاد زد و بعد چند روز با منسوبین اش در تالار سلامخانه با همان شعار در سینه های شان حضور یافتند. هر چه دزدیدن و جوانمردی را در پای نامردی نوشتند.
فراموش نکنید نه تنها رفیق حساس بلکه افسران و کارمندان زیادی که به تعهد خود نسبت به وطن و مردم وفادار بودند و با خرد و شرف خود عمق توطیه را درک نموده بودند به خیانت به وطن و مردم نه گفتند بسیاری های شان با همان رسم نامردی و توطیه به شیوه های گوناگون ازبین برده شدند و تعدادی هم از صف خدمت به مردم و میهن کنار زده شدند تا زندان و…
نظام و حزب در اثر خیانت برنامه شده بجای به مقصد رسیدن به نابودی کشانیده شد. در این مورد به این پژوهش مستند مرور نماید.
با درود و مهر
گرداننده های راه پرچم
رازهاي پشت پرده درس های زهرآلود تاریخ
راز ها ی ناگفته توطه سقوط نظام دموکراتیک
جهت دسترسی به لینک پایینی کلیک نماید.
انجینر کمال بهادری
با اینگونه روشنگری ،امید است یخ های سر جناب ابوی صاحب آب شده باشد تا بتواند حقایق تلخ تاریخی وخیانت نابخشودنی داکتر نجیب را که وارد تبانی با حکمتیار شد ،نظام را نابود ساخت وپا به فرار گذاشت،ببیند!
Nisar Haress
درود ها رفیق رشاد عزیز
من هم یک مدت نسبتا طولانی را در کندک تشریفات گارد سپری کردم وبا جنرال با شرف و با عزت کشور جناب عزیز حساس شناخت کامل دارم و شما چنان مرد و مردانه در مورد ایشان نوشته اید که میتوان گفت حق رفاقت و دوستی را بجا کردید دقیقن ((جناب حساس قبله تبدیل نکرد و یک دل داشت و یک دلبر )) من از شما یک بار دیگر سپاس ادا میکنم برای این خاطره جالب و تاریخی تان .
اما جرت میکنم با کمال احترام وادب سوال را که پس از مطالع نوشته شما در ذهنم خطور کرد نمایم .
در زمانیکه من در قطعه تشریفات گارد سرباز و سپس افسر بودم آقای عمر روند مسیولیت امریت سیاسی را به عهده داشتند و فکر میکنم دگروال کریم خان رییس ارگان گارد بودند ، آیا بعدا آقای عمر روند از امریت سیاسی به ریاست ارکان گارد رفته بودند ؟
Nazir Husseini
درود به شما با اين خاطره تان. من این داستان را شاهد بودم تنها با این تفاوت که عمر روند در آن زمان آمر سیاسی گارد بود.
در رابطه به جوان مردی های رفیق حساس هر قدر بگوییم کم است. رفیق حساس شخصیت منحصر به فرد خودش را دارند. هیچ افسرو سرباز گارد نیست که از رفیق حساس خاطره خوش نداشته باشد. همیشه از مادونان خود حمایت و پشتیبانی میکرد. او با مادونان خود به شکل آمر وقوماندن نه بلکه منحیث رفیق و پدر دلسوز برخورد میکرد.
من منحیث يک افسر سابق گارد به وجود شان افتخار مینمایم و زادروز هشتاد سالگی شان را از صمیم قلب تبریک و تهنیت میگویم.
Masoud Afshar
مردان با شهامت و اندیشمند قابل قدر اند
زادروز جناب حساس بزرگوار مبارک است
سعادت و سلامتی همراه شان باد. ⚘️

جمالناصر سرلوړی
برای ورفیق ګرامی جنرال وفادار وپرغرور جناب حساس محترم سالروز تولد شان راتبریک ګفته ارزوی عمر طولانی باصحتمندی کامل برایسان ارزو میدارم
واز جناب شما رفیق بزرګوار رشاد صاحب بخاطر این یاد اوری هم سپاس ګذارم
M Anwar Matin
خاطره شما روایت زنده از تاریخ است
به رفیق حساس بزرگوار عمر بلند ،زندگی باسعادت ارزومندم وبه عزم آهنین و به رزم استوارش درود
Saranwal Quraishi
جناب جنرال صاحب رشاد!
با کمال علاقه و احترام، همواره نگاشتههای ژرف، پُرمغز و زیبای جنابعالی را مطالعه مینمایم؛ نوشتههایی که بیتردید بازتابدهندهٔ شخصیتی مبتکر، اندیشمند و برخوردار از بینش عمیق نظامی است. قلم استوار و بیان سنجیدهٔ شما، حکایت از آشنایی دقیق با اصول حرب، دوکتورینهای نظامی و ادبیات فاخر دارد و این خود، مقام علمی و مسلکی شما را بهروشنی ثابت میسازد.
در پایان، ضمن ابراز یک سلام نظامی آمیخته با نهایت حرمت و تجلیل، به حضور جنرال صاحب گرامی عزیز«حساس »که در واقعیت شخصیتی باجرأت، متعهد و قابل احترام میباشند، مراتب احترامات فایقهٔ خویش را تقدیم میدارم
هیواد هیواد
حزبېت دي ته وايي ،ډارن،پيسه دوست اونمک حرامیان حتما خجل اوناکام وي!!!؟؟؟
Abdullah Baryalai
به رفیق جنرال عزیز حساس تندرستی و سعادت ارزو دارم ، رفیق رشاد گرانقدر ، خاطرات حقیقی چقدر دلچسب است ، شما سلامت وزنده باشید
Hajee Mesbahullah Noori
بسیار جالب ودل پسند بود خواندم. مرد ها را قول است یادم امد.
یک سوال لالای بزرګوار!
روند چطور توانست قطعه را تقدیم نه اواز مردانه داشت نه توان پا بلند کردن ونهم کرچ انداختن را ؟
یک انسان مضر ونا پاک بود.
Hajee Mesbahullah Noori
قوماندان صاحب عزیز حساس. یګانه شخصیتی است که اسمش با کرکترش مطابقت دارد هم عزیز همه است وهم خودش حساس است جوان مرد صاحب شخصیت عالی زبان وقلبش هم نواست هم در چوکات نظامی وهم ملکی بی چوره بود واست اوصاف وسجیایی عالی وی را با این انګشت های ناتوام وچشمان نیمه بینا ام نمیتوان درین صفحه کو چک خاطر نشان سازم یک زمان منهم افتخار افسری ګارد وی را داشتم بریشان صحت سعادت عمر طولانی خواهانم
Daud Karansai
اغاجانم راستش که خودت داستانی از داستانهای حزب ما هستی به پایمردی توانمندی واستواری قوماندان گارد حزب ما رفیق حساس باورداشتم ودارم اما این قصهی شما ایمان وایقان مرا هزاران بار به پادشاه خوبان مرد میدان قوماندان ابدی گارد ما رفیق حساس عزیز ومهربان بیشتر از قبل بلند ودر جایگاهی که به شخصیت والای شان مطابقت دارد باور مند ساخت. بیشک که رفیق حساس که مردمیدانی در ضمن سالهای سال زنده باشید
Farid Karanzie
بیا وگورو همین بود که رفیق اساس را در آکادمی علوم نظامی تبدیل کردند
خوداشفتگی سیاسی وخود باور مرگ اور است .
خپل خواږه بل ته تريخ ښکارې
Zubeyr Ghazizoi
در ان وقت رفيق حساس قوماندان ګارد نبود رفيق هاشم ياور قوماندان ګارد بود. البته انچه در مورد شخصیت رفيق حساس نوشتيد کاملآ همان طور است
پژمان پاییز
برای شما ورفیق حساس گرامی طول عمر سربلندی شادمانی وتندرستی آرزو دارم .
Ezat Basam
من از سال ۱۳۶۰ تا ۶۴ در گارد ملی سرباز بودم و جنرال صاحب بزرگوار عزیز حساس قومندان ما بودند، هر چند من درین مدت در پوسته های امنیتی خارج از گارد وظیفه داشتم اما بعضأ که به گارد میآمدم و برخورد صمیمانه و صلابت مردانه ی این بزرگوار را میدیدم واقعأ افتخار میکردم که تحت اداره چنین شخصیت بزرگوار سربازی میکنم، عمر شان با سلامتی طولانی باد ، سالگرد تولدشان مبارک

