«سرگذشت من» نویسنده: سید شمس؜ الدین مجروح مهتمم: سید فضل؜ اکبر چاپ اول: ۱۳۹۱

درباره بازپخش خاطرات زنده یاد سید شمس ؜الدین مجروح با عنوان «سرگذشت من»
سید شمس ؜الدین مجروح از جملۀ بزرگان نامدار، با دانش و با تقوای وطن است که سالیانی زیادی در مقام؜ ها و پست های بلند دولتی ایفای وظیفه نموده و مصدر خدماتی شایانی برای وطن و طنداران شده است. از جمله در ایجاد فضای نسبتاً آزاد، باز و مساعد دهه چهل خورشیدی که گاهی “دهه دموکراسی” نامیده می؜ شود، نقش تأثیرگزاری داشته است.
از مقدمۀ «سرگذشت من» برمی؜ آید که موصوف خاطراتی مفصلی را زمانی که در وطن بود نگاشته است، اما سیر حوادث و مهاجرت سبب شده که آن نوشته ها در وطن بماند و موصوف بازهم در دوران مهاجرت با اتکاء بر حافظه، خاطراتی اگر چه مختصر و کوتاه است، زیر عنوان «سرگذشت من» نگاشته است. به امید روزی که ورثه مرحومی آن گنجینه یادداشت های او را اگر از طوفان حوادث در امان مانده باشند، همگانی سازند.
از آنجایی «سرگذشت من» تنها خاطرات شخصی زنده یاد مجروح نه بلکه وضاحت ها و معلومات های درباره یک مرحلۀ تاریخ وطن است، انتشارات راه پرچم آنرا مستند به کتاب چاپی در قدم اول به شکل مسلسل از طریق صفحات فیسبوک و سپس به شکل کتاب مستقل همگانی می سازد.
روحش شاد و نامش انوشه!
——-

بخش اول
سخنی چند با خوانند؜؜گان
خوانند؜؜گان گرامی شما فکر خواهید کرد که سرگذشت من برای شما چه دلچسپی خواهد داشت که خود را به آن مشغول سازید؟ مگر بخاطر داشته باشید که درین سرگذشت بعضی از حوادث نیم قرن آخر افغانستان هم اجمالی موجود است، این نظر اجمالی به حوادث (البته از نگاه من) برای شما خالی از دلچسپی نخواهد بود، شما اختیار دارید با نظریه من موافقه کنید یا نه. اما مطمئن باشید در آن غرض شخصی و خودنمائی نیست، کوشش کرده ام جریانات را تحریف و تعبیر نکنم، مبالغه ننمایم و آنچه را که دیده ام و یا کرده ؜ام و قابل گفتن است، بگویم اگر من در جریان حوادث از خود صحبت؜؜؜ می؜؜کنم معنی آن این نیست که پهلوان حوادث من بودم. اما چون سرگذشت من است نه تاریخ، از سهم خود در حوادث صحبت؜؜؜ می؜؜کنم و اگر قهرمان معرکه نبودم قهرمان این داستان که هستم.
گفتم تاریخ نیست و سرگذشت (بیوگرافی) است اما سرگذشت و تاریخ در بسیار موارد هم شبیه هستند. مثلاً:
اول: سرگذشت چون در زمان معینی واقع شده هست، شمۀ از تاریخ آن زمان است.
دوم: مثلیکه در تاریخ واقعات تاریخ را باید از غیرتاریخی جدا کرد، یعنی باید اهم را از مهم تفریق کرد و آنچه را ارزش گفتن دارد باید گفت و آنچه را ارزش؜؜؜؜؜؜ آنرا ندارد باید مسکوت گذاشت. در سرگذشت هم باید عین این کار را کرد. اهمیت حوادث نظر به نتایج آن است و نظر به ارتباط آن به حال و نظر به انتظار مردم به شنیدن آن است.
سوم: حوادث بزرگ تاریخی هم مثل خاطرات شخصی فراموش؜؜؜ می؜؜شود و از نظر؜؜؜ می؜؜افتد، این حوادث را که آثار آن در قعر زمین نهفته است، زمین کاوی (حفریات) برملا؜؜؜؜؜ می؜؜؜سازد و در تاریخ فصل دیگری؜؜؜ می؜؜افزاید و به آن رنگ دیگری؜؜؜ می؜؜دهد. خاطرات شخصی هم که در تاریکی؜؜؜؜؜؜؜؜؜های تحت ؜الشعور نهفته؜؜؜؜؜ می؜؜؜ماند، روان؜کاوان؜؜؜؜؜؜ آنرا به روشنی شعور؜؜؜ می؜؜کشاند و؜؜؜؜؜؜ آنرا آشکار؜؜؜؜؜ می؜؜؜سازد و انسان را به گذشته متوجه؜؜؜ می؜؜سازد. لهذا این وجه شباهت بین تاریخ و بیوگرافی هم باید از نظر دور نباشد.
؜؜؜؜؜؜چهارم اثر تاریخی تمام واقعات یک جامعه را احتوا کرده ؜؜؜؜؜؜نمی؜ تواند مثلاً تاریخ سیاسی، اجتماعی، مدنی و حربی یک اجتماع را نمی؜؜توان در یک اثر جمع کرد، همین طور سوانح نگاری (بیوگرفی) فرد هم تمام زوایای زندگی او را احتوا ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کند. با درنظر گرفتن این نکات، این اجمال را خدمت شما تقدیم کردم. زیرا یاد داشت؜؜؜؜؜؜های مفصل من مانند قلب من و آرزو؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر من در افغانستان مانده است و؜؜؜؜؜؜ آنرا در کتابخانه خود گذاشتم و به اینسو آمدم. آنچه را به یادم مانده و قابل تذکر؜؜؜ می؜؜دانم به شما حکایت خواهم کرد و قصه بود و نبود را به شما خواهم گفت:
دوستان قصۀ بدنامی من گوش کنید
داســـتان غـــــم ؜؜؜؜؜؜پنهانی مـــــن گـــــــوش کنید
***
بخوان: الهم يسر و لا تعسر و تمم باالخير
یعنی خدایا آسانش کن و دشوارش مگردان و بخیرش انجام نما، نخستین کلماتیست که از آن طفولیت به خاطر دارم و هیچ فراموشم ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شود که یک کتابچه زرد رنگی را پیش رویم گذاشتند و این کلمات را استاد؜؜؜ می؜؜خواند و من به تقلید از وی آنرا؜؜؜ می؜؜خواندم. آن نقوش خورد و بزرگی سیاهی را که در کتابچه منقوش بود ؜؜؜؜؜؜نمی؜ فهمیدم و تشخیص داده نمی؜ توانستم، لاکن بسوی آن؜؜؜ می؜؜نگریستم هرچه استاد؜؜ می؜؜گفت آنرا؜؜؜ می؜؜گفتم.
این اولین نقشی بود که در محیط اجتماعی بازی کرده ام. این آغاز دخول من در اجتماع بود. زندگی من و امثال من که به نوشت و خوان؜؜؜ می؜؜پرداختند به همین ترتیب آغاز؜؜؜ می؜؜شد. لهذا من هم اینرا به حیث اولین خاطره طفولیت خود بشما حکایت؜؜؜ می؜؜کنم و؜؜؜؜؜؜ آنرا سرنامه قرار؜؜؜ می؜؜دهم. زیرا من ؜؜؜؜؜؜تنها از خود نی، بلکه از اجتماعی که در آن زیسته ام به شما حکایت خواهم کرد و؜؜؜؜؜؜ آنرا هم از گنجینۀ حافظه بیرون خواهم کشید و از تأثیرات و احساسات خود صحبت خواهم کرد.
ورنه باید شروع؜؜؜ می؜؜کردم و؜؜؜ می؜؜گفتم که من در سنه ۱۳۲۹ قمری تولد شده ام و تقریباً پنج سال بعد از تولدم پدرم فوت کرد و من؜؜؜؜؜؜ آنرا بخاطر ندارم. مادرم متکفل تربیت جسمی و معنوی من بود و چون خودش زن با سواد و زن پرهیزگاری بود؜؜؜ می؜؜خواست من خواننده و نویسنده و پرهیزگار باشم.
خوانندگی و نویسندگی را که آسانتر از پرهیزگاریست شروع کردم و ؜؜؜؜؜؜متأسفانه بسیار کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سهل و ساده را انس؜؜ان ها بدست خود مشکل و پیچیده؜؜ می؜؜سازند. از آن جمله هم این طریقه سوادآموزی بود که من در کتابچه زردی که به آن اشاره کردم با آن مواجه شدم. نام این کتابچه (قاعدۀ بغدادی) است و برای خواندن و یاد گرفتن کلمات عربی یک طريقه بشمار؜؜؜ می؜؜رود، اما طریقه بسیار پیچیده و غیرعلمی (علم تربیه) است که هنوز در بعضی جا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های افغانستان و پاکستان مروج است.
تعليم؜؜؜؜؜؜:
تعلیم و سوادآموزی از قاعده بغدادی شروع؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و منحصر به خواندن و یاد گرفتن حروف و کلمات بود. نوشتن و سواد برداشتن شامل اصول تعلیم نه بود. بعد به قرائت قرآن مجید پرداخته؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد که من هم پرداختم و در فقه که مربوط به عبادت و هم مبادی معاملات بود کتابی بنام خلاصه کیدانی (به عربی) خوانده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و بعد در فقه منيةالمصلی و باز کنز و مختصر که نسبتاً متون مفصل؜؜؜؜؜؜؜تر فقه بشمار؜؜ می؜؜رود خوانده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.
بدیع و بیان هم در بعضی ازین مدارس تدریس؜؜؜ می؜؜شد و این مضمون هم شامل تکمیل تحصیل بود. در صرف و نحو، کافیه و شرح ملا جامی و صرف؜؜؜ می؜رو مرح الارواح شامل نصاب تعلیم بود. من این مراحل را آهسته آهسته طی؜؜؜ می؜؜کردم و همزمان با آن راه دیگری را هم گرفته که؜؜؜؜؜؜ آنرا به اصطلاح اهل مدرسه نظم؜؜؜ می؜؜گفتند و در مدارس دینی و مساجد کمتر معمول بود و آغاز آن عبارت از خواندن کتابیست کوچک منظوم بنام پنج کتاب که حاوی از احکام صوم و صلوات و آداب و اخلاق است.
بعد از آن گلستان و بوستان سعدی و دیوان حافظ خوانده؜؜؜ می؜؜شد و دروسی در حساب و مشق نوشتن الف؜با و حسن ؜خط و نوشتن نامه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها (مراسلات و انشأ) بود که در نصاب تعلیمی داخل بود، گرفته؜؜؜ می؜؜شد. مراسلات و نامه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را از رساله؜؜؜؜؜؜؜؜ هائی بنام انشاء فلان و بهمان یاد؜؜؜ می؜؜گرفتند که نمونۀ مکتوب نویسی نوشتن فارسی بود و این کتاب؜؜؜؜؜ها در هند طبع شده بود که مدارس و طلبه از آن استفاده؜؜؜ می؜؜کردند. به استثنای کتاب؜؜؜؜؜؜؜؜؜های ادبی و کلاسیک اکثر این آثار فاقد امتیاز علمی و ادبی بوده و ارزش افادیت آن کم بود.
من این دروس را در مکتب کوچک فامیلی که مادرمان؜؜ تأسیس کرده بود، فرا؜؜؜ می؜؜ گرفتم. شاملین این مدرسه اطفال فامیل پسر و دختر و عدۀ محدود از هم؜بستگان و کارکنان فامیل بود. این مدرسه را مکتب خانه؜؜؜ می؜؜گفتند و پیوست به سرای سکونت ما بود که در بعضی اوقات کار مهمانخانه هم از آن گرفته؜؜؜ می؜؜شد. استادان چنین مدارس را همه ملای ناظم؜؜؜ می؜؜گفتند. این ناظمان خود؜؜شان نیمه ؜سواد داشتند و با شاگردان سلوک زشت و عنیف؜؜؜ می؜؜کردند و از لت و کوب و زجر و توبیخ کار؜؜؜ می؜؜ گرفتند. من از این تلخی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های استادان خود بهره وافر گرفته ام.
من دروس عربی و فرا گرفتن علوم دیگر خود را هم از استاد دیگری که خطیب مسجد ما هم بود دوام دادم. این استاد در صرف و نحو عربی و منطق تخصص کافی داشت و از شهرت زیاد در بین طالبان هم برخوردار بود. من هم دروس صرف و نحو و منطق را از او فرا؜؜؜ می؜؜گرفتم و هم در اصول؜ الفقه صرف و نحو یکی دو کتاب را خواندم. به ترجمه و تفسیر پنج پاره اول قرآن مجید توسط او موفق شدم و با قرائت آن پاره ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اول و هم با قرائت دروس عربی خود را موفق به فهم تمام قرآن مجید یافتم. در حدیث (اقوال پیامبرص) کتاب مشکات را خوانده ام. دروسی را که از وی؜؜؜ می؜؜گرفتم کتاب شرح مشکات را استعمال؜؜؜ می؜؜کردم که اشعه اللمعات نام دارد.
علوم دینی مدارس به دو مقوله تقسیم؜؜؜ می؜؜شد: علوم منقول و علوم معقول. در منقول تفسیر و حدیث و فقه و عقاید شامل بود در علوم معقول منطق و حکمت ؜البات را طبقه بندی؜؜؜ می؜؜کردند. من در حکمت؜ البات هم به آموختن دروسی چند پرداختم و توجه بیشتر من به علوم ادبیه و آثار فارسی بود.
طوریکه گفتم میتود؜؜؜؜؜ها و طریقۀ تعلیمی درین مدارس پیچیده بود. لهذا موفقیت در دروس برای هر طالب مشکل بود و ذهن قوی و نبوغی کار داشت که در بین پیچ و خم راه خود را بیاید و به منزل مقصود برسد.
درین مدارس گفتگو و یا مناظره ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های علمی بین طلبه صورت؜؜؜ می؜؜گرفت. در طریقه تعلیم امروز موضوع درس برای اینکه تحلیل شود و خوب ذهن نشین گردد، در آخر هر درس به صورت سوال و جواب نقاط مهم درس تکرار؜؜؜ می؜؜شود. عین این کار در مدارس توسط مناظره و اعتراض صورت؜؜؜ می؜؜گرفت که؜؜؜؜؜؜ آنرا ایراد یا شبه؜؜؜ می؜؜ گفتند و در حواشی هر کتاب و یا در یاداشت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های درس طالبان به صورت أِن قيل فقلنا موجود بود. طلبه در بین خود به مناظره و جدال ؜؜؜؜؜ها؜؜؜ می؜؜پرداختند و با این طریقه دیالکتیکی استعداد را انکشاف؜؜؜ می؜؜داند. درین شبیهه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها ایراد؜؜؜؜؜ها و جدال؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مبتذل و بیهوده هم در؜؜؜ می؜ان؜؜؜؜؜ می آمد. اما رویهمرفته از سهم مهم که در پیشرفت ذهن و استعداد شاگردان داشت ؜؜؜؜؜؜نمی؜ توان انکار کرد. من درین مجالس مناظره که طلبه؜؜؜؜؜؜ آنرا مذاکره یا مذکور؜؜؜ می؜؜گفتند، گاهگاهی اشتراک؜؜؜ می؜؜کردم و مورد سوال واقع؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدم و از دیگری سوال؜؜؜ می؜؜کردم و اعتراض؜؜؜ می؜؜نمودم. به یاد دارم روزی یکی از طلبه از من پرسید علم چیست و چگونه حاصل؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود؟ من در تعریف مطلوب علم و کیفیت حصول آن جواب درستی داده نتوانستم و مغلوب و خجل ماندم و همین خاطرۀ مغلوبیت بود که مرا به جستجوی مزید وا داشت و بیشتر بسوی فلسفه سوق کرد و باور کنید من تا امروز وقتی در صحبت ایتمالوژی (نظریه علم) به کتابی و یا مقاله متوجه؜؜؜ می؜؜ شوم، سوال همان طالب به یادم؜؜؜ می؜؜آید و حالا که با پیشرفت علم ؜النفس و موضع فلسفه زبان هم درین معرکه داخل شده است، هنوز سوال آن طالب نزدم لاینحل مانده است.
با پیشرفت عمر و انکشاف محیط اجتماعی شوق من برای فراگرفتن علوم عصری و فلسفه زیاد شد و به هر سو دست و پا؜؜؜ می؜؜کردم و؜؜؜؜؜ می؜؜؜ جهیدم تا بر معلومات خود درین ساحه بیفزایم، اما علم و دانش مانند پدیده قوس قزح هر قدر به آن نزدیک؜؜؜ می؜؜شدم از من دور؜؜؜؜؜؜؜تر شده؜؜؜ می؜؜رفت. به قول ابن سینا «تا به؜ آنجا رسید دانش من که بدانم همه که نادانم» و یقیناً اینرا از روی تواضع ؜؜؜؜؜؜نمی؜ گویم. من خودم به این قناعت رسیدم که تخصص در یک رشتۀ مخصوص تمرکز؜؜ می؜ خواهد و به هر طرف دست انداختن و بر هر طرف جستن، انسان به هیچ جا ؜؜؜؜؜؜نمی؜ رسد و پهنای محیط بیکران علوم در عصر حاضر به کسی مجال ؜؜؜؜؜؜نمی؜ دهد که جامع علوم معقول و منقول باشد.
در محیط اجتماعی که من زیست؜؜؜ می؜؜کردم، محیط علمی نبود، مردم به کشت و کار و تربیه حیوانات اشتغال داشتند و اطفال و زنان؜؜شان با مردان کمک؜؜؜ می؜؜کردند. اطفال برای مدت کمی در مساجد به خواندن قرآن مجید و یاد گرفتن سورۀ چند می ؜پرداختند و بعد؜؜؜؜؜؜ آنرا ترک؜؜؜ می؜؜کردند و پی کار خود؜؜؜ می؜؜رفتند. محیط فامیلی این اطفال هم تشویق کننده نبود. لهذا از فرا گرفتن علم و سواد محروم؜؜؜ می؜؜ماندند.
این محیط ناسازگار دانش منحصر به منطقه نبود که جای دور افتاده و منزوی به شمار؜؜؜ می؜؜رفت و تا حدی معذور شناخته؜؜؜ می؜؜شد. این ناسازگاری؜؜؜؜؜؜های اجتماعی پرآشوب عامل رو بطرف انحطاط رفتن بود که افغانستان درین سال؜؜؜؜؜ها نتوانست شعرای بزرگ و علمای بزرگی مانند قرون سابقه داشته باشد. حتى سواد فارسی و مضمون؜ نگاری در شهر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بزرگ و مرکزی هم ضعیف بود و شاهد آن نوشته؜ خوان و آثار آن عصر است که هنوز از بین نرفته و موجود؜؜؜ می؜؜باشد. در عین زمان وضع اقتصادی و اجتماعی یک محیط بر یگدیگر تأثیر و تعامل ناقابل انکار دارد و افغانستان مخصوصاً مناطق جنوب هندوكش غيرمنکشف مانده و با فقر و ناداری عمومی مواجه بود. مکاتب دولتی عصری در آن وقت طفوليت من بوجود نیامده بود. ؜؜؜؜؜؜تنها در کابل مکتبی بنام حبيبه؜؜ تأسیس شده بود. مدارس متفرق و کوچکی را که در مساجد دایر بود کمک کننده و پشتیبان قوی نه داشت. حکومت ؜؜؜؜؜ها به چند مدرسه محدود مراکز بزرگ توجه داشتند و کمک؜؜؜ می؜؜کردند و اما بسا مدارس خورد و بزرگ دیگر ؜؜؜؜؜؜تنها به کمک مردمان ؜؜خیرخواه و معاونت؜؜؜؜؜؜های جزئی باشند؜؜گان قریه؜؜؜؜؜ ها و شهر؜؜؜؜؜ها متکی بود. برای طلبۀ که درین مدارس به تحصیل مشغول؜؜؜ می؜؜بودند اکثر از جا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دور دست دیگر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمدند و نان و غذای شب و روز ؜؜آنها را مردم قریه و کوچه به صورت خیرات و صدقه؜؜؜ می؜؜دادند. از بین طلبه یک طالب جوان و کم سنی هر شب و هر روز در ساعت معین خانه به خانه؜؜؜ می؜؜گشت و پارۀ نان خشک و یا پارۀ گوشت بدست؜؜؜؜؜ می؜؜؜آورد و؜؜؜؜؜؜ آنرا در سبدی جمع کرده و به مدرسه؜؜ می برد و طلبۀ مدرسه؜؜؜؜؜؜ آنرا صرف؜؜؜ می؜؜کردند. گاهی نیمه؜ سیر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و هم گاهی از ؜؜آنها برای روز دیگر زیاد؜؜؜؜؜ می؜؜؜ماند.
؜؜؜؜؜؜متأسفانه این مدارس کوچک و محلی کسی را برای مجادله زندگی و یا خدمت به دین آماده ؜؜؜؜؜؜نمی؜ ساخت. شاگردان که فارغ؜؜؜؜؜ می؜ شدند یا باید پیش ؜امام کدام مسجد؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و یا باید به کار و بار شغل پدری خود با همان طرق و وسایل عنعنوی مشغول؜؜؜ می؜؜گشت. ؜؜آنها نیمه ملائی؜؜؜ می بودند که از روشنی علم و معرفت بصورت کامل بهره نداشتند، تعصب و تنگ نظری و ناسازگاری با هر؜؜ تغییر و تحول خاصه ؜؜آنها بود. ؜؜آنها حتی صلاحیت اینرا کمتر داشتند که در مدرسه ؜؜؜؜؜؜های محلی استاد و معلم شوند. به همین دلیل بود که؜؜ علماء در مدارس کم بودند و ؜؜آنهایی را که به مرتبه این استازی نایل؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمدند، عالم مدرس؜؜؜ می؜؜گفتند و برای او امتیاز؜؜؜ می؜؜دادند.
خطیب صاحب و یا استاد مدرسۀ ما ازین قبیل علماء بود، او دارای وسعت نظر بود و مضامینی را که درس می؜داد خودش؜؜؜؜؜؜ آنرا خوب فهمیده بود و؜؜؜؜؜؜ آنرا هضم کرده بود. آشنائی با علم کلام و الهیات برای او افق نظر وسیعی داده بود. من نه ؜؜؜؜؜؜تنها از دروس او، بلکه از رهنمونی؜؜؜؜؜ ها و صحبت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های او استفاده زیاد کرده ام. خدایش بیامرزد. …

محیط فامیلی
پدر من مرد روحانی و پرهیزگاری بود که به ملا نجم ؜الدین آخوندزاده هده در طریقه قادیه دست ارادت داده و مرید و خلیفه او بود. آخوند زاده مرحوم در آخر او را خلیفه ساخت که به اصطلاح ارباب خانقا؜؜؜؜؜؜ آنرا مأذون؜؜؜ می؜؜گفتند و او را مامور ساخت در ولایت کنر که منطقه منزوی و ناآرامی بود به اصلاحات و تبلیغات بپردازد.
او در سه یا ؜؜؜؜؜؜چهار نقطه خانقا و مدرسه؜؜؜؜؜؜؜؜ هائی برپا ساخت و جانشینان خود و علمای دیگر را به وظایف اصلاح و تبلیغ گماشت و عمر خود را زیاده به گشت و گذار در مناطق مختلفه آن ولایت و یا جنگ و جهاد در سرحد هند برطانوی سپری؜؜؜؜؜ می؜؜؜کرد.
حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها در آن وقت چون سلطۀ اداری درین مناطق دوردست و منزوی نداشتند، برای بوجود آوردن نظم و آرامش و جلوگیری از جنگ و جدل و برادرکشی در بین مردم، این قبیل رجال روحانی سهم بارزی داشتند. این خانقاه ؜؜؜؜؜ها ؜؜؜؜؜؜تنها عبادتگاه ؜؜؜؜؜ها نی، بلکه در عین زمان مراکز اداره و رهنمونی مردم هم بشمار؜؜؜ می؜؜رفتند.
درین مراکز کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های متعدد صورت؜؜؜ می؜؜گرفت که مهمترین آن تأسيس مدارس طریقت و تصوف و پخش علم و دانش و تنظیم امور جهاد و یا جنگ مقدس با استعمار بود.
پدرم که خود به یاد ندارم؜؜؜ می؜؜گفتند مرد قوی هیکل، خوش؜ شکل و خوش؜ خلق بود که هر عالم و عامی را به زودی جلب و جذب؜؜؜ می؜؜کرد. واعظ و نطاق فصیحی بود که ساعات زیاد؜؜؜ می؜؜توانست بر سر منبر صحبت کند و صحبتش خسته کن نباشد.
به سلسله ادامۀ جهاد، هنگامی که ملا نجم ؜الدین (رح) از طرف امیر عبدالرحمن خان طرف تعقیب قرار گرفت و مجبور به فرار و ترک وطن شد، بعضی خلفای او دستگیر شدند. از آن جمله پدر من هم محبوس شد و تا حیات امیر موصوف در محبس بود. بعد از مرگ امیر عبدالرحمن؜ خان از طرف امیر حبیب ؜الله؜ خان مورد عفو قرار گرفت و ر؜؜؜؜؜ها شد و در سنه ۱۳۳۵ قمری وفات نمود. ازو؜؜؜ میراث و ملکی که بتواند حیات ما را؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ تأمین کند نمانده بود. او در زندگی خود هرچه بدست؜؜؜ می؜؜آورد مصرف؜؜؜ می؜؜کرد و مطبخ خانقا را که لنگرخانه؜؜؜ می؜؜گفتند و مدرسه؜؜؜؜؜؜ های را که دایر کرده بود، مصارفی ایجاب؜؜؜ می؜؜کرد که از راه عواید نذر و نیاز و اعانه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها تکافو؜؜؜ می؜؜شد. برعلاوه مشغولیت به امور جهاد و تهیه سلاح و مهمات دیگر هم مصارفی ایجاب؜؜؜ می؜؜کرد، متروکات او دوازده؜؜؜؜؜؜ میل تفنگ و شش هفت اسپ سواری و باربردار بود که از طرف کاکای ما که ولی و قیم ما و جانشین او بود، به فروش رسید و برای ما چند جریب زمین محدودی در قریه به آن خریدند.
اما مادر ما که از پدر خود در ولایت لغمان پنجاه یا شصت جریب زمین؜؜؜ میراث گرفته بود، این؜؜؜؜؜؜ یگانه وسیلۀ معیشت ما بود. خانقاه و لنگرخانه کماکان با عواید و یا نذر و اعانه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها جریان داشت و پدر ما توصیه کرده بود که برای مصارف شخصی خانوادگی از آن استفاده نشود. مادر ما هم این توصیه را جداً مراعات؜؜؜ می؜؜کرد و با یک معیار متوسطی زندگی خود را ادامه؜؜؜ می؜؜دادیم. حیات روستا هم چار ناچار ما را به زندگی ساده و بسیط مجبور؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساخت. در آن جا که بازار و دکانی موجود نبود، خرید فروش موجود نبود، اگر قوت خرید را نداشتیم، متاعی هم برای فروش موجود نبود. خوشگذرانی و اسرافیات شهری در آنجا؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر نبود. حتی اطفال از داشتن سامان بازی و بايسكل سواری و امثال آن محروم بودند. سینما و تیاتر را در آن محیط کسی ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شناخت. رادیو و تلویزیون هنوز به صورت جنین در دماغ مخترعین نهفته بود.؜؜؜؜؜؜ یگانه مشغلۀ که امکان داشت سپورت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های محلی بود. این بازی؜؜؜؜؜ها در تابستان آب بازی، شکار و کوه گردی، یا در طول سال مسابقه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خیز زدن و دویدن بود که آن هم برای من کمتر؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر بود. زیرا من در اشتراک این بازی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها با همسالان قریه ممنوع بودم. شاید مربیان من فکر؜؜؜ می؜؜کردند که این تماس با پسران بی؜ تربیت کوچه بر تربیت من تـأثير منفی خواهد گذاشت و این تبعیض بود که من از آن رنج؜؜؜ می؜؜بردم و زبان؜؜؜ می؜؜کشیدم.
جوانان خانوادۀ ما مسابقه اسب دوانی و نیزه بازی؜؜؜ می؜؜کردند. مخصوصاً در نیزه بازی برادر بزرگ من سید عبدالرزاق مشهور به شال؜ پاچا ؜مهارت بسزائی داشت. او مرد خوشگل و قد بلندی بود که با قوت بازوی خود؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میخ چوبی که نیمه در زمین فرورفته؜؜؜ می؜؜بود با نوک نیزه و قوت بازو در سرعت دویدن از بین؜؜؜ می؜؜کشید. سیب و نارنج را با نوک نیزه برداشتن که کاری عادی نیزه بازی بود، خوب انجام؜؜؜ می؜؜داد. در شنا هم بسیار ؜مهارت داشت.
من ازین سپورت و مشق؜؜؜؜؜؜های بدنی دور بودم و مرد این کار؜؜؜؜؜ها هم نشدم. من بیشتر به خودگرائی تمایل پیدا کردم. منزوی و محجوبتر؜؜؜ می؜؜گشتم، لذت از حیات کمتر؜؜؜ می؜؜گرفتم و از خود و ماحول خود راضی نبودم. شب؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها وقتی صدای توله و طبله را از جای دور؜؜؜ می؜؜شنیدم حسرت؜؜؜ می؜؜خوردم که ایکاش من در آن محل حاضر؜؜؜ می؜؜بودم و در آن محفل اشتراک می؜داشتم. اما رسیدن برای این آرمان در روز روشن و محیط مساعد هم برای من؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر نبود. زیرا موسیقی را اهل خانقا تحریم کرده بودند و من اجازه نداشتم ساز و سرود بشنوم و از رقص و اتن محظوظ گردم. این سخت؜گیری؜؜؜؜؜ ها کم کم در من شیوۀ تمرد و بغاوت را تقویه؜؜؜ می؜؜کرد و مرا به مقاومت و قیام در برابر آن وا؜؜؜ می؜؜داشت.
شب؜؜؜؜؜؜؜؜؜های زمستانی را دور آتش و یا زیر صندلی با اعضای فامیل با هم گرد؜؜؜ می؜؜آمدیم و با کشمش و بادام، خسته و چارمغز تنقيل؜؜؜ می؜؜کردیم. صحبت کلان؜ سالان را گوش؜؜؜ می؜؜کردیم و افسانه؜؜؜؜؜ می؜؜؜شنیدیم. من به یاد دارم روزی در روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های عاشورا مادر من کتابی پیش روی خود قرار داد و به ما مثل افسانه از ماجرای کربلا توضیح؜؜؜ می؜؜داد و این ماجرا را بسیار دراماتیک و مؤثر توضیح کرد و مرا به اندازه متأثر ساخت که گریستم. این نخستین اشک بود که من نه به حال خود، بلکه برای دیگران؜؜؜؜؜ می؜؜؜ریختم. بعد؜؜؜؜؜ها در موارد دیگری هم این اشک بسیار ریخته شده است. اما آن خاطره داستان کربلا و صدای حزین مادر از یادم ؜؜؜؜؜؜نمی؜رود.
مادر ما علاوه بر آنکه مربی و سرپرست ما بود، معالج و مداوی کننده ما هم بود. او از فهم طب یونانی بهره داشت و کتاب؜؜؜؜؜؜؜؜؜های طبی را بزبان فارسی مطالعه؜؜؜ می؜؜کرد و نسخه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود را در ناخوشی و مریضی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها بر ما تطبیق؜؜؜ می؜؜کرد.
در محیط ما که طبیب و شفاخانه وجود نداشت، اطفال بدون کمک طبیب و قابله بدنیا؜؜؜ می؜؜آمدند و بدون چشیدن دوا از دنیا؜؜؜ می؜؜رفتند یک وبای انفلونزایی را که محیط ما را فرا گرفته بود، کم کم بیاد دارم. بسیاری از مردمان محیط صغیر و کبیر در اثر این وبا تلف شدند
و در خانه ما هم بعضی از اصابت کنند؜؜گان جان سپردند. همیشه امثال این وبا؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها که بدون هیچ مجادله و یا تدبیری که در مقابل آن گرفته شد؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد و؜؜؜ می؜؜گذشت. از مادر خود که با تمام توجهی که به حال من داشت در دل شاکی و ناراض بودم. تصور؜؜؜ می؜؜کردم او برادر کوچک و خواهر کوچک مرا از من بیشتر دوست دارد و ؜؜آنها را ناز؜؜؜ می؜؜دهد. سخت گیری او در تربیه و خشم و عتاب او علت دیگری برای ناراضی بودن من ازو بود. از استاد خود؜؜؜ می؜؜ترسیدم و از او نفرت داشتم. و با خواهر و برادر رقابت داشتم. از خود هم راضی نبودم و برای خود ؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜جهنمی؜ از ناآرامی و ناخشنودی بوجود؜؜؜؜؜ می؜؜؜آوردم.
اینکه؜؜؜؜؜ می؜؜؜گویند اطفال خوشبختند که بی؜غم هستند، بیغمی و خوش؜بختی ؜؜آنها افسانه بیش نیست. ؜؜آنها از کلان؜ سالان بیشتر رنج؜؜؜ می؜؜برند، از فقدان چیز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خورد و کوچک به اندازۀ متاثر؜؜؜ می؜؜شوند که شاید پادشاهی با از دست رفتن تاج و تخت خود به آن اندازه متأثر نخواهد شد.
اطفال را خوف و ترس، عدم مصونیت بیشتر از کلان؜ سالان اذیت می؜کند. اطفال برای رسیدن به آرزو؜؜؜؜؜؜؜؜؜های طفلانه و بیهوده خود بیشتر تلاش؜؜؜ می؜؜کنند و از محرومیت آن رنج؜؜؜ می؜؜برند. شاید طفلی که هنوز در دامن مادر و گهواره بسر؜؜؜ می؜؜برد و فکر مخیله او بکار نیفتاده باشد، بیغم باشد اما طوریکه؜؜؜ می؜؜بینیم درین مرحله هم صدای گریه و نوحه او شنیده؜؜؜ می؜؜شود و تبسم بر لب؜؜؜؜؜؜؜؜؜های او کمتر؜؜؜؜؜ می؜؜؜نشیند. شاهد ما قول مولوی بلخی است او هم؜؜؜ می؜؜گوید:
کـز نیستان تا مـــرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
این قضاوت را به علمای روان؜شناسی؜؜؜ می؜؜گذارم و به قصۀ غم ؜؜؜؜؜؜پنهانی خود ادامه؜؜؜ می؜؜دهم.
من به اسب سواری و نگه؜داشت آن شوق بسیار داشتم و؜؜؜؜؜؜ یگانه مشغلۀ من بشمار؜؜؜ می؜؜رفت. اسپ سواری و نگه؜داشت اسپ در آن وقت از ضروریات حیات بود. آن وقت جادۀ موتر و یا خط آهنی در سرتاسر مملکت موجود نبود، برای گشت و گذار و باربرداری از حیوانات استفاده؜؜؜ می؜؜شد. ؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜یگانه جادۀ که بین کابل و پیشاور موجود بود، در ابتدای آن هم موتر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های حمل و نقل و یا سواری وجود نداشت. این جاده ؜؜؜؜؜؜تنها برای عراده؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و ضرویات دولتی بکار؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد و حمل و نقل امتعۀ تجارتی توسط کاروان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های شتر و قاطر انجام؜؜؜ می؜؜گرفت. پس در چنین محیطی بود که داشتن اسـپ هـم رفع ضرورت حیاتی بشمار؜؜؜ می؜؜رفت و هم مایۀ عیش محسوب؜؜؜؜؜ می؜شد.
؜؜؜من به سواری اسپ سال یکی دو مرتبه به لغمان و؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد سفر؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردم. این سفر؜؜؜؜؜ها وقتی صورت؜؜؜ می؜؜گرفت که من از مرحلۀ طفولیت برآمده بودم، شاید در سن ده یا دوازده سال بود کـه مـن نخستین سفر خود را از کنر به لغمان کردم و نزد اقارب مادری خود رفتم و مدتی با ؜؜آنها گذشتاندم. من جا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های نوی؜؜؜ می؜؜دیدم و از دیدن شهر؜؜؜؜؜ها و بازار؜؜؜؜؜ها حظ؜؜؜ می؜؜بردم و؜؜؜؜؜؜ آنرا چیز دلچسپ و عجیبی یافتم. در مرکز لغمان هم که شهر کوچکی بود و دکان سیمساری و کریانه فرو؜؜شان برای من نمایشگاه بین المللی به حساب؜؜؜ می؜؜رفت. همبازی و هم سالانی که دارای مستوی فکری بلندتری بودند در؜ آنجا زیاد بودند و آن هم بیشتر مرا مشعوف و مشغول؜؜؜ می؜؜ساخت و وقتی ازین محیط پس به زندگی منزوی خود در کنر بر؜؜؜ می؜؜گشتم، بیشتر رنج؜؜؜ می؜؜بردم و حسرت؜؜؜ می؜؜خوردم.
شاید مادر من به این حالت روحی من ملتفت شده بود که کوشش کرد برای من مشغله؜؜؜؜؜؜های ایجاد کند، برای من تفنگ شکاری تهیه کرده و به اختیار من گذاشت و مرا به شکار و کوه گشتی تشویق کرد.
شکار و نشان زدن در آنوقت در خانواده ما بسیار مروج بود. اکثر جوانان فامیل ما شکاری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های ماهری بودند. من هم در مسابقه داخل شدم ولی از آن لذتی نبردم و پیشرفتی نکردم. من از خودگرائی بر نیامدم و از کوه و صحرا منصرف شده و باز بخود فرو رفتم. همه؜؜؜ می؜؜گفتند که پدرم از اولیای خدا بشمار؜؜؜ می؜؜رود و دارای کرامت بود. (کرامت در اصطلاح خانقاه به معنی تصفیه روح است که استعداد گرفتن ؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜الهام را داشته باشد) برای من مخلصان پدرم؜؜؜ می؜؜گفتند که من هم این؜؜؜ میراث را بالاخره تصاحب خواهم کرد، در من هم آرزوی آن زنده شده بود و مدت درازی بیهوده انتظار کشیدم، چیز خارق ؜العادۀ رخ خواهد داد، اما رخ نداد. شاید در من استعداد قبول و پذیرش آن نبود و یا اصلاً انتظار من بيهوده بود والله العالم.
من درین انزوا به دیوان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های شعرا و داستان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های لازمی پناه می؜بردم و درین ساحه برای من مواد محدودی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر بود. کتابخانه عمومی وجود نه داشت که به آن مراجعه؜؜؜ می؜؜کردم. در کتابخانه پدرم کتب دینی به زبان عربی و فارسی زیاد بود که ؜؜آنها عبارت بود از كتب فقه و تصوف و غیره، اما کمتر چیزیکه به درد من؜؜؜ می؜؜خورد کتب تاریخ و دیوان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های شعرا بود که از آن استفاده؜؜؜ می؜؜کردم و بیرون از خانه خود مناظر دلکش طبیعی و کنار آب روان مرا به خود جلب؜؜؜؜ می؜کرد، از دیدن آن حظ؜؜؜ می؜؜بردم وساعت؜؜؜؜؜ ها کنار دریا و یا در پهلوی جوئی روانی؜؜؜ می؜؜ نشستم و به مناظر طبیعت، کوه؜؜؜؜؜؜های سرسبز دور و نواح؜؜؜ می؜؜نگریستم. اما باز هم در خود فرو رفته بودم.
از خاطرات تلخ دوران صغارت، یکی هم چشم؜دردی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های طولانی من بود که زیاد با آن مصاب؜؜؜ می؜؜شدم و رنج؜؜؜ می؜؜بردم و دوا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های را که مادرم استعمال؜؜؜ می؜؜کرد از زجر و شکنجه کمتر نبود. چشم من عليل و معیوب بار آمد. در جست و خیز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های طفلانه هم سه دفعه دست؜؜؜؜؜؜؜؜؜هایم شکسته است که با طرز شکسته بندی؜؜؜؜؜؜؜؜؜های آنروز؜؜؜؜؜؜ آنرا تداوی کردند.
در ده ما کلال (کوزه گر) ریش سفیدی بود که در شکسته بندی هم آشنائی داشت. مردم قریه او را کلالی بابا؜؜؜ می؜؜گفتند. او علاوه بـرین دو پیشـه مـؤذن مسجد ما هم بود. این کلالی بابا از نی شبکه؜؜؜ می؜؜ساخت که عوض پلاستر؜؜؜؜؜؜ آنرا بعد از پیوند استخوان؜؜؜؜؜ می؜؜؜بست و؜؜؜؜؜؜ آنرا با تکه؜؜؜؜؜؜های نخی ضخیم؜؜؜؜؜ می؜؜؜پیچاند که بعد از آماس عضو شکسته، دردناکترین شکنجه بود که باید تحمل کرد. من ازین درد سهم فراروان گرفته ام.
از رنج؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و درد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بعد ایام طفولیت هم که قبلاً به آن اشاره کردم، یکی هم گاهی خطر تهدید به فقر و ناداری و قرضداری بود که آن هم از فروش سامان و گرو کردن زمین تلافی؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.
در آغاز جوانی هر چهره زیبا و دلکش نظر را جلب؜؜؜ می؜؜کند و دل نـاقـرار انسان درین برخورد؜؜؜؜؜ها هم کسی را آرام ؜؜؜؜؜؜نمی ؜گذارد، مـن هـم بحيث انسانی ازین تأثیرات تلخ و شرین متأثر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدم. اما محیط تنگ و سخت؜گیر روستائی ما اجازه ؜؜؜؜؜؜نمی؜داد که کسی درین راه قدمی از نظاره فراتر گذارد. آن جا شهر نه بود که پری؜ رویان زیبا بسیار باشند. به قول سعدی که: از زبان خلوت نشینی؜؜؜ می؜؜گوید که به شهر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ رفت زیرا که:
بگفت آنجا پریرویان نغزند
چو گِل بسیار شد پیلان بلغزند
و یا علامه اقبال:
گناه ما چه نویسند کاتبان عمل
نصیب ما ز جهان تو جز نگاهی نیست
من در مراحل نخستین جوانی ازدواج کردم و یا به عبارت صحیح؜؜؜؜؜؜؜تر به ازدواج وادار شدم. مادر من؜؜؜ می؜؜گفت من پیر و زهیرم و اگر بمیرم کسی نخواهد بود به تدبیر منزل بپردازد. لهذا همسری را که عمرش از من زیادتر بود، برای من اختیار کردند. تدبیرمنزل ما يقيناً خوبتر شد و جانشین مادر ما هم پیدا گشت. اما باز هم مادر من خودش بانوی خانه بود و حتی تربیه و سرپرستی؜؜؜؜؜؜ های دو سه اولاد مرا هم او به عهده داشت و از دیدن و حظ بردن نواسه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها برخوردار شد و من و خانم من از وی اطاعت؜؜؜ می؜؜کردیم و همه چیز خود را در اختیار او قرار داده بودیم.
یکی از یادگار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اعصار گذشته آپـۀ بـود که در خانه ما؜ ؜؜؜؜می؜زیست. آپه خیرو یعنی خادمه یا دایه ما زنی بود که بحيث كنیز او را پدر کلان مادری من که حاکم ایبک (سمنگان) بود در؜ آنجا خریده بود و او را به مادر من بخشیده بود. من بیشتر از مادر خود به این آپه علاقه داشتم و او مرا در آغوش خود پرورده بود. طباخ و آشپز بسیار ماهری بود، علاوه بر پختن طعام گوناگون در ساختن مربا و ترشی و شربت؜؜؜؜؜ها هم با مادر من معاونت؜؜؜ می؜؜کرد و از این نعمت؜؜؜؜؜ها که همه در خانه موجود بود از برکت او برخوردار بودیم. او تا دیرگاه زنده بود و مرا بسیار دوست داشت. او هیچ بخاطر نه داشت که چه وقت از مادر و پدرش جدا شده و به کنیزی و اسارت در آمده بود. او خود را عضو خانواده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناخت و احساس بی؜؜گانگی نداشت. حتی با مادرم گاهی خشونت و پرخاش هم؜؜؜ می؜؜کرد که یکی از تشویش؜؜؜؜؜؜؜؜؜های زمان طفولیت من این صحنه پرخاش در بین این دو شخصیت بود.
درینجا بی؜مورد نیست چون از پدر کلان مادری خود یاد آوری کردم، کمی هم او را معرفی کنم. زیرا او هم نمونه و مثال خوب از عصر خود بود. او ملک محمدحسن؜ خان نام داشت و خان و ارباب شهر تگری لغمان بود که سرکردگی و قیادت این منطقه را او از پدر خود ملک عبدالقادرخان به؜؜؜ میراث یافته بود.
امیر عبدالرحمن خان وقتی بر افغانستان مسلط گشت برای تمرکز اداره و سلطه حکومت مرکزی به این قدرت خوانین و سرداران که در اطراف دم از حاکمیت؜؜؜؜؜ می؜؜؜زدند و با مدعیان سلطنت گاهی با یکی و گاهی با دیگری همدست؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و خانه؜ جنگی و ناآرامی را در مملکت دوام می؜دادند خاتمه داد. امیر اول مدعیان سلطنت را از بین برد و بعد این مدعیان قدرت؜؜؜؜؜؜های محلی را محبوس ساخت و یا تبعید کرد و بجا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دوردست فرستاد و برای ؜؜آنها مشاهره یا وظیفۀ مقرر داشت. ملک محمد حسن خان را به ایبک تبعید نمود و اجازه نداشت به لغمان برگردد. اما در همین زمان او را به حيث حاکم آن منطقه مقرر کرد تا اشتهای جاه طلبی خود را هم؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ تأمین کند.
من درین انزوا و خودگرائی علاقه با شعر گفتن پیدا کردم و گاهگاهی شعر؜؜؜ می؜؜گفتم. این اشعار را جدی ؜؜؜؜؜؜نمی؜ گرفتم و در پی جمع ؜آوری آن بر نمی؜؜آمدم و کمتر به کسی از آن صحبت؜؜؜ می؜؜کردم تا بالاخره وقتی در عمر خود به سن رشد و پختگی رسیدم به آن توجه دیگری کردم و به جمع و نشر آن پرداختم. من وقتی اولین شعر خود را در یکی از جراید وطن خود که طبع و نشر شده بود، دیدم از آن حظ و لذتی بردم و غرور و سروری احساس کردم که تا حال در خاطر، من باقی است.
اشعاری را که جنبۀ اجتماعی و اخلاقی داشت، بعد؜؜؜؜؜ها برای نشر؜؜؜؜؜ می؜؜؜فرستادم، اما اشعار دیگر خود را ؜؜؜؜؜؜تنها به دوستان و رفقای خود؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان می ؜دادم و یا از بین؜؜؜ می؜؜بردیم.

حالا بیائید از خود و فامیل خود بدرآئیم و شما را با خود به اوایل قرن ۱۳ قمری به محیطی ببرم که من در آن جا؜ ؜؜؜؜می ؜زیستم. منطقه که مسکن ما بود یک اجتماع قبیلوی و عشیره؜ ئی بود که از لحاظ مطالعه اجتماعیات باستانی و بسیط نمونه بسیار زنده بشمار می؜ رفت، اداره حکومت مرکزی بسیار قوی و نافذ نبود ؜؜آنها مالیات و تکس ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بسیار محدودی به حکومت؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند، خدمات اجباری حکومت را انجام؜؜؜ می؜؜دادند که؜؜؜؜؜؜ آنرا بیگار؜؜؜ می؜؜گفتند، اما از ادارهٔ عصری و برقراری نظم و قانون دولت برخوردار نبودند. زمین و جنگل مال مشترک مردم بود و هر بیست سال بعد زمین؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها از سر تقسیم و قرعه بندی؜؜؜ می؜؜شد. برای مردان هر فامیل مقدار زمین تخصیص؜؜؜ می ؜یافت، این واحد قیاس مقدار به تخم ریز که تقریباً ثلث یک جریب بود، تثبیت شده بود.
در هر دورۀ بیست سال موالید نو در فامیل بخش خود را؜؜؜ می؜؜ گرفتند و بخش اموات از بین؜؜؜ می؜؜رفت. یعنی اگر در فامیل عشیره قلت نفوس رخ داده بود، سهم آن کمتر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و اگر کثرت نفوس؜؜؜ می؜؜ داشت، بخش او بیشتر؜؜؜ می؜؜ گشت. جنگل و چرا گاه مال مشترک قبیله بود. حدود و ساحه ملکیت هر عشیره با تمام دقت معلوم بود که از آن کس دیگر استفاده کرده ؜؜؜؜؜؜نمی؜ توانست. ایــن اشتراک و تقسیم زمین را وقتی پدر من در آن منطقه متمكن شد لغو کرد و مردم را قناعت داد که ازین شیوه منصرف گردند. اما در بعضی مناطق دیگر مثلاً در علاقه باجور و قبیله مومند تا پنجا سال دیگر هم معمول بود.
سرکرد؜؜گان و ملکان قبیله از طرف مردم انتخاب؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و ؜؜آنها در امور ادارۀ قبیله و منازعات مردم بصورت جرگه و شوری مداخله و اعمال نفود ؜می؜ کردند. قدرت و حیثیت هر کس مربوط به کثرت نفوس مردانه مردم بود. هر کس مردان جنگی و مردان کار بیشتر داشت، او نفوذ و قدرت بیشتر داشت. دارائی و جایداد عامل قدرت نی بلکه عامل درد سر بشمار؜؜؜ می؜؜رفت. زیرا برای حفظ و پهره داری از آن به قوت مردان جنگی و مردان کار ضرورت بود. اگر کسی آنرا ؜؜؜؜؜؜نمی ؜داشت به مشکل؜؜؜ می؜؜توانست مایملک خود را حفظ کند.
کار و بار زراعت و جنگل؜داری حتی آبادی منزل به صورت دسته جمعی از طرف قبیله اجرا؜؜؜ می؜؜شد. گویا یک سیستم کوپراتیفی بسیط و بدوی در کار بود که هنگام درو و کوفتن خرمن، مردم بالنوبه با یکدیگر معاونت؜؜؜ می؜؜ کردند و خود و حیوانات خود را برای افراد قبیله بکار؜؜؜؜؜ می؜؜؜انداختند.
آبادانی مسکن و خانه را هم تقریباً بیشتر از پنجاه فیصد مردم قریه برای؜ صاحب خانه انجام؜؜؜ می؜؜دادند. ؜صاحب خرمن و خانه در وقت کار نان و آب مردان کار را تهیه؜؜؜ می؜؜کرد و این سیستم را اشر؜؜؜ می؜؜گفتند. این کولکتویزم و یا کار دسته جمعی بود که در هر پدیده حیات ؜؜آنها تبارز؜؜؜ می؜؜کرد.
قتل در یک فامیل اگر رخ؜؜؜ می؜؜داد انتقام گرفتن آن مربوط به تمام فامیل و حتی عشیره آن بود و طرف مقابل هم تمام فامیل و عشیره قاتل را مسؤل عمل؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناختند و هر فرد آن را که؜؜؜ میسر؜؜؜ می؜؜شد به قتل؜؜؜ می رساندند و یک کشته در مقابل یک کشته ما قبل معیار قانونی انتقام بود. اما این انتقام گیری؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها اکثراً تسلسل پیدا؜؜؜ می؜؜کرد و خاتمه ؜؜؜؜؜؜نمی؜ یافت و در بعضی موارد جرگه؜؜؜؜؜؜ های شورا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های محلی به حل و فصل آن موفق؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند. آشتی و تلافی خسارت با دادن مال و زمین و ارتباط خویشاوندی و ازدواج صورت؜؜؜؜ می؜ گرفت.
زنان در کاروبار زراعت و دیگر امور خانه با مردان سهم مساوی؜؜؜ می؜؜گرفتند و در وقت داس و درو و جمع کردن خرمن اشتراک؜؜؜؜ می؜ کردند. زنان هیزم طرف ضرورت خود را از کوه و جنگل؜؜؜؜؜ می؜؜؜آوردند و در آبادانی خانه ؜ها و؜؜؜؜؜ در گلکاری اشتراک؜؜؜ می؜؜کردند و حتی در جنگ؜؜؜؜؜ها و زد و خورد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بین عشیره و در بین قریه زنان با مردان خود اشتراک؜؜؜ می؜؜کردند و زخم و جراحت بر؜؜؜؜؜ می؜؜؜داشتند.
زنان از حق میراث محروم بودند و توسط پدران و برادران خود به شوهر داده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و از خود اختیار انتخاب شوهر نداشتند. اما با این همه در اجتماع به تمام معنی ؜اظهار وجود می؜کردند و در هر نیک و بد سهم می؜ گرفتند.
گفتیم اداره حکومت بسیار قوی نبود و حکومت در امور حيات عادی مردم کمتر دخل؜؜؜ می؜؜گرفت. برای اینکه از دخالت حکومت در امور ؜؜آنها ممانعت شده باشد قاعده و یا تعامل در هر منطقه موجود بود که اگر فردی از افراد قبیله به ادارات دولتی در منازعات خود مراجعه کند و عرض و داد نماید از طرف قبیله او به او جزای مقرره داده؜؜؜ می؜؜شد که؜؜؜؜؜؜ آنرا ناغه؜؜؜ می؜؜گفتند.
اشخاص با داشتن استعداد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود از قبیل ؜مهارت در جرگه سخنرانی و استدلال خوب مردانگی و مهمان نوازی و امثال آن ارزش ؜هایی که طرف تحسین جامعه بود، تبارز؜؜؜ می؜؜کردند و حیثیت ویژه اختیار؜؜؜ می؜؜کردند. این جرگه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها یا شورا؜؜؜؜؜؜های عشیروی علاوه بر امور قریه و قصبه برای هم گسستگی و حصول همکاری دیگر عشایر و قبایل دور دست؜؜؜ می؜؜کوشیدند و برای حفظ مفاد منطقه وسیع قومی و قبیلوی خود را مسؤل و مکلف؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناختند. در حوادث بزرگ از قبیل جنگ؜؜؜؜؜؜های داخلی و یا تجاوز اجنبی تدابیری مناسب؜؜؜ می؜؜گرفتند و مردم خود را ماهرانه و بدون درد سر به آن خدمات سوق؜؜؜ می؜؜کردند. این مکلفیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها گاهی با فیصدی نفوس مردکار و گاهی هم بصورت عام و بلا استثنا صورت؜؜؜ می؜؜گرفت.
ملکان و ریش سفیدان عشیره گاهی تا دم حیات از داشتن کلانتری برخوردار؜؜؜ می؜؜بودند و گاهی هم تبدیل؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و کسی دیگر بجای او انتخاب؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.
من وقتی به مطالعه امور سیاست پولتیکل سیانس پرداختم و طرز اداره روم و یونان باستان و یا عرب؜؜؜؜؜؜های قبل از اسلام را؜؜؜ می؜؜خواندم، برای من فهم آن بسیار آسان و ساده بود. زیرا من نمونه؜؜؜؜؜؜ آنرا در محیطی که زیسته بودم دیده بودم برای من مایه تعجب نبود و چیزی بسیار فوق العاده معلوم ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شد. حکومت ؜؜؜؜؜؜های عصر یونان باستان و دیگر مناطق را این اجتماع عشیروی خوب تمثیل؜؜؜ می؜؜کرد. آنکه افلاطون می؜ گفت بهترین اجتماع آنست که صدای نطاق یا منادی مستقیماً به گوش تمام اعضاء آن رسیده بتواند.
من در چنین اجتماع زندگی؜؜؜ می؜؜کردم و از طبقه بندی افلاطون خبر نداشتم. ایـن اجتماعات متفرق و کمیونتی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های متعدد از راه اشتراک خون نسب یا از راه ائتلاف و هم پیمانی فدراسیون ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بزرگی تشکیل؜؜؜ می؜؜دادند. مثلاً مردم منطقۀ ما که شینواری بودند با صافی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها ائتلاف و همبستگی داشتند و در اکثر موارد به اشتراک عمل؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند.
چرا حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها در این گوشه جهان (افغانستان) و یا دیگر مناطق مماثل آن نتوانسته بود به صورت یک موسسه اجتماعی طرف ضرورت عامه شناخته شود و چرا نتوانسته بود اعتماد و اتکای مردم را به خود حاصل کند؟ به عقیدۀ من دو عامل مهم در آن دخالت دارد:
اول: وجود شاهنشاهی؜؜؜؜؜؜ های بزرگ در ساحه عمل و نه بودن نظریه دولت در ساحه علم و ادب که من با توضیح مختصر ازین دو عامل از موضوع کمی خارج؜؜؜ می؜؜شوم و بعد به موضوع اصلی بر خواهم گشت:
یک – امپراطوری؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و شاهنشاهی؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بزرگ که بناء تشکیل آن به جهانگیری و توسه قلمرو و قوت جنگی آن بود، هیچ صبغه قومی و یا شهری نداشتند، از بین خود مردم و با خواست مردم بوجود نیامده بودند. این امپراطوری؜؜؜؜؜ ها اقوام و مناطق متعددی را زیر سلطه خود نگاه؜؜؜؜؜ می؜؜؜داشتند و اکثراً با گرفتن خراج و مالیات اکتفاء؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردند و برای مردم خدمات اجتماعی که مورد دلچسپی و دلبستگی ؜؜شان شده بتواند کمتر انجام می؜ دادند. این شاهنشاهی؜؜؜؜؜ ها با شیوۀ استبدادی و خودکامه؜ گی مردم را از خود متنفر؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساختند و با کمی ضعف و سستی که در بنیۀ ؜؜شان نمودار؜؜؜ می؜؜شد به تجزیه و هم پاشیدن و تعدد دولت؜؜؜؜؜؜های خورد و بزرگی تبدیل؜؜؜ می؜؜شدند.
این دولت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها هیچ هویت ملی و یا جغرافیایی یا دینی نداشتند و عدم مرکزیت نتیجه آن بود.
دو – از لحاظ نظر در نوشته جات (لِتریچر) هر قومی راجع به نظریه حکومت و طرز اداره آثار و مباحثی موجود بود و؜؜؜؜؜؜ آنرا در نصاب تعلیمی خود داخل کرده بودند و هر کسی کمی بهره از تعلیم و تحصیل داشت، مثل مباحث دیگر علوم از علم سیاست هم آگاهی حاصل؜؜؜ می؜؜کرد و علماً؜؜؜؜؜ می؜؜؜فهمیدند که حکومت یک ضرورت اجتماعیست، مفید؜؜؜؜؜؜ آنرا از مضر و قانونی؜؜؜؜؜؜ آنرا از غیرمشروع تشخیص ؜می؜کردند. اما در نوشته؜ جات اسلامی ما این مبحث کمتر طرف توجه قرار گرفته است و شاید دلیل آن هم وجود همین حکومت؜؜؜؜؜؜های غیرمطلوب باشد. کلیه آثار و افکار افلاطون و ارسطو به عربی و فارسی ترجمه شده و از دور عباسیان تا این اواخر خواندن و آشنائی با آن دوام داشت. اما کتاب جمهوریت افلاطون و کتاب سیاست ارسطو و امثال آن تا این اواخر ترجمه نشده بود و مردم از آن آگاهی نداشتند.
شما در لتریچر ممالک شرقی راجع به خراج و مالیات، محصول، عشر و زکات احکامی یافته؜؜؜ می؜؜توانید اما راجع به ارتباط دولت با مردم اداب و قواعد حکومت فصلی و بابی را در هیچ کتاب نخواهید یافت. به استثناء اهل تشیع که در احکام فقیه آن به موضوع امامت تماس گرفته شده است به عقیده من این عامل بود که همه مردم به طرف حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود به حیث حکومت ملی و مربوط به خود؜؜شان و یک موسسه مفید اجتماعی نه؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگریستند و حکومت؜؜؜؜؜ها به عوض قوه جاذبه (الى المركز)، قوه دافعه (عن المركز) از خود نشان؜؜؜ می؜؜داند.
صنعت در آن اجتماع منحصر به این چند پیشه بود: آهنگر، دلاک، کلال (کوزه گر) نجار و یا بافنده. این ارباب صنایع صنعتگران بسیار ماهری نبودند و صنعت ؜؜شان؜؜؜؜؜؜ یگانه وسیله حیات ؜؜آنها نبود و به دهقانی و زراعت هم اشتغال؜؜؜ می؜؜کردند، احتیاجات بسیار ابتدائی مردم را رفع؜؜؜ می؜؜کردند. ؜؜آنها جز عشیره و قوم نبودند، مردمان غریب و بیگانه به شمار؜؜؜ می؜؜آمدند و به نظر تحقیر دیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند.
طبیب در هـرجا موجود نبود، در بعضی شهر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خورد و بزرگ طبیبان یونانی یافت می؜ شدند که خود؜؜شان دوا فروشی هم؜؜؜ می؜؜کردند. مریضان نزد ؜؜آنها بجا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دوردست مراجعه؜؜؜ می؜؜کردند و دوا؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفتند. این اطباء را حکیم؜؜؜ می؜؜گفتند و این حکیمان گاهگاهی بصورت سیار به ده؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و قصبات گردش؜؜؜ می؜؜کردند و به معالجات و مداوی مریضان؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند و حق الزحمه بصورت نقد و جنس بدست؜؜؜؜؜ می؜؜؜ آوردند.
دلاکان و آهنگران اکثراً به جراحی و شکسته بندی هم؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند و ازین هنر نیز بهره داشند. معمار هیچ وجود نداشت و هر کس معمار خانه خود بود. برای دلاکان و آهنگران سالانه در وقت جمع کردن خرمن مقدار غله داده؜؜؜ می؜؜شد که در حقیقت معاش و اجرت سالانه وی محسوب؜؜؜ می؜؜شد و مکلف به خدمت به هر شخص بودند.
جنگ استقلال پایان یافته بود، اما عامه مردم و حتی طلبه هم به آن ارزشی قایل نبودند. زیرا عامه مردم بعد از خروج انگلیس در جنگ دوم افغانستان دیگر فکر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کردند که ؜؜آنها تابع انگلیس هستند و یا زیر سلطه یا حمایت اجنبی قرار دادند. لهذا در حالت مملکت خود؜؜ تغییر بزرگی ؜؜؜؜؜؜نمی؜دیدند و هم بعضی فکر؜؜؜ می؜؜کردند که این جنگ سوم برای استرداد اراضی از دست رفته دولت افغانستان رخ داده بود که آن نتیجه مطلوب به دست نیامده، لذا این جنگ را افتخار بزرگی نی بلکه ناکامی تصور؜؜؜ می؜؜کردند. من درین مباحثه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها طرف واقع؜؜؜ می؜؜شدم و بیاد دارم هر چه؜؜؜ می؜؜کوشیدم مدعی را قناعت دهم و به معنی استقلال او را آشنا سازم، موفق ؜؜؜؜؜؜نمی؜شدم و اما امان؜ الله ؜خان را بحیث یک پاشاه خون گرم جوان و غازی و دشمن انگلیس می ؜شناختند و به او این افتخار را می؜ دادند.
تشکیلات اداری جدید به ظهور آمد و در هر گوشۀ مملکت تطبیق؜؜؜ می؜؜شد. ولایت کنر بحيث حکومت کلان شناخته شد و جز ولایت ننگر؜؜؜؜؜هار بود. نخستین حاکم کلان عبدالرزاق خان نام داشت که به آن دیار آمد. او به خانه ما در راه سفر به اسمار توقف کرد و نهاری را با ما صرف نمود.
لباس، کرتی و پتلون به تن و کلاه شپو بر سر داشت و ریش خود را تراشیده و بروت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود را به سبک مود آن روز نیمه تراشیده بود. آدم قوی البنیه و فربهی بود که قیافه و لباس او ناآشنا و غريب جلوه؜؜؜ می؜؜کرد. مردم ده ما به تعجب به او؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگریستند و مخصوصاً معنى بروت نیمه تراشیده او را نه فهمیدند. بعد از رفتن او در تبصره؜؜؜؜؜؜های که در وضع او؜؜؜ می؜؜شد، مردم؜؜؜ می؜؜گفتند چون او در غـزا (جنگ استقلال) جین و بزدلی؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان داده بود پادشاه برای توبیخ به تراشیدن نیمه بروت او را مکلف ساخته است.
این؜؜ تغییر از تراش ریش و بروت او بعد؜؜؜؜؜ها مرا به این نتیجه متوجه ساخت که ؜؜انسان؜ ها در پی یافتن علت هر پدیده و توجیه و تعبیر آن هستند و چون حقیقت نه؜؜؜؜؜ می؜؜؜یافتند با تفلسف و تخیل خود برای آن علتی و توجیهی؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند. بیشتر حصه ادب و نوشته خوان لتریچر باستانی بر همین غریزه بنا شده است و افسانه و اساطیر ؜؜آنها این وجیهه را دارد.
بعد؜؜؜؜؜ها در اکثر مباحث؜؜؜ میتافزیک و اساطیر من به یاد بروت؜؜؜؜؜؜های عبدالرزاق خان؜؜؜؜؜ می؜؜؜افتادم:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چـــون ندیدند حقیقت ره افسانه زدنـد
گفتیم اکثریت مردم به زراعت و مالداری مشغول بودند، اما باغ؜داری و کاشتن سبزیجات و ترکاری کمتر رواج داشت. از لحاظ؜؜؜ میوه این محیط فقیر بود و از لحاظ ترکاری اکثر انواع؜؜؜؜؜؜ آنرا نه؜؜؜ می؜؜شناختند. ما در باغچه درختان؜؜؜ میوه ؜دار محدودی داشتیم و کشت و کار ترکاری هم؜؜؜ می؜؜شد. باغبان ماهری که در شهر کار کرده بود داشتیم.
من برای بار اول که بادنجان رومی را دیدم؜؜؜؜؜؜ آنرا نشناختم و فکر می؜کردم کدام؜؜؜ میوه است که من ندیده ام. بادنجان رومی که از نباتات دنیای نو یعنی ؜؜؜امریکا بود و مانند تنباکو از آن سر زمین به اروپا آمده بود و از راه ترکیه عثمانی به دیگر ممالک شرقی رسیده بود، برای مردم افغانستان چیزی نوی بود. اما ترکاری؜؜؜؜؜؜ های بومی و قدیمی هـم کمتر کشت و کار؜؜؜ می؜؜شد و این نقیضه بزرگی بود که در ساحه خوراک و تغذیه وجود داشت.
نوشیدن چای هم کمتر معمول بود و من؜؜؜؜؜ می؜؜؜دیدم که مروج شدن و نوشیدن چای با چه سرعت در محیط ما مانند بعضی نوآوری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر رواج؜؜؜ می؜ یافت. تنباکو نوشی با قلیان و به صورت نسوار پیشتر و زود؜؜؜؜؜؜؜تر مروج گشته بود.