Jawid Kohistani
اغا صاحب بزرگوار و پیر دانا را سلام : خاطره جالبی نوشتید این وقایع بخشی از رویداد های تاریخی است که مضمون ان مهم است .
بسیار احترامانه یک موضوع را مینویسم اگر از افسران گارد معلومات داشته باشند حقیقت مسله را روشن شود .
در نیمه تابستان ۱۳۶۵ در پلچرخی بلاک دوم نظارت خانه امنیت ملی وینگ ۴۵ یک نفر افسر گارد بنام حبیب الله که بقول خودش در قطعه تشریفات بود . حبیب الله از هرات قد بلند چشمان میشی داشت از قریه داشان گذره هرات توسط جنرال مختار به کورس افسری در گارد معرفی بعد در ق تشریفات بود .او بقول خودش در یک دسیسه که گویا کسانی از داخل حزب و دولت وقت میخواستند موتر ببرک کارمل را منفجر کنند دستگیر شده بود و درین قضیه از کریم ریس ارکان گارد و نقش یک تجار هرات
ی بنام حاجی عبدالروف که خسر یکی از جنرالان و ارکان حکومت بود همچنان چند نفر دیگر زندانی بودند . حبیب الله پایواز نداشت حکم محکمه هم نداشت بعد ها رهاشده بود باری او را در کابل دیده بودم اما فرصت بحث مسایل را نیافتم .
همان وقت گفته میشد توطیه یی در کار بود که موتری برای ریس شورای انقلابی تهیه کنند و این ماموریت را به حاجی ع روف هراتی موتر فروش سپرده بودند .صرف جهت معلومات نوشتم اگر کسی معلومات داشته باشد .
Niaz Niaz
رشاد صاحب
ممنونِ جرأت ، شهامت و احساسِ مسوولیتِ در مقابلُ حزب و رّفقای تان .
شما تأریخِ زنده یک مرحله حساسِ تأریخی کشور هستید که مسائل را از درونِ سطح رهبری ( از ظاهر شاه تا داکتر نجیب ) شاهد بوده و همانگونه که( در خاطرِ تان نقش بسته ) با ما جوانان و بیخبران که (ناخواسته هیزمُ آتشُ افروخته شان شدیم ) در میان میگذارید.
سالهای زیاد شاد و سلامت باشید تا بیشتر و بیشتر از شما بخوانیم و بیاموزیم .
البته من مثلِ همیشه ملاحظاتی در مورد این شیوه ء برخورد و آن فضای مستولی بر حزب و رژیم دارم که : به احترامُ رُفقای بزرگوار پرچمی نمیخواهم در اینجا بنویسم ! اگر اجازه دهید در صفحه گکِ خودم در اینمورد چیزهای نوشته کنم تا بیبینیم دگران و مخالفان در مورد چه خواهند گفت ؟
البته که مثل همیشه هیچکس در آنجا حقِ پلشتی ، توهین و یا تحقیر به دگران را نخواهد داشت .
Султанахмад Султани
جناب جنرال صاحب پرافتخار كشور محترم سيدحسن رشاد .
براي شخص شما ، خانواده محترم و قوماندان صاحب بزرگوار ما جناب جنرال صاحب عزيز حساس و خانواده محترم شان صحت و سلامتي توام با عمر طولاني ارزو مندم .
Fezlahmed Kamyab
سالروز تولدى جناب جنرالصاحب معزز عزيز حساس گرامى فرخنده و مبارك باد .
جناب رشاد صاحب گرامى حكايت اى شما خيلى دلچسپ است .