تحول در اجتماع
بعد از جنگ استقلال و استقرار حکومت امانی در چنین اجتماعات کم کم تحول رخ؜؜؜ می؜؜ داد و حرکت بسوی انکشاف و؜؜ تغییر در اوضاع شروع شد. در تحولات دورۀ امانی چند چیز بسیار مهمی انجام یافت که باعث اصلاح و انکشاف سریع بشمار؜؜؜ می ؜؜رود. این اصلاحات از حصول استقلال کمتر نبود، اما ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه تاریخ ؜نگاری ما که منحصر به دودمان ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سلطنتی و حکایت از حکومت؜؜؜؜؜ هاست کمتر به تاریخ اجتماعی و اوضاع مدنی محیط تماس؜؜؜ می؜؜گیرند. این گونه واقعات را ضمنی و بصورت مختصر گاهی یادآوری کرده اند. اما به تشریح و تحلیل آن طوریکه شاید نه پرداخته اند. از غزنویان و غوریان و سلجوقیان و بالاخره سدوزائیان و محمدزائیان مؤرخین صحبت کرده اند، از جنگ ؜؜؜؜؜ها و شکست؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های ؜؜آنها حکایت کرده اند، اما به طور عموم از محیط و پس؜ منظر دورۀ ؜؜آنها چیزی کمتر گفته اند.
در عصر امانیه بعد از حصول استقلال که یقیناً بر حیات سیاسی ما تأثیر بسزائی داشت این چند اصلاح به عمل آمد که طور مختصر به آن اشاره؜؜؜ می؜؜شود:
1. مالیات که بصورت جنسی از مردم گرفته شد.؜؜؜؜؜؜ آنرا (سه کوت؜؜؜) می؜؜ گفتند یعنی حاصل بخش زمین به سه بخش تقسیم؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد، به این ترتیب که یک بخش از کشت کننده و یک سهم از مالک بود و ثلث دیگر آن به دولت تعلق داشت. حاصل زمین هرچه؜؜؜؜؜ می؜؜؜ بود، باید بدین منوال خراج؜؜؜ می؜؜ پرداخت. عملاً به دولت عشر آن حاصلات هــم ؜؜؜؜؜؜نمی ؜رسید. زیرا برای جمع آوری مالیات اجاره داران داوطلبی حاضر شدند که به د؜؜؜؜؜هات و قصبات گشت و گذار؜؜؜ می؜؜ کردند و به جمع آوری مالیه؜؜؜؜؜ می ؜؜؜پرداختند. اما یک مقدار؜؜؜؜؜؜ آنرا با؜ صاحب زمین سازش؜؜؜ می؜؜ کردند و خود؜؜شان؜؜؜ می؜؜ گرفتند و مقدار دیگری را هم به مامورین و محاسبین دولت؜؜؜ می؜؜دادند و مقداری را هم تحویلداران جنسی حیف و میل؜؜؜ می؜؜ کردند و به خزینه دولت باقی مانده آن؜؜؜ می؜؜رسید. اما زراعت پیشه؜؜گان و ملاکان بسیار ناآرام و معذب بودند علاوه بر مالیات جنسی خدمات اجباری هم به ؜؜آنها متوجه بود که به اندازه سهم مالکیت خود؜؜؜؜؜؜ آنرا انجام دهند. این خدمات اجباری از قبیل آبادی و عمران سرک؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و پل؜؜؜؜؜ها و عمارات دولتی بر دیگر افراد اجتماع هم تحمیل؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. علاوه بران مقدار از حاصلات مردم را با قیمت کمتر از قیمت بازار از مردم برای رفع ضروریات دولت؜؜؜ می؜؜گرفتند. این عملیه را بیگاری؜؜؜ می ؜؜نامیدند. امان الله مالیات جنسی را ملغی ساخت و عوض آن مالیه نقدی به اندازه صلاحیت زمین و مقدار حاصل آن تعیین کرده که بمراتب از مالیات جنسی هم کمتر بود و هم در حصول و ادای آن سرگردانی و نا آرامی رخ ؜؜؜؜؜؜نمی ؜داد. مردم به زمین و مالکیت دلچسپی گرفتند و به آبادانی و انکشاف زمین غیر مزروع پرداختند و دلبستگی و علاقه مردم به زمینداری و سرمایه گذاری در آن زیاد شد. قیمت زمین بالا رفت و حاصل زمین خود را آزادانه در بازار به فروش عرضه؜؜؜ می؜؜کردند و منفعت بیشتر بدست؜؜؜؜؜ می؜؜؜آوردند کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دولت بصورت اجرت و اجاره صورت گرفت و آن باعث توزیع ثروت و زیادت پول نقد در اجتماع شد.
2. برای امور اداری و اجراآت حکام و عمال دولت قوانینی نافذ و نظام نامه؜؜؜؜؜ها و مقرراتی وضع گشت که تا حد زیادی از خودسری و تعدی ؜؜آنها جلو گیری؜؜؜ می؜؜کرد. صلاحیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها توسط این قوانین محدود و معلوم گشت و هم واحد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اداری در هر ناحیه؜؜ تأسیس شد که این تکثیر اداری به اعمال نفوذ دولت و بر قراری نظم در محیط کمک کرد و هم برای مردم در مراجعات به دوایر دولتی تسهیلاتی رخ داد.
3. مكاتب ابتدائی و سوادخوانی در هر جا و هر منطقه گشوده شد و اطفال و جوانان بیشتری را به خود جلب کرد.
4. اخبار و جراید علاوه بر مرکز در اطراف ولایات بوجود آمد که باعث انکشاف ذهنی مردم و تشویق نویسند؜؜گان و ادیبان گشت. شاعران و مقاله نویسان جوان زیاد شدند و در تحریر و افاده انقلابی بوجود آمد.
5. برای قبیلۀ خانواده سلطنتی (محمدزائی؜ ها) و بعض از خوانین؜؜؜، متنفذین و روحانیون نقد و جنس بنام مستمری ماهوار از خزینۀ دولت داده؜؜؜ می؜؜شد این مستمری و معاش لغو شد تا کسی ماموریتی نداشت و خدمتی انجام ؜؜؜؜؜؜نمی؜ داد، مستحق معاش شناخته ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شد. به این وسیله این سرداران و سرکرد؜؜گان و اعضای جوان فامیل ؜؜شان به مشاغل دیگر رخ آوردند و دیگر باردوش مالیه؜ ده نبودند. حتی افراد خانواده سلطنتی که ازین امتیاز محروم گشته بودند به مشاغلی از قبیل طب و انجنیزی و امثال آن سوق شدند که در حیات بعدی جامعه افغانی اعضای مفید ثابت شدند و درین اصلاحات مستمری که به پدر مرحوم ما داده؜؜؜ می؜؜شد هم از بین رفت.
با تمام این فضایل و مزایای دورۀ امانی، امان ؜الله ؜خان مرتکب سهو؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بزرگی هم شد که منجر به آشوب افغانستان و سرنگونی خود او گشت. او در عصری ساختن مملکت از عجله و ناسنجیدگی کار؜؜؜ می؜؜گرفت. او فریفتۀ ظواهر مدنیت غرب بود و بیشتر از تحمل عقاید به نوآوری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دست زد که مقبولیت و شهرت نیک خود را از دست داد. او خود را پادشاه انقلابی؜؜؜ می؜؜گفت و حق هم داشت که او را انقلابی بگویند، اما قوتی را که چنین انقلاب اجتماعی بکار دارد با خود نداشت. ماشین عسکری و جنگی او ضعیف و غیرفعال بود، پشتیبانی یک گروه قوی مردم را که با او همنوایی داشته باشد هم نداشت و در همکاران خود هم مردمان شایسته و لایقی را هم کمتر داشت که درین راه مؤید و مدد گار او باشند.
من حالا این را از فاصله زمانی دور و درازی؜؜؜؜؜ می؜؜؜بینم و به آن چنین قضاوت؜؜؜ می؜؜کنیم در خود جریان بغیر از جریان و امواج آن چیزی به نظر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ آید و من از آن جریان حظ؜؜؜ می؜؜بردم و به آن حسن نظر و اعتقاد راسخ داشتم.
از نو آوری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های امان ؜الله؜ خان یکی هم سیستم قرعه کشی گرفتن عساکر بود که سیستم سابقه عبارت از عسکر خوش برضاء و دایمی از بین رفت و سیستم نو هر افغان جوان را به خدمت عسکری مکلف؜؜؜ می؜؜ساخت. احصائیه نفوس ترتیب شد و این عملیه زیر اجرا درآمد. مردم ازین سیستم خوش و راضی نبودند و هم اردو با این ترتیب جدید در مراحل اول تضعیف و متزلزل شد. خدمات اجباری عسکری و تعلیمات ابتدائی اجباری مردم منزجر شده را بـر؜؜؜؜؜می؜؜؜انگیخت و در بعضی مناطق تمرد و عکس؜ العمل در مقابل آن دیده می شد. قیام و بغاوت در ولایت پکتیا از همه مهمتر بود. زیرا در آن؜؜ علماء دین بر الحاد رژیم فتوی دادند و اکثر نوآوری؜؜؜؜؜؜های قانونی و تعلیمی را تقبیح کردند.

در کنر هم صافی؜؜؜؜؜ها با؜؜؜ میر زمان خان که از خوانین و ملاکان بزرگ بشمار؜؜؜ می؜؜رفت تصادم کردند و جنگ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و زدوخورد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های متعددی صورت گرفت؜؜؜ میر زمانخان که از ملاکین کنر بشمار؜؜؜ می؜؜رفت، خود او مرد فعال و جاه؜ طلبی بود که با انجام اجاره؜ داری؜؜؜؜؜؜ های مالیاتی و همکاری با حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های محلی ثروت و اعتبار مزیدی اندوخت. بعد به اتهام یک واقعه جنائی در زمان امير حبيب ؜الله ؜خان محبوس شد و بعد از فوت امیر حبیب؜ الله ؜خان محبوسین سیاسی و سر و سرکرد؜؜گان قومی را امان ؜الله از حبس ر؜؜؜؜؜ها کرد و ؜؜آنها را با اشتراک در جنگ استقلال سوق داد. مردم را به اماکن خود؜؜شان فرستاد و؜؜؜ میر زمان خان با این ترتیب از حبس ر؜؜؜؜؜ها شد و در جنگ استقلال در بریکوت (کنر) اشتراک کرد و با استقرار رژیم امانی او هم بر اعتبار و قدرت خود در ولایت کنر افزود و از حسن نظر و اعتماد دولت بهره کافی برداشت.
اما بالاخره شخصی گشت که دیگر در کنر نه؜؜؜؜؜ می؜؜؜گنجید و با قیام صافی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و نارضایی مردم مواجه شد. کمی مقام او متزلزل گشت او و چند تن دیگر از سرکرد؜؜گان کنر را امان؜ الله ؜خان به توقف در کابل مجبور ساخت و از رفتن و سکونت در کنر مانع شد. آن وقت حکومت فکر؜؜؜ می؜؜کرد که برای کسب قدرت و کسب نفوذ و رسوخ در ولایت کنر این اشخاص با هم درگیر هستند. عامۀ مردم را بر ضد یکدیگر بر؜؜؜؜؜ می؜؜؜ انگیزند و باعث ناآرامی منطقه؜؜؜؜؜ می؜؜؜شوند. درین جمله این اشخاص عم ما سيد زیور شاه که جانشین خلیفه پدر ما و کلان و رئیس خانواده ما بود، هم به تبعید در کابل مجبور شد. او با امان الله ؜خان آشنائی کافی قبل از سلطنت او هم داشت ولی در اواخر ازو ناراض شده بود و شهرت امان؜ الله؜ خان به بی دینی هم مزید علت گشت و عم ما از عناصر ناراض از دولت بشمار رفت.

این زدو خورد؜؜؜؜؜ها چند سالی کنر را ناآرام ساخت ولی بالاخره با این تصمیم آخر حکومت آرامی و امنیت در منطقه اعاده شد. چند نفر از سرکرد؜؜گان شنواری کنر اعدام گشتند که این کشتن و بستن کینه و انتقام را در دل مردم و مقابل؜ خان مذکور بیشتر کرد و عواقب آن برای؜ خان ناگوار تمام شد که بعد به آن اشاره خواهم کرد.

با وقوع تمام این حوادث که در هر گوشه مملکت رخ؜؜؜ می؜؜داد، دورۀ سلطنت امانی را دورۀ آرامی و استقرار و انکشاف مملکت؜؜؜ می؜؜توان گفت. شعور سیاسی کم کم زنده؜؜؜ می؜؜شد مردم با واقعات ترکیه و رژیم مصطفی کمال دلچسپی داشتند و؜؜؜؜؜؜ آنرا با توجه تام تعقیب؜؜؜ می؜؜کردند. نهضت آزادی خواهی در نیم قارهٔ هند و ظهور زعمای آزادی از بین مردم جلب نظر مردم را؜؜؜ می؜؜کرد و با آن علاقه و دلچسپی؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان دادند.

بعد از حصول استقلال در رفت و آمد به خارج زیادت قابل ملاحظه رخ داد که این هم برای احیای شعور سیاسی عامل مهمی به شمار؜؜؜ می؜؜رفت.
آمدن متخصصین و داکتران ترکی به افغانستان و تماس منورین با ؜؜آنها عامل دیگری به شمار؜؜؜ می؜؜رود و همچنان فرستادن محصلین به ترکیه و ممالک اروپائی و برگشت ؜؜آنها تأثیرات خود را در محیط سیاسی آشکار؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساخت. اصطلاحات و لغات نو از زبان ؜ها شنیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد، منورین و مكتبيان عوض نام عشیره – قبیله و بجای نام مسکن و ولایت خود نام ملت و وطن را جانشین ساختند. افق نظر وسیع تر؜؜؜ می؜؜شد و مردم را به طبقات دو؜؜گانه جدید خیال و قدیم خیال تقسیم؜؜؜ می؜؜کردند که بعد؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها؜؜؜؜؜؜ آنرا روشنفکران و مرتجعین؜؜؜ می؜؜گفتند.
در ساحه عسکری، اصطلاح نــوه ؜کی و کهنه گی معمول بود. مکتبی و متجدد از ارباب مدرسه تمایز اختیار کرد. جوانان و متجددین؜؜؜ می؜؜کوشیدند آزادی سیاسی بیشتر بوجود آید و حتی نام جمهوریت هم از زبان؜ها بر؜؜؜می؜؜خاست و الغـای رژیم پادشاهی را هدف قرار؜؜؜ می؜؜دادند.

اما عامۀ مردم افغانستان و محافظه؜ کاران که اکثریت و قوت با ؜؜آنها بود، به اعادۀ سنن قدیم (ستاتسكو) تمایل داشتند و برای از بین بردن رژیم توطئه؜؜؜ می؜؜کردند. تا بالاخره اولین جرقه آشوب و یا انقلاب در منطقه شینواری ننگر؜؜؜؜؜هار رخ داد و به کوهدامن و کوهستان سرایت کرد. آن ماشین متزلزل نظامی از مدافعه دولت برآمده نتوانست و لشکر رضا کار (ایله جاری) هم با صمیمیت از رژیم دفاع ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کرد تا بالاخره سقوط کرد.

به یاد دارم عصری که یک روز از خانه خود (در کنر) برای تفرج و گردش بیرون بر آمده بودم که چند تن از مردمان قریه خود را که در لشکرکشی؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد بصورت رضاکارانه رفته بودند، دیدم که بسوی ده؜؜؜؜؜ می؜؜؜آیند. به ؜؜آنها مانده نباشی (خیر مقدم) گفتم و از ماجرا پرسیدم که چگونه برگشتند و لشکریان دیگر چه شدند. ؜؜آنها گفتند؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال ؜آباد یعنی مرکز ننگر؜؜؜؜؜هار سقوط کرد و با دست مردم شنوار طعمه آتش گشت. ما نتواستیم مانع آن قوت بزرگ شويم، لهذا همه بر گشتیم.؜؜؜ می؜؜گویند کابل هم سقوط کرد و پادشاه پایتخت را ترک کرده است.

این اولین خبر ناگوار انقلاب بود که بگوش من رسید. این شکست خورده؜؜؜؜؜ ها هر طرف این آوازه را پهن کردند و مراکز اداری کنر را هم با احتمال هجوم مردم بر آن روبرو ساخت. روز بعد مرا حاکم کلان کنر به چغه سرای خواست و موضوع احتمال حمله مردم و ترتیب دفاع را در؜؜؜ میان گذاشت. هجوم به اسمار که مرکز بزرگ نظامی ولایت کنر بود شروع شده بود. مردم ماموند داخلی و سرحد آزاد به آنسو به امید چور و چپاول مخازن و؜؜؜ میکنزین؜؜؜؜؜؜ های عسکری و تاراج بازار گرد آمده بودند. شهر اسمار را محاصره کرده بودند. مردم ایله؜ جاری با عسکر امداد؜؜؜ می؜؜کردند و دفاع؜؜؜ می؜؜نمودند.
حاکم کلان از من خواهش کرد اسمار بروم و مقداری تفنگ و اسلحه از؜ آنجا بگیرم و برای مردم منطقه خودمان توزیع کنم و ؜؜آنها را به دفاع از اسمار و عند؜الضروره از چغه سرای مکلف سازم. من این وظیفه را قبول کردم و به فوریت با یک تعداد زیاد مردمان شینواری منطقه خود به اسمار رفتم. پوره بخاطرم نمانده که تعداد چند بود، اما تفنگ چند ناوه انگلیسی و مقدار کارتوس را به مردم ما دادند من ؜؜آنها را در اسمار گذاشتم و خودم به خانه آمدم که مراقب احوال چغه سرای؜؜؜ باشم. قراریکه بعد شنیدم لشکريان ما بعد از گرفتن تفنگ و کارتوس اکثراً بخانه ؜؜؜؜؜؜های خود برگشته و در دفاع از اسمار اشتراک نکرده بودند و بعضی؜؜؜؜؜ها دور از منطقهٔ جنگ بصورت تماشاچی قرار گرفته بودند که هر وقت اسمار اگر با سقوط مواجه شود ؜؜آنها از گرفتن غنیمت محروم نباشند.

من که بخانه رسیدم شنیدم که مردمان صافی دره بادیل و دیوه گل لشکر کشی کرده و مردم دره پیچ هم بسوی مرکز ولایت در حرکت است. به فردای آن قاصدی رسید که مرکز ولایت سقوط کرد و حاکم کلان را صافی؜؜؜؜؜ها دیوه گل محبوس کرده و با خود بردند و عایله او بخانه عم ما سید معصوم شاه (که در دو کیلومتری ولایت خانه داشت) پناه برده اند. پی هم قاصدی دیگری از طرف عم ما رسید که خانه او را لشکریان باغی تاراج کردند و به امید اینکه خانواده حاکم کلان که با خود پول و مهماتی به خانه او انتقال داده اند؜؜؜؜؜؜ آنرا تصاحب کنند او با این مصیبت مواجه شده بود. من فوراً بسوی چغه؜ سرای برای احوال گیری کاکا و کمک با او رهسپار شدم و اسپ خود را در راه هر چه تیز تر؜؜؜ می؜؜راندم تا زود؜؜؜؜؜؜؜تر برسم که در نزدیک چغه؜ سرای بر سر جاله قریه مروره رسیدم. جاله (یعنی کشتی که از مشک؜؜؜؜؜؜های پرباد ساخته؜؜؜ می؜؜شود) سر دریای کنر در؜ آنجا طور دایمی موجود بود.؜؜؜؜؜؜ یگانه وسیله گشت و گذار مردم بسوی چغه سرای و دیگر مناطق کنار غربی دریا بود. من درین گذرگاه جمعیت مردمان را دیدم که در؜ آنجا در کنار شرقی استاده اند و منتظر گذشتن هستند. مرا شناختند و یکی از بین ؜؜آنها با صدای بلند از من خواست که توقف کنم و منتظر رسیدن ؜؜آنها باشم من همچنان سوار بر اسپ استادم تا ؜؜آنها با کشتی به اینسو گذشتند و از کشتی پیاده شدند. دیدم در بین ؜؜آنها مردی چار؜؜شانه و فربه که یالان سیاهی بر تن داشت در پیشاپیش ؜؜آنها راه؜؜؜ می؜؜رود (یالان قبای بی آستین بود که مردمان طبقات عالیه بر تن؜؜؜ می؜؜کردند و از تکه؜؜؜؜؜؜های نفیس پشمی با رنگ سیاه و یا کره و خاکی ساخته؜؜؜ می؜؜شد) من این مرد سیاه پوش را از دور شناختم و همرا؜؜؜؜؜هان او را که ریش سفیدان و کلان؜؜؜؜؜؜های مروره بودند شناختم. چون نزدیک آمدند دیدم ؜خان صاحب؜؜؜ ؜؜؜میر زمان؜ خان است. من از اسپ فرود آمدم و با او مصافحه و بغل کشی کردم و با دیگران هم احوال پرسی کردم. ؜؜آنها گفتند که به خانه ما؜؜؜ می؜؜روند و نزد من؜؜؜؜؜ می؜؜؜ آمدند گفتم مبارک است تشریف بیاورید و در خانه ما از شما استقبال خواهد شد و شب را به درستی خواهید گزراند. من فردا خودرا نزد شما؜؜؜ می؜؜رسانم.؜؜؜ ؜؜؜میر زمان؜خان مرا طرف خطاب قرار داده و گفت ما برای ؜؜؜؜؜؜تنها شب گذشتاندن نزد شما ؜؜؜؜؜؜نمی؜ رویم، ما با خود شما کار و مشوره داریم. من باز اصرار کردم و ماجرای چغه سرای و چور و چپاول

خانه عم خود را که دلیل رفتن ضروری من بود به او گفتم او در جواب گفت من از تمام ماجرا خبر دارم، حالا کار از کار رفته است، جلو گیری از آن که ممکن نیست ؜؜؜؜؜؜تنها برای احوال پرسی و کمک؜؜؜؜؜؜های بعدی همه ما با شما همدستی خواهیم کرد. حالا چون اسمار محاصره است و هنوز قوۀ عسکری و پسر من عصمت ؜الله؜ خان مقاومت؜؜؜ می؜؜کند، بیائید ؜؜آنها را نجات دهیم و نگذاریم؜؜؜ میکزین و خزینۀ دولت تلف شود. من چارناچار موافقه کردم و برای برگشتن به خانه تصمیم گرفتم.
من که به خان؜صاحب و دیگر ریش؜ سفیدان گفتم مرا اجازه بدهید از شما پیشتر بروم و ترتیب استقبال شما را بگیرم، من اسپ دارم و شما پیاده هستید من زود؜؜؜؜؜؜؜تر از شما خواهم رسید، موافقه کردند. و از؜ آنجا تا خانه که تقریباً ؜؜؜؜؜؜چهار پنج کیلو متر راه است من سواره و به شتاب روان شدم و ؜؜آنها قبل از غروب آفتاب؜ آنجا رسیدند.

شب هنوز به تاریکی نه گرائیده و وقت شام بود، من از نزد مهمانان از مهمانخانه مان بر آمدم و بسوی خان؜؜؜ می؜؜رفتم که در نزدیک مدخل بزرگ قلعه جمعی از زنان و دختران را دیدم که دامن و آستین مرا محکم گرفتند و؜؜؜ می؜؜گریستند یکی از ملازمین خودمان که با این خانواده یکجا ایستاده بود به من گفت ؜؜آنها عایله حاکم کلان و دختران او هستند به ؜؜آنها خوش آمدید گفتم و کوشش کردم تسکین بدهم. گفتم بفرمائید درون سرای بیائید و خانه را خانه خود بدانید و انشاء الله دیگر مصئون هستید. ؜؜آنها را بسوی خانه خود راهنمایی کردم و در خانه از مطبخ و آمادگی برای مهمانی خان؜صاحب و همرا؜؜؜؜؜هان او که به هفتاد نفر بالغ؜؜؜ می؜؜شد خبر گرفتم ترتیب طعام عشا گرفته شد و بعد از صرف طعام، مهمانان را حسب معمول به مهمانخانه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و حجره ؜؜؜؜؜؜های باشند؜؜گان قریه تقسیم کردیم .این نوع کمک؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها در اجتماع معمول بود و مهمانان زیاد به خانه؜؜؜؜؜ ها تقسیم؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و هر خانه به تهیه خوابگاه؜؜شان و ناشتای صبحانه ؜؜آنها متعهد بود.
من در سراچه یا مهمانخانه با خان؜ صاحب و ؜؜؜؜؜؜چهار پنج نفر محدود از همرا؜؜؜؜؜هان او ماندم و به مشوره و کنکاش پرداختیم. خان؜ صاحب گفت که حالا نظام دولت از بین رفت و برای حفظ و امن منطقه باید تدابیری قومی و محلی گرفته شود. اسمار مرکز بسیار قوی و خوبی است مکیزین و صندوق خزینه هم پر است ما و شما این وسایل را برای حفظ امن و آسایش منطقه بکار خواهم برد و بنیادی یک مرکز اداری را قایم خواهیم کرد که به اتفاق خانوادۀ شما (یعنی ما) و پشتیبانی و حمایت مؤمند و مردم دره مرور و مردم دره سیند بپا خواهد استاد. چغه سرای از دست رفته است و مردم صافی مردم کوتاه؜بین و ماجراجو هستند و شایسته اعتماد نیستند. به کمک مردم شنواری و ماموند خواهیم توانست در مناطق دیگر کنر هم اعمال نفوذ کنیم و یک مرکز اداری بوجود آریم. امان ؜الله؜ خان به قند؜؜؜؜؜هار رفته ممکن است به زودی برگردد و این آشوب خاتمه یابد.

من هم نقشه و پلان او را دور از مصلحت نه دیدم و موافقه کردم و بعد ازو اجازه خواستم خانه برای استراحت بروم و خود او هم استراحت کند. او بمن گفت بعضی مردمان اوباش قریه تصمیم دارند بر من حمله کنند و شنیده ام ؜؜آنها برای همدستان دیگر خود به قریه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر قاصدان و خبررسانان فرستاده اند، ازین حرکت نباید غافل بود. من به او با خوشباوری یک جوان بی تجربه اطمینان دادم که کسی جرأت نخواهد کرد چنین کاری بکند و مصئونیت خانه ما را خلل دار سازد.
در وقت برآمدن بیرون مهمانخانه یکی از ریش؜ سفیدان قریه ما که نظارت امور خانه؜ گی ما را هم؜؜؜ می؜؜کرد به من گفت که چنین حرکت زشت از امکان بعید نیست و خوش؜بینی من بی مورد است. بهتر است قاصدی بطرف دره شیگل به فرستم و بعضی دوستان خان؜ صاحب و مردمان خیراندیش؜ آنجا را بخواهم که به فوریت برای کمک با جوانان مسلح بیایند. زیرا که فردا اگر خان؜صاحب بطرف اسمار حرکت؜؜؜ می؜؜کند بدون بدرقه و لشکر نباشد.

من این مشوره او را پسندیدم و به فرستادن قاصدان در همان شب اقدام کردیم و خودم به خوابگاه رفتم. لحظه بعد صدای فیر تفنگ شنیدم و از بستر برجستم که طرف مهمانخانه بروم دیدم در بزرگ قلعه از طرف بیرون بسته و زنجیر شده است، به سربام بر آمدم و صدای غلغله و فیر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های تفنگ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را زیاد؜؜؜؜؜؜؜تر شنیدم دیدم که راه برآمدن از سر بام موجود نیست. فرود آمدم در بین حویلی ناآرام و منتظر استاده ماندم که صدای کشودن در کلان بلند شد به آنطرف دویدم آن ناظر امور ما را دیدم که در راه گشوده سات گفت خانصاحب را ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه کشتند و این شرذمه قلیل اوباش به عجله کار خود را انجام دادند. بسیار ؜؜؜متأسف و متأثر شدیم.

میت او را در کتی در مسجد گذاشتند و طالبان مدرسه را به محافظه و خواندن قرائت گماشتند. فردای آن؜؜؜ میت را مردمان مرور و چند نفر از هم؜بستگان ما بردند و درد و غم این فاجعه بسیار دیر باقی ماند.

مردم منطقه ما با مردم مرور در طول انقلاب بصورت مخاصم و دو قبیله مخالف با هم مترصد تجاوز بر یکدیگر بودند. زد و خورد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های هم صورت گرفت و وضع دوستانه ما هم با اجتماع د؜؜؜؜؜هاتی ما بسیار خوشگوار نبود.
فردای آن اسمار هم سقوط کرد و قوماندان عسکری اسمار به طرف چترال گریخت و عصمت؜الله؜خان پسر؜؜؜ ؜؜؜میر زمان؜خان مرحوم از راه دره دانگام بسوی ایالت دیر که از محروسات هند برتانوی بود، پناه برد.
اسمار به تصرف غلام؜ خان در آمد. غلام ؜خان کسی بود که پدر او در طوائف ؜الملوکی قبل از سلطنت امیر عبدالرحمن؜ خان حکمران و؜ خان اسمار بود. سپه سالار غلام؜ حیدر؜خان چرخی که برای فتح نورستان و استقرار ولایت کنر از طرف امیر موصوف مأمور بود، اسمار را از تصرف او بکشید و نورستان را هم ضم قلمرو امیر ساخت. پسر او بعد از آن به ریاست چترال پناه گزین شد و تخمیناً بعد از هفتاد سال سر از نو به تجزیه طوائف ؜الملکی را آغاز کرد و اسمار را تصرف کرد و حیطه نفوذ سلطه او تا دره دانگام و شال و شنگر؜؜؜ می؜؜رسید و دره سین و دره شیگل از سلطه بیرون بود.

انقلاب و یا آشوب سقوی
کابل را حبیب الله مشهور به بچه سقاو تصرف کرد و امان الله هنوز در قندهار بود و تگ و دو دوباره تسخیر کابل را داشت. در هرگوشه و کنار ننگر؜؜؜؜؜هار آتش خانه جنگی مشتعل بود.
عم ما سید زیورشاه مرحوم که در کهدامن در تبعید بسر؜؜؜ می؜؜برد و یک ماه پیش از سقوط کابل فوت کرده بود، خانوادۀ ما در فکر بیرون کشیدن عایله او از ولایت کابل بود و تصمیم گرفته شد مرا و یک برادر بزرگتر مرا به رفتن کابل و آوردن عایله او از؜ آنجا مامور ساخت. یک برادر دیگر ما که او داماد عم ما هم بود درین سفر با ما همرائی کرد و با سواری اسپ بسوی کابل براه افتادیم.

قافلۀ ما مرکب از سه سوار و ؜؜؜؜؜؜چهار نفر پیاده بود و در پیاده ؜؜گان ملازمین ما یک نفر بنام فقیرمحمد موجود بود که او از جمله متقاعدین عسکری اسمار بود. او در فوج اسمار رتبه علم ؜برداری داشت و از مخلصین پدر ما بود. خودش از مردان صافی تگو بود و در وقت گذشتن امیر عبدالرحمن؜ خان از آمو بطرف ولایت کندوز او در فوج قطغن سپاهی بود و با ؜سپه ؜سالار چرخی در سوقیات نورستان سهم گرفته بود. مرد معمر و جهان دیده بود ریش زیبائی سفید و طویلی داشت و لباس سفید و نظیفی؜؜؜؜؜ می؜؜؜پوشید و مرد متعبد و شب؜خیز بود و در مسجد جامع ما مؤذن و سرپرست کار مسجد و مزار پدر من هم بود. این مرد که ما او را کاکا خطاب؜؜؜ می؜؜کردیم، بحيث رهنما و مدیر قافله ما موظف به رفتن کابل شده بود. او بعد از تقاعد حیات خود را با ما بسر؜؜؜ می؜؜برد. ما برای او حجره تخصیص داده بودیم و او را جزء دودمان خود؜؜؜ می؜؜شناختیم. به سرپرستی فقیرمحمد کاکا براه افتادیم و بسوی کابل رهسپار شدیم.

راستی آنوقت اقدام به چنین سفر پر خطری را هر کس که؜؜؜؜؜ می؜؜؜بود کرده ؜؜؜؜؜؜نمی؜توانست. غفلت و بی؜خبری جوانی و ماجراجوئی می؜توانست این خطر را نادیده گیرد. در راه و جاده عبور و مرور دیده ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شد. در تمام وادی کنر از قریه ؜؜؜؜؜ها صدای تفنگ شنیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. در کنار سرک دکان؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و چایخانه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های که سابق موجود بود، بسته بود. قریه؜؜؜؜؜؜های نزدیک سرک چون صدای پای اسپان ما را؜؜؜؜؜ می؜؜؜شنیدند زنان و اطفال با تعجب بسوی ما؜؜؜ می؜؜دویدند و؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرسیدند که ما کی هستیم و کجا؜؜؜ می؜؜رویم.
این ؜؜؜؜؜؜چهار نفر پیاده در جلو ما پیش پیش؜؜؜؜؜ می؜؜؜رفتند و دو نفر آن مسلح هم بودند. من و برادرم هم با خود یک یک تفنگچه داشتیم. من که حالا سواری خود و پیاده رفتن ؜؜آنها را بیاد؜؜؜؜؜ می ؜؜؜آرم، خجل؜؜؜ می؜؜شوم و احساس ارتکاب گناه؜؜؜ می؜؜کنم. وقتی ما به منزل؜؜؜ می؜؜رسیدیم و اقامه؜؜؜ می؜؜کردیم، ما از آن همرا؜؜؜؜؜هان پیاده خود بیشتر زله و خسته؜؜؜؜؜ می؜؜؜بودیم و ؜؜آنها با تمام چستی و چالاکی اسپ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها را جابجا؜؜؜ می؜؜کردند، زین؜؜؜؜؜ها را از اسپ؜؜؜؜؜ها فرود؜؜؜ می؜؜ آوردند و برای یافتن کاه وجو به ده و قصبه؜؜؜ می؜؜دویدند. مخصوصاً فقیرمحمد کاکا که پیر معمری بود از همه چست و چالاک؜؜؜؜؜؜؜تر بود و هیچ احساس خستگی ؜؜؜؜؜؜نمی؜کرد و؜؜؜؜؜ می؜؜؜گفت من حالا زهیر شده ام من در جوانی سه روزه راه را در یک روز طی؜؜؜ می؜؜کردم، من در رساندن پوسته؜؜؜؜؜؜های نظامی از پای اسپ سواران نیز بودم و این وظیفه را اکثراً به من؜؜؜؜؜ می؜؜؜سپردند.
ما روز سوم به لغمان رسیدیم و در اولین قریه وادی لغمان (چارباغ) که در شرق وادی قرار دارد، برای استراحت در منزل دوستان و عزیزان خود فرود آمدیم و در؜ آنجا برای ما گفتند که در لغمان علیا جنگ شدید جریان دارد و شهر تگری که مقر خانواده مادری ما و خانۀ سابقه پدری ما بود، محاصره است و در اطراف لشكر متجاوزین مشغول تدبیر گرفتن شهر هستند. برای ما گفتند عبور و مرور در چنین حالت مشکل است.

ما برای حل مشکل خود چنین تصمیم گرفتیم که نخست نزد سرکرده لشکر متجاوز که تاج؜ محمدخان جبارخیل بود و از جملۀ خانان متنفذین لغمان بشمار؜؜؜ می؜؜رفت، برویم و از او با خود بدرقه را گرفته بسوی مرکز لغمان و شهر تگری حرکت کنیم.
تاج؜محمد؜خان با خانواده ما آشنایی داشت و ما را؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناخت. با سقوط حکومت در ولسوالی چارباغ خود را مدار مهام و حاكم منطقه ساخته بود،؜؜؜ می؜؜خواست نواحی دیگر لغمان را هم زیر سلطه خود درآورد.

ما به نزد او شتافتیم. پیش آمد مؤدبانه و دوستانه کرد و در موضوع جنگ و پرخاش جاری بین او و مامای ما او را ملامت قرار؜؜؜ می؜؜داد و تقصیر را بدوش او؜؜؜؜؜ می؜؜؜انداخت. به این صورت گویا نزد ما خود را تبرئه؜؜؜ می؜؜کرد و چند نفر را با ما بصورت بدرقه همراه ساخت تا ما را به نخستین آمر لشکر او که در سه کیلومتری تگری در ؜؜؜؜؜؜چهارده لغمان بود، برساند. ؜؜آنها ما را؜ آنجا رساندند و مرخص شدند.

آمر لشكر محمد اسلم؜خان نام داشت، به سنگر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اطراف شهر از رفتن ما به تگری اطلاع داد و توصیه کرد که مزاحم نباشند. بعد از اجرای ایــن مخابره به سنگر؜؜؜؜؜ها ما به راه افتادیم و دستمال سفیدی را بحیث رمز تکان؜؜؜ می؜؜دادیم تا بالاخره بدرون شهر واصل شدیم.

مامای ما که ملک محمدشاه ؜خان نام داشت پسر ملک محمدحسن؜ خان بود که ذکر او قبلاً در صفحه ۱۹ به عمل آمد. زمیندار بزرگ و ملک تگری و نواحی آن بود. بعد از سقوط حکومت با حمله ناگهانی تاج محمد؜خان مواجه شده و شکست خورده بود، او شهر را ترک کرده و نزد خویشاوندان خود به دره نیازی با عایله خود رفته بود. جند وقت بعد عایله و زنان فامیل خود را در؜ آنجا گذاشته و خودش برگشته و شهر را تصرف کرد. این حمله دوم تاج محمد؜خان بود که؜؜؜ می؜؜خواست شهر را به تصرف درآورد. ما که تگری را در حالت نیمه مخروبه يافتيم، دكان؜ها اكثراً سوخته بود، بقیه کمی از حریق نجات یافته، مسدود بود. خانه؜؜؜؜؜؜های نزدیک بازار هم طعمه حریق شده بود. به خانه قدیمی پدری ما گلوله؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های توپ اصابت کرده و دیوار احاطه چند جای شکاف شده و ریخته بود.

مردم در کوچه و بازار سلاح بر دوش در تک و دو دیده می؜شدند. ما به مهمانخانه ملک محمدشاه؜ خان رسیدیم و او را صحیح و سالم و شادان یافتیم. این مرد پخته سال مانند جوانان کمربسته و تفنگی به پهلوی خود گذاشته بود. ما تصور کردیم او کدام؜؜؜ میله یا جشنی بر پا کرده است. زیرا هر طرف مردم جوقه جوقه نشسته بودند، کسی طعام؜؜؜ می؜؜خورد و کسی چای؜؜؜؜؜ می؜؜؜نوشید، دیگ؜؜؜؜؜؜های بزرگ برای طبخ طعام در بیرون مطبخ در صحن سرای بار بود، و به مراجعین غذا داده؜؜؜ می؜؜شد.
او از آمدن و دیدن ما خوش شد. شب را در آن شهر محاصره شده در هیاهوی جنگ و فیر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های توپ و تفنگ گذشتاندیم و فردای آن از طرف غرب شهر که راه آن مفتوح و حلقه محاصره به؜ آنجا نرسیده بود بطرف کابل از راه دشت مهترلام رهسپار شدیم. درین سفر که موسم گرما و ماه اسد بود ما همیشه پس از دمیدن روشنی صبح حرکت؜؜؜ می؜؜کردیم و بعد از ساعت ده و یازده در یک سایه درخت و یا قریه استراحت؜؜؜ می؜؜کردیم و هنگام عصر باز براه؜؜؜؜؜ می؜؜؜ افتادیم ما در تاریکی شب راه را در دشت مهترلام گم کردیم و یک ساعت پریشان و سرگردان ماندیم تا بالاخره به کمک فقیرمحمد کاکا راه یافتیم و حرکت خود را دوام دادیم.
چون راه کاروان خط باریک و کج و معوجی بود که در دشت ریگزار نقش پا به زودی محو و نابود؜؜؜ می؜؜شود لهذا راه یافتن مشکل؜؜؜؜؜ می؜؜؜گردد، فقیرمحمد کاکا راه را از یافتن علایم مدفوع حیوانات تشخیص داده بود ما قبل از ظهر به بادپش رسیدیم که قریه است منزوی و دور افتاده. ما در؜ آنجا توقف کردیم و شب دیگر قبل از روشن شدن افق بطرف نغلو براه افتادیم کوتل مختصری را گذر کردیم و به نغلو ساعت تخمیناً ده بجه روز رسیدیم. فقیرمحمد کاکا ما را به قلعه رهنمونی کرد که؜؜؜ می؜؜گفت از دوستان پدر ماست و از سرکرد؜؜گان ناحیه بشمار؜؜؜ می؜؜رود.

ما در پیش قلعه رسیدیم و به او معرفی شدیم او ما را بطرف یک صفه مشرف به دریای کابل که سایه غلو درخت چنار؜؜؜؜؜؜ آنرا پو؜؜شانده بود رهنمائی؜؜؜ کرد. صفه یا دیره جای بسیار لطیف و خوش هوا بود؜؜؜؜؜؜ آنرا به زودی با گلیم؜؜؜؜؜ ها فرش کردند و تخت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خواب (چارپائی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها) را به دور آن گذاشتند. چای رسید و ما بعد از صرف چای که برای ما حکم ناشتا داشت در چپرکت؜؜؜؜؜ ها استراحت کردیم. وقت ظهر نهار مفصلی برای ما ترتیب شده بود که من لذت آن مرغ پلو و صفه خوش هوا را تا امروز فراموش نکرده؜؜؜؜ ام.

طرف عصر به تگاو حرکت کردیم و از قدردانی و مهمانداری؜ ؜؜؜؜میزبان تشکر کرده، مرخص شدیم. در راه یکی از عابرین بما گفت که پیش نروید که دزدان کمین گرفته اند و همه مسلح اند و شما را اذیت خواهند کرد. ما متحیر شدیم که چه باید بکنیم که درین وقت فقیرمحمد کاکا گفت شما همین جا باشید و من؜؜؜ تنها؜؜؜ می؜؜روم و اوضاع را بخود معلوم؜؜؜ می؜؜کنم، بعد به شما اطلاع خواهم داد.
تقریباً یک ساعت بعد فقیرمحمد کاکـا بـرگشت و از دور از یک مرتفع با اشاره دستمال سفید ما را به پیش رفتن دعوت کرد. نزد او رسیدیم، دیدیم در بلندی دیگری دو یا سه نفر مسلح نشسته اند و گفت این دزدان نیستند و راه برای گرفتن خراج از کارو؜؜ان؜ها گرفته اند. من از هویت شما ؜؜آنها را اطلاع دادم و گفتند مزاحم ؜؜؜؜؜؜نمی؜شوند. حتی یکنفر را از بین خود برای ما طور بدرگه مقرر داشته اند تا ما را به نخستین آبادی تگو برسانند.
آن مرد پیشاپیش ما به راه افتاده بود و ما بدون آنکه به او تماس حاصل کنیم به عقب او؜؜؜ می؜؜رفتیم تا در نزدیک یک قریه او از راه دیگر برگشت. ما در تاریکی شب بعد از ختسگی زیاد در کنار راه در یک مسجد فرود آمدیم و به استراحت پرداختیم.
مردم قریه از دو سه خانه مختلف برای ما غذا تهیه کردند. بعد از سه ؜؜؜؜؜؜چهار ساعت استراحت در تاریکی شب باز براه افتادیم و از کوتل سولامک نجراو گذشته به قریه شوتی رسیدیم. قریه شوتی دهکده ایست در کنار دریای نیلاب که در؜ آنجا کشتی هم موجود بود که مردم بطرف دشت بگرام عبور؜؜؜ می؜؜کردند. در؜ آنجا چای؜خانه و دکانی هم وجود داشت که ما نان و غذای خود را از؜ آنجا بدست آوردیم.

بعد از توقف چند ساعت بعد از ظهر بطرف دشت بگرام به راه افتادیم و از دریای نیلاب عبور کردیم. در پایان روز به قره باغ کوهدامن رسیدیم که منزل عم متوفی ما در؜ آنجا بود. دیگر سفر و مشقت آن پایان یافته و ما خود را در خانه خودمان یافتیم.
موسم انگور کوهدامن بود و در آن عصری که موتر؜؜؜؜؜؜های که این؜؜؜ میوه را به هر گوشه مملکت و یا خارج آن به سرعت برساند موجود نبود، لهذا انگور خوردن برای ما که از داشتن تاکستان محروم بودیم، عیش و نوش ممتازی بشمار؜؜؜ می؜؜رفت. خوردن انگور در موسم آن در سایه تاکستان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های کهدامن و خوردن شوله و شوربای بسیار تیز و تند که بین مردم مروج است به راستی لذتی داشت که از کباب و شراب خیام پس ؜؜؜؜؜؜نمی؜ ماند. و مخصوصاً کـه خطرات و خستگی راه طولانی و سفر پر مشقتی پایان یافته بود، راستی استراحت و مصونیت معنی خود را داشت.
ما بعد از استراحت سه ؜؜؜؜؜؜چهار روز از قره باغ بطرف شهر کابل با سواری اسپ حرکت کردیم. در بین شهر کابل و قره باغ و کوهستان موتر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سواری کرائی موجود؜؜؜ نبود، ؜؜؜؜؜؜تنها عراده ؜؜؜؜؜؜های حکومت سواری یا باربرداری گاهگاهی دیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.
ما به شهر کابل رسیدیم و در منزل یکی از دوستان پدر ما قاضی غلام؜ حضرت؜ خان فرود آمدیم. قاضی غلام ؜حضرت؜ خان از کلان شوند؜؜گان و سرکرد؜؜گان منطقه خود بود و این حیثیت زعامت را از پدر خود به ارث گرفته بود. در قیام کهدامن بر ضد رژیم امانی با حبیب؜ الله؜ خان کمک؜؜؜؜؜؜های خفیه و علنی کرده بود و به پاس آن قدرت و منزلت بزرگی در دستگاه دولت داشت. او به حیث رئیس خزاین و رتبه نائب؜ سالاری سرفراز شده بود. آدم نجیب و خوش صحبت و ظریف بود، در عین زمان بسیار مرد متعبد و پرهیزگار بود و در طریقه قادریه به پیروی از پدر ما گامزن بود. او از ورود ما به دربار سلطنتی اطلاع داده و باریابی ما را به حضور امیر تقاضا کرد.
ما موضوع آمدن خود را به او گوشزد کردیم که؜؜؜ می؜؜خواهیم عایله و بازماند؜؜گان خود را به کنر انتقال دهیم و جایداد ؜؜شانرا در کوهدامن به فروش برسانیم و؜؜؜ می؜؜خواهیم دولت ازین قضیه مطلع باشد و این عملیه به اجازه ؜؜آنها صورت گیرد.

روزی بعد به ما خبر داده شد که امیر؜صاحب یعنی حبیب ؜الله ما را در ساعت ۱۱ بجه روز بحضور خود خواسته است و هم امر فرموده که مهمان دولت هستیم و باید به مهمانخانه دولتی نقل مکان کنیم. ما را بدرون ارگ به یک اپارتمان دو منزله کوچکی که در طرف جنوب دیوار ارگ قرار داشت بردند. این اپارتمان که در منزل دوم قرار داشت، جای بسیار راحت و آرامی بود که ما در آن قرار گرفتیم و به ساعت معین باریابی بسوی دربار پادشاهی به همراه یکی از کارکنان وزارت دربار برده شدیم.