ا.ک. رؤوفی
بسیار عالی به اجازه تان در برگه خود نشر میکنم درود و سپاس فراوان
Zarir Koudous
چند سالی سرفرازی خدمت تحت امر رفیق عزیز حساس را داشتم. یک قوماندان مدبر، صادق و متعهد. عمرش طولانی باد.
Adris Arib
رفیق گرامی رشاد با تقدیم درود! در لحظات بسیار عالی حساس و سرنوشت ساز شخصیت ها تبارز میکنند.
Sala Chardiwal
ستونهای حزب و درس وفاداری
وفاداری به عهدِ رفاقت و پایداری بر مسیر رهبر، ستونهای حزب مقتدرند.
نمونهی بارز این تعهد، جنرال عزیز حساس، قوماندان گارد ریاست جمهوری کارمل صاحب بود که در سختترین شرایط، از اصل پایداری دفاع کرد.
از فرصتطلبی ابنالوقتها که با بیثباتی و تغییر مواضع، پیوندهای عمیق و اصول محکم را فدای منافع زودگذر میکنند، بر حذر باشیم.
چهاردهی وال
Farouq Rostai
رفیق حساس گرامی ورفیق رشاد عزيز عمر تان طولانی باد. شما افتخار ما هستید. کامگاروپیروز باشید.
Said Aazam Sayed
جناب رشاد صاحب بزرگوار و ارجمند ،خاطره بسیار دلچسپ را نگاشتید ،برای هردو رفقای عزیز عمر دراز و صحتمندی مستدام آرزو می کنم ،روح رهبران حزب مرحوم ببرک کارمل و شهید دکتر نجیب الله شاد و یادشان گرامی باد…
Mehrajuddin Nezamy
سالروز تولد این انسان پاک سیرت و مردانه صفت ميمون و خجسته باد همراه با صحت و سلامتی.
Qasem Osmai
رشاد ارجمند، آنچه را در باره رفیق حساس نوشتی کاملاً دقیق و بدون مبالغه است. موضعگیری های وی هیچ وقت ناشی از منفعت فردی و شخصی نبوده و به حیث حزبی متعهد عمل کرده است. عمر هردوی شما دراز باد.
Ruhollah Adib Kabuli
آغاصاحب بزرگوار تحسین وتمجید به جناب شما که از راد مردان روزگارمان یادی وخاطرهء ایشان قید قلم نمودید .
واقعاً شخصیت والای جناب جنرال صاحب با وقار مان احساس بزرگوار را قابل یادآوریست که با خصلت مردانگی وشهامت دَور زندگیش با افتخارات شایانی آمیخته بود .
عمرش دراز وباصحت باشد.
جناب شما در پناه رب العزت باشید.
Nabi Aryan
رفیق رشاد گرامی، درود بر شما.
من زمانیکه رفیق کارمل عزیز به حیث رئیس شورای انقلابی جمهوری دموکراتیک افغانستان ایفای وظیفه میکردند، در دفتر اسناد و ارتباط شورای انقلابی وظیفه اجرا مینمودم. خوب به یاد دارم که بعد از سبکدوشی رفیق فرزام ـ در همان ایامی که رفیق کارمل هنوز رئیس شورای انقلابی بودند ـ برای خداحافظی به دفتر رفیق فرزام رفتم. ایشان سرگرم جمعآوری اسناد و وسایل شخصیشان بودند.
در هنگام خداحافظی به رفیق فرزام گفتم که من نیز برای سپریکردن دورهٔ مکلفیت عسکری میروم. رفیق فرزام با تعجب گفتند: «شما مطابق قانون مستحق تأجیل از عسکری هستید. چرا به وظیفهٔ خود ادامه نمیدهید؟» برایشان عرض کردم که در چنین وضعیت، رفتن به عسکری را بهتر میدانم.
باید یادآوری کنم که رفیق انجنیر عزیز، رئیس اسناد و ارتباط، نیز در آنجا حضور داشت و گفت که تلاش میکنیم رفیق آرین را دوباره بهحیث کارمند خدمتی از گارد به دفتر برگردانیم. اما رفیق فرزام گفتند که قوماندان گارد، رفیق هاشم یاور، به هیچ صورت با این پیشنهاد موافقت نخواهد کرد.
با معذرت رفیق رشاد گرامی، احتمالاً آنچه شما در مورد رفیق حساس بیان کردهاید، دقیقاً در همان دوره و در محوطهٔ کمیتهٔ مرکزی رخ داده باشد؛ زمانیکه رفیق داکتر نجیبالله بهحیث منشی عمومی کمیته مرکزی مقرر شده بودند و طبق اصول باید قطعهٔ گارد برایشان تقدیم میشد.
همچنان قابل یادآوری است که پس از سبکدوشی رفیق کارمل از ریاست شورای انقلابی، محترم حاجی محمد سمکنی به حیث رئیس شورای انقلابی تعیین گردیدند.
بههرصورت، زادروز رفیق عزیز و ارجمند ما رفیق حساس را از صمیم قلب تبریک میگویم و برایشان صحت کامل، سلامتی و عمر دراز آرزو دارم.
Said Hasan Reshad
Nabi Aryan رفیق آرین عزیز بااین سن وسال وداغ وارده شاید درزمان آمدن داکتر صاحب نجیب ومناسبت آن در گارد کمی. ذهن من کم کاری کرده باشد ولی این جریان واقعی است که من به دستور زنده یاد یعقوبی وزیر ما به گارد رفتم
و شاهد وناظر قضیه بودم که امروز جریان را نوشتم ۰
Nabi Aryan
رفیق رشاد عزیز، از توضیح تان سپاسگزار هستم. من کاملاً با شما همنظر هستم. گذشت سالها ممکن است تاریخ دقیق برخی رخدادها را در ذهن ما تغییر دهد، اما اصل واقعه همان است که شما به حیث شاهد عینی آن بازگو کردهاید.
Arvin Talash
راشاد صاحب محترم ، پس آغاز فریکسون بازی و بغاوت از آن وقت آغاز گردیده بود و یا میتوان گفت آغاز زوال حزب دموکراتیک
Shir Sarem
سعادت و سلامتی همراه شما باد رفیق رشاد بزرگوار و زاد روز رفیق حساس عزیز مبارک باد عمر شان با سلامتی طولانی باد.
آنچه بود گذشت خس ها سر آب آمدن و مروارید ها قدسیت و گهر شان جاویدانه در دل تاریخ و درقلب رفیقان حک شده است.
Zia Majid
دوست عزیز و ړفیق پر خاطره ترین روز های زندګی رشاد جان ګرامی
یاد ان دوړان بخیر که باهم دریک هم صنف بودیم و خودت به مقام دلګی مشر ما قرار داشتی خاطرات از صفا صمیمیت و یک رنګي در بین رفقای هم صنف هیچگاه فراموش نمیشود اما بازهم افتخار بر آن است که اکثر رفقای ما با اینکه در بلند ترین مقام های نظامی قرار ګرفتند اما دست شان به خون هیچ کس آلوده نشده و صادقانه در خدمت وطن قرار داشتند
ضياء عمر صدیقی
جناب محترم رشاد گرامی سال روز تولدت خجسته و مبارک عمر طولانی و سعادت همیشگی برایت آرزومندم
یادی از آن نیمه شب زندان و نخستین دیدار وگفتگو با زنده یاد رفیق محمود بریالی
شب ۲۶ ماه میزان ۱۳۶۷بود ونخستین شب زندان واتاق تنهایی شماره بیست و چهار منزل دوم بلاک اول. نخستین لحظات دستگیری، اولین شب وروز، اولین هفته، اولین ماه زندان، دشواری های خاص و استثنایی خودرا دارد وآنهم فراموش ناشدنی ودر حافظه چنان حک میگردد که زدودنش دشوار است و ناممکن. با سپری کردن این “اولین های دشوار و کندگذر”، بنابر خصلت انسانی توافق و سازش با محیط، شخص با ماحول وشرایط تازه، می سوزد ومیسازد و تا اندازه تسکین گردیده وما بعد آنرا با همه دشواری هایش تحمل میکند.
در نیمه شب با فکر پریشان، باردیگر جریان رویدادهای آنروز را از نخستین تلفون صبحگاهی محترم یعقوبی، رفتن به ریاست هفت و دیدن تلاشهای … یارمحمد معاون اول وزارت امنیت دولتی ومقیم پیکار رییس اداره هفت وتیمش و هدایات آنان در مورد دستگیری رفیق محمود بریالی و جمع دیگر، تلفونهای بعدی جناب رییس جمهور و دستور اکید آن مبنی بر دادن امر دستگیری وموافقه تلاشی منازل آنان وسرپیچی وتمرد من از آن هدایت خلاف قانون وسرانجام دستگیری وانتقال یافتن به ریاست هفت وسپس به همین اطاق، مرور میکردم.
نزدیک ساعت دوازده شب، بر خلاف روز که چندبار دروازه فلزی اطاق با صدای ناهنجار باز وبسته شده بود، این بار دروازه سلول با بسیار آهستگی باز ورفیق رزاق عریف داخل شد وگفت بخیالم خواب درک ندارد؛ گفتم بعد از سالها وقت زیادی برای خوابیدن خواهم داشت؛ چه گپ هاست؟ وچه هدایاتی برایت رسیده است؟ رفیق عریف با خنده مختص به خود گفت: دستور اکید در مورد تجرید همه شما وجلوگیری از تماس بین تان وادامه داد: “تیم مصالحه”همه گپ های وطن را حل وفصل کرده وبا اشرار مصالحه و معامله میکنند و ما را نگهبان رفقا ساخته است.!؟ سپس گفت رفیق بریالی میخواهد با خودت صحبت کند، موافق هستی؟ گفتم چرا نه.
بعد از چند لحظه رفیق بریالی داخل اطاق شد وبعد از بغل کشی و روبوسی باعتاب پرسید: رفیق قاسم چرا چنین کار کردی وخودرا به این مصیبت دچار؟ گفتم کدام کار و کدام مصیبت؟ گفت خود داری از دادن امر دستگیری و زندانی شدن. گفتم مرگ با یاران جشن است.
بار نخست بود که رفیق بریالی را از نزدیک میدیدم. بعد از احوال پرسی، از جزیات آن روز پرسید. جریان را از آغاز تا انجام، از گفتگوی تلفونی ام با رفقا یعقوبی ونجیب تا لحظه دستگیری برایش حکایه کردم وگفتم در دوسیه مرتبه اپراتیفی برعلیه شما ودیگر رفقا هیچ نوع سند ومدرک مادی که دلالت بر نقض قانون نماید وموجبه شود برای تحریک دوسیه جزایی، موجود نبود و و تنها چند ورق شامل گزارش اجنت ها و آنهم پراگنده و چند ورق حاوی گفتگوی شما با چند رفیق که به شکل اپراتیفی ثبت شده بود و محتوی چند صحبت تلفونی دیگر بیرون نویس شده بر روی صفحه کاغذ که از لحاظ قانون نمی توان آنرا علنی ساخت و به حیث مدرک بر علیه شما بکار برد، در دوسیه گذاشته شده بود.
تمام این دلایل را برای رفیق یعقوبی و سپس برای رفیق نجیب به تفصیل گفتم وعلاوه کردم که با این دلایل ومدارک نمیتوان کسی را به مسئولیت جزایی کشانید و سرانجام بعد ازمدتی دوسیه ختم میگردد و آزردگی بین رفقا باقی میماند. دستور اخیر رفیق نجیب این بود که باید بر اساس ضرورت، اینها زندانی شوند و دیگران تنبیه… . همچنان به ملاحظه دوسیه، تصمیم بعدی دستگیری رفیق اناهیتا راتبزاد و چند عضو سازمان دموکراتیک زنان بود که تحمل آن ناممکن واگر امر دستگیری شما هم به قلم من رقم می یافت، هرگز به چنان کاری مبادرت نمی کردم؛ لذا بعد از جدال درونی با خود، بهتر دانستم تا در قدم اول مخالفت کنم وهمه پیامدهایش را آگاهانه پذیرفته ام وبه گفته محترم رییس جمهور، نشستن در پهلوی شما را ترجیح دادم.
تا دمدم صبح در مورد وضع نابسامان وطن، جنگ و تلاش دست های مرموز برای تشتت بیشتر حزب و قوای مسلح، به تفصیل صحبت کرد. بعد از آن در زندان وبیرون از آن ودر دوران مهاجرت بارها وبارها دید و وادیدهای صورت گرفت وبحث های دوبدو ادامه یافت واز فیض صحبتش زیاد آموختم ورفاقت زندان مستحکمتر شد؛ اما یاد وخاطره آن نیمه شب هرگز فراموش نخواهد شد.
یادش گرامی وآرمانهایش برآورده باد.


یادی از آن نیمه شب زندان و نخستین دیدار وگفتگو با زنده یاد رفیق محمود بریالی
شب ۲۶ ماه میزان ۱۳۶۷بود ونخستین شب زندان واتاق تنهایی شماره بیست و چهار منزل دوم بلاک اول. نخستین لحظات دستگیری، اولین شب وروز، اولین هفته، اولین ماه زندان، دشواری های خاص و استثنایی خودرا دارد وآنهم فراموش ناشدنی ودر حافظه چنان حک میگردد که زدودنش دشوار است و ناممکن. با سپری کردن این “اولین های دشوار و کندگذر”، بنابر خصلت انسانی توافق و سازش با محیط، شخص با ماحول وشرایط تازه ،می سوزد ومیسازد و تا اندازه تسکین گردیده وما بعد آنرا با همه دشواری هایش تحمل میکند.
در نیمه شب با فکر پریشان، باردیگر جریان رویدادهای آنروز را از نخستین تلفون صبحگاهی محترم یعقوبی، رفتن به ریاست هفت و دیدن تلاشهای … یارمحمد معاون اول وزارت امنیت دولتی ومقیم پیکار رییس اداره هفت وتیمش و هدایات آنان در مورد دستگیری رفیق محمود بریالی و جمع دیگر، تلفونهای بعدی جناب رییس جمهور و دستور اکید آن مبنی بر دادن امر دستگیری وموافقه تلاشی منازل آنان وسرپیچی وتمرد من از آن هدایت خلاف قانون وسرانجام دستگیری وانتقال یافتن به ریاست هفت وسپس به همین اطاق، مرور میکردم.
نزدیک ساعت دوازده شب، بر خلاف روز که چندبار دروازه فلزی اطاق با صدای ناهنجار باز وبسته شده بود، این بار دروازه سلول با بسیار آهستگی باز ورفیق رزاق عریف داخل شد وگفت بخیالم خواب درک ندارد؛ گفتم بعد از سالها وقت زیادی برای خوابیدن خواهم داشت؛ چه گپ هاست؟ وچه هدایاتی برایت رسیده است؟ رفیق عریف با خنده مختص به خود گفت: دستور اکید در مورد تجرید همه شما وجلوگیری از تماس بین تان وادامه داد: “تیم مصالحه”همه گپ های وطن را حل وفصل کرده وبا اشرار مصالحه و معامله میکنند و ما را نگهبان رفقا ساخته است.!؟ سپس گفت رفیق بریالی میخواهد با خودت صحبت کند، موافق هستی؟ گفتم چرا نه.
بعد از چند لحظه رفیق بریالی داخل اطاق شد وبعد از بغل کشی و روبوسی باعتاب پرسید: رفیق قاسم چرا چنین کار کردی وخودرا به این مصیبت دچار؟ گفتم کدام کار و کدام مصیبت؟ گفت خود داری از دادن امر دستگیری و زندانی شدن. گفتم مرگ با یاران جشن است.
بار نخست بود که رفیق بریالی را از نزدیک میدیدم. بعد از احوال پرسی، از جزیات آن روز پرسید. جریان را از آغاز تا انجام، از گفتگوی تلفونی ام با رفقا یعقوبی ونجیب تا لحظه دستگیری برایش حکایه کردم وگفتم در دوسیه مرتبه اپراتیفی برعلیه شما ودیگر رفقا هیچ نوع سند ومدرک مادی که دلالت بر نقض قانون نماید وموجبه شود برای تحریک دوسیه جزایی، موجود نبود و و تنها چند ورق شامل گذارش اجنت ها و آنهم پراگنده و چند ورق حاوی گفتگوی شما با چند رفیق که به شکل اپراتیفی ثبت شده بود و محتوی چند صحبت تلفونی دیگر بیرون نویس شده بر روی صفحه کاغذ که از لحاظ قانون نمی توان آنرا علنی ساخت و به حیث مدرک بر علیه شما بکار برد، در دوسیه گذاشته شده بود.
تمام این دلایل را برای رفیق یعقوبی و سپس برای رفیق نجیب به تفصیل گفتم وعلاوه کردم که با این دلایل ومدارک نمیتوان کسی را به مسئولیت جزایی کشانید و سرانجام بعد ازمدتی دوسیه ختم میگردد و آزردگی بین رفقا باقی میماند. دستور اخیر رفیق نجیب این بود که باید بر اساس ضرورت، اینها زندانی شوند و دیگران تنبیه… . همچنان به ملاحظه دوسیه، تصمیم بعدی دستگیری رفیق اناهیتا راتبزاد و چند عضو سازمان دموکراتیک زنان بود که تحمل آن ناممکن واگر امر دستگیری شما هم به قلم من رقم می یافت، هرگز به چنان کاری مبادرت نمی کردم؛ لذا بعد از جدال درونی با خود، بهتر دانستم تا در قدم اول مخالفت کنم وهمه پیامدهایش را آگاهانه پذیرفته ام وبه گفته محترم رییس جمهور، نشستن در پهلوی شما را ترجیح دادم.
تا دمدم صبح در مورد وضع نابسامان وطن، جنگ و تلاش دست های مرموز برای تششت بیشتر حزب و قوای مسلح، به تفصیل صحبت کرد. بعد از آن در زندان وبیرون از آن ودر دوران مهاجرت بارها وبارها دید و وادیدهای صورت گرفت وبحث های دوبدو ادامه یافت واز فیض صحبتش زیاد آموختم ورفاقت زندان مستحکمتر شد؛ اما یاد وخاطره آن نیمه شب هرگز فراموش نخواهد شد. یادش گرامی وآرمانهایش برآورده باد.
قاسم آسمایی


رفیق قاسم آسمایی
«دُن آرام»، گرمابخش “کوته قفلی” زمستان سرد
زمستان سال 1368 با زمستان های ماقبل آن تفاوتهای داشت؛ این تفاوت ها هم جنبۀ عام داشت و هم تفاوت خاص برای من.
آن زمستان سردتر از زمستان های قبلی بود، برف کمتر بود و خشکه خنک بیشتر. برعلاوه هنگامۀ خروج قوای شوروی در همه سطوح جامعه و دولت احساس سردی ها را بیشتر میکرد. تیل و گندم کمتر از حیرتان میرسید، زیرا هم مقدار آنرا کمتر ساخته بودند و هم حملات دزدان سرگردنه “جهادی” بر قطارهای اکمالاتی بیشتر شده بود. ویرانگران دیگری مدعی آزادی وطن نیز پیهم بر خطوط انتقال لین برق از سمت شرق کابل حمله میکردند و پایه ها را منفجر تا خدمتی کرده باشند برای خشنودی ولی نعمت خویش جنرال سیاه روی و سیاه فطرت پاکستانی.
تک و تنها بودن، احساس سردی را در کوته قفلی بلاک اول زندان پلچرخی بیشتر میساخت و فکر را متشتت و پراگنده. کوتاهی روزها و درازی شبها آنهم با یگانتا شمع، عامل دیگری بود تا گذشت زمان نیز طولانی تر بنظر آید. نق و فق قوماندان تازۀ زندان و وضع قیود جدید بر زندانیان بلاک اول و محروم بودن از دسترسی به قلم و کتاب، فضای زندان را تلختر از قبل ساخته بود.
در چنین وضعی خفقان آور و سرد، رفیق نور روشنگر یکی از کارمندان با شهامت زندان با آوردن چهار جلد کتاب «دُن آرام»، فضای زندان را تا اندازۀ قابل تحمل ساخت. کتاب ها مربوط رفیق عزیزم نصیر سهام بود که چند اطاق آنطرفتر نیز مانند سایرین در بی سرنوشتی بسر میبرد.
جلد اول کتاب دن آرام، به بخش های بیست ـ سی ورقه تقسیم شد و سپس با جلدهای متباقی نیز چنین معامله گردید. این بخش های جداگانه از اطاق اول تا اطاق اخیر منزل دوم دست بدست می شد و سپس به اطاقهای منزل سوم میرسید و همان کارمندان و سربازان محافظ بی ترسی بودند که بصورت منظم و مسلسل بخش های کتاب را بنوبت از یک اطاق به اطاق دیگر منتقل میکردند. یاد همۀ آن جوانمردهای دلیر بخیر!
زمانی اتفاق می افتاد که بنابر عواملی، یک رفیق نمیتوانست بخش رسیده را بموقع بخواند و ختم کند و یا هم سربازی بنابر دلایل امنیتی نمیتوانست، پارۀ کتاب را به اطاق دیگر برساند. در چنین حالتی بود که بایست همان پارۀ دست داشته را باربار خواند، تا هم غم غلط گردد و هم ذهن مصروف. به برکت چنان شیوۀ خواندن، بعضی از بخش های کتاب تا هنوز چنان به حافظه باقیمانده است که گویی آنرا همین چندی قبل خوانده ام. وضع سایر رفقای زندانی نیز چنین بود.