حبيب الله مشهور به بچه سقاو
ما در برج شمالی به حضور امیر باریاب شدیم. برج شمالی مشرف بر باغ ارگ و تپه بی بی مهرو است. در طبقه فوقانی این برج، عمارتی است متشکل از صالون نشیمن بزرگ و نان خوری و چند اطاق دیگر است به طرف شمال دارای برندۀ طولانی و عریض است که دربار امیر درین موسم درین برنده صورت؜؜؜ می؜؜گرفت.
او در صدر مجلس در پشت؜ ؜؜؜؜میز بزرگی قرار داشت و من برای بار اول این عجوبه و یا طفره تاریخ را؜؜؜ می؜ دیدم. اعجوبه به این معنی که پادشاهی او بکلی خلاف معمول و خارج از سنن و قواعد جاریه بود و طفرۀ تاریخ به این معنی که جریان تاریخ چون مسیر عادی خود را بگذارد و منحرف؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود پس از مدتی به مجری اصلی خود بر؜؜؜می؜؜گردد.؜؜؜ می؜؜توان این چنین حوادث را طفره و ندرت گفت.
من با این اعجوبه و نادره تاریخ روبرو شدم، او مرد چار؜؜شانه گندمی رنگ متوسط قامت بود. چشم و بینی او چهره مردان تورانی مغولی را به خاطر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آورد. معلوم بود او از ختلاط دو نژاد آریائی و تورانی به وجود آمده است. چپن خامک دوزی سفید قند؜؜؜؜؜هاری به تن داشت و در زیر آن تفنگچه را با قطار و کارتوس آن آویخته بود. لنگی نخی پشاوری نفیس بر سر داشت، دستار را با سلیقه و ذوق خوش بسته بود. در پهلوی او تفنگ گلوله موزر جرمنی نزدیک کرسی موجود بود.
به او نزدیک شدیم سلام دادیم، او بر خاست و با ما مصافحه کرد و خوش آمد گفت. بعد به چند چوکی خالی که در؜ آنجا موجود بود اشاره کرد و به ما امر نشستن را داد. بعد خودش سر سخن را کشود به غرض آمدن ما به کابل اشاره کرد و معلوم است غلام حضرت؜ خان به او مطلب را قبلاً گفته بود و گفت در چنین وضعی که هر طرف ناآرامی است بردن زنانه و اطفال صعوبت دارد، شما این کار را نکنید و منتظر باشید تا امنیت برقرار شود، من به سواری موتر ؜؜آنها را؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد خواهم فرستاد و گفت که شما حالا که به وطن خود بر گشتید مردم را به همکاری و اطاعت به حکومت من دعوت کنید و چند نفر از سرکرد؜؜گان و بزر؜؜گان اقوام را با بعیت نامه ؜؜؜؜؜؜؜؜هائی که به دست آید بیارید. کسانی را که به حیث نمایند؜؜گان قوم با خود آورده؜؜؜ می؜؜توانید از اینجا بسیار به خوشی و عزت خواهند رفت و از آمدن پشیمان نخواهد بود.
مردم مشرقی (ننگر؜؜؜؜؜هار) به مقابل امان؜ الله قیام کردند و مردم شنوار انقلاب را بر ضد او آغاز کردند، من به طرفداری ؜؜آنها برخاستم و در حقیقت کمر ؜؜آنها را بستم. حالا چرا با من متفق ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شوند و حق احسان مرا فراموش کرده اند.
بعد گفت: شنیده ام جنگ و جدال مابین مردم مشرقی زیاد است و در هر گوشه و کنار زد و خورد است. به ؜؜آنها بفهمانید آرام شوند و به ؜؜آنها بگوئید این کارتوس ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های را که شما برای برادر کشی استعمال؜؜؜ می؜؜کنید، مال دولت و بیت ؜المال است، سه برابر هر کارتوس از ؜؜آنها قیمت؜؜؜؜؜؜ آنرا خواهم گرفت.
این کلمات آخر را با صدای بلند؜؜؜؜؜؜؜تر و آمرانه تری؜؜؜ می؜؜گفت. بعد گفت: من عم مرحوم شما را؜؜؜ می؜؜شناختم و من او را دیده بودم. چند ماه قبل از تسخير كابل من شبانه نزد او در قره باغ رفتم و او را در حجره مسجد ملاقات کردم، از او دعا گرفتم او بر ؜؜شانه و پشت من با دست خود کوبید و گفت پسر من موفق باشی و خدا همراهت باد. من دعای چنان مردانی را حاصل کرده ام و از مزارات اولیای دیگر هم کسب فیض و برکت کرده ام. موفقیت من از برکت توجه این مردان خداست و کرامت ؜؜آنها بود که من امان ؜الله کافر را مغلوب کردم. او گفت اگر کسی با من همراهی کند و یا نکند عیبی ندارد مـن بـر خدای خود اتکاء کردم ام و دست خود را به تفنگ خود دراز کرد و افزود که بعد از خدا این غازی تکیه گاه من است.
ما سری؜؜؜؜؜ می؜؜؜ جنباندیم و صحبت او را گوش؜؜؜ می؜؜کردیم و کمتر فرصت؜؜؜ می؜؜داد چیزی بگوئیم. بنا بود که توجه خود را به کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر برگرداند و مشغول شود که برادر من برخاست و گفت که حالا اجازه بدهید ما مرخص شویم و به ولایت خود بر گردیم. امر شما از مصلحت خالی نیست ما از بردن عایله خود منصرف؜؜؜ می؜؜شویم.
گفت: نه! من به شما اجازه ؜؜؜؜؜؜نمی؜ دهم به این زودی بروید، چند شبی با ما باشید، روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های جشن استقلال نزدیک است ما جشن؜؜؜ می؜؜گیریم و این روز؜؜؜؜؜ها را تجلیل می؜کنیم.
استقلال مال پدر و مادر امان ؜الله نبود مال همه ما و شما است. افتخار آن و تجلیل آن کار همه ما و شما؜؜؜ است، شما درین جشن با ما اشتراک کنید بعد از مرور جشن شما را مرخص؜؜؜ می؜؜کنم شما تا آن وقت مهمان هستید، روزانه به دربار بیائید و نهار را با من یکجا صرف کیند و شبانه به منزل خود آرام باشید و در؜ آنجا از شما پذیرائی؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود. حالا هم وقت نان نزدیک است بنشینید و بعد از صرف طعام به منزل؜تان بروید ما تشکر کردیم و نشستیم و جریان دربار را تماشا؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردیم.
شیرجان؜ خان وزیردربار مرد خوش قیافه و خوش لباسی بود که پهلوی؜ ؜؜؜؜میز کار او ایستاده بود و دوسیه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های متعددی زیر بغل داشت. لباس بسیار شیک و خوش اندامی از کرتی و پتلون به تن داشت، دستار سفیدی که آنهم با سلیقه و ذوق خوبی بسته شده بود به سر داشت، پیراهن سفید یخن باز او را مرد شیک و زیبا جلوه؜؜؜ می؜؜داد. او کاغذ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را بحضور تقدیم؜؜؜ می؜؜کرد و آهسته چیزی؜؜؜ می؜؜گفت و بعـد مـهـر را از روی؜ ؜؜؜؜میز بر؜؜؜ می؜؜داشت و بر کاغذ به حيث امضاء صحه او؜؜؜؜ می؜گذاشت.
این کار چون به اتمام رسید سر صحبت را با چند نفر دیگر آغاز کرد و از احوال ؜؜آنها پرسید. درین وقت آمادگی نهار اعلان شد و همه بر سر؜ ؜؜؜؜میز نان رفتیم.
بعد از صرف طعام بیرون بر آمدیم و به طرف منزل خود رفتیم. ما هر روز مطابق امر او به برج شمالی؜؜؜ می؜؜رفتیم و در گوشه قرار؜؜؜ می؜؜گرفتیم و شاهد و تماشای دربار؜؜؜؜؜ می؜؜؜بودیم. .
روزی محمودپاشا به دربار آمده بود و اتفاقاً در پهلوی من کرسی او قرار داشت، با هم معرفی شدیم. اصلاً او از مردان عرب سوریه دمشق بود که در اردوی ترکیه عثمانی اجرای خدمت می؜کرد و به ؜صاحب؜ منصبی درجات متوسط رسیده بود و بحيث جنرال افتخار؜ صاحب؜ منصبی اردوی پادشاهی افغانستان را یافته بود و در تشکیلات عصری و در امور حربیه از فکر و مشوره او استفاده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. چرا به افغانستان هجرت کرده بود، دلیل آن برای من معلوم نیست و شاید هم یکی از اسرار تاریخ باشد. او در زمان سلطنت امان ؜الله ؜خان بسیار طرف احترام و توجه قرار گرفت و نظر او در هر ساحه تحول مملکت دخیل بود. و حبیب الله او را به حیث موید و همکار خود می؜شناخت و احترام؜؜؜ می؜؜گذاشت.
آدم قد بلند و لاغر اندام بود که چشم؜؜؜؜؜؜های سبزگون و نافذ خود را طرف مخاطب از ورای عینک سفید؜؜؜ می؜؜دوخت. بروتی بر سبک ترکان آن عصر گذاشته بود و لباس عسکری شیکی بر تن داشت. ما با هم آهسته صحبت؜؜؜ می؜؜کردیم که درین وقت حبيب الله عطسه کرد و چون دستمال با خود در حال حاضر نداشت، دهن و بینی خود را بنا داشت با آستین چپن سفید خود خشک کند که محمود سامی از جا به سرعت بجهید و دستمال تقديم می؜کرد و گفت اعلیحضرتا سادگی و بی تکلیفی شما حضرت عمر را بخاطر؜؜؜ می؜؜آورد.
ما سه ؜؜؜؜؜؜چهار روز دیگر هم به دربار؜؜؜ می؜؜رفتیم. در آنجا؜؜؜؜؜ می؜؜؜ نشستیم و جریان دربار را تماشا؜؜؜ می؜؜کردیم. دربار به مجالس خانان و بزر؜؜گان قومی افغانستان شباهت داشت بی تکلیف مردم؜؜؜؜؜ می؜؜؜رفتند و آمدند و با امیر صحبت؜؜؜ می؜؜کردند. حبیب الله بلند بلند حرف؜؜؜؜؜ می؜؜؜زد و از ایراد کلمات رکیک و وقیح هم خود داری ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کرد.
من یکی دو مرتبه دیگر هم اتفاقاً در مجلس به نزدیک محمود سامی قرار گرفتم. او با اشاره چشم و ابرو اوضاع دربار را به باد تمسخر؜؜؜ می؜؜گرفت و به اشاره و سرگوشی به من تلقین؜؜؜ می؜؜کرد که چنین نظامی شایسته بقا و دوام نیست.
روزی دیگری که ما به دربار رفتیم، حبیب الله حاضر نبود و در وقت طعام نهار اعلام شد که امیر؜صاحب بیرون از شهر است و به زودی بر نخواهد گشت. مهمانان سر؜ ؜؜؜؜میز غذا بروند. ما به اطاق طعام رفتیم و غذا را صرف کردیم.
در آخر مجلس که به برنده برآمدیـم، حبیب الله رسید. تفنگ به دست داشت بر سر روی او خاک و غبار فراوان نشسته بود. به حاضرین گفت که بنشینید من سرو روی خود را؜؜؜؜؜ می؜؜؜شویم و بر؜؜؜می؜؜گردم و به شما خواهم گفت که من به کجا بودم و چه؜؜؜ می؜؜کردم. من گرسنه هم هستم و به صدای بلند و آمرانه به موظفین گفت که طعام او را هم سر؜ ؜؜؜؜میز بگذارند. ما همه منتظر نشسته بودیم.
ساعتی بعد از شستن سر و رو و صرف غذا بر آمد و گفتند من ساعت شش بجه صبح پیغام تیلفونی از ولایت؜ ؜؜؜میدان گرفتم که لشکر هزاره به جل ریز رسیده است و عسکر ما هزیمت کرده و به خروج از بین دره براه افتاده اند من بدون تعطیل موتر خود را سوار شده و خود را به دره؜ ؜؜؜میدان رساندم با نخستین گروه شکستیان که مواجه شدم دیدم سراسیمه و در حال دویدن اند. من توقف کردم ؜؜آنها هم ایستادند و مرا شناختند پرسیدم بچه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها چه گپ است که؜؜؜ می؜؜دوید ؜؜آنها از حمله شبانه لشکر هزاره و قوت ؜؜آنها حکایت کردند. امیر به تفنگ خود اشاره کرد و گفت با غازی سه نفر از پیش آهنگان ؜؜آنها را در همان جا کشتم و گفتم این؜؜؜؜؜ها را بروی سرک بیندازید. نعش آنان بهترین سد راه شکست خورد؜؜گان است. من در؜ آنجا توقف کردم آهسته آهسته پیش رفتم دیدم آوازۀ این حرکت من به سرعت برق در طول دره پیچیده بود و لشکر در سر راه از جاده و بیراهی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها پس برگشته و به طرف جل ریز در حرکت بودند. بعد خود را به جلریز رساندم و ترتیب مدافعه و استحکام را با رفقا گرفتم و برگشتم و همه تحسین کردند و شادباش و زنده باد گفتند.
روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های جشن رسید و مراسم آن در گذرگاه و ده مزنگ برگذار شد. چراغان مفصلی ترتیب شده بود و صدای؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان زنی و فیر تفنگ؜؜؜؜؜ها و نغمه خوانی و ساز و سرود موزیشن؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها توام با صدای تفنگ بالا بود. شب همان روز در سلام خانه ارگ که صالون کلان داشت، تیاتری بنام فتح اندلس ترتیب شده بود. ما با هم به تماشای این تیاتر دعوت شده بودیم و به؜ آنجا رفتیم. اما از بسی ازدحام و بیروبار بود، نتوانستیم به درستی تماشا کنیم. لحظه ای صحنه به نظر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد و بعد؜؜؜؜؜؜ آنرا استادان و تماشاکنند؜؜گان از نظر ؜؜؜؜؜؜پنهان؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساختند، لباس؜؜؜؜؜؜های قرون اولی که به جان بازیگران بود نظر را جلب؜؜؜ می؜؜کرد.
یک صحنه چند دقیقه شمشیر بازی بین دو پهلوان متخاصم که خول بر سر و زره در بر داشتند بسیار جالب و ماهرانه بود شنیدم. اكثر بازی؜گران این صحنه، بازیگران صحنه سیاست و فرهنگ دورۀ امانی بودند که حالا برای خوشگذرانی حبیب الله؜؜؜؜؜ می؜؜؜رقصیدند و؜؜؜؜؜ می؜؜؜جنگیدند.
در شهر کابل و بازار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های نو و کهنه آن گشت و گذار ؜می؜کردیم. کابل به یک شهر ماتم زده و افسرده تبدیل شده بود که جوانان مکتبی و خون گرم گوشه گرفته و کنار رفته بودند، اعیان و اشراف دوره گذشته بعضی در زندان بسر؜؜؜ می؜؜بردند و بعضی هم در خانه بازداشت شده بود. مکتب؜؜؜؜؜ها بسته و معلمین بیکار و بی روزگار مانده بودند. کار و بار تجارتی تقریباً فلج بود، در بازار گرمی سابقه نمانده بود. زیرا اکثر راه؜؜؜؜؜ها بسته بود و مال التجاره و امتعه به شهر ؜؜؜؜؜؜نمی رسید و هم ؜ گشت و گذار تاجران خرده فروش ولایات به کابل کم شده بود. عدم مصونیت و فکر فردا هم مردم را مشوش و اندیشناک ساخته بود.
من در سال گذشته در عین موسم به کابل آمده بودم، من به مقایسۀ سال گذشته کابل را بسیار افسرده و حتی مرده یافته بودم. تفنگداران و جنگجویان شمالی و کوهستان در هر طرف جوقه جوقه در گشت و گذار بودند. آثار حیات و نشاط ؜؜؜؜؜؜تنها در وجنات ؜؜آنها دیده می؜شد. ساعت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها بعد صدای ؜؜؜؜؜هارن یک موتر یکه تاز و یا صدای زنگ گاوی شنیده؜؜؜ می؜؜شد، صدای سم اسپان جنگجویان جای؜؜؜؜؜؜ آنرا گرفته بود و آن خلا را پر کرده بود.
با وجودیکه امان ؜الله؜ خان از قند؜؜؜؜؜هار رفته و علی؜ احمد؜خان که بعد از او در قند؜؜؜؜؜هار دعوی سلطنت کرده بود، گرفتار شده بود. اما ؜سپه ؜سالار محمدنادر؜خان هنوز در پکتیا موجود بود و برادر دیگرش محمدهاشم ؜خان در ولایت ننگر؜؜؜؜؜هار مرکز مقاومتی؜؜ تأسیس کرده و مشغول مبارزه بود. در مردم شهر و روشنفکران؜؜؜؜؜؜ یگانه امید که مانده بود همین بود که چشم براه ظفر و موفقیت ؜؜آنها؜؜؜ بودند. عدم مصونیت و عدم اطمینان تا حدی بود که زعمای عاقل و با هوش انقلاب هم به دوام رژیم خود مطمئن نبودند.
ما به قاضی غلام حضرت ؜خان رئیس خزاین که ذکر او را در صفحات قبل کردم، پیشنهاد کردیم جایداد ما را که چند جریب زمین کشتمندی و تاکستان بود بخرد و پول؜؜؜؜؜؜ آنرا به ما بدهید تا در ننگر؜؜؜؜؜هار برای بازماند؜؜گان سرمایه گذاری کرده باشیم.
او گفت این خانه که من در آن؜؜؜؜؜ می؜؜؜ نشینم و دارای باغ و نخلستان به این وسعت و بزرگی است مال مردم است و ما غاضبانه؜؜؜؜؜؜ آنرا تصرف کردیم. یقیناً مال و خانه ما هم در پاداش چنین اعمال به تصرف دیگران در خواهد آمد. برای من هیچ آرزوی توسعه جایداد و ملکیت نمانده و از حیات خود هم مطمئن نیستم. این مردمانی که انقلاب کرده بودند و به نام احیای سنن اسلامی و خدمت دین تظاهر؜؜؜ می؜؜کردند به جز بستن مکاتب عصری و تبدیل سنه شمسی؜ الهجری به قمری هجری و بعضی کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های کوچک و یا منفی دیگر کاری نکرده بودند که آن را اصلاحات اساسی و خدمت واقعی برای دین؜؜؜ خواند. ؜؜آنها نزد خود هدف و پروگرامی نداشتند و؜؜؜؜؜؜ یگانه سعی جد و جهد ؜؜شان استقرار در مملکت و استحکام رژیم نو بود و بس که به آن هم موفق نشدند.
این اوضاع را که بخاطر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آورم و حالا که به عقب؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگرم آن بیت مشهور شاعر شرقی را به خاطر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آورم که؜؜؜ می؜؜گفت:
عروس ملک کسی تنگ در بغل گیرد
که بوســــه بر لب شمشیر آبدار زند
طلب گاران عروس شمشیر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های آبدار در هر گوشه و کنار کشیده و به آن اتکاء کرده بودند و ارادۀ مردم را نادیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفتند و به آن طوریکه باید وقعی ؜؜؜؜؜؜نمی ؜دادند.
ما از کابل به پروان آمدیم و از؜ آنجا از نجرو و تگو بسوی ننگر؜؜؜؜؜هار رهسپار شدیم. شب را در تگو در جای یکی از دوستان پدر ما گذشتاندیم. بسیار خوش گذشت و مهمانی مفصلی ترتیب داده بود و هوای گوارای اواسط سنبله هم سیر و سفر ما را خوشگوار ساخته بود. ما اتفاقاً در تگو غلام محمد؜خان را در سر راه دیدیم که به فکر تهیه لشکر و سوقیات به طرف کهستان و کابل بود. او از سرکرد؜؜گان مردم صافی تگو بود. پدر او جنرال بزرگی اردوی عبدالرحمن؜ خان و امیر حبیب؜ الله ؜خان بود. سردار عنایت؜ الله ؜خان ولیعهد امير حبيب؜ الله؜ خان خواهرزادۀ خانوادۀ ؜؜آنها بود. او برای استحکام و استقرار مجدد سلطنت عنایت ؜الله خان؜؜؜ می؜؜کوشید.
ما از تگو به لغمان از همان راه سابق و به همان ترتیب رسیدیم. شهر تگری را آرام یافتیم، جنگ به صلح تبدیل شد و شهر از قید محاصره بر آمده بود. فرصتی کافی برای دیدن دوستان و اقارب یافتیم و از زمینداری و معاملات جایداد ما در خود هم خبر گیری کردیم و بعد رهسپار کنر شدیم.
در حالیکه در هر آن و هر نقطه منتظر خطرات بودیم، ولی بدون مواجه شدن با کدام مشکل و خطر به خانه رسیدیم و انتظار؜؜؜؜؜ می؜؜؜کشیدیم که: «شب آبستن است تا سحر چه زاید»
کمتر از سه ماه بعد از برگشت از کابل خبر فتح کابل رسید که توسط سردار شاولی ؜خان و لشکریان پکتیا و وزیرستان رخ داد. نادر؜خان به کابل وارد شد و به پادشاهی برگزیده شد. این خبر؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها به سرعت برق در هر گوشه و کنار انعکاس یافت ما خبر شدیم که عساکر حبیب الله که به سرکردگی برادرش حمیدالله یک هفته پیشتر؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال آباد را اشغال کرده بودند، مجبور به عقب نشینی شده و به عجله رفته بودند. اما وقتی رسیده بودند که کاری از ؜؜آنها ساخته نبود. محمدگل؜خان مومند بحيث آمر ملکی و نظامی ولایت ننگر؜؜؜؜؜هار به؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜آباد رسیده و اخذ مقام کرده بود.
ما به مشوره سرکرد؜؜گان دره سین و شیگل برای تقدیم بیعت و آمادگی خدمت و اطاعت عازم کابل و؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال ؜آباد؜؜؜ شدیم. در راه خاص کنر با عبدالرزاق ؜خان که حاکم کلان کنر مقرر شده بود، دید و وادید کردیم. عبدالرزاق؜ خان از قبیلهٔ محمدزائی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های متوطن خوگیانی بود، مرد فعال و مردم داری بود که در راه انقلاب هم برای نجات کابل از سلطه حبيب؜ الله؜ خان مجاهدت کرده بود، از علوم دین آگاهی داشت و هم از وضع و شرایط محیط خبر داشت. در اجتماعات سخنرانی او اكثراً شكل موعظه را؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفت و در برخورد خود با مردم شیوه ولسی و قومی را به کار؜؜؜ می؜؜برد. ما او را مرد قابل اعتماد یافتیم که؜؜؜ می؜؜تواند نظم و اساس را در ولایت کنر برقرار سازد. با او از سفر خود بکابل گفتیم. خواهش کرد که بسیار معطل نه شویم و زود برگردیم که با او در وقت ضرورت همکار و مددگار شده بتوانیم. ما به او اطمینان دادیم که مردم علاقه اسمار و شیگل هیچ گونه مخالفت و مقاومتی در برابر او نخواهد کرد، مطمئن باشید. زیرا مردم منتظر آمدن یک نظام حکومتی هستند که بتوانند در سایه آن دیگر به آسودگی و آرامی بسر برند. ما به او گفتیم ؜؜؜؜؜؜تنها غلام ؜خان خان اسمار با استقرار حکومت مخالف است، اما چون از پشتیبانی مردم محروم است به زودی اسمار را ترک خواهد کر و خواهد گریخت.
ما به؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال ؜آباد رسیدیم و محمدگل؜ خان مومند رئیس تنظیمه را ملاقات کردیم. با او سابقه شناخت موجود بود. زیرا دیر زمانی قوماندان عسکری ولایت ننگر؜؜؜؜؜هار به شمول کنر و اسمار بود که با هم نشت و برخاست کرده بودیم و به خانه ما هنگام سفر و بازدید خود از قشله ؜؜؜؜؜ها آمده بود. او باغ شاهی؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد را برای سکونت و اداره خود اختیار کرده بود زیرا دیگر عمارات دولتی همه طعمه حریق گشته و از بین رفته بود. ؜؜؜؜؜؜تنها عمارت باغ شاهی که یادگار دورۀ عبدالرحمن؜ خان است و عمارت گنبدی ساخت قدیم دارد، حریق پذیر نبود. البته در و دریچه چوبی همه شکسته و از بین رفته بود و برای دفع سرما در برابر آن در؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها پرده؜؜؜؜؜؜های ضخیم آویخته بودند.
ما بعد از گذشتاندن یک شب در؜ آنجا به فردای آن بسوی کابل رهسپار شدیم. موتر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های لاری باربردار به تازگی در بین کابل و پشاور به رفت و آمد شروع کرده بود. ما در یکی ازین لاری؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها نشستیم و روانه کابل شدیم. جاده؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های قدیمی بین کابل و؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد که از گندمک و جگدلک و خاک جبار؜؜؜؜؜ می گذشت، ؜؜؜بسیار ناهموار و ترمیم طلب بود. پل؜؜؜؜؜ها و پلچک ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها از بین رفته بود، موتر به آهستگی پیش؜؜؜ می؜؜رفت.
در تاریکی؜؜؜؜؜؜ های شب به باریک آب بیخ کوتل خاک جبار رسیدیم. موتر را نان در صعود به کوتل هنگام شب جرأت ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کردند. ما شب را در باریک آب توقف کردیم، صبح قبل از طلوع آفتاب به راه افتادیم و هنگام ظهر به بتخاک رسیدیم. بعد از توقف مختصر روانه کابل شدیم و بالاخره به شهر رسیدیم در منزل یکی از دوستان جا گرفتیم.
در کابل درین موسم که اواخر عقرب بود، ؜؜؜؜؜؜؜تربرف؜؜؜ می؜؜بارید و کوچه و بازار پر از گل و لای بود و برای ما آیند؜؜گان از ننگر؜؜؜؜؜هار هوای آن و منظر آن خوش آیند نبود. به غرض ملاقات سردار محمدهاشم ؜خان ؜؜؜؜صدراعظم به قصر عليا رفتیم. قصر عليا حرم سرای مادر امان ؜الله؜ خان علیا حضرت بود که او در حال جلای وطن در استانبول بسر؜؜؜ می؜؜برد و مسكن او مقر و مقام صدارت اعظمی قرار گرفته بود. باغ وسیعی و مرتبی داشت و هم در گوشه شمالی آن گل؜خانه موجود بود که واقعاً حیثیت یک گل؜خانه را داشت در آن گل بته؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها و نباتات مناطق حاره هم تربیه شده بود و محفظه نباتات بود.
سردار محمدهاشم ؜خان درین گل؜خانه بیرون از قصر به دید و بازدید مردم؜؜؜ می؜؜پرداخت. ما در؜ آنجا به ملاقات او رسیدیم. چون سابقه معرفتی موجود بود، بسیار لطف کرد و خیر مقدم پرحرارتی از ما کرد. بر سر؜ ؜؜؜؜میز او علاوه بر دوسیه ؜؜؜؜؜ها و جراید دیگر اخبار افغانستان که در لاهور از طرف مرتضی احمد؜خان سدوزئی طبع؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد هم در گذاشته بود. این جریده در انقلاب افغانستان به حمایت از رژیم سابقه و حمایت از فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های ؜سپه؜ سالار محمدنادر؜خان مضامینی؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگاشت و اخبار و احوال مقاومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های داخلی افغانستان را با آب و تاب نشر؜؜؜ می؜؜کرد. اما بعد از انتخاب محمدنادر به پادشاهی افغانستان بحيث اخبار مخالف تظاهر کرد و از نظام به انتقاد و بد گوئی شروع نمود تا بالاخره به اثر کوشش؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دپیلوماتیک وزارت خارجه افغانستان اخبار مذکور ممنوع گشت و اداره بسته شد.
بعد از ملاقات مختصر، ما از محمدهاشم؜ خان اجازه رفتن خواستیم او گفت بحضور اعلیحضرت هم بروید و با او ملاقات کنید و بعد گفت ما با مردم مشرقی (ننگر؜؜؜؜؜هار) علاقه قلبی داریم، بود و باش طولانی من در آن ناحیه چه پیش از انقلاب و چه هنگام انقلاب عامل عاطفی و دل بستگی من به آن ولایت شده است .کسانیکه در انقلاب با من کمک کرده و در راه نجات مملکت کوشیده اند خدمت ؜؜آنها فراموش ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شود و قدردانی ؜؜آنها زیر نظر است و کسانیکه بر ضد من و حرکت نجات قد افراشته بودند، مورد عفو و اغماض قرار؜؜؜ می؜؜ گیرند و با ؜؜آنها سرکینه و انتقام جوئی نداریم، اگر حالا هم در راه تعمیر مجدد مملکت بکوشند حکومت از خود؜؜شان است ،طرف تقدیر و تحسین حکومت قرار خواهند گرفت.
ما به طرف ارگ روان شدیم و پیاده راه؜؜؜ می؜؜رفتیم که گادی سیاه رنگ ؜؜؜؜؜؜چهار عراده بزرگی که از مقابل؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد نزدیک ما استاد. دیدم حضرت محمدصادق مجددی از آن فرود آمد و با ما مصافحه و احوال پرسی کرد. بعداً پرسید چه؜؜؜ می؜؜کنیم و کجا؜؜؜ می؜؜رویم ما به او گفتیم رونده وزارت دربار هستیم تا موضوع ملاقات خود را با اعلیحضرت با ؜؜آنها ابلاغ کنیم تا برای ما وقت ملاقات تعین کنند و تسهیلات؜؜؜؜؜؜ آنرا فراهم نمایند. گفت ضررورت به این تشریفات نیست من الان به حضور او؜؜؜ می؜؜خواستم بروم، بفرمائید با من بیائید تا شما را به ملاقات با او کمک کنم. در گادی سوار شدیم و به داخل ارگ رفتیم و در؜ آنجا هم در قصر گلخانه بحضور نادر شاه رسیدیم.
در گلخانۀ ارگ منقل بزرگ آتش در هر گوشه گذاشته شده، بخاری دیواری با آتش روشن بود. مردم زیادی در آن دیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند که رفت و آمد؜؜؜ می؜؜کنند و اکثراً هم مسلح بودند. به حالت عادی و معمول دربار؜؜؜؜؜ها شباهت نه داشت. نادرشاه پشت؜ ؜؜؜؜میز تحریر بزرگی قرار داشت. ما معرفی شدیم و طرف توجه و احوال پرسی قرار گرفتیم. او پرسید صدراعظم را دیده اید یا نی؟ گفتیم الان از خدمت او بحضور شما؜؜؜ می؜؜ آئیم. گفت کوشش در استقرار و اعمار مجدد مملکت وظیفه همه ما و شماست با حکومت خود درین راه معاونت و همکاری کنید، مملکت بسیار آسیب دیده و ضرر کشیده است، مردم بسیار نا آرام و مضطرب هستند، باید بزودی این خسارات را تلافی کنیم و صلح و سلام را در وطن قایم نمائیم. ما وعده همکاری داده رخصت گرفتیم.
نادرشاه بنظر ضعیف و علیل؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد، خستگی از وجنات او پیدا بود. قرار معلوم بجز شش و یا هفت ساعت استراحت شبانه دیگر تمام وقت مشغول کار و ملاقات با مردم بود. به امر و نهی در امور مربوطه با تمام حوصله و بردباری؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداخت، آرام و متین صحبت؜؜؜ ؜می؜کرد. کلام او سخنان آدم مشفق و با تربیتی بود که شنونده را متأثر می؜ساخت. از پشت عینک؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سفید که چوکات سفید نقره ؜ئی داشت، مستقیم به مخاطب خود؜؜؜ می؜؜نگریست و نگاه متفنذ خود را بطرف او؜؜؜ می؜؜دوخت.
ما از او هم مرخص شدیم و بعد از گذشتاندن دوسه شب و دیدن بعضی دوستان، رهسپار؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد شدیم. اسپان خود را که در؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال ؜آباد گذاشته بودیم بر آن سوار شده کنر رفتیم. حاکم کلان به چغه سرای که بعد؜؜؜؜؜ها به نام مولد سید جمال الدین افغانی اسدآباد نامیده؜؜؜ می؜؜شد، رسیده بود. غلام؜ خان طوریکه پیش؜بینی؜؜؜ می؜؜کردیم، اسمار را ترک کرده و فرار را بر قرار ترجیح داده بود.
در سال؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اول توجه حکومت به ترمیم سرک؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و آبادی عمارات دولت منعطف بود، مکتب؜؜؜؜؜ها سر از نو دایر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و برای اخذ عسکر و ترتیب مجدد اردو اقدامات به عمل؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد. برای جمع آوری سلاح دولت که تاراج شده و به دست مردم بود کوشش؜؜؜ می؜؜شد که به این وسيله مامول خلع سلاح مردم هم انجام؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفت.
دورۀ کوتاه سلطنت نادر شاه روی همرفته دوه خوبی بود، مردم زیادی از عوام و خواص مملکت با او دلبستگی داشتند، او را مورد احترام؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناختند و این محبوبیت خود را پیش از دوره سلطنت خود بدست آورده بودند.