Sidiq Wafa
محترم اداصاحب، خاطره تان که صادقانه نگارش يافته است، ياد آور صد ها خاطره وداستانی است که با نسج يابی نهضت دموکراتيک کشور پيوندعميق وهمه جانبه دارد، همه ما سرگذشت مشابه ای داشتيم وهمان سرنوشت بهم آميخته راه آينده ما را روشن ساخته است.
ازنامها وشخصيتهای سياسی ومحترمی که ياد نموديد با بيشترين شان کارمشترک داشتم و در کنار صحنه هايی که به نگارش در آورده، حضور داشته ام، روزی که شما را ازمکتب رفتن بازداشتند ونخستين غسل آنقلابی تانرا در دارلتاديب سپری نموديد ودرآنجا نيز ازتبليغ آرمانها به رغم نظارت وکنترول اجتناب نکرديد، من درهمان حال با جمع ازرفقا درترتيب وتنظيم شعار ها، تقسيم وظايف فردای مظاهره وکارهای تدارکاتی آن مصروف بودم .
نخستين سفر اميرعباس هويدا به افغانستان در زمان حکومت نوراحمد اعتمادی درسال 1967 برابر به1347 بود، که با مذاکرات بی نتيجه پايان يافت، دومين سفر هويدا در زمان حکومت موسی شفيق درسال 1972 برابر 1351 بود که در رابطه به آب رود هلمند معاهده ای را به امضا رسانيدند ، امانسبت ضعف جانب افغانی پيامد آن به نفع ايران تمام شد،درهمين موقع بود که حزب دموکراتيک خلق افغانستان دست به اعتراضات وتظاهرات زد که شما ادای گرامی از آن ياد نموديد.
برای مزيد معلومات عزيزان: بر اساس سروی های مختلف ذخاير آبی افغانستان سالانه بالغ بر 57 مليارد ( بليون) مترمکعب میرسد که ازجمله کمتر از 25 تا 30 فيصد آن به مصرف زراغت افغانستان میرسد ومتباقی 75 فيصد آن بدون استفاده به خارج سرازير ميشود.
آب هلمند ميتوانست دشتهای وسيع ولايتهای غربی افغانستان راسيرآب کند، اما سياست نيرنگ وخدعه ايران وساده گی زمامداران افغانستان ازساليان متمادی بدينسو مانع آن شد و آب هلمند به معضله بزرگ منطقه مبدل شده وهنوزهم ادامه دارد.

فهیم ادا
هرانچه در مورد این دهۀ دموکراسی نوشته شده است، قابل بازنگریست.
ظاهر شاه پادشاهی بود که از اول تا آخر سلطنت خود، فقط یک شوق باطنی داشت و آن این که از شرِ این سلطنت خود را رها سازد. او در آغاز، با زنده گی و طبیعت فرانسه خو گرفته بود و تا آخر یک شوق باطنی داشت و آن این که به این مام وطن بازگردد. «منافع خانواده» که از طریق عم های قدرت دوستش افاده می شد، وادارش کرد که به چبزی به نام پادشاهی تن دهد. سلطنت او مثل خاطرۀ من یک مزاق واقعی بود که او آن را گذرا می خواست. سلطنتی متکی بر توافق چند قبیله سالار و چند ملک و نایب.
اولین چالشی که بر سر راهش ظاهر شد، داود خان نبود. موسی شفیق بود که به حیث هشیار ترین محصول این سیستم، برنامۀ واقعی ایجاد پایۀ اجتماعی برای سلطنت را طرح ریزی کرد. موسی شفیق مطرح کرد که از ترکیب شورای ملی می توان با نفوذ ترین حزب سیاسی مدافع سلطنت را در برابر مذهبیون و چپ ها ایجاد کرد. من در زمانی زندانی شدم که هنوز سیستم مطلوب موسی شفیق غلبه نداشت و هنوز شاه به شیوۀ سنتی در بارۀ هر برگی تصمیم میگرفت که بر درختی تکان می خورد.

Akram Haidary Jabarkhail
اداي گرامي شما زنده و سلامت باشيد ، خاطره كه فراموش ناشدني است ميخواهم ياد أور شوم كه من از گرفتاري قصه جالب دارم ، از جمله افراد كه در روز اول با شادروان محمود بريالي كه روبرو شده بود روز ديگر به خانه أيشان دوباره بخاطر انجام وظيفه سپرده شده رفته و از طرف خانم شادروان بريالي با استقبال گرم پزيرايي گرديده بودند و بعد از ان پيش خود بي نهايت خجالت ميكشيد كه ديروز ماه همراي همسرش چه رفتار نموديم ولي امروز خانمش هيچ به رخ ما نكشيد ، به هر صورت روزي در شهر مسكو در يكي از بازار ها من كار ميكنم كه از جمله همان افراد به نزد من امد و خواستار اين بود كه يك محل براي خريد و فروش در بازار براي خود پيدا نمايد ، من چون از ان رفتارش در ان زمان با رفقاي عزيز من ميدانستم برايش گفتم كه اگر جاي مناسب ميخواهي در اين بازار يك دوست من است كه همراي هر رفيق كمك زياد نموده ميتواني كه از أيشان كمك بخواهي ، پرسيد كه كيست ؟ من برايش گفتم كه دوست نهايت گرامي مه قاسم أسمائي نام دارد گفت كجاست من برايش گفتم كه در همين قطار يك محل دارد ، با شنيدن اين حرف موقع را مي خواست كه پيدا نمايد و از ان محل برايد ، ديگر نخواست كه در ان محل دوباره بر گردد .متظر آدامه قصه زندان دوم شما هستيم .

Ewaz Hesarnaie
مردم عای میگویند هرکسی هر پنج انگشت را یکباره در دهن کند، دهنش پاره میشود یا به گفته دیگر “چی خان یی په یارانو کی یی!” بلی این یاران است که خان هستی و در غیر آن هیچی. تصاحب قدرت در یکه تازی، بالاخره سرخور میشود که در حزب شد. نمیدانم فقید داکترنجیب الله به امر کی و به مشوره کیها آن همه فصل کردن ها را کرد که بالاخره سرخور خودش شد. اگر راه فصل کردن را پیشه نمیکرد، کشور به این همه بدبختی دچار نمیشد و خود توسط آنانیکه آنگونه زجر کشش میکردند، نباید میشد.

Omar Faiz
راستش باوجودی که مدتی در حاکمیت دولتی بودیم، از زندان و زندانی شدن هراسی نداشتیم. در خارج زندان جمعی در انتظار زندانی شدن بودند و تعداد چند آتشه دیگر مانند خودم حتی انتقاد می کردند که ما از این رفقا چه کمی داریم که بندی نشدیم.

Haidar Adel
ياد ان دوران و ان شبان و روزان بخير.
بايد صادقانه بگويم كه،
فهيم ادا در بين همه اى زندانى ها خاص بود. جسور بود ،دلسوز بود، مهربان بود و عضو ارتباط همه بود با اين كار هايش در حقيقت فدايى بود. هر لحظه ميتوانستند تحت فشار قرار دهندش. ولى از هيچ چيز ترس نداشت. صبح در خدمتت بود، ديگر در خدمتت بود و نصف شب هم اگر ضرورت ميشد باز هم به هر قيمتى كه بود خود را به كمك ات ميرساند.
زنده و سلامت باشى يار قديم.

Shahpoor Thahmass
در همان روزی که زندان رفتید رفیق یاسین ” بعد توسط شورای نظار با برادر خود انار گل در کابل تیر باران شد” نزدم آمد یک لست زندانی شده ها را داد و گفت امکان حمله بالا تعدادی دگر رفقا هم میرود و عاجل به چند نفر که در پایان لست نام هایشان نوشته شده بود اطلاع داده شود که این اطلاع را برای تعدای رساندم .
در مورد زندانی شده گان فقط در مورد رفیق عدل پرسان کردم چرا ؟ پاسخم را گرفتم .

Shoaib Eshaqzai
القصه ! رفیق آسمای گوشی تیلفون را برمیدارد از رفیق کشتمند ریس شورای وزیران هدایت میگرد که بر حسب هدایت داکترصیب نجیب اله تعداداز رفقا زنده یاد بریالی وسایر رفقا منجمله رفیق ادا را گرفتار ومحبوس نماید رفیق آسمای در جواب به رفیق کشتمند میگوید من برای تطبیق قانون مؤظف هستم نه برای هدایات داکترنجیب الله لطفن دوسیه جرم شان را با اسناد ترتیب وبرایم بفرستیدتا امر گرفتاری شان را صادر نمایم رفیق کشتمند صرف میگوید اختیارداری وصحبت قطعه میشود رفیق آسمای میداند که وظیفه ختم است خانه میرود ولباسهایش را جمع کرد وواپس به څانوالی رفته ومنتظرقوای امنیتی دردهن څاروالی می ایستد قوای امنیتی میآید ورفیق آسمای را باخودمیبرد .
من با رفیق آسمای هیچګونه معرفت نداشتم ، این قصه را که میشنوم فکرمیکنم رفیق آسمایی یک شخص چهار شانه با قد بلند وبروتهای دبل وجسمن بسیار قوی آدم است اما بعد ازرهای شان در منزل رفیق معصوم سربازبرای نخستین بار میبینمش که جسمن بسیارکوچک ولاغر اندام وانسان نهایت صمیمی ودوست داشتنی بامغز پُراست بعداز آن وتا اکنون یکی از بهترین رفقایم است

Shir Sarem
اسحاق زی عزیز من خاطره رفیق آسمایی عزیز را خوانده بودم که اگر اجازه خودت باشد کاپی نوشته خودشان را هم در پای نوشته خودت بگدارم.
یادی از آن نیمه شب زندان و نخستین دیدار وگفتگو با زنده یاد رفیق محمود بریالی
شب ۲۶ ماه میزان ۱۳۶۷بود ونخستین شب زندان واتاق تنهایی شماره بیست و چهار منزل دوم بلاک اول. نخستین لحظات دستگیری، اولین شب وروز، اولین هفته، اولین ماه زندان، دشواری های خاص و استثنایی خودرا دارد وآنهم فراموش ناشدنی ودر حافظه چنان حک میگردد که زدودنش دشوار است و ناممکن. با سپری کردن این “اولین های دشوار و کندگذر”، بنابر خصلت انسانی توافق و سازش با محیط، شخص با ماحول وشرایط تازه ،می سوزد ومیسازد و تا اندازه تسکین گردیده وما بعد آنرا با همه دشواری هایش تحمل میکند.
در نیمه شب با فکر پریشان، باردیگر جریان رویدادهای آنروز را از نخستین تلفون صبحگاهی محترم یعقوبی، رفتن به ریاست هفت و دیدن تلاشهای … یارمحمد معاون اول وزارت امنیت دولتی ومقیم پیکار رییس اداره هفت وتیمش و هدایات آنان در مورد دستگیری رفیق محمود بریالی و جمع دیگر، تلفونهای بعدی جناب رییس جمهور و دستور اکید آن مبنی بر دادن امر دستگیری وموافقه تلاشی منازل آنان وسرپیچی وتمرد من از آن هدایت خلاف قانون وسرانجام دستگیری وانتقال یافتن به ریاست هفت وسپس به همین اطاق، مرور میکردم.
نزدیک ساعت دوازده شب، بر خلاف روز که چندبار دروازه فلزی اطاق با صدای ناهنجار باز وبسته شده بود، این بار دروازه سلول با بسیار آهستگی باز ورفیق رزاق عریف داخل شد وگفت بخیالم خواب درک ندارد؛ گفتم بعد از سالها وقت زیادی برای خوابیدن خواهم داشت؛ چه گپ هاست؟ وچه هدایاتی برایت رسیده است؟ رفیق عریف با خنده مختص به خود گفت: دستور اکید در مورد تجرید همه شما وجلوگیری از تماس بین تان وادامه داد: “تیم مصالحه”همه گپ های وطن را حل وفصل کرده وبا اشرار مصالحه و معامله میکنند و ما را نگهبان رفقا ساخته است.!؟ سپس گفت رفیق بریالی میخواهد با خودت صحبت کند، موافق هستی؟ گفتم چرا نه.
بعد از چند لحظه رفیق بریالی داخل اطاق شد وبعد از بغل کشی و روبوسی باعتاب پرسید: رفیق قاسم چرا چنین کار کردی وخودرا به این مصیبت دچار؟ گفتم کدام کار و کدام مصیبت؟ گفت خود داری از دادن امر دستگیری و زندانی شدن. گفتم مرگ با یاران جشن است.
بار نخست بود که رفیق بریالی را از نزدیک میدیدم. بعد از احوال پرسی، از جزیات آن روز پرسید. جریان را از آغاز تا انجام، از گفتگوی تلفونی ام با رفقا یعقوبی ونجیب تا لحظه دستگیری برایش حکایه کردم وگفتم در دوسیه مرتبه اپراتیفی برعلیه شما ودیگر رفقا هیچ نوع سند ومدرک مادی که دلالت بر نقض قانون نماید وموجبه شود برای تحریک دوسیه جزایی، موجود نبود و و تنها چند ورق شامل گذارش اجنت ها و آنهم پراگنده و چند ورق حاوی گفتگوی شما با چند رفیق که به شکل اپراتیفی ثبت شده بود و محتوی چند صحبت تلفونی دیگر بیرون نویس شده بر روی صفحه کاغذ که از لحاظ قانون نمی توان آنرا علنی ساخت و به حیث مدرک بر علیه شما بکار برد، در دوسیه گذاشته شده بود.
تمام این دلایل را برای رفیق یعقوبی و سپس برای رفیق نجیب به تفصیل گفتم وعلاوه کردم که با این دلایل ومدارک نمیتوان کسی را به مسئولیت جزایی کشانید و سرانجام بعد ازمدتی دوسیه ختم میگردد و آزردگی بین رفقا باقی میماند. دستور اخیر رفیق نجیب این بود که باید بر اساس ضرورت، اینها زندانی شوند و دیگران تنبیه… . همچنان به ملاحظه دوسیه، تصمیم بعدی دستگیری رفیق اناهیتا راتبزاد و چند عضو سازمان دموکراتیک زنان بود که تحمل آن ناممکن واگر امر دستگیری شما هم به قلم من رقم می یافت، هرگز به چنان کاری مبادرت نمی کردم؛ لذا بعد از جدال درونی با خود، بهتر دانستم تا در قدم اول مخالفت کنم وهمه پیامدهایش را آگاهانه پذیرفته ام وبه گفته محترم رییس جمهور، نشستن در پهلوی شما را ترجیح دادم.
تا دمدم صبح در مورد وضع نابسامان وطن، جنگ و تلاش دست های مرموز برای تششت بیشتر حزب و قوای مسلح، به تفصیل صحبت کرد. بعد از آن در زندان وبیرون از آن ودر دوران مهاجرت بارها وبارها دید و وادیدهای صورت گرفت وبحث های دوبدو ادامه یافت واز فیض صحبتش زیاد آموختم ورفاقت زندان مستحکمتر شد؛ اما یاد وخاطره آن نیمه شب هرگز فراموش نخواهد شد. یادش گرامی وآرمانهایش برآورده باد. قاسم « آسمایی »

Ahmad Shah Rasta
دو پديده، انسانها، جماعت ها و گروه ها را فاسد ميسازد:
سياست غلط و طبعاً قدرت.
بزرگترين تبهكارى و دروغ زنده ياد نجيب الله و تيمش اين بود كه:
از يكسو؛
نعره آشتى ملى( همان كامپرومايز ها)، دموكراتيزاسيه ى وارداتى ماسكو،
ابناولنيه( نو سازى)، علنيت و بلاخره گلاسنوست و شفافيت سر ميداد و از جانبى اصولى ترين نيرو را ( در همان شرايط حاكميت حزبى) يا در زندان انداخت، يا صدا و سيماى شان را خاموش يا از كار و فعاليت سياسى آنها را بر طرف كرد.
به جاى آن ، نجس ترين بأنديت هاى جنايتكار باند امين را كه خون خلق بر كف داشتند و دارند از زندان رها ساخت و دل به مجاهدين، مخالفين و كسانى كه بيرحمانه سركوبشان كرده بود ، بست.
اين بچگانه ترين روش در سياست و هرگونه پاليسى آنروزگار بود كه نتيجه اش بادرد و تاسف تمام،همان حلق آويز ذلت بار فقيد نجيب اله شد.
من به به حساب فهيم ادا نه ، بلكه در يك معامله ى كاملاً شخصى دو بار براى يك شب زندانى عمال رژيم نجيب الله بودم.
توفيق مى خواهم كه روزى بنويسم.
اما،
از فرهنگ فهيم خان ادا خوشم مى آيد.
مانند من چر چرى نيست.
فقط مينويسد و بيطرفانه مينويسد و با فرهنگ مدرن.
بيصبرانه منتظريم.