درین دوره بود که ولایت کنر با کابل توسط جاده موتررو اتصال یافت و اولین موتری که به این ولایت آمد، موتر انجنیر المانی سرک؜ساز بود که باعث تحیر و تعجب اطفال و زنان روستائی کنر شد.
نادرشاه در ادارۀ امانی به ادارۀ امور ننگر؜؜؜؜؜هار و قطغن و بدخشان پرداخته بود، با مردم پکتیا در جنگ استقلال و بعد از آن تماس نزدیک داشت، اکثر بزر؜؜گان و سرکرد؜؜گان اقوام و قبائل را؜؜؜؜؜ می؜؜؜شناخت و این تجارب و آشنائی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های او و احاطه نظر او در سیاست بین المللی و امور اداری سبب شد افغانستان راه سالم پیشرفت و ترقی و تحول را در پیش گیرد. اما او به زودی از بین رفت و در سال ؜؜؜؜؜؜چهارم سلطنت خود به قتل رسید. «خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود» ……
دورۀ ظاهرشاه
ظاهرشاه که بعد از فوت پدر به سلطنت رسیده بود، پادشاه به نام بود. قدرت دولت بدست عم او محمدهاشم؜ خان قرار گرفت. بعد از فوت پدر او فضا طوری بوجود آمد که اداره و پنجه آهنین سردار محمدهاشم ؜خان را به؜؜؜ میان آورد. هنگامه حبس و زجر، حبس و کشتن و بستن گرم شد. در مقابل جوانان و آزادی؜ خوا؜؜؜؜؜هان خشونت بیشتری صورت؜؜؜ می؜؜گرفت و باز کابوس اختناق و استبداد بر فکر و روح مردم مستولی شد. محمدهاشم ؜خان با این همه سختیگری؜؜؜؜؜ ها و قساوت اداره؜ چی بسیار ؜؜؜؜؜ماهری بود. مملکت در ساحۀ اقتصاد و اداره پیش؜؜؜ می؜؜رفت و ضروریات مملکت چه از قبیل آلات و ادوات جنگی و ماشین آلات صنعتی تهیه؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد، تجارت رونق خوبی گرفت و با؜؜ تأسیس بانک؜؜؜؜؜ها و شرکت؜؜؜؜؜ها با شیوه ؜؜؜؜؜؜های نو کسب منفعت مردم آشنائی پیدا کردند. درین راه سهم عبدالمجید زابلی که رئیس بانک و مشاور اقتصادی ؜؜؜؜صدراعظم بود هم بسیار زیاد است که ما در موقع به ذکر آن خواهیم پرداخت در ساحه معارف و کلتور هم توجه مناسب به عمل آمد.
ولايات شمال هندوکش درین دوره توسط جاده موتررو بکابل اتصال یافت و منابع تولید آن انکشاف کرد، شفاخانه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و مکاتب عالی در هر گوشه و کنار مملکت کشوده شد. سردار محمدهاشم ؜خان آدم بسیار عجیبی بود که گویا مجموعه اضداد بشمار می؜رفت.
او آدم متدین و خوش عقیده بود که نماز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود را مرتب؜؜؜؜؜ می؜؜؜گذارد و به تلاوت قرآن مجید؜؜؜ می؜؜پرداخت، اما وقتی از نماز صبح و تلاوت قرآن شریف فارغ؜؜؜ می؜؜شد به حبس و زجر بی؜ گنا؜؜؜؜؜هان؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداخت و از دیدن محابس و سرکشی به آن حظ؜؜؜؜؜ می؜؜؜برد. او عصبی و تند مزاج بود، زود بر افروخته؜؜؜ می؜؜شد و؜؜؜؜؜؜ های و هوئی راه؜؜؜؜؜ می؜؜؜انداخت.
اما در طرز اداره خود بسیار متین و سنجیده پیش؜؜؜ می؜؜رفت و احساسات خود را کمتر دخل؜؜؜ می؜داد.؜؜؜ می؜؜گویند او در جوانی با یک عشق ناکام مواجه شده بود که آن ناکامی علاوه بر تأثیراتی کـه بـر عاطفۀ عشقی او اثر افکنده بود،؜؜؜؜؜؜ آنرا یک ا؜؜؜؜؜هانت بر خود تلقین کرده و عقده گرفته بود که بصورت و انزجار و تهیج اعصاب بروز؜؜؜ می؜؜کرد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.
او در اعتقاد به مزارات و مجاذیب اعتقاد خرافی داشت، اما در عین زمان برای پذیرفتن مظاهر مدنیت غرب هیچ تعصب نداشت و به شروع آن در مملکت بصورت عاملانه؜؜؜؜؜ می؜؜؜کوشید.
مـن چـون شخصاً از استقرار رژیم نادر شاهی راضی نبودم و در قطار آنانی که چشم براه امان؜ الله ؜خان بودند، قرار داشتم. بعد از مرگ نادر شاه با ترتیب اداره محمدهاشم؜ خان بیشتر به مخالفت تمایل پیدا کردم و روشنفکران و کسانیکه درین راه پیش آهنگان بودند با ؜؜آنها تماس؜؜؜ می؜؜گرفتم. این تماس؜؜؜؜؜ها اکثراً دوستانه و شخصی بود و ماهیت فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های حزبی نداشت. با سید غلام حیدر پادشاه دوستی و همفکری صمیمانه داشتیم. او مخالف جدی رژیم بود، مدیر مستقل زراعت دوره امانی بود. مرد تجدد پسند رادیکال و با جرئتی بود. حکومت هرچه کوشید او را ترضیه کند، سازگاری نکرد تا بالاخره در قضیه غلام ؜نبی چرخی و اتهام بهمدستی با او محبوس شد و در محبس فوت کرد. هم چنان دوستان دیگر ما در دورۀ ظاهرشاه هم از جمله عناصر ناراض حکومت بشمار؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمدند.
با این شیوۀ که داشتم در پیش حکومت آدم نامطلوب بحساب می؜رفتم. بعد از فوت نادرشاه در نخستین انتخاب مجلس شوری ملی خود را کاندید ساختم، اما حکومت با سوابقی که داشتم مرا در شوری مناسب ؜؜؜؜؜؜نمی؜دید، کاندید دیگری را که در مقابل استاده بود، آشکارا تائید کرد و حاکم کلات بصورت دوستانه به من تفهیم کرد که از وكالت منصرف شوم ورنه عواقب آن برای من ناگوار خواهد بود. مرا به نزد سردار محمدداود که آمر ملکی و نظامی ننگر؜؜؜؜؜هار بود به؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد فرستاد و گفت او شما را خواسته است.
به؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال ؜آباد به همراهی برادر بزرگ خود سید عبدالرزاق (شال پادشاه) رفتم. من برای نخستین بار سردار محمدداود را در؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد ملاقات کردم و از نزدیک او را دیدم.
وقتی به سردار محمدداود معرفی شدم به خنده گفت: من نام شما را؜؜؜ می؜؜شنیدم که پادشاه ؜صاحب چنین کرد و یا چنان؜؜؜ می؜؜کند، تصور؜؜؜ می؜؜کردم این پادشاه؜ صاحب عبا و قبای تصوف را در بر خواهد داشت و ؜صاحب عمامه و ریش بزرگی خواهد بود، شما که آنطور نیستید. گفتم سردار؜صاحب چنانکه؜؜؜؜؜ می؜؜؜بینید که هستم.
او در آنوقت جوان خوشگل و تنومند بود که کمتر حرف؜ ؜؜؜؜میزد و استعداد آمیزش و اختلاط را با هرکس نداشت. او مثل عم خود محمدهاشم ؜خان تند خو و عصبانی مزاج بود و زود بر آشفته؜؜؜ می؜؜شد و چین بر جبین؜؜؜؜؜ می ؜؜؜افگند من بعد؜؜؜؜؜ها که زیاد؜؜؜؜؜؜؜تر با او محشور شدم و همکار گشتم به خواص و سجایای او پی بردم، چنین فهمیدم که این عدم آمیزش او ناشی از غرور نی بلکه از محجوبیت اوست. او با تمام آن مظاهر خشونت و اندک رنجی خود، با تمام جاه طلبی و قدرت پسندی خود، به اصطلاح آدم پس؜رفته و محجوبی بود که در انظار مغرور جلوه؜؜؜ می؜؜کرد. معلومات علمی و ادبی او بسیار محدود بود. او در جوانی برای تحصیل در دورۀ امانی به فرانسه فرستاده شده بود و در؜ آنجا در فن معماری (ارشیتک) و نقشه برداری تحصیل کرده بود. بعد از استقرار رژیم نادرشاه تحصیلات خود را تمام ناکرده بکابل آمد و او با چند تن دیگر از جوانان خانوادۀ سلطنتی و غیره در یک کورس نظامی زیر تربیه گرفته شدند که؜؜؜؜؜؜ آنرا در مدت دو سه سال انجام دادند. بعد از اتمام کورس مذکور او به رتبه جنرالی نایل شده بود و به حیث حاکم اعلی و قوماندان عسکری ننگر؜؜؜؜؜هار مقرر شده بود.
او با برادر بزرگ من آشنا شده بود و تماس؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مکرری بین ؜؜آنها صورت گرفته بود و با او علاقه مندی دوستانه و التفات نظر خاصی داشت.
سردار محمدداود او را مخاطب قرار داده و موضوع وکالت مرا در؜؜؜ میان آورد و گفت ؜؜؜؜صدراعظم؜ صاحب (محمدهاشم؜ خان)؜؜؜ می؜؜خواهد برای برادر شما کار دیگری بدهد، او را به کابل خواسته است بهتر است ازین کار وکالت منصرف شود و کابل برود و ؜؜؜؜صدراعظم را ملاقات کند. او بر سبیل شکایت گفت : کاکای من حرف سخن ؜چینان را زود باور؜؜؜ می؜؜کند. من بسیار کوشیده ام که سوءتفاهم بین شما و او واقع نه شود. اما از برادر شما بسیار راضی نیست، کوشش کنید و به او اطمینان و قناعت بدهید. من گفتم که من به ماموریت؜؜؜؜؜؜های دیگری دولتی؜؜؜؜؜؜ میل ندارم و حاضر نیستم شغل ملازمت در دولت را اختیار کنم بهتر است به کار و بار شخصی خود مشغول باشم. گفت ازین ناحیه خاطر جمع باشید شما را به ماموریتی؜؜؜؜؜ می؜؜؜ گمارد که ملازمت حکومت نیست او شما را به عضویت اعیان (سنا) در نظر گرفته است و آن محل هم جزء دوم شوری و پارلمان محسوب؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود.
مجلس اعیان در آنوقت جائی بود که وزراء و سیاسیون سابقه را در؜ آنجا از راه انتصاب گردآورده و زیر نظر گرفته بودند. این مجلس عملاً کار و صلاحیتی نداشت.
من به عضویت این مجلس داخل شدم. در اولین ملاقاتی که بعد از تقرر با ؜؜؜؜صدراعظم رخ داد، او از موضوع و رفتار من شکایت ؜گونه یادآوری کرده گفت اطلاعات پیهم؜؜؜ می؜؜گرفتم، اما به احترام پدر شما مزاحم خودت نشدم، من به پدر شما اعتقاد راسخ داشتم، حتی خانوادۀ ما و مادر ما هم به پدر شما و مرحوم ملا نجم ؜؜؜؜؜؜الدين هده اعتقاد داشتند.
من گفتم اطلاعات سخن؜ چینان اکثراً به افواه اتکاء دارد و یا جعل و افترا است. او گفت بهتر است به کابل باشید تا سعایت و افترا؜؜؜؜؜ها سوءتفاهم بين ما و شما بوجود نیارد. او گفت من خوش؜؜؜ می؜؜شوم ؜گاه؜گاه نزد من بیائید. تشکر کرده مرخص شدم.
من درین مدتی که در کابل بودم به مطالعه علوم اجتماعی مشغول شدم در فرا گرفتن زبان انگلیسی و تکمیل زبان عربی خود اقدام کردم. چون ذوق شعری داشتم و این قریحه با تکانی که از انقلاب سقوی خورده بودم، انکشاف بیشتری کرده بود.
درین هنگام سکونت در کابل به گفتن شعر و طبع و نشر بعضی از آن در جراید؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختم. فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سیاسی هم با احتیاط و سنجیدگی دوام داشت. با دوستانی که از وضع حکومت راضی نبودند و انتقاد؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردند، صحبت و تماس صورت؜؜؜ می؜؜گرفت، اما درین تماس؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها کدام طرح و نقشه عملی موجود نبود و شکل صحبت و تفاهم بین دوستان را داشت. درین مجلس مباحثات علمی و ادبی صورت؜؜؜ می؜؜گرفت و زیاده ؜؜؜؜؜؜؜تر شکل اجتماعات ادبی و ثقافتی داشت.
روزی مرا ؜؜؜؜صدراعظم به حضور خود خواست و گفت در بانک ملی و بعضی شرکت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر حکومت هم سرمایه گذاری کرده و در آن شریک است، برعلاوه؜؜؜ می؜؜خواهم در آینده هم اینگونه تأسیسات مشترک دولتی و شخصی بوجود آورده شود. من؜؜؜ می؜؜خواهم شما به حيث معتمد دولت در اداره تفتیش بانک ملی اجرای وظیفه كنيد. من موافقه کردم. گفت نزد عبدالمجیدخان زابلی بروید و در مورد کار خود ترتیب بگرید.
من آقای زابلی را در بانک ملاقات کردم و برای مرتبه نخست او را از نزدیک؜؜؜ می؜؜دیدم. از موضوع تقرر من آگاهی داشت. راجع به محل اداره و همکاران اداری من و پروگرام کار بمن معلومات داد. من چند روز بعد عملاً بـكـار شـروع کردم.
من درین وقت خود را محتاج؜؜؜ می؜؜دیدم که در مورد اساسات بانکداری و نظریات اقتصادی مطالعاتی به عمل ؜آرم و خود را برای کار بیشتر مجهز سازم و مدتی از مطالعات دیگر باز ماندم و به این کار متوجه شدم. بانک ملی در آنوقت؜؜؜؜؜؜ یگانه بانکی بود که هم به نشر پول؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداخت و هم بانک کریدت بحساب؜؜؜ می؜؜رفت. در شرکت؜؜؜؜؜؜های بزرگ مثل نساجی و شرکت پخته و امثال آن سرمایه گذاری کرده و حتی موجد و موسس ؜؜آنها شناخته؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.
آقای زابلی پروگرام وسیعی و بزرگ انکشاف مملکت در سر داشت. آدم فعال و به اصطلاح دینامیکی بود. در چند سال دوره ماموریت خود به حیث ریس بانک که بعد؜؜؜؜؜ها وزیر تجارت و وزیر اقتصاد هم بود، در انکشاف اقتصاد مملکت نقش مهمی داشت.
من هم مدتی درین جریان افتادم. سالانه از شرکت نساجی و تاسیسات آن در پلخمری خبرگیری؜؜؜ می؜؜کردم. پلخمری را از تهداب؜گذاری آن تا به کار افتادن و افتتاح فابریکه نساجی در تماس بودم. همچنان از شرکت سپین زر و بعضی تاسیسات دیگر ولایت قطغن و مزار احوال گیری؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردم. با این انکشاف دلچسپی گرفتم و با آقای زابلی علاوه بر ارتباط رسمی یک نوع حسن تفاهم دوستانه هم بوجود آمده بود.
من درین مدت ماموریت خود در بانک با عایله خود در کابل متمكن شدم، خانه و کا؜؜شانه مختصری بدست آوردم و فرزندان خود را در لیسه؜؜؜؜؜؜های مرکز داخل تعلیم و تحصیل کردم.
زندگی مـن بـه همین منوال چند سالی دوام کرد که جنگ دوم جهانی رخ داد و نظر؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را بخود معطوف ساخت آن وقت که رادیوی آلمان صدای فتوحات اردوى المان را با آب و تاب در دنیا منعکس؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساخت و ما از رادیو؜؜؜ می؜؜شنیدیم، امید؜؜؜؜؜؜؜؜؜های نو را در دل؜؜؜؜؜ها زنده؜؜؜ می؜؜ساخت و متفکرین و سیاسون جوان افغانستان بنا به تنفری که از انگلیس داشتند و بر مبنای تنفری که در مقابل استعمار و سیطره غرب موجود بود، ازین حادثه امید تحول و کشایش در اوضاع مشرق عموماً و افغانستان خصوصاً داشتند. هر شکست متحدین را فتح خود در مقابل رژیم حکومت خود هم تلقی؜؜؜ می؜؜کردند، جنگ خلاف توقع به نفع متحدین و شکست آلمان خاتمه یافت.
در مرحله اول یاس و ناامیدی در بین جوانان بوجود آورد، اما بعد؜؜؜؜؜ها دیده شد که جنگ تأثیرات خود را به نفع شرق و ممالک پس؜ مانده بجا گذاشته است و استعمار را به عقب نشینی و دادن آزادی به مستعمرات وادار ساخته است. حالا یک فصل نوی در تاریخ جهان گشوده شده است و دست تقدیر مشغول نگاشتن آن است. ؜؜؜؜؜؜تنها استعمار؜؜؜ نی، استبداد هم با شکست مواجه شده است، حق تعیین سرنوشت و حقوق بشر در دل؜؜؜؜؜ها بارقه بوجود آورده بود که آینده بهتر و مسعود؜؜؜؜؜؜؜تر جلوه؜؜؜ می؜؜داد.
در نیم قاره هند دو دولت پاکستان و هندوستان بوجود آمد، در شرق دور اندونیزیا و ویتنام و امثال آن، در قاره افریقا دولت؜؜؜؜؜؜های بومی و ملی قد علم؜؜؜ می؜؜کردند و بعث بعدالموت؜؜؜ می؜؜نمودند. اما ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه روابط بین دو مملکت همسایه و برادر مانند افغانستان و پاکستان به تیرگی گرائید و این تیرگی مانند یک عملیه کیمیاوی باعث ایجاد متداوم و مسلسل دیگری گشت که منجر به تبدیلی؜؜؜؜؜؜های عظیمی شد.
بعد از جنگ من به حیث رئیس انحصارات دولتی اجرای وظیفه؜؜؜ می؜؜کردم و موجب تبدیلی من از وظیفه ریاست تفتیش بانک و موسسات مربوطه آن بود که آقای زابلی پیشنهاد کرده بود که انحصارات شکر و پترول که آن وقت متعلق به یک شرکت غیردولتی بود، ملی شود و سرمایه شرکاء آن بتدریج مسترد؜؜؜ گردد،. بعد از ملی شدن مرا حکومت به وظیفه انحصارات مؤظف ساخت تا این مرحله انتقال را سرپرستی کنم.
افغانستان بعد از جنگ دوم جهانی و قضیه پشتونستان
بعد از جنگ دوم جهانی و تقسیم نیم قارۀ هند به دو مملکت (هند و پاکستان) افغانستان در یک مرحله نوین حیات تاریخی خود داخل شده بود و به سیاست داخلی و خارجی خود به راه و روش سیاسی خود تجدید نظر را ضرورت دانسته و به تبدیل آن پرداخت.
1. در سیاست داخلی خود مجبور بود قدمی دیگری در راه دموکراتیک ساختن نظام حکومت بردارد و به حکومت توسط مرد قوى مثل محمدهاشم عم اول شاه صدراعظم و راه و روش آن خاتمه دهد.
همان بود که شاه ؜محمود؜خان (عم دوم شاه) ؜سپه؜ سالار بحيث ؜؜صدراعظم تعین شد و محبوسین سیاسی را آزاد ساخت. به جراید و مجلات شخصی اجازه نشر و اشاعه اعطا شد، انتقاد و اعتراض بر حکومت و مجاری آن معمول ؜؜؜؜گشت. برای تشکیل احزاب و فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سیاسی از طرف جوانان و منورین جد و جهد براه افتاد، حزب وطن و ندای خلق و ویش زلمیان و افغان ملت و حزب خلق مارکسیست؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها (در ابتداء بصورت غیرمرئی و نهانی) به صورت غیررسمی به؜؜؜ میان آمدند و برای بنیان گذاری آن رهبران دست بکار شدند. به پخش نشرات جراید و رساله؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختند، برای جذب و جلب اعضا احزاب؜؜؜؜؜ می؜؜؜کوشیدند.
درین گیر و دار یک حرکت دیگری که از طرف بعضی اراکین مهم حکومت وقت پشتیبانی میشد به راه افتاد این حرکت بنام کلوب ملی به راه افتاد و هدف آن جمع آوری روشن فکران و جلوگیری از تفرقه و تعدد زیاد احزاب بود که آهسته آهسته باید نمایندگانی در شوری بفرستد و سهمی در حکومت داشته باشد و روزی بتواند بنام حزب اکثریت حکومتی بسازد. مؤسسین و پشتیبانان این حرکت سردار محمدداود وزیر دفاع و سردار محمد نعیم وزیر خارجه عبدالمجید زابلی وزیر اقتصاد و چند نفر دیگر بودند. دارالانشاء و سکرتریت این نهضت را من به عهده داشتم (مجروح).
احزاب دیگر با یک مد و جزر به صورت غیررسمی به موجودیت خود دوام؜؜؜ می؜؜دادند تا بالاخره در اواخر حکومت سردار شاه؜ محمود با بحران الغاء و مواخذۀ حکومت مواجه شدند و با؜؜ تأسیس حکومت نو از طرف محمدداود بکلی از بین رفتند تا آنکه بعد از انحلال حکومت محمدداود در دورۀ حکومت دکتور محمديوسف مرحله نوین دیموکراسی ساختن مملکت با انفاذ قانون اساسی جدید تثبیت شد.
2. سیاست خارجی افغانستان بعد از آزادی هند و برچیدن گلیم استعمار باید به صورت نوین و مطابق شرایط زمان عیار؜؜؜ می؜؜شد. حوادثی که این تجدید نظر را تسریع کرد بوجود آمدن اختلاف بین پاکستان و افغانستان بود که در مورد مسألهٔ پشتونستان به؜؜؜ میان آمد.
بعد از تشکیل پاکستان چون در رفرندا؜؜؜می؜؜ که در ولایات شمال مغرب هند بر بناء الحاق با یکی از دولتین (هندو پاکستان) به عمل آمده بود، حزب سرخ پو؜؜شان ولایت به سر کردگی عبدالغفار؜خان بـا آن مقاطعه کردند و صدای پشتونستان را بلند کردند. معنی آن در ابتدا چنین بود که ؜؜آنها نه هندوستان؜؜؜ را می؜؜خواستند و نه پاکستان. ؜؜آنها پشتونستان آزاد و مستقلی؜؜؜ می؜؜خواستند که مردمان پشتوزبان ولایت شمال مغرب و بلوچستان بصورت یک واحد در آن جمع شوند.
اگرچه این هدف در اواخر از بین رفته و برای خود مختاری این ولایت و نامگذاری آن به پشتونستان تبدیل شده بود، اما به هر حال کوشش برای حفظ و نگاه داشت هویت مردم پشتون و اجتماع در یک واحد زیر نظر بوده و افغانستان با بلند شدن این صدا خود را مجبو ردید از آن پشتیبانی کند و برای تحقق بخشیدن این مرام اقدامات؜؜؜ نماید. در این مجبوریت عوامل یا دلایل ذیل را؜؜؜ می؜؜توان دخیل دانست:
1. چون ولایت شمال مغرب و یک حصه بلوچستان تا اواخر قرن نزده جزء سلطنت افغانستان بود و مردمان این حصه از لحاظ نژاد پشتون بودند و به زبان پشتو تکلم؜؜؜ می؜؜نمودند که اکثریت مردم افغانستان را همین نژاد و زبان تشکیل؜؜؜ می؜؜دهد، لهذا بعضى سياسيون و منورین فکر؜؜؜ می؜؜کردند که بعد از رفتن استعمار انگلیس از نیم قارۀ هند باید این اراضی به افغانستان گذاشته؜؜؜ می؜؜شد و یا رای ؜؜آنها با الحاق با مادر وطن (افغانستان) و یا پاکستان در رفرندم گرفته؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. با وجودیکه حکومت افغانستان این ادعا را رد نکرد و ادعای خود را به این دلیل به؜؜؜ میان نیاورد اما نه؜؜؜ می؜؜توانست این فکر را نادیده گیرد، لهذا ؜؜؜؜؜؜تنها خواسته خود مردم پشتون خارج افغانستان را مورد تائید قرار داده نه الحاق؜؜؜؜؜؜ آنرا به افغانستان.
2. اگر مسألهٔ پشتونستان قوت؜؜؜ می؜؜گرفت و مردمان آن منطقه برای حفظ هویت ملی و کلتور خود مجادله؜؜؜ می؜؜کردند و قیادت؜؜؜؜؜؜ آنرا زعمای از قبیل عبدالغفار؜خان و عبدالصمد؜خان اچکزی (کویته) به دست؜؜؜ می؜؜داشتند و سلطنت و حکومت افغانستان در چنین نهضتی بیطرف بوده و هیچ تاثیری نداشته باشد، دولت چنین روش را خلاف حیثیت و پرستیژ ملی خود شناخته و هم توقعات مردم و گروپ؜؜؜؜؜؜های فشار وطن خود را زیر نظر گرفته که به پشتیبانی از آن برخاست. نه؜؜؜ می؜؜خواست این توپ ؜؜؜؜؜؜تنها زیر پای غفار؜خان و صمد؜خان بطرف گول بدود و پای او هیچ در بین نباشد.
3. چون ولایت شمال مغرب و بلوچستان به سه منطقه تقسیم شده بود که:
الف- منطقه زیر ادارۀ حکومت و یا منطقه اداره شده و
ب- منطقه قبایل آزاد بود که زیر اداره ولایت قرار نداشت و با ترتیب مخصوص و خود مختاری (اتانومس) از طرف حکومت مرکزی هند ادارۀ آن صورت؜؜؜ می؜؜گرفت و
-ج امارت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و نوابی؜؜؜؜؜؜ های بود که از راه معاهدات مخصوص و مقررات دیگری با حکومت هند ارتباط داشتند و از یک نوع خود مختاری برخوردار بودند.
حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های افغانستان با این دو منطقه اخرالذکر ارتباط؜؜؜؜؜؜های مرتب و مدام نگاه؜؜؜ می؜؜داشتند و به یک عده سر کرد؜؜گان و روحانیون قبایل آزاد مستمری و معاش داده؜؜؜ می؜؜شد و از بین ؜؜آنها برای حفظ امن و آسایش سرحد مليشاء و محافظ استخدام؜؜؜ می؜؜شد و در جنگ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و جهاد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های حکومت افغانستان با بیگانه؜؜گان و یا شورش؜؜؜؜؜؜؜؜؜های داخلی این قبائل به نفع حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های افغانستان مداخله؜؜؜ می؜؜کردند و سهم؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفتند، به ؜؜آنها خطاب؜؜؜؜؜ها و مناصب اعزازی داده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و هم گاهگاهی از طرف حکومت انگلیس بر ضد حکومت افغانستان استعمال می؜ شدند.
لهذا تغییر حیثیت این مناطق و از بین رفتن این روابط که احتمال آن با وجود آمدن پاکستان تحقق؜؜؜؜؜ می؜؜؜ یافت، برای افغانستان مطلوب و گوارا نبود و؜؜؜؜؜؜ آنرا ضد منافع ملی و روش عنعنوی تلقی؜؜؜ می؜؜کرد و لهذا وجود یک پشتونستان خودمختار را؜؜؜ می؜؜خواست که دارای هویت مشخصه باشد که این قبایل آزاد هم در آن مدغم شوند و با افغانستان روابط حسنه و کلتوری منظم داشته باشد و به کمک و معاونت؜؜؜؜؜؜های بشری و اخلاقی افغانستان توقع داشته و از آن برخوردار باشد، آرزو داشت چنین هویتی بوجود آید.
لهذا به تقسیم قبایل از راه جرگه ؜؜؜؜؜؜های قومی و تربیه جوانان آن به مدارس افغانستان و خارج به حسب کادر رهبری قومی اقدامات به عمل آمد تبلیغات وسیعی از راه جراید و راديو صورت؜؜؜ می؜؜گرفت و هم در مناطق تحت ادارۀ حکومت پاکستان با ناراضی؜؜؜؜؜ ها و ارباب جراید کمک ؜؜؜؜؜؜های مالی کرده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.
نظر به این دلایل عمده بود که موضوع پشتونستان در افغانستان در رأس سیاست خارجی قرار داشت و در حرکت؜؜؜؜؜؜های حزبی هم مانند کلوب؜؜؜ ملی، افغان ملت، ویش زلمیان و غیره در اهداف و اساس نامه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها قرار داشت و کم کم شکل پالیسی ملی سرتاسری را اختیار ؜می؜کرد.
درین وقت حکومت پاکستان برای تسلیحات خود از راه کمک و قرضه از ؜؜؜امریکا اقدام کرد. حکومت افغانستان این تسلیحات یک طرفه را به ضرر خود تلقی کرد و از ؜؜؜امریکا خواهش کرد با افغانستان هم در دادن سلاح کمک کند. ؜؜؜امریکا از طرف دیگر با ایران هم کمک تسلیحاتی؜؜؜ می؜؜کرد و پروگرام وسیعی برای مجهز ساختن ایران به سلاح و آلات عصری و انکشاف اقتصادی و صنعتی سر دست گرفته بود که افغانستان چون با ایران هم در سر تقسیم آب دریای هلمند دعوی و اختلاف داشت، این بهم خوردن موازنه را به ضرر خود؜؜؜ می؜؜دید. لهذا از ؜؜؜امریکا مطالبه کمک تسلیحاتی؜؜؜؜؜ می؜؜؜نمود. امریکا خواهش افغانستان را رد کرد. به دلیلی که چون افغانستان با پاکستان اختلاف سیاسی دارد، ؜؜؜؜؜؜نمی؜تواند قبل از حل آن به کمک اقدام کند. (زیرا پاکستان آنوقت عضو مهم پیمان سيتو و عضو کامنولت برطانوی به شمار؜؜؜ می؜؜رفت که ؜؜؜امریکا خود را مجبور؜؜؜ می؜؜دید چنین پالیسی اتخاذ کرده باشد.)
افغانستان خود را مجبور دید برای حفظ منافع ملی و تمامیت خود، خود را مسلح و مجهز ساخته باشد و به رحم دو همسایه قوی بقا و دوام او موقوف نباشد. لهذا به همسایه دیگر خود روسیه شوروی متوجه و متوصل شد که در راه به دست آوری سلاح عصری و تربیه پرسونل نظامی خود از او کمک بخواهد.
این توجه و توصل چون بسیار مهم و خلاف سیاست عنعنوی مملکت بنظر؜؜؜ می؜؜آمد و در نظر بعضی؜؜؜؜؜ها عواقب آن بسیار تاریک و ناخوشگوار تلقی؜؜؜ می؜؜شد و عدۀ از رجال سیاسی و بر سراقتدار حکومت هم با آن موافقه ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کردند، لهذا حکومت خود را مجبور دید موضوع را به لویه جرگه محول سازد.
بالاخره لویه جرگه منعقد شد و برای؜؜؜، حکومت، صلاحیت داد سلاح و قرضه را از هر جائیکه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر شود بدست آرد و پالیسی حکومت را که در مورد تائید خود ارادیت مردم پشتونستان اتخاذ کرده بود تائید نمود.
همان بود که دولت افغانستان برای بار اول قدم از سیاست عنعنوی خود فراتر گذاشت و توجه خود را از غرب به شرق معطوف نمود و در قطار دول بی طرف و در نهضت؜؜؜؜؜؜های آن سهم گیری کرد و در سهم گیری در حوادث بین المللی داخل گشت.
حکومت افغانستان با وجودیکه وجود پاکستان را نسبت به نیم قاره هند متحد در همسایگی خود مفید؜؜؜؜؜؜؜تر تشخیص؜؜؜ می؜؜کرد و هم برای حفظ موازنه قدرت در منطقه وجود آن را در قبال ایران مفید؜؜؜ می؜؜دید و ترسی را که از سلطه کلتوری و سیاسی ایران بدل داشت، از پاکستان ابداً چنین خطری به خود ؜؜؜؜؜؜نمی ؜دید. زیرا ایران با آن کلتور عمیق و قدیم مشترک تاریخی خود با افغانستان و با فعالیت فرهنگی و علمی خود اشتراک زبان و اشتراک دین اسلام و تشیع با بعضی مردم افغانستان قدرت جذب و جلب افغانستان را بیشتر از پاکستان داشت. مخصوصاً که با رفتن انگلیس از منطقه خود را محافظ منطقه و رهبر نژاد آریائی معرفی؜؜؜ می؜؜كرد. لهذا برای حفظ این موازنه وجود پاکستانی را که نه ادعای رهبری کلتوری و نه ادعای زعامت تاریخی منطقه را داشت، مفید؜تر؜؜؜ می؜؜دانست.
مخصوصاً بعضی از رجال سیاسی و حتی رجال برجسته خانوادۀ سلطنتی از تیرگی روابط با پاکستان خوش نبودند و؜؜؜؜؜؜ آنرا مضر؜؜؜ می؜؜دانستند. زیرا در ایران حرکت پان ایرانیزم (pan Iranism) از یک طرف و حرکت حزب توده از طرف دیگر تهدید مستقیمی برای افغانستان بشمار؜؜؜ می؜؜رفت.
با تمام این حقایق یگانه رسالت خود را اعتلای پشتون و انکشاف اقتصادی قرار داده و بحیث برادر بزرگ تمام صدا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر سیاسی را خموش ساخت.
از تیره گی روزافزون روابط افغانستان و پاکستان، روسیه شوروی بهره برداری؜؜؜ می؜؜کرد و در هر دو ساحه رسالت داود یعنی قضیه پشتونستان و انکشاف اقتصادی مملکت وعده کمک و همکاری؜؜؜ می؜؜داد تا رفته رفته از راه کمک؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اقتصادی در ساحه صنایع تجارت و اقتصاد افغانستان به روسیه شوروی متکی گشت و در راه تسلیحات و تربیه پرسونل عسکری افغانستان منحصر بروسیه شوروی مربوط شد. حتی در بلو کاد اقتصادی که پاکستان بر ضد افغانستان عملی کرد، راه ترانزیت افغانستان خلاف معمول از طریق پاکستان بروسیه انتقال یافت.
باوجود حرکات مذبوحانه داود و حرکات حکومت؜؜؜؜؜؜های ما بعد برای حفظ بیطرفی افغانستان چه سیاسی باشد و چه اقتصادی از سلطه نامرئی روسیه جلوگیری ممکن شده نتوانست. افغانستان بسیار سعی کرد مدارک قرضه دیگری بدست آرد. مثلاً از (آلمان غربی و ممالک عربی و منابع بین المللی) و هم؜؜؜؜؜ می؜؜؜خواست بازار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های در آلمان غربی و ؜؜؜امریکا و انگلستان برای امتعه خود داشته باشد و متخصصین و کارمندان خود را از دنیای غرب و ممالک اسلامی استخدام کند.