Mazdak Farid
کشمکش های درون حزبی در احزابی چون حزب ما پر از خون و جنایت بوده است.نزدیکی های کرملن کنار دریا؛ خانه ی هیبتناکی ایستاده است که تا پایان دورۀ استالین کارمندان دستگاه های مرکزی قدرت در آن می زیستند.ساکنان آن خانه در تصفیه های حزبی بار بار گردن زده شدند و خانواده های شان نابود گردیدند.در سال های هشتاد برخی از اعضای بیروی سیاسی حزب ما هنگام اقامت های بیشتر از سفر های رسمی درآن خانه زندگی می کردند.پل چرخی در سال های حاکمیت حزب ما همیشه زندانی خودی داشت.جنگ تره کی و امین را که به باخت و مرگ تره کی انجامید همه به یاد داریم.اگر شوروی های نبودند کارمل و بریالی هم سرنوشتی بهتر از تره کی نمی داشتند.آنهای که تشنۀ خون کارمل بودند حالا هم بخشی زیادی از انرژی خویش را برای بازهم کشتن او مصرف می کنند.تصفیه های خونین و مستبدانه همیشه توسط آن عده رهبرانی صورت گرفته که بیشتر به سرکوب باور داشتند تا به روشنگری. زندانی ساختن گروهِ مورد نظرِ خاطره ی بالا کار نجیب بود وبیشترین اعضای بیروی سیاسی مانند دیگران از طریق رسانه ها از آن آگاهی یافته بودند. نجیب با کوشش زیادتوافقِ جانب شوروی را که نگاه یکسان به ما نداشتند گرفته بود.بریالی پس از رهایی به من گفت که نجیب زندانی شدن او را کار “شبارشین”ــ لیونید شبارشین در سال های هشتاد مسول بخش اطلاعات خارجی کا گی بی بود ــ می داند اما شبارشین انکار میکند و نجیب را مسول اصلی زندانی شدنِ آنها می شمارد.

Haidar Adel
مزدك گرامى،
با تاييد حرف شما بايد اضافه نمايم كه،
بعد از ازادى من از زندان و مسافرت من در مسكو ، زمانيكه رفيق كارمل فقيد را در همان خانه مخصوص كه شما ياد نموديد ملاقات نمودم، برايم گفتند كه،
يكى از اعضاى رهبرى حزب كمونيست شوروى وقت حدود يك ماه قبل از زندانى شدن شما رفقا با من ملاقات نمود و گفت: داكتر نجيب بالاى ما فشار اورده است تا ما توافق نمايم كه يكتعداد از اعضاى حزب بشمول برادر تان محمود بريالى بايد زندانى شوند.
رفيق كارمل در ادامه گفتند، اين ادم از من تقاضا نمود تا با محمود بريالى تماس بگيرم و از او بخواهم تا مناسباتش را با نجيب خوب بسازد تا نجيب از تصميم اش منصرف گردد.
همان شد كه يك ماه بعد رفقا زندانى شدند.
يعنى داكترنجيب كار خودش را كرد و موافقت روس ها را هم بدست اورد.

Omar Faiz
توطیه خطرناک بدتر از کشتاررها و تصفیه های استالین بود که در جای دیگر و زیر شعار بازسازی و شفافیت و علنیت اقدام گردید ولی تحقق یافته نتوانست. این که کدام عوامل سبب عدم تحقق آن شد نمی دانم. داکتر صاحب واسیع را ارشاد کنید، من هم آن را خواهم خواند.

Ahmad Shah Rasta
جناب کشتمند در یادداشت های سیاسی خویش مینگارد که بیشترین عضو های بوروی سیاسی مخالف چنین اقدامی بودند. او مینویسد که بار ها به نجیب درین مورد گوشزد کرده تا مصالحه را از خودی ها شروع کند ولی داکتر نجیب به این تقاضا تمکین نمیکرد. تا بلاخره ادوارد شواردنازی در سفری به کابل می آید و جناب کشتمند در صحبت های سه نفری شاید ازین مسله یاد میکند. شواردنازی قناعت میکند و برخلاف خواست شخصی خودش، جناب نجیب الله مجبور به آزاد کردن این زندانی های درون حزب دست میزند.

Ahmad Shah Rasta
یک مسله را خدمت دوستان و به ویژه جناب مزدک صاحب باید خاضعانه به عرض برسانم: بیشترین بوروی سیاسی آنوقت ما، باور کنید کمترین مطالعه و آگاهی از عملکرد جوزوف یا یوسف استالین و تجارب تاریخی حزب کمونیست شوروی داشتند و دارند.نباید فراموش کنیم که استبداد طراز آسیایی کشور ما در چپ و راست ریشه از آموزش های شوروی و ایدیالوژی به صورت قطع نه، بلکه در شیوه و طرز تفکر سنتی، بومی ، قومی و محیط جغرافیایی خود مان دارد. وگر نه امین که یک آدم ملکی بود نه نظامی، در کوتاهترین مدت بیشترین قتل کرد. آیا او از استالین الهام گرفته بود؟ فکر نکنم اوو نجیب الله تاریخچه و زندگینامه استالین و سایر رهبران شوروی را به صورت درست میدانستند.پس گناه خود مانرا بر دیگران نباید بیندازیم.

Ahmad Shah Rasta
بايد بگويم كه ، اختلاف در تمام گروه ها ، احزاب ، سازمانها و حتا أفراد يك امر طبيعيست.
بدون تفاوت نظر و اختلاف رشد يك پروسه يا حزب سياسى يا روند اجتماعى ناممكن است. ولى مهم اينست كه اين اختلاف ها به خشونت، خودخواهى، تباهى و بربادى يك جريان سياسى و يا يك كشور نيانجامد.
من هرگز طرفدار مقايسه امين با ببرك كارمل به اين سادگى نيستم.
امين شخص مشكوك، لومپن ، بيسواد، ماجراجو ، قومپرست و خود پرست ، كوته نگر و در نهايت يك گرگ صفتى مانند هتلر بود.
ببرك كارمل يك پيشينه ى دراز و فرهنگ مبارزه داشت. انسان عاطفى، طرفدار أصول ، طرفدار عدم خشونت و مبارزه ى آرام و صلح آميز و منطق بود.
امين به دستور خود از نخستين روز حاكميت بيرحمانه كشت بدون كوچكترين دليل.
كارمل در چنبره ى يك شرايط ويژه جنگ داخلى و تشديد رقابت دو سيستم گير آمد.
كشتار زمان كارمل، بيشترينه در نتيجه جنگ رو در رو دونيرو بود و كشتار امين بدستور شخصى و سوختاندن تَر و خشك.
اگر ما بيطرفانه و بدون غرض و مرض وضع را در دو حاكميت ارزيابى كنيم ، چنين نتيجه ميگيريم كه امين مستقيم و غير مستقيم در خدمت ارتجاع، سيا و آى اس آى قرار داشت و ببرك كارمل با صداقت در خدمت پياده نمودن الگوى جامعه شورا ها.

Ahmad Shah Rasta
هههههههههههه. والله چه درامه یی بوده. اما جناب ادا خان! چگونه میشود باور کرد که تا حال شما به خاطر ندارید که مستنطق خدای نا خواسته شما را بچه سگ گفته یا خر؟ و راستی راجع به مقیم پیکار یا به گفته های تلویحی شما، مقیم کور: او در بلاک ما زندگی میکرد. خوب بخاطر دارم که وقتی از موتر والگای پرده دار بیرون میشد منتظر بود تا درایور بیرون بیاید، دروازه اش را باز کند. او را محترمانه از موتر بیرون کند. سپس مقیم پیش و بکس دیپلوماتش در دست دریور و درور از عقب او را آهسته برو گویا به اپارتمانش میبرد و این سناریو هنگام رفت و آمدش تکرار میشد. جناب ادا!این بیت مشهور به یادم آمد: خدا گر بخواهد که کاری کند– سر سوزنی را مناری کند
خری را کشد از طویله– به یک دم سیاست مداری کند
ادا صاحب گرامی! ولی در مورد گروه های مسلح مخالف و ماویست های تروریست از دید شما دولت باید چه کاری میکرد؟
کو عقلی که متن شما را با هوش و حافظه بخواند و این تفاوت ها را درک کند.
Rad Fedai
مقیم کور در سال ۱۳۵۷ داکتر در شهر شبرغان بود کسی از حزبی بودنش اطلاع نداشت در زمان امین یک تعداد از جوانان و معلمین جوزجان به چغلی همی کور زندانی شدند بعدا چگونه به وزارت امنیت راه یافت نمیدانم.

Ewaz Hesarnaie
رازهای پشت پرده! چه کار های وحشتناکی میشده و ما مردم ساده فکر میکردیم که دیگر کارهای امین و امینیان تکرار نخواهد شد. شما ادای گرامی یک شانس داشته اید که یک تعدادی را تا حدی میشناختید و اگر نمیشناختید وای بحال تان. منتظر شهکاری های دیگر رفقای دیروزی و دشمنان روز بعدی هستیم.
Zaman Akbar Sarwari
مام بی گناه بودم،مرا به جرم این که همرای کسائی که ضدمصالحه هستند تو سلاعلیک داری،هرچه قرآن ها خوردم که دیگه بری شان سلام نمیتم گپ ام را قبول نکردن اول از حزب تان مره کشیدند باد از او در دوره احتیاط برای دفاع از وطن ده برابر دشمن و ضد مصالحه روان ام کردن،قطعه را هر چه می پالیدم تا ای کسانی که ضد مصالحه بودن گیر شان کنم تا قسط خوده از شان بگیرم خو پیدا کده نمیتانستم بعد ها فامیدم امی که مرا می دیدن از ترس خوده پُت می کدن خیر هر کدام ی یا ده همیجا ام ده گیرم بیاین قسط خوده ازشان می گیرم،هوشدار،خبردار اگه ضد مصالحه بودم بخچی مه خوده نشان نتی.

Ghezala Efat
تعجب مه همیشه برای گروهی بوده که تا قبل از پلینوم 18 با “مخالفین پلینوم ” رفیقانه در یک صف روان بودن. چطور ممکن است که با یک حرکت در یک زمان کوتاه چنین دشمن همان رفقای قبل از پلینوم شدن؟؟ آنهم چی دشمنی!
ادای گرامی سلامت باشید، ممنون که با صداقت خاطره ی ناخوشآیند زندگی تان را با ما شریک میسازید. منتظر بخش های دیگرش🍂
Ehsan Wassel
عجالتاً:
ازبغلان به مزار آمده بودم . شب درمنزل انجنیر شریف که منشی کمیته ولایتی ولایت بلخ بود، نشسته بودیم واطلاعات همینگونه را باهم گفتگو وتبادله میکردیم که زنگ تلیفون آمد. از قدیم وندیم سه هم صنف و سه هم مکتبی( انجنیرشریف، مقیم ومحترم آصف خرمی) باهم یکجا می نشستند ویکجا در مظاهره بودند .). آنطرف تلیفون مقیم واحد العین بود که تازه از کابل آمده بود ودرارگان امنیت دولتی اقامت کرده بود. شریف برایش پیشنهاد داد که بیا همینجا من و واصل تنها هستیم . آمد، چون حرف ، حرف های رفقای زندانی بود ، پس از نوشیدن پیالهٔ با تکبر برای شریف گفت : بچیم: خودم از همین های که شماها رفیق میگویین تحقیق کدم . شریف برایش گفت: گه خوردی بر پدرت … کدی . شب بهم خورد.
خبرشدم که دوست دیگر خود را هم براساس قوم و قوم پرستی در لندن نا راحت ساخته است.
اینجا ها مطالبی را خبر شدم که این مقیم باید پیرو ( بیریای شوروی) بوده باشد .

Shir Sarem
آن عزیزانی که زندانی شدند سرفراز و سلامت برگشتند.
ولی تعداد انهایکه کم هم نبود و بیخبربودند از همه پروژه ی که پشت پرده ماما و خواهرزاده چندین سال بالایش کار کرده بود.فقط بصفت یک حزبی یک سوالی در جلسه های به اصطلاح نظرخواهی کرده بودند باوجود سپری کردن سالها درخط اول نبرد بخاطر همان یک سوال به سفر های بی برگشت فرستاده شدند.
اینجا دیدگاه بعضی عزیزان بیخبر که خیر با خبرانی را میخوانم که آن همه حادثه را طوری فکر میکنند ویا وانمود میکنند که فقط برای تبدیلی مقام و شخصیت زنده یاد رفیق کارمل بود.
امیدوارم که رفیق ادای عزیز ما چند سطری در اینمورد هم بنویسند که هرگز چنین نبود عمق ان حادثه را در ختم حاکمیت دولتی و حضور مستقیم 18 ساله امریکاوشرکایش خوب میتوان دید و دانست که…

Qasem Osmai
رفیق ادا ارجمند، دیر تر خبر شدم از نشر این نوشته، خواندم و با خواندن آن رفتم به همان دورها، اواخر میزان و ماه های بعد از آن. حسرت حافظه ات را خوردم.با چه دقت همه جزیات را بخاطر داشته اید. تنها پیشپزکی مینویسم که ادامه تراژيدي آن دوران زندان بعد از این است. دیرسال زنده باشید.

Zara Bashانروز الیوم چند. چند که شما شمع شصت سالگی صدام را روشن میکردید دختر بیست وچند ساله تصمیم گرفته بود صدای شما را که در بغداد تشریف داشتید با شعارهای ”………” به گوش کرملینیها وارگ نشیننان در کابل وسیله شود، میدانم شما اطلاعی نداشتید ولی میدانستید که رفیق جان جانی در غیاب هم میتواند جان جانی باشد
روز سرد و بارانی بود، جمعی کثیری باید برای بدرقه رهبر از میدان هوایی تا ارگ مارش کنان ونعره زنان مهمانشانرا پزیرایی میکردند. این جمعیت سر به کف وبیباک نمیدانم با چه قوتی در آهنین ارگ را از وسط دو شق کردند وشاید برای اولین بار قدم به ارگ شاهی گذاشتند، ابهت ارگ یا خون های گرم انقلابی باعث شد که به یکباره گی همه فریادزنان شروع به دوش کنند ، در این هیاهو وگیرودار ، لنگه کفش که زیبا بود وشیک از پایم بیرون جهید ، هجوم آدمها مجالم نداد تا پایم را به بوتم برسانم ، یک پا ویک بوت ولی با قدمهای استوار نزدیک و نزدیکتر به قصر میشدیم از میله های بلندی باید میگذشتیم مردان انقلابی دستهایشانرا برای کمک به ما رفیقانه دراز میکردن وبا یک جهش خود را انطرف میله ها میافتیم . میگفتند صدایتانرا بلند وبلند تر کنید تا کرملین اهمیت این هیجان وسر سپرده گی تانرا بداند وبشنود، تا بداند رهبر بیمار نیست ، به رهبر نباید جفا شود ، رهبر قوت وسلامتش را از دیروز بیشتر دارد.
شاعری بود ”مواج” کاغذ پاره بدستش بسویم دراز کرد ، اسمم را نمیدانست ، رفیق بخوانید! این شعر را باصدای رسا بخوانید! رفیق بخوان ! ومن چرا بالای تانک داخل ارگ ایستادم نمیدانم و با تمام قوتی که در گلو داشتم خواندم
کارملم عشق جاودان منی
کارملم بحرم وتوفان منی
هر کدام به نوبت چیزی میگفتند ودیگران با هورا وکف زدنها همراهی میکردند
از پشت شیشه های ارگ ادمهای دریشی پوش ونکتایی پوش مارا نظاره میکردند. ، بخاطر ندارم چند ساعت گذشت تا اینکه دستور داده شد همه به خانه هایشان برگردند، با لباس های مرطوب وپر گِل ولای وسرهای به گردن اویزان خسته وافسرده برای مبارزه فردا ودساتیر بعدی به صوب منازل خویش روان شدیم ، آنشب سه ظاهره را دستگیر کرده بودند ولی ظاهره ایکه لنگه کفشش هرگز پیدا نشد به خانه اش از خستگی وسرما به خواب عمیق فرو رفته بود ، آخر دخترک خیلی جوان وخام بود برای مبارزه درون حذبی