از منحصر شدن تجارت و اقتصاد افغانستان بر روسیه شوروی، سیاسون افغانستان تشویش داشتند و کشیدگی و تیره گی روابط بین پاکستان و افغانستان را؜؜؜ می؜؜خواستند خاتمه بخشند و درین راه قدم؜؜؜؜؜؜؜؜؜های در اوقات مختلف برداشته شد اما از طرف پاکستان به حسن استقبال نشد و ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه ؜؜؜امریکا هم درین راه رول مثبت و سازنده بازی نکرد و حیثیت تماشا بین را بخود گرفته بود لهذا هیچ راهی برای حل معضله پیدا نشد.
در بعضی اوقات برای حل مسأله علایمی بنظر؜؜؜؜؜ می؜؜؜آمد و امید به حل آن قوت؜؜؜ می؜؜گرفت، اما از جانب پاکستان خنثی؜؜؜ می؜؜گشت.
روسیه شوروی و هند باوجودیکه این اختلافات را به نفع خود؜؜؜ می؜؜دیدند لیکن به اندازه که طرفداران مسألهٔ پشتونستان در افغانستان توقع داشتند قدم مؤثری بر؜؜؜؜؜؜نمی؜داشتند. زیرا هند در مسأله کشمیر با عین قضیه مواجه بود و ؜؜؜؜؜؜نمی؜خواست حق خودارادیت اکثریت یک ولایت را تائید کند و روسیه شوروی ؜؜؜؜؜؜تنها در مراحل اول در یک اعلامیه مشترک نامی از پشتونستان برده بود که ضمن حل سیاسی قضیه به آن اشاره شده بود. اما در اعلامیه؜؜؜؜؜؜های بعدی هنگام دید وادید تماس رهبران از بردن نام هم خود داری؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. زیرا شوروی نظر خود را به سرمایه گذاری در پاکستان و انکشاف تجارت و تاثیر خود در آن منطقه دوخته بود و؜؜؜ می؜؜کوشید حسن نظر حکومت؜؜؜؜؜؜های پاکستان را جلب کند و مسألهٔ پشتونستان را مانند آتش زیرخاکستر محفوظ نگاه دارد تا در وقت لزوم خطر بالقوه، مشتعل ساخته بتواند.
این موضوع در اواخر سلطنت ظاهرشاه وضع نرم تری بخود گرفته بود و در بیانات رسمی ؜؜؜؜؜؜تنها به حل قضیه پشتون و بلوچ اشاره؜؜؜ می؜؜شد و نام پشتونستان گرفته ؜؜؜؜؜؜نمی؜شد حتی مطالبه خود ارادیت مردم هم به قناعت رهبران سیاسی مردم پشتون تبدیل شده بود باز هم راه حلی یافت نشد.
نخست برای بهبود بخشیدن مناسبات بین دولتین (افغانستان – پاکستان) پادشاه عم خود مارشال شاه ولی؜خان را به دربار کراچی سفیر مقرر کرده بود. شاه ولی؜خان که عم پادشاه بود در شورش داخلی افغانستان حین اشغال کابل بوسیله حبيب الله بچه سقو با برادر خود محمدنادر شاه دوش بدوش برای دفع و خموشی آن فعالیت؜؜؜ می؜؜کرد و در نتیجه فتح کابل آخرین حمله او بود، حیثیت بسیار بزرگی در دستگاه سلطنتی و محیط سیاسی افغانستان داشت. او سفیر افغانستان در دربار لندن و بعد به پاریس تعین شده بود. فرستادن او به دربار کراچی علامه اعتنای افغانستان به پاکستان و علاقه آرزوی حل مسأله اختلاف سیاسی بود.
در دوران سفارت او هیئتی از کابل به سرکردگی نجیب ؜الله؜ خان معین وزرات خارجه که بعد؜؜؜؜؜ها وزیر معارف بود، از وزارت خارجه به کراچی فرستاده شده بود و با محمدعلی جناح درین مورد مذاکرات سومند و قناعت بخش به عمل آمده بود که در راپور رسمی بصورت کتاب سفید از وزارت خارجه دولت افغانستان شایع هم شده بود. ولی به همان اندازه حسن نیت و مصالحه جوئی که از طرف پاکستان؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان داده شده بود بعد؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها از آن عدول به عمل آمد.
در مرحلۀ دیگر بعد از تماس؜؜؜؜؜ها و چیده شدن مقدمات متعدد سکندر مرزا رییس جمهور پاکستان به کابل آمد و خلاف پروتوکل در داخل ارگ برای او جای داده شد و مهمان پادشاه افغانستان بود و در حل مسأله امیدواری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های زیاد پیدا شده بود ولی بعد از برگشت سکندر مرزا به پاکستان امید؜؜؜؜؜ها تحقق نیافت و با رفتن سکندر مرزا با کودتای ایوب؜خان آن امید؜؜؜؜؜ها بکلی از بین رفت.
سردار محمد نعیم وزیر خارجه (پسر عم و شوهر خواهر پادشاه) در وقت ایوب؜خان به پاکستان سفر رسمی کرد به امیدی که می؜خواهد راه حل بیابد، کوشش نمود. لاکن از پاکستان بسیار مایوس برگشت و برخورد جنرال ایوب با او طوریکه توقع؜؜؜ می؜؜رفت، دوستانه و خوشگوار نبود.
هنگامیکه سرحدات افغانی بسته شد و قونسلگری؜؜؜؜؜ ها، وکالت؜ تجاری؜؜؜؜؜؜؜؜؜های افغانی از پاکستان اخراج شدند، شهنشاه ایران در موضوع مداخله کرد و بحیث؜؜؜ میانجی در؜؜؜ میان آمد، او در بین کابل و پاکستان مساعی خود را با رفت و آمد متعدد تقریباً ده روزه خود دوام داد، اما به نتیجه نرسید و معلوم شد پاکستان گشودن سرحدات را مربوط انصراف دعوی افغانستان ساخته بود.
بعداً حكومت ؜؜؜امریکا ؜؜؜؜؜؜تنها توانست از پاکستان امتیاز ورود اموال خود را که مربوط به پروژه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دولتی که ساختمان آن به ؜؜؜امریکا تعلق داشت حاصل کند و امداد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های غذائی بود که از پاکستان اجازه عبور گرفته شد. اما سرحدات بروی امتعه و مال التجاره دیگر برای مدمت درازی مسدود ماند.
می؜گفتند در پاکستان عناصری وجود دارد که از بهبود روابط پاکستان با افغانستان اندیشه دارند و درین بهبود روابط تبارز عنصر پشتون را در پاکستان و تبارز افغانستان را در بین سیاست خارجی پاکستان؜؜؜ می؜؜دیدند که این تبارز را به نفع منافع خود ؜؜؜؜؜؜نمی؜ دیدند.
طوریکه در بحث گذشته با آن اشاره شد، افغانستان تصمیم خود را برای تغییر و تحول جزئی با تقرر شاه؜ محمود؜خان بحيث ؜؜؜؜صدراعظم گرفته بود، یک محیط نسبتاً آزاد و معقول تری بوجود آمد و فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سیاسی و ادبی به حرکت افتاد. در کابینه شاه؜ محمود؜خان – سردار محمدداود بحيث وزیر دفاع و معاون صدارت تقرر یافته بود. امور وزارت داخله و ریاست قبایل و سرحدات که هم حیثیت وزارت را یافته بود، در تقسیم وظایف بحيث معاون به او محول شده بود، روزی او مرا نزد خود در صدارت؜؜؜خواست. در اطاق کار او به او رسیدم. بعد از احوال پرسی گفت برای شما دیگر کافی نیست که خدمت بانک؜؜؜؜؜ها و شرکت؜؜؜؜؜ها را بکنید و حالا یک کار مهمتر و وظیفه ملی و سیاسی مهمتر را اختیار کنید و با من همکاری نمائید. گفتم هر چیزیکه از من ساخته باشد برای خدمت به مملکت؜؜؜؜؜؜ آنرا انجام خواهم داد و خواهم پذیرفت. گفت شما را به حيث كفيل ریاست سرحدات و قبائل؜؜؜ می؜؜خواهم با ما کار کنید. من گفتم اجازه؜؜؜ می؜؜دهید در اطراف آن فکر کنم و باز جواب بدهم. گفت نی اینکه فکر و سنجش زیاد ؜؜؜؜؜؜نمی ؜خواهد. امید است موافقه کنید من موافقه خود را اطلاع کردم و وظیفۀ جدید خود را فردای آن اشغال کردم.
مدتى بحيث كفيل و بعد از آن بحیث رئیس قبائل و عضو مجلس وزار به ایفای وظیفه؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداختم. درین وقت که اراده بود که تحولی به؜؜؜ میان آید و آزادی اجتماعی و سیاسی داده شود. یعنی احزاب و انجمن؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها بوجود آید و جراید شخصی؜؜ تأسیس گردد و مقالات انتقادی مجاز باشند. تماس با روشنفکران به عمل آید و ترتیبی گرفته شود که این تماس و ارتباط بصورت منظم باشد و در چارچوب یک انجمن آزاد صورت گیرد. لهذا؜؜ تأسیس یک کلوپی را زیر نظر گرفتند که این قبل اشخاص را به عضویت آن دعوت کند.
در بین مؤسسین سردار محمدداود و سردار محمد نعیم و آقای زابلی و چند نفر دیگر شامل؜؜؜ بودند. موضوع را اول آقای زابلی با من در؜؜؜ میان گذاشت و مرا به عضویت آن دعوت کرد، من شک و تردید خود را ؜اظهار کردم. اما او خوش بین بود و گفت این دو سردار جوان (داود و نعیم) از اوضاع جهان بی؜خبر نیستند و حاضر شده اند؜؜ تغییر مثبت و مطلوبی رادر افغانستان به وجود آورند. ؜؜آنها مانند عمان ؜؜شان فکر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کنند، روشنفکر و واقع بین هستند. ممکن است به کمک ؜؜آنها یک تحول و انکشافی به وجود آید.
من که به این عقیده رسیده بودم که بدون کمک و معاونت چنین اشخاص در دستگاه دولت به وجود آمدن انکشاف و تحول سیاسی امکان ندارد، لهذا استدلال او را غیرمنطقی نیافتم و گفتم یک تجربه بدی نیست باید این تجربه را نیز انجام دهیم. او گفت سردار محمدداود با شما تماس خواهد گرفت، طوریکه وعده کردید رد نکنید.
روز دیگر سردار محمدداود مرا در منزل خود وقت ملاقات داده بود. به ملاقات او به خانه ؜؜شان رفتم. او این موضوع را طرح کرد و پروگرام کار این کلوب و هدف؜؜؜؜؜؜ آنرا توضیح داد. من گفتم سردار؜صاحب کار مناسبی است و اقدام نیکی است، اما باید ملتفت باشید که جوانان و منورین افغانستان بودن جدائی حکومت از سلطنت به هیچ تبدیلی و تحولی دیگر قناعت نخواهند کرد. آن؜؜؜؜؜ها؜؜؜ می؜؜خواستند حکومت به خانوادۀ سلطنت مربوط نباشد و نزد شورا مسؤل باشد و به اساس رای اعتماد اکثریت به وجود آید. حالا شما چه فکر می؜کنید، مرحله چنین تغییر اساسی رسیده است یا نه و آیا شما و ؜؜؜؜صدراعظم؜ صاحب (سپه سالار) و اعلیحضرت به این کار موافقه خواهند کرد یا نی؟
گفت هدف غائی همین است که گفتید. در آخر باید این تفکیک عملی شود. برای عملی شدن آن بعضی کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مقدماتی لازم است که از آن جمله ما؜؜ تأسیس چنین انجمن را در نظر گرفته ایم. درین انجمن جوانان و اعضاء حکومت فعلی باهم آشنا خواهند شد، پالیسی مشترکی بود جود خواهد آمد و نقاط اصلی و بنیادی تحول آینده تثبیت خواهد گشت که در آن وقت انتقال قدرت به آسانی و بدون درد سر صورت خواهد گرفت و حکومت آینده و بعضی وکلای شورا متشکل از اعضاء این انجمن خواهد بود.
من موافقه کردم و؜؜؜؜؜؜ آنرا کار نیک و فرخنده گفتم. فردای آن در کلوب به جلسه دعوت شدم. مراسم عضویت انجام یافت و در مجلس بعدی آن که اعضای انجمن به پانزده نفر رسیده بود، مرا به حیث سکرتر عمومی کلوب انتخاب کردند. چون من در بین روشنفکران و عناصر ناراض دولت دوستان و رفقای زیاد داشتم، برای من از طرف مجلس وظیفه داده شد با ؜؜آنها مفاهمه کنم و به عضویت انجمن ؜؜آنها را دعوت کنم.
من این جد و جهد و کمپاین را با شوق و ذوق ناشی از خوش؜بینی جوانی شروع کردم. اول خدمت آقای غبار و دکتور محمودی رسیدم که طرح یک پارتی را ریخته بودند و اخباری شایع؜؜؜ می؜؜کردند. با آقای غبار سابقۀ طولانی دوستی و محبت و تبادل فکر سیاسی و ادبی موجود بود. اما با آقای محمودی در اواخر آشنائی و معرفتی حاصل شده بود که سابقه طولانی نداشت. ؜؜آنها گفتند عیبی ندارد، به مجلس کلوب؜؜؜ می؜؜آیند و با اعضای دیگر تماس؜؜؜ می؜؜گیرند و ارزیابی خواهند کرد، بعد تصمیم خود را اعلان خواهند کرد. من موافقه کردم اما روز بعد که به مجلس آمدند از جریان کار و اهداف آن پرسش؜؜؜؜؜ها کردند و اعضا را طرف پرسش و سوال قرار دادند و خود را مستحضر ساختند و مرخص شدند و روز دیگر تصمیم منفی خود را ابلاغ کردند و از شمولیت به این انجمن اباء نمودند.
من که با دوستان دیگر تماس گرفتم، طبق نظر ؜؜آنها و آقای زابلی تماس مکرری را هم باین دو نفر لازم دیدم و قرار دادیم با شمول آقای زابلی و یکی دو نفر دیگر از اعضای انجمن با ؜؜آنها ملاقات کنیم. آقای زابلی ؜؜آنها را به خانۀ خود دعوت کرد. درین مجلس فقط همین ؜؜؜؜؜؜چهار نفر با هم نشستیم و تا آخر شب به گفتگو پرداختیم و دلایل منفی و مثبت یک دیگر خود را شنیدیم. آقای غبار و محمودی اصرار داشتند که حکومت در مرحله نخست حزب مخالف را رسمی بپذیرد و به آن مجال فعالیت بدهد و خودش هم به تشکیل حزب بپردازد. ما به این عقیده بودیم که چون حکومت برای این کار حاضر نیست، در مرحلۀ نخست همین فعالیتی که آغاز؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود غنیمت است و شاید این فرصت را از دست دهیم. زیرا هیچ حرکتی درین وطن به نرمی و آسانی صورت نخواهد گرفت تا حکومت با آن موافقه نداشته باشد. ما این سیر تکاملی را که از دورۀ سردار محمدهاشم؜خان به دورۀ سردار شاه؜محمود؜خان رسیده بود، امید بخش؜؜؜؜؜ می؜؜؜یافتیم. اما ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه به قناعت ؜؜آنها پرداخته نتوانستم.
جوانان افغانستان ؜؜؜؜؜؜؜؜؜متأسفانه اول با خود پروگرام سنجیده و درستی نداشتند و ؜؜؜؜؜؜تنها آرزوی تغییر حکومت و یا از بین بردن حکومت مرام بود. اما اینکه خلا را چه چیز پر خواهد کرد، به آن فکر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کردند.
دوم در بین خود هم اتفاق نداشتند و در همان مرحلهٔ نخست مشق یک دموکراسی ابتدائی به گروه؜؜؜؜؜؜های متعددی منقسم شدند و به نشر اخبار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های متعدد که ار؜؜گان حزب یا گروه ؜؜شان باشد، پرداختند. آقای غبار و محمودی هم انشعاب کردند و دیر زمانی با هم سازگار نماندند.
سوم به عوض برانداختن حکومت و آوردن انقلاب، اگر به متشکل ساختن جمعیت خود سعی مبذول؜؜؜ می؜؜داشتند و با مردم تماس؜؜؜ می؜؜گرفتند و اعضای بیشتر و افکار بیشتر را جلب؜؜؜ می؜؜کردند، بهتر؜؜؜؜؜ می؜؜؜بود. این کار را هم نکردند و هم در تماس به مردم و کمپاین در اطراف فضای فعالیت هم برای ؜؜شان مساعد نبود. ؜؜؜؜؜؜
چهارم علاوه؜بر مخالفت با دولت با انکشاف اقتصادی دولت هم به نظر منفی؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگریستند و احیاناً طبقه سرمایه دار و بورژوا را تقبیح؜؜؜ می؜؜کردند و با این طبقه مخصوصاً آقای زابلی هم راه مخالفت اختیار؜؜؜ می؜؜کردند.
درین مورد نظر من این بود که به وجود آمدن طبقۀ متوسط در افغانستان، برای بوجود آمدن محیط سیاسی دیموکراتیک مفید است. اگر طبقه جوانان به ضخامت قشر خود بیفزایند، انجمن؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و کلوب؜؜؜؜؜؜؜؜هائی؜؜ تأسیس کنند و به نشر و اشاعۀ اخبار و آثار بپردازند و سرمایه داران هم از راه شرکت؜؜؜؜؜ها و موسسات شخصی غیردولتی بصورت یک عامل در امور تبارز کنند، قدرت مطلقۀ خود بخود ضعیف؜؜؜؜؜ می؜؜؜شود، سالم؜ترین راه، راه تکامل و سیر تدریجی همین است. انقلاب در یک جامعه عنعنوی که آراء عامه هنوز به اهداف معین سیاسی و اجتماعی متوجه نشده است، مفید نیست و عواقب ناگوار خواهد داشت.
ملی ساختن مؤسسات تجارتی و صنعتی و بانکی کار آسان است و جدو جهد زیادی ؜؜؜؜؜؜نمی؜خواهد، بگذارید اول چنین موسساتی بوجود آید و نشو و نمو نماید، بعد؜؜؜؜؜؜ آنرا ملی کنند. حکومت؜؜؜؜؜؜های ممالک پس؜مانده ؜؜؜؜؜؜نمی؜توانند جای تاجران و ارباب صنایع را بگیرند. زیرا این انگیزۀ منفعت شخصی ؜؜آنهاست که در کار؜؜شان مؤثر است و بیروکراسی دولت از آن انگیزه محروم است. مداخله چنین دولت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها ابتکار شخصی را؜؜؜ می؜؜کشد و در پیشرفت رکود و بی؜نظمی به وجود؜؜؜؜؜ می؜؜؜آورد. تشبثات شخصی را باید بگذاریم که نشو و نما کند و باید از آن حمایت شود.
در محیط سیاسی افغانستان تشتت جریان داشت و در دستگاه دولت بین ؜سپه ؜سالار و سردار داود هم اختلاف و سوء تفاهم پیدا شده بود. ؜سپه؜ سالار که برادرزاده خود را کاندید اخذ قدرت از خود می؜شناخت، بعضی از اعضای کلوپ را به انحلال و از بین بردن آن تشویق کرد و به تضعیف آن؜؜؜ می؜؜کوشید تا به کلی از بین رفت و در آن بسته شد. چون؜؜ تأسیس کلوب ملی را هم وسیله کسب قدرت داود شناخته بود. با زابلی هم روابط او بهم خورد و با سردار محمدداود هم. بالاخره زابلی هم استعفی کرد و قدرت بصورت منفرد بدست ؜سپه؜ سالار قرار گرفت.
؜سپه ؜سالار شاه؜ محمود مثل برادر خود خشونت مزاج و عصبانیت نه داشت، شخص مؤدب بود و خوش؜ مشرب و با طبقات مختلف آمیزش کرده؜؜؜ می؜؜توانست. اما ادارۀ او ضعیف بود و پشت؜کار نداشت. چون به تنهائی مسؤلیت زمام امور را بدست گرفت، کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دولت آهسته آهسته رو به خرابی و گسیختگی؜؜؜ می؜؜رفت، در پیشرفت و انکشاف اقتصادی مملکت با استعفی آقای زابلی رکود رخ داد و هم کار اعمار زیر بنای مملکت مانند پل؜؜؜؜؜ها و سرک؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها معطل شد، پروژه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های جدید بوجود نیامد و در کار پروژه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سر دست دست (مانند انکشاف وادی هلمند وغیره) سستی رخ داد.
پادشاه ازین باب اندیشناک بود. روزی مجلسی مرکب ازین چند نفر محدود را مکلف ساخته که درین باب فکر کنند و به او مشوره بدهند. اعضای این مجلس عبارت بودند از: علی؜ محمد؜خان وزیرخارجه و معاون صدارت عظمی، دکتور ظاهر؜خان و جنرال عبدالاحد؜خان ملكيار وزیر داخله که درین وقت به علت مریضی از مشاغل دولتی کنار کرده بود و من که هنوز به وظیفه خود بحيث رییس قبایل دوام؜؜؜ می؜؜دادم، هم عضو این مجلس بودم.
ما در وزارت خارجه در اطاق کار علی ؜محمد؜خان گرد آمده بودیم و موضوع را طرف بحث قرار دادیم و به این نتیجه رسیدیم که تبدیلی حکومت ضرور است و تا دستگاه کابینه دولت یک روح نو و جهش نو نیاید هرنوع تدبیر و نقشه در ساحۀ عمل تطبیق نخواهد گشت، پس کدام کسی را؜؜؜ می؜؜توان سفارش کرد که به تشکیل حکومت مأمور شود. ملکیار گفت که شخصیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مانند سردار محمدداود و سردار محمدنعیم که مردان لایق و کار آزموده بودند، کنار رفته اند و جای ؜؜آنها تا حال پر نشده، باید از ؜؜آنها کار گرفته شود. از دکتور ظاهر پرسیدم که چه فکر؜؜؜ می؜؜کنید. او گفت: من مأمور هستم که پیام اعلیحضرت را برای تشکیل مجلس بشما برسانم و بعد پیشنهاد و یا سفارش شما را بحضور او تقدیم کنم. درین مورد مرا از ؜اظهار نظر معذور دارید. در اطراف پیشرفت کار پروژه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و دلایل اگر مجالس را دوام دادید من اگر نظریه داشتم پیشنهاد خواهم کرد. من گفتم که به نزد اعلیحضرت و سردار صاحبان چنین نظری هم بود که حکومت را از سلطنت تفکیک کنند کسی غیر از خانواده سلطنتی روزی به صدارت برسد و وزارت خانه؜؜؜؜؜ ها را عناصر متخصص و جوان بکار اندازد، چه فکر؜؜؜ می؜؜کنید که آن تجربه را همین حالا شروع کنیم. من پیشنهاد؜؜؜ می؜؜کنم روز دیگر علی؜ محمد؜خان را که به تقریب کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های عادی اداری خود در صدارت دیدم، بمن گفت چرا چنین پیشنهاد بیجا کردی، من جان جور خود را شاخک؜؜؜ ؜؜؜؜؜؜نمی ؜نشانم. (ضرب؜ المثلی است بین مردم). بعد گفت تا این دو اژد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مخوف یعنی داود و نعیم موجود هستند کسی به این گنجینه نزدیک نخواهد شد. (علی؜ محمد؜خان) را اعلیحضرت به تشکیل حکومت مأمور سازد و او در تشکیل اعضاء حکومت خود کفایت و پشت کار ؜؜آنها را زیر نظر بگیرد. با این حرکت هر دو مطلب به دست خواهد آمد، یعنی یک حرکت بسوی تحول و دیموکراتیزه کردن مملکت و هم فعال ساختن دستگاه دولت. علی؜ محمدخان با تمام شدت این پیشنهاد را رد کرد و گفت نه من به قبول این کار حاضرم و نه استعداد؜؜؜؜؜؜ آنرا دارم.
بعد از تبادل نظر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مختصری مجلس را به روز دیگر موکول داشتیم و مرخص شدیم. روز دیگر علی؜ محمد؜خان را که به تقریب کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های عادی اداری خود در صدارت دیدم، بمن گفت چرا چنین پیشنهاد بیجا کردی، من جان جور خود را شاخک؜؜؜ ؜؜؜؜؜؜نمی ؜نشانم. (ضرب؜ المثلی است بین مردم). بعد گفت تا این دو اژد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مخوف یعنی داود و نعیم موجود هستند کسی به این گنجینه نزدیک نخواهد شد. آن مجلس بار دیگر منعقد نشد و مدتی بعد سردار شاه؜ محمود؜خان را پادشاه به استعفی مجبور ساخت و عوض او سردار محمدداود را بحيث ؜؜؜؜صدراعظم مأمور تشکیل حکومت نمود.
درین وقت سردار محمدداود به سلسله انتخاب وزراء و معرفی ؜؜آنها به مقام پادشاهی با من تماس گرفت و مرا به دوام کار و همکاری مکرر با او تکلیف کرد. من عذر خواستم که ازین کار یکنواخت خسته شده ام و؜؜؜؜؜؜ آنرا با دو حکومت سابق انجام دادم، حالا مرتبه سوم برای من قبول هم ناگوار است و هم مناسب نخواهد بود. بهتر است کسی دیگری را به این کار بگمارید تا روح تازه به کار بدهد. گفت بطور مؤقت برای یک سال دو سال قبول كن من وعده می دهم شما را معاف خواهم کرد، اما معاف به این معنی نی که شما بکلی از تمام کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دولت کناره گیری کنید، کدام وظیفه دیگری را که مطابق؜؜؜؜؜؜ میل خود یافتید به آن مشغول خواهید شد.
گفتم سردار؜صاحب ما و شما پروگرامی را برای تحول در مملکت و آوردن طرز جدید داشتیم و به آن فکر؜؜؜ می؜؜کردیم و در کلوپ ملی برای تطبیق و تحقق آن نظریات با هم گرد آمدیم، آیا آن اهداف هنوز هم موجود است و یا؜؜؜؜؜؜ آنرا ناقابل تطبیق یافتید؟ گفت در عقیدۀ من برای آوردن چنین تحول تغییر رخ نداده است، اما چون فعلاً کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اداری مملکت طوریکه؜؜؜ می؜؜بینید با یک رکود مواجه است و هم وضع اقتصادی مملکت محتاج جهش است و روابط خارجی دولت هم بحرانی است، یکی دوسال این کار؜؜؜؜؜ها را سربراه کنیم و وقتی از فعالیت ماشین اداری دولت مطمئین شدیم به آن تحول سیاسی توجه خواهم کرد و؜؜؜؜؜؜ آنرا به همکاری امثال شما رفقا به؜؜؜ میان خواهم آورد. من چار ناچار پیشنهاد او را قبول کردم و برای مرتبه دیگر وزیر قبائل عضو حکومت جدید قرار گرفتم.
دورۀ صدارت داود
محمدداود به پیشبرد کار پروژه ؜؜؜؜؜؜های سر دست همت گماشت و پروژه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های نهر؜؜؜؜؜ها و بند؜؜؜؜؜ها را سر دست گرفت به اعمار شاه؜را؜؜؜؜؜ها توجه کرد و یک حرکت سریع در انکشاف امور و زیربنا به راه افتاد، اما در عین زمان در تندروی سیاست خارجی خود از جهان غرب دور؜تر؜؜؜ می؜؜شد و تیرگی روابط با همسایه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها – ایران و پاکستان بیشتر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. درین دوره بود که برای خرید سلاح به ؜؜؜امریکا مراجعه؜؜؜ شد؜؜؜. ؜؜؜امریکا در حالیکه به اعطای سلاح به ایران و پاکستان با فراخ؜ دلی؜؜؜ می ؜؜پرداخت این دو دولت چون از اعضای پکت سیاتو بودند ؜؜آنها را مستحق؜تر؜؜؜ می؜؜شناخت و از دادن اسلحه به افغانستان امتناع کرد و دلیل آن را هم تیرگی روابط با دو همسایه نشان؜؜؜ می؜؜داد.
به موجبات اختلاف سیاسی با پاکستان قبلاً اشاره شده به تفصیل مکرر نه؜؜؜ می؜؜پردازیم، اما اختلاف با ایران بر سر تقسیم آب هلمند و استحقاق مملکتین در دریای هیرمند بود که پروژه بند برق کجکی و نهر بغرا و بند؜؜؜؜؜ها در ولایت نیمروز که زیر ساختمان بود؜؜؜؜؜؜ آنرا ساخت، و ایران هم که در انکشاف واحه سیستان ایران و استفاده از آب دست به کار شده بود از استفاده مزید افغانستان از آب هیرمند و ؜مهار شدن دریای آن در خاک افغانستان اندیشناک بود. تقسیمات سابقه را که بنام تقسیمات مکماهن یاد؜؜؜ می؜؜شد ؜؜؜؜؜؜نمی ؜پذیرفت و ادعای استحقاق بیشتری؜؜؜ می؜؜کرد. مسألهٔ به سطح بین ؜المللی طرف توجه قرار گرفت، هیئت بزرگی برای مطالعه آن از خارج آمد. ولی نظریه هیئت هم طرف قبول واقع نشد و منازعه باقی مانده بود.
در موضوع تسلیحات افغانستان توسط ؜؜؜امریکا، چون ایران و پاکستان از ؜؜؜امریکا؜؜؜؜؜ می؜؜؜ رنجیدند، لهذا ؜؜؜امریکا از آن خود داری کرد. حتی در کار ساختمان مرحله دوم وادی هیرمند که انکشاف ولایت نیمروز بود، تعطیل رخ داد و بنا بر توصیه ایران شرکت ؜؜؜امریکائی موريسن کنودسن که قراردادی ساختمان پروژه بود هم به اشاره دولت ؜؜؜امریکا از پیشبرد کار امتناع کرد و به بهانه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های مختلف؜؜؜؜؜؜ آنرا به تعویق می ؜ا؜نداختند.
سردار محمدداود در اطراف حل این معضله در مرحلۀ اول با چند نفر از وزراء به مشوره پرداخت که من در آن حضور داشتم و سهیم آن مجلس بودم. این مجلس در خانه داود دایر شد.
سردار داود پیشنهاد کرد چون ؜؜؜امریکا به هیچ وجه حاضر نیست به ما سلاح بدهد باید؜؜؜؜؜؜ آنرا از جائی دیگر تهیه کنیم و تهیه از جای دیگر با پول نقد و شرایط مناسب به قرض و وام برای ما ممكن نيست، لهذا؜؜؜؜؜؜ یگانه مملکتی که؜؜؜ می؜؜تواند به آن مراجعه کرد، روسیه است.
درین مورد نظریات و دلایل زیاد رد و بدل شد. به استثناء من و دكتور عبدالمجید وزیر معارف که با آن موافقه نداشتیم و؜؜؜؜؜؜ آنرا مفید ؜؜؜؜؜؜نمی؜ دانستیم، تمام مجلس به آن موافقه کرد و قرار شد که موضوع رسماً در مجلس وزرا مطرح شود؜؜؜، وزرائی که حاضر نیستند هم رای ؜؜آنها گرفته شود. بعداً چون موضوع بسیار مهم است و در حقیقت؜؜ تغییر پالیسی عنعنوی افغانستان بشمار؜؜؜ می؜؜رود، به لویه؜جرگه ارجاع شود و نظر ؜؜آنها گرفته شود.
سردار محمدنعیم وزیرخارجه در آخر مجلس گفت که رفقائی که با موضوع موافقه نداشته باشند باید به طبع دیگران که اکثریت است امضا خواهند کرد و یا مستعفی خواهند شد و از عضویت در حکومت کناره گیری خواهند کرد.
بعد مجلس وزرا هم رسماً موضوع را تائید کرد و تصویبی امضا نمود من و دكتور عبدال مجید برای اینکه مخالفت ما بر مبنای دوستی و تمایل به ؜؜؜امریکا و ایران در محیط تلقی نشود، استعفی نکردیم و چندی بعد لویه؜ جرگه دایر شد و رئيس لویه؜ جرگه محمدگل ؜خان مومند تعین شد، پالیسی خارجی حکومت تائید شد و به حکومت اجازه داده شد سلاح و ضروریات خود را از هر جائیکه ممکن شود، تهیه نماید.
نخستین تماس مستقيم بين زعمای افغانستان و روسیه با آمدن بول؜؜گانین و خروشچف به افغانستان صورت گرفت. زعمای روسیه که به هند هم سفر کرده بودند به کابل آمدند.
خروشچف با تحول نو خود در جامعه روسیه تبارز کرد بود. بول؜؜گانین آدم قوی هیکل کم گوی و بزرگ ؜منش و آرامی به نظر؜؜؜؜؜ می ؜؜؜آمد و خروشچف با قامت کوتاه و سرعت حرکات خود آدم بزرگواری جلوه ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کرد، اما مردپرگو و خوش صحبت بود، لطیفه می؜ گفت و مثال؜؜؜ می؜؜ آورد و طرف مقابل خود را به خود جلب و جذب کرده؜؜؜ می؜؜توانست.
در یک دعوت عصرانه که از طرف او در سفارت روسیه په افتخار سردار داود صدراعظم ؜؜؜؜؜؜؜ترتیب شده بود، اشتراک کردیم. این دعوت عصر با یک کورس غذای گرم به پایان رسید. سردار به سبیل مزاح گفت اگر در هر چیز چنین باشد چه بهتر یعنی وعده چای عصرانه به عشاً مفصل ادا شود. این لطیفه را خروشچف در موارد زیاد دیگر تکرار؜؜؜؜؜ می؜؜؜ کرد و به هر وعده کمک و همکاری چای عصرانه؜؜؜ می؜؜گفت و با خنده؜؜؜؜؜ می؜؜؜گفت ممکن است خوبتر پذیرائی کنید.
وقت رفتن که در؜ ؜؜؜میدان طیاره با او وداع کردیم، وقتی از زینه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های طیاره بالا رفت در مدخل طیاره ایستاده شد دست خود را برای وداع تکان؜؜؜ می؜؜داد جیب؜؜؜؜؜؜ های کرتی خود را هم تکان داد یعنی که چیزی نماند و همه را درینجا گذاشتم با این شوخی آخر او همه از دل خندیدیم و عواقب ناگوار؜؜؜؜؜؜ آنرا سال؜؜؜؜؜ها بعد دیدیم.
بعد از آن قرار داد خرید سلاح با اقساط و شرایط مساعد با روسیه به عمل آمد و باین معامله با روسیه افغانستان از جهان غرب آهسته آهسته دور شده؜؜؜ می؜؜رفت و به روسیه شوروی متکی؜؜؜ می؜؜گشت. مناسبات با همسای؜؜گان تیره ؜؜؜؜؜؜؜تر شد و مخصوصاً که به بسته شدن راه ترانزیت افغانستان از طرف پاکستان تجارت و ترانزیت افغانستان هم به شوروی؜؜؜، ارتباط یافت و انزوا افغانستان را ببار آورد. اما با تمام این انزوا و منحصر ماندن افغانستان به روسیه هیچ حکومت افغانستان به دایره فرهنگی روسیه اجازه نداد در گشوده شود و مانند مراکز فرهنگی دیگر ممالک غربی فعالیت کند.
در کابل ادارۀ فرهنگی ؜؜؜امریکا موجود بود، کتابخانه بزرگی داشت که محصلین جوان از آن استفاده؜؜؜ می؜؜کرد؜؜؜ند. در؜ آنجا فلم ؜؜؜؜؜؜های هم؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان داده؜؜؜ می؜؜شد و کنفرانس؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دایر؜؜؜؜؜ می؜؜؜گردید. برتش کونسل و گویته انستیتوت هم مرکز فعال فرهنگی انگلستان و آلمان بود. روسیه ازین تبعیض و تمایز گله؜؜؜ می؜؜کرد اما اجازه نیافت دایره فرهنگی خود را بگشاید.
حکومت؜؜؜ می؜؜ گفت چون آثار و ادبیات روسی و یا تبلیغات آن بنا بر عدم سازگاری با دین اسلام برای ملت افغانستان قابل قبول نبوده و حکومت طرف اعتراض قرار؜؜؜ می؜؜گیرد، لهذا ؜؜؜؜؜؜نمی؜تواند؜؜؜؜؜؜ آنرا مجاز قرار دهد.
در ساحۀ تعلیم و تربیه معارف از متخصصین تعلیم و تربیه و استادان ممالک غربی و ؜؜؜امریکایی استفاده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد، با یونورستی؜؜؜؜؜؜ های ممالک خوبی توأمیت صورت؜؜؜ می؜؜گرفت و کمک خواسته؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. اما هیچ معلم و متخصص روسی برای این کار استخدام ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شد. در ساحه حقوق و امور عدلی هم از شمول ؜؜آنها احتراز؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.
درین دورۀ حکومت داود چون فعالیت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های آزادانه احزاب و انجمن؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها موجود نبود، منورین و روشنفکران و اهل مدرسه و زعمای دین افغانستان بصورت غیررسمی و غیرمرئی فعالیت؜؜؜ می؜؜کردند و خود را متشکل می؜ ساختند. اما بیشتر از همه این؜؜؜؜؜ها حزب خلق و پرچم در نهانی و خفا بکار مشغول بود که حزب خود را تنظیم و تشکیل کنند. اعضاء بیشتر و قابل اعتماد را بدست آورد و حزب خود را توسعه دهند. این حزب چون از مشوره و کمک نهانی کمونیزم بین؜ المللی بهره؜ ور بود به زودی توانست ریشه خود را در معارف و اردو بدواند و محصلین جوان و ضابطان جوان را در حزب داخل نماید.
پادشاه و بعضی از وزراء و بعضی دیگر مقامات عالیه دولتی از پیشروی داود؜خان در ایجاد تشنج با پاکستان راضی نبودند و هم در رفتن مملکت به آغوش روسیه نگرانی داشتند. من هم که درین مقوله کتگوری قرار داشتم و از مجالس سابقه نظر من معلوم بود. روابط من با داود به سردی؜؜؜ می؜؜ گرائید و حتی امور ریاست قبایل را که مستقیماً والی؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مربوط هر ولایت بدون آگاهی من انجام؜؜؜ می؜؜داد که من درین مورد به او شکایت هم کردم و چند مرتبه ازو گله نمودم که فایده برایم مرتب نشد.
مظهر دیگری از سردی روابط هم این بود که به پاس خدمات چندین ساله وزرای کابینه خود په پادشاه پیشنهاد اعطا؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان را به وزرا نمود که برای من؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان کوچک پائین درجه را تجویز کرده بود. در توزیع؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان من از قبول آن امتناع ورزیدم و؜؜؜؜؜؜ آنرا مسترد نمودم.
روابط او با پادشاه هم تیره ؜؜؜؜؜؜؜تر شده؜؜؜ می؜؜رفت و علایم بحران دیده می؜ شد. روزی بعد از پایان یافتن یکی از مجالس وزرا که دایر شده بود، حین برآمدن از قصر، سردار داود در دهلیز به من نزدیک شد و آهسته گفت که بسوی رستورانت قرغه بیائید، من هم آنجا؜؜؜ می؜؜روم و با شما صحبتی دارم. چون بیرون آمدم سید عبدالله؜ خان وزیر داخله گفت جائی که شما؜؜؜ می؜؜روید ما هم؜؜؜ می؜؜رویم و دو نفر دیگر از رفقا دیگری هم در دعوت چای اشتراک دارند. اشاره به دکتور یوسف ؜خان وزیر معادن و صنایع و دكتور على ؜احمدخان وزیر معارف نمود. معلوم است که به او سپرده شده بود که به ما سه نفر موضوع را ابلاغ؜؜؜؜ کند.
ما سوی قرغه حرکت کردیم و رستورانت قرغه در پهلوی بندی آب در نقطه بسیار جالب و زیبای ساخته شده است. در آن موسم سال که اواخر روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خزان و آغاز زمستان بود منظره بسیار قشنگ داشت، افق روشن رستوران و رنگ؜ آمیزی رنگ سرخ و زرد برگ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های درختان زینت دیگری به آن محیط؜؜؜؜؜ می ؜؜؜بخشود، در تراس فوقانی رستوران با هم نشستیم و چای فرمایش دادیم.
سردار گفت رفقا به یاد دارید که روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های؜؜ تأسیس کلوپ ملی و چند مرتبه بعد از آن طرحی برای آوردن یک تحول و؜؜ تغییر در اوضاع سیاسی مملکت فکر شده بود که باید ریخته شود، گمان؜؜؜ می؜؜کنم حالا وقت آن رسیده است که دست بکار شویم و آن آرزو؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را تحقق بخشیم.
همه گفتیم که کار بسیار بجا و مناسب است. اما به چه صورت و چگونه باشد؟ باید در اطراف آن مباحثه شود. خود شما جناب ؜؜؜؜صدراعظم ؜صاحب چه فکر؜؜؜ می؜؜کنید که چگونه باشد و چطور آغاز کنیم؟ سردار گفت من فکر؜؜؜ می؜؜کنم لویه ؜جرگه افغانستان دعوت شود و از طرف لویه ؜جرگه پیشنهاد شود که آیا چه نوع نظام سیاسی برای افغانستان؜؜؜ می؜؜خواهند پادشاهی یا جمهوریت؟ چه نوع؜؜ تغییر و روشی را بحال مملکت مفید و لازم؜؜؜ می؜؜دانند تا خود جرگه طرح؜؜؜؜؜؜ آنرا بریزد.
من رشتۀ سخن را بدست گرفتم و گفتم سردار؜صاحب این طریقه عملی نیست. اگر محض برای ابرای ذمه و تبلیغات این کار را؜؜؜ می؜؜کنید که نتیجه آن دوام نظام پادشاهی خواهد بود و چند تصویب و سفارش برای آوردن آزادی؜؜؜؜؜؜های دیموکراتیک و امثال آن صورت خواهد گرفت که تطبیق آن باز هم مورد سوال است که اجرا خواهد شد یا نه؟ و اگر؜؜؜ می؜؜خواهید نتیجه عملی از لویه ؜جرگه گرفته شود فکر مزیدی؜؜؜ می؜؜خواهد و در آجندای آن عوض چنین سوال پیشنهاد مشخص و معینی موجود باشد بهتر است.
من با خود فکر؜؜؜ می؜؜کردم که در ممالک شرقی دیگر هم این تجربه عملی شده اما یک دکتاتور نظامی بنام جمهوریت زمام امور را در دست؜؜؜ می؜؜گیرد و در مملکت عوض دموکراسی حکومت نظامی و یا حکومت؜؜؜؜؜؜های یک حزبی توتالیتر بوجود؜؜؜؜؜ می؜؜؜ آید.
معلوم است سردار هم در سر خود چنین سودائی؜؜؜ می ؜؜پروراند و؜؜؜ می؜؜خواهد پادشاه را از بین برده و خود قدرت را با این عنوان در دست بگیرد. بدون اینکه این اندیشه خود را ؜اظهار کنیم گفتیم افغانستان برای طرز جمهوری آماده نیست، مدتیست که فعالیت ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های سیاسی ممنوع و مختنق شده است. اگر رفتن بسوی دموکراسی و یا یک نظام جمهوری بصورت تکاملی آهسته صورت بگیرد، مفید و مثمر خوا هد بود.
رفقا دیگر هم این نظریه را تائید؜؜؜ می؜؜ کردند، دلایل متعدد و تدابیری مختلفی را پیشنهاد کردند که از آنجمله ترتیب قانون اساسی جدیدی بود که به اساس پادشاهی مشروط باشد و به تصویب جرگه برسد. من از تفصیل آن منصرف؜؜؜ می؜؜شوم و به نتیجۀ آن اشاره خواهم کرد.
در نتیجه رای به این قرار گرفت که نقاط مهم این قانون اساسی و تحول آینده یادداشت شود و کاغذی ترتیب گردد که بروی آن بحث و مجلس خود را ادامه دهیم. ترتیب این نوشته را به من محول کردند و من در سه روز بعد از آنکه یاد داشت ؜؜؜؜؜؜های ابتدائی را که از مجلس گرفته بودیم بصورت یک پیشنهاد ترتیب نمودم و به اطلاع سردار داود رساندم.
مجلس دوم را شبانه سردار موصوف بخانه سردار محمدنعیم دایر نمود که درین مجلس دوم علی ؜محمد؜خان وزیرخارجه سابقه هم اشتراک داشت که معاون اول صدارت هم بود و هم مرد؜صاحب نظر و متفکر شناخته می؜شد. این مجلس هنگام شب دایر شد و تا بعد از نصف شب دوام نمود.
به یاد دارم سردار محمد نعیم؜ خان نخست معترضانه پرسید که آیا شما شرایط محیط خود را سنجیده آید یا نه؟ و نظام دموکراتیک لیبرالی را که تجویز؜؜؜ می؜؜کنید قابل تطبیق؜؜؜ می؜؜دانید یا نه؟
من گفتم: جناب سردار؜صاحب دولت؜؜؜؜؜ها و حکومت؜؜؜؜؜؜های که ملی و مهربان باشند علاوه بر وظیفه تنفیذ قانون و نگاه داشت امن و آسایش مملکت و دفاع آن از متجاوز، وظیفۀ دیگری هم دارد که آن وظیفه رهنمائی مردم است که ؜؜آنها را بسوی اهداف عالیتر و مترقی ؜تر سوق نماید. در افغانستان تعلیم اجباری ابتدائی عصری را عامه مردم در ابتدا خوش نداشتند و به مقابل آن عکس ؜العمل؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان دادند، خدمت اجباری عسکری را هم ؜؜؜؜؜؜نمی؜ پسندیدند، به تعلیم نسوان و احقاق حقوق آنان هم حسن نظر؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان ؜؜؜؜؜؜نمی؜ دادند، اما حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها این مرام؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را آهسته آهسته و عاملانه تطبیق کردند. چه؜؜؜ می؜؜شود اگر حالا یک تجربه دیگر را هم که مردم برای آن آماده هم نباشند، تطبیق کنیم. من ؜؜؜؜؜؜نمی؜گویم ما؜؜؜ می؜؜توانیم یک نظام دموکراتیکی مانند ممالک پیشرفته شرقی و یا غربی مانند جاپان و انگلستان به وجود خواهیم آورد (که هردو سیستم پادشاهی مشروطه دارند) اما به سوی این هدف به حرکت آغاز خواهیم کرد و عامه مردم بعد از مشق و تمرین چند ساله، به وجود آمدن حزب اکثریت و تبارز آراءعامه و پیدا کردن شعور سیاسی يقيناً موفق خواهند شد، یک نظام صحیح و ایدیالی داشته باشند.
سردار موصوف دلایل مرا رد نکرد و گفت ببینیم پیشنهاد چگونه؜؜؜؜؜؜؜ ترتیب شده است. پیشنهاد قرائت شد. در اطراف آن جر و بحث زیاد کرده شد. دو سه مجلس دیگر هم در همین باره در خانه سردار محمدداود صورت گرفت تا بالاخره چنین تصمیم گرفته شد که قانون اساسی جدید با یک روحیه دموکراتیک تسوید گردد. و هیئتی برای اینکار تعیین شود. درین دستور جدید باید تفکیک قوای ثلاثه زیر نظر گرفته شود حکومت باید به شوری مسئول شناخته شود، باید برای اعتماد شوری به؜؜؜ میان آید و با سلب اعتماد مجلس از بین برود.
تمام ارزش؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اعلامیه حقوق بشر و کنواسیون؜؜؜؜؜؜های بین ؜المللی در تسوید آن زیر نظر گرفته شود یعنی آزادی بیان و اجتماعات و تأسیس احزاب؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ تأمین شود. بعد مسودۀ قانون اساسی مذکور به لویه؜ جرگه تقدیم شود تا به تصویب برسد، بعد از تصویب این دستور حکومت سردار داود مستعفی شود و حکومتی مطابق روحیه قانون بمیان آید.
پیشنهاد درین مورد ترتیب شد و بحضور پادشاه تقدیم گردید. پادشاه هم بعد از رد و بدل شدن یکی دو مکاتبه پذیرفت و اعلان کرد که خواسته دیرینهۀ من هم این بود که چنین تحولی در مملکت بوجود آید.
یکی دو ماه بعد از این ماجرا، یک روزی مجلس فوق ؜العاده در صدارت عظمی دایر گشت و وزرا با اطلاع تیلفونی به آن احضار گشتند. بعد از اجتماع سردار محمدداود به مجلس گفت که از وظیفۀ صدارت استعفی خود را رسماً بحضور پادشاه دیشب تقدیم نموده ام و او گفت اعلیحضرت فرموده است تا زمان؜؜ تأسیس حکومت نو به کار؜؜؜؜؜ها بپردازم، من هم خواهش؜؜؜ می؜؜کنم وزرا به وظایف خود تا آنوقت مشغول باشند، من از همکاری همه شما که درین مدت کرده آید ممنونم و سعادت و موفقیت همه شما را؜؜؜ می؜؜خواهم.
این حرکت بسیار عجیب و غیرمتوقع بود. همه متحیر بودند. من گفتم که ؜؜؜؜صدراعظم ؜صاحب پروگرام ما و شما این بود که بعد از تصویب قانون اساسی در لویه؜ جرگه شما مستعفی؜؜؜ می؜؜شوید و حکومت جديد بعد از آن بوجود؜؜؜؜؜ می؜؜؜ آید، شما چطور بدون اینکه موضوع را مکرراً با رفقا در؜؜؜ میان بگذارید استعفی دادید.
گفت: شرایط چنین ایجاب کرد و دیگر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شود کار کرد. از تفصیل مزید خود داری کرد و ما هم هیچ نه فهمیدیم چه واقع شده بود که این حرکت عاجل صورت گرفت.
شام همان روز به من در خانه پیام تیلفونی از دارالانشاء شاهی رسید که اعلیحضرت مرا بحضور خود خواسته و باید ساعت 7 در؜ آنجا باشم. من به ساعت معین به ارگ رفتم. در مدخل عمارت دكتور يوسف؜ خان وزیر معدن و صنایع را دیدم که او هم آمده است و بحضور پادشاه خواسته شده است. هر دوی ما از زینه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها بالا رفتیم و در صالونی منتظر نشستیم. این عمارت که ما در آن به حضور پادشاه؜؜؜ می؜؜رسیدیم، بر سر مدخل حرم؜سرای ارگ در منزل بالا قرار دارد و کتابخانۀ شخصی پادشاه بود. صالون مختصری برای ملاقات و نان خوری هم دارد. کتابخانه با رنگ آمیزی و؜؜؜ میناتوری سبک قدیم افغانستان مخصوصاً مکتب هرات تزئین شده و صالون آن دارای اشکال و مناظری از ترتیب سنگ؜؜؜؜؜؜های نفیسه افغانی است که درین اواخر مروج شده و انکشاف کرده بود.
اعلیحضرت در کتابخانه ما را به حضور خواست. بعد از تعاطى سلام و احوال پرسی گفت صدراعظم دفعتاً و بلامقدمه استعفی کرد و مرا ناگهان با بحران حکومت مواجه ساخت. مگر حالا این یک امر واقع است باید فکر حکومت مابعد را بکنیم و درین راه همکار و معاونت شما را؜؜؜ می؜؜خواهم.
دکتور یوسف گفت به اطاعت امر اعلیحضرت حاضریم و هر چه از توان ما ساخته است انجام خواهیم داد. پادشا به دکتور یوسف ؜خان گفت من حساب خود را بالای شما دو نفر که بمن هم اشاره کردند، گرفته ام.؜؜؜ می؜؜خواهم به تأسیس حکومت اقدام کنید. شما دكتور یوسف پیش شوید و رفقای دیگری را که به آن اعتماد داشته باشید گرد آورید.
دکتور یوسف؜ خان گفت من به خدمت حاضرم اما کسانی دیگر هستند که شاید بیشتر از من شایسته این مقام باشند، اگر حضور شما ؜؜آنها را به پذیرفتن مقام صدارت تکلیف کنید من همکاری خواهم کرد.
اعلیحضرت گفت نخیر شما این وظیفه را قبول کنید. مجروح با شما معاونت کند و رفقای دیگر را به اشتراک نظر برگردانید و بعد به مقام پادشاهی به اطلاع برسانید. شما بایست در یکی دو هفته زمام امور را بدست گیرید. من ؜؜؜؜صدراعظم را برای ده یا پانزده روز دیگر مکلف ساخته ام به کار خود بپردازد.
بعد با صحبت مختصری در اطراف اوضاع مملکت مرخص شدیم و به خانه محمدیوسف؜ خان رفتیم و در اطراف موضوع به مشوره و مفاهمه پرداختیم و بر سر مجموعه ترکیب حکومت و آینده تبادل نظر کردیم.
دکتور یوسف؜ خان شش هفت روز برای تعین وزرای آینده و مفاهمه با ؜؜آنها صرف کرد تا بالاخره در آخرین مجلسی که در وزارت معادن و صنایع دفتر کار دکتور یوسف صورت گرفت، تشکیل کابینه جدید تقریباً تکمیل شده بود. من داوطلبانه امور وزارت عدلیه را قبول کردم، اگر چه رفقا اصرار داشتند وظیفه وزارت داخله را بپذیرم. اما من گفتم که من از مجرای وزارت عدلیه خواهم توانست به آرزو؜؜؜؜؜؜؜؜؜های همه شما و آرزوی خودم که عبارت از بوجود آوردن یک نظام دموکراتیک پارلمانی است خوبتر رسیده؜؜؜ می؜؜توانم باید کوشش کنیم مملکت قانونی و خلائی که درین ساحه موجود است پر گردد، قانون انتخابات و احزاب و غيره بوجود آید. مخصوصاً برای تسوید قانون اساسی باید کمیتۀ از حقوق؜دانان در؜ آنجا توظیف شود که تسوید آن را در کوتاه؜ترین وقت بسر رساند و طرح تفکیک قوه قضائیه و آزادی تام آن ریخته شود و تمام کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های قضائی که مربوط به جا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر و وزارت عدلیه است با کسب این مقام تعویض گردد. به استثنای دکتور علی؜ احمد؜خان که اصرار داشت که وزارت داخله را بپذیرم، رفقای دیگر موافقه کردند.
از همان اطاق به حضور پادشاه تلیفونی اطلاع دادند که دکتور یوسف؜ خان و وزراء نامزد شده؜؜؜ می؜؜خواهند به حضور شما مشرف شوند.
پادشاه برای همه ما وقت ملاقات؜؜؜ داد. به؜ آنجا رفتیم و بطور رسمی موضوع را به اطلاع او رساندیم. او هم موافقه کرد و گفت موضوع را طبق معمول به دارالانشا طی پیشنهاد رسمی بفرستید که فرامین صادر شود.
دورۀ تحول
داکتر یوسف ؜خان بحيث ؜؜؜؜صدراعظم به کار آغاز کرد. دکتور يوسف؜ خان دکتور علوم طبیعی بود که تحصیلات خود را در آلمان پایان داده و دکتورا گرفته بود مدتی استاد پوهنځی ساینس و در عین زمان رئیس فاکولته ساینس بود و بعد در وزارت معارف بحيث رئيس و معین اجرای وظیفه کرده بود. در حکومت داود وزیر معادن و صنایع و وزیر پلان تعیین شده بود. آدم تعلیم یافته بود که از مبادی علوم دینی و ادبی بهره داشت و با کلتور ملی و شرایط محیط خود آشنائی کافی داشت. نطاق خوبی بود و با تمام فصاحت و بلاغت خطابه؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های طولانی داده؜؜؜ می؜؜توانست. با تمام جد و جهد و شوق زیاد به تطبيق اهداف تحولی که به راه افتاده بود؜؜؜ می؜؜کوشید.
من در وزارت عدلیه به قیادت و همکاری او و جوانان دیگری که درین راه گامزن بودند به کار شروع کردم. هیئتی مرکب از حقوق؜دانان باسابقۀ مملکت و اشخاص خبیر به شمول یک مشاوری که از فرانسه استخدام شده بود، به تسوید قانون؜ اساسی جدید به کار شروع کردند. من رئیس این هیئت (کمیت) بودم و محمدموسی شفيق معين وزارت عدلیه منشی یا سکرتر این هیئت تعین گشت.
شفیق علوم دینی و فقه را در دارالعلوم کابل تحصیل کرده و بعد لیسانسه خود را در آن علوم از جامعه ازهر مصر گرفته بود، حقوق بین ؜الدول را در مرکز علمی ؜؜؜امریکا تحصیل کرد و شهادتنامه ماستری بدست آورده بود. من در جوانان تحصیل؜ یافته کسی را با جامعیت و لیاقت او کمتر سراغ داشتم. او از ادبیات زبان فارسی و پشتو آگاهی کامل داشت، طبع شعری هم داشت من با او آشنائی و سابقه طولانی داشتیم و استعداد او را درک کرده بودم.
وقتی امور وزارت عدلیه به من محول گشت او را که مدیر یک شعبه وزارت
عدلیه بود بحيث رئيس تقنين و بعد معین یا نائب خود پیشنهاد کردم و تقرر او منظور شد.
متصل به انعقاد اولین مجلس وزارء که حکومت پالیسی داخلی و خارجی خود را بنیاد گذاری؜؜؜ می؜؜کرد، ر؜؜؜؜؜؜؜؜هائی محبوسین سیاسی و عفو تبعیدشده؜؜گان در راس تمام امور قرار گرفت. هیئتی برای تفتیش احوال محبوسین مقرر شد تا لست آن؜؜؜؜؜؜؜؜؜های را که مستحق عفو و ر؜؜؜؜؜؜؜؜هائی هستند و یا بدون حكم محكمه محبوس گشته اند، فوراً ترتیب داده و به مقامات مربوطه بسپارند و در بهبود شرایط محبوسین هم نظریات و اوامر صادر کنند.
این خبر چون از طرف آژانس باختر پخش شد و در جراید و رادیو نشر گشت، سردار محمدداود از آن رنجیده و؜؜؜؜؜؜ آنرا یک نوع انتقاد بخود و تائید تبلیغات دشمنان داخلی و خارجی خود تلقی کرد. مناسبات بین حکومت جدید و داود از یک طرف و بین شاه و او از طرف دیگر روز بروز متشنج؜تر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد.
گماشت؜؜گان او در پوهنتون و مکاتب عالی به تحریک و اغواء طلبه می ؜؜پرداختند و سوءتفاهم را در بین ؜؜آنها ایجاد؜؜؜ می؜؜کردند و اسباب تشویش و نگرانی حکومت را بار؜؜؜؜؜ می؜؜؜آوردند.
به اصلاحات در وزارت عدلیه و به؜؜ تأسیس دایره څارنوالی و قضایای دولت پرداختیم که څارنوالی بحیث وکیل اثبات جرم در امور جزائی و اداره قضایای دولت در دفاع از دعاوی بین دولت و افراد بایست بحيث وكيل انجام وظیفه؜؜؜ می؜؜داد.
قبلاً اثبات جرم ؜؜؜؜؜؜تنها مربوط به پولیس بـود کـه بـرای قوه قضائیه اصدار حکم مشکلات داشت. محاکم سه ؜؜گانه مربوط حقوق اداره (محاکم مامورین دولت) در صدارت قرار داشت. محاکم تجارتی مربوط وزارت تجارت بود. این محاکم از آنجا؜؜؜؜؜ها جدا شده و طور مؤقت تا؜؜ تأسیس ستره؜ محکمه (محکمه علیا) زیر نظر وزارت عدلیه قرار گرفت که مشغول؜؜ تأسیس ستره؜ محکمه بود و هستۀ آن گذاشته شده بود.
دربارۀ احکام جزائی چون حکومت به فیصلۀ محاکم شرعی که؜؜؜؜؜؜ یگانه محاکم افغانستان بود، قناعت کرده ؜؜؜؜؜؜نمی؜ توانست و طوریکه شاید و باید فیصله؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها صورت ؜؜؜؜؜؜نمی؜ گرفت، در مراکز ولايات بنام مجالس مشوره تحت ریاست والی محاکمات چنین واقعات جزائی صورت؜؜؜ می؜؜گرفت که ؜؜آنها منافی با اصل تفکیک بود. این مجالس لغو قرار داده شد و موضوع به محاکم شرعی قضاء بـه دیوان جزا محول گشت.
در تدوین و تکمیل قانون ؜جزا مطالعات شروع شد و در موارد دیگری که احکام مدون موجود نبود، به تدوین قوانین کار آغاز گشت. حقوق مدنی به تأسی از ممالک دیگر اسلامی زیر تسوید قرار گرفت. وزارت خانه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر هم به نوبۀ خود به اصلاحات اساسی و جهش نو آغاز کردند که چون خارج موضوع بحث من است به آن ؜؜؜؜؜؜نمی؜ پردازم. زیرا من؜؜؜ می؜؜خواهم بشما بگویم من چه کرده ام. ؜؜؜؜؜؜تنها بطور مثال باید بگویم که حتی به چیز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بسیار کوچکی که علایم حکومت ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مطلقه باشد هم توجه شد و اصلاح گردید. مثلاً وزارت ؜داخله عنوان آمر اداره محلی را که حاکم بود، به ولسوالی تبدیل کرد و از مفهوم حاکم و محکوم اجتناب نمود. و نائب ؜الحکومه را که آمر عمومی ولایت بود، والی خطاب؜؜؜؜ داد. در مقابل این استقلال قوه قضأ و مداخله څارنوالی در امور جزا ،والی؜؜؜؜؜ها و ولسوال؜؜؜؜؜ها عکس ؜العمل مخالف؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان دادند و این مشاجره تا روزی که من در اداره بودم دوام داشت و؜؜؜ می؜؜کوشیدم؜؜؜؜؜؜ آنرا از بین ببریم و یا حداقل تخفیف دهیم.
عكس ؜العمل؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های دیگری که در مقابل این حکومت بوجود آمد یکی هم موقف گرفتن خانوادۀ سلطنتی بود که؜؜؜ می؜؜کوشیدند پادشاه را از آینده مخوف و نگران سازند و از طرف دیگر افراطیون چپ؜گرا به ضد آن سعی و تلاش علنی و نهانی؜؜؜ می؜؜کردند و از موجود بودن فضای آزاد به نفع خود و کارشکنی ؜؜؜؜؜؜های خود استفاده اعظمی؜؜؜؜ ؜می؜کردند. جوانان دیگر هم به حکومت به نظر شک و تردید؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگریستند و؜؜؜؜؜؜ آنرا چون عطیه از طرف بالا بود، بسیار جدی ؜؜؜؜؜؜نمی؜ پنداشتند. بعضی مردم دیگر زعیم این حرکت (دکتور یوسف) را چون مربوط به هیچ عشیره و یا نژاد بزرگ وطن نبود، از خود و به نفع خود ؜؜؜؜؜؜نمی شناختند. نفوذ و سلطۀ حکومت بر اردو هم موجود نبود. فلهذا چنین حکومتی که از پشتیبانی این عناصر در مملکت برخوردار نباشد، طوریکه با فرمانی آمده با فرمانی از بین خواهد رفت.
با تمام این مشکلات، هواخوا؜؜؜؜؜هان این حکومت روز بروز تزئید؜؜؜؜؜ می؜؜؜یافت و آهسته آهسته به قناعت مردم؜؜؜ می؜؜پرداخت. اما این موفقیت بیشتر مخالفت بدبینان را بر؜؜؜؜؜می ؜؜؜انگیخت.
مسودۀ قانون ؜اساسی انجام یافته بود و برای غور مزید به یک هیئت مرکب از چهل نفر سپرده شد که در وزارت عدلیه تقریباً دو ماه در اطراف آن غور و جر و بحث به عمل آمد، تا بالاخره به تصویب ؜؜آنها هم رسید.
درین هیئت چهل نفر علماء دینی، قضات سابقه و سیاسیون سابقه ؜دار مملکت، اهل قلم و مطبوعات، متخصصین فنون مختلفه شامل بودند.
مدتی بعد لویه ؜جرگه دایر شد، در؜ آنجا جر و بحث مزیدی صورت گرفت تا بالاخره به تصویب رسید و به انتخابات وکلاء شوری ملی پرداخته شد و نخستین شورائی که بوجود آمد حکومت دكتور يوسف که تا آن وقت به حیث حکومت سرپرست انجام وظیفه؜؜؜ می؜؜داد، استعفی داد و ترتیب تشکیل حکومت نو طرف توجه مقام سلطنت قرار گرفت.
پیش ازینکه به چگونگی تشکیل حکومت نو بپردازم؜؜؜ می؜؜خواهم دو سه نکته دیگر را هم خاطر؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان کنم و آن اینست که اما حکومت و وزارت عدلیه پروگرام خود را تغییر نداده بود، به خاطر دارم چند روز پیش از انعقاد لویه ؜جرگه شبی بعد از صرف عشا دیدم استاد خلیلی و دکتور ظاهر به خانه من تشریف آوردند.
دکتور ظاهر وزیر صحیه؜؜؜ بود، طبیب و معالج و مصاحب پادشاه هم شناخته؜؜؜ می؜؜شد. استاد خلیلی مشاور مطبوعاتی و مصاحب بسیار مقرب پادشاه بود. این دو نفر با من دوستی و سابقه طولانی داشتند و مخصوصاً با خلیلی که ارتباط ما ؜؜؜؜؜؜تنها ارتباط دوستی و آشنائی نی بلکه ارتباط ادبی و مصاحبت طولانی شب؜؜؜؜؜ها و روز؜؜؜؜؜ها بود که؜؜؜؜؜؜ آنرا استحکام بخشیده بود. این دوستان بعد از تعارف و احوال پرسی گفتند که از حضور اعلیحضرت؜؜؜ می ؜؜آیند و در اطراف تقدیم قانون احزاب به لویه؜ جرگه از اندیشه اعلیحضرت که از آن مسبوق هستیم باز هم یادآوری کردند. ؜؜آنها دلایل خود را گفتند و بسیار اصرار کردند اما من قبول نکردم.
فردای آن دیدم دکتور یوسف ؜خان با این نظریه قناعت کرده بود. او هم به تائید نظریه مذکور گفت: موضوع به شوری آینده موکول شود. چون بحيث صدراعظم آمر و ذیصلاحیت بود، من هم پذیرفتم.
در موضوع احزاب اندیشه این بود که پیش از اینکه احزاب معتدل و دموکرات ملی به تشکیل و تکمیل خود بپردازند، حزب خلق و پرچم که سازمان یافته بود و ریشه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های زیرزمینی آن بسیار عمیق و پیشرفته بود و از کمک اجنبی هم بهره داشت تبارز خواهـد کـرد. مـن ازین راه بسیار تشویش نداشتم و فکر؜؜؜ می؜؜کردم که در جامعه اسلامی و ملت خواه افغانستان چنین نهضتی ؜؜؜؜؜؜نمی؜تواند موفق باشد و مردم افغانستان را بخود جلب کند. لهذا ازین اندیشه نباید مانع کار دیگران شویم. در صحت عقیده خود درین مورد حالا هم تردیدی ندارم و اگر کودتای نظامی داود بوجود ؜؜؜؜؜؜نمی ؜آمد، خلق و پرچم از راه فعالیت؜؜؜؜؜؜های عادی و دموکراتیک خود کاری پیش برده ؜؜؜؜؜؜نمی ؜توانستند و اگر کودتای نظامی ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شد، تجاوز علنی روسیه بر افغانستان صورت ؜؜؜؜؜؜نمی ؜گرفت. ؜؜آنها هیچ قدرت را بدست گرفته ؜؜؜؜؜؜نمی ؜توانستند و اگر از راه کودتا و توطئه بدست؜؜؜ می؜؜آوردند به نگاه؜داری و دوام قدرت موفق ؜؜؜؜؜؜نمی ؜شدند.
قانون احزاب بعداً از طرف شوری به تصویب رسید و برای صحه به مقام سلطنت فرستاده شد. اما شاه؜؜؜؜؜؜ آنرا صحه نگذاشت و تا آخر مجری نشد.
وقتی من به سناء آمدم برای صحه گذاشتن آن از طرف شاه کوشش کردم که پارلمان موضوع را تعقیب کند، ولی بجائی نرسید. بعضی ؜؜؜؜؜ها؜؜؜ می؜؜گفتند تشویش رژیم سلطنت از تشکیل احزاب دست راست افراطی بیشتر است زیرا به این نکته که کمونست؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها در مملكت بحيث حزب اکثریت تبارز کرده ؜؜؜؜؜؜نمی؜توانند پادشاه هم متیقن است، اما از قدرت گرفتن و متشکل شدن حزب افراطی راست که به زودی امکان پذیر است، اندیشه دارد و قدرت این حزب را هم رژیم مایه دردسر خود؜؜؜ می؜؜داند.
نکته دیگر که قابل تذکر است اینست که قانون ؜اساسی بعد از تدوین پیش از آنکه به نشر سپرده شود، یک نسخه آن بحضور پادشاه تقدیم گردیده بود. پادشاه بعد از ملاحظه آن مرا بحضور خود خواست و صرف در دو مورد نظر خود را ؜اظهار کرد: اول در ماده 24 که حاوی تعریف خانوادۀ سلطنتی و ممنوع قرار دادن ؜؜آنها از صدارت، وکالت و قضا بود اندیشه خود را ؜اظهار کرد و گفت عملاً ما باید اینکار را بکنیم. اما اگر به صراحت مذکور باشد برای من مشکلات خانوادگی ایجاد؜؜؜ می؜؜کند. بهتر است مسکوت گذاشته شود.
من دلایل خود را ؜اظهار کردم و به آن اصرار ورزیدم تا او متقاعد شد و نظریه ما را پذیرفت. دوم در مورد جانشین پادشاه که به تفصیل ذکر شده بود، او به این عقیده بود که مواد مذکور کاملاً از بین کشیده شود و جانشین آینده سلطنت را به اختیار مردم افغانستان بگذارید تـا خـود مردم هرچه مناسب بدانند عملی کنند. درین مورد هم دلایل خود را گفتم و به او قناعت دادم که در این کار منظور استقرار مملکت است، نه ؜؜؜؜؜؜تنها استحکام خانواده سلطنت. زیرا اگر بعد از مرگ پادشاه مدعیان سلطنت با یکدیگر بهم بیاویزند هرج و مرج خانه جنگی در مملکت رخ خواهد داد و باز واقعات قرن نزده خانواده سدوزائی و محمدزائی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها تکرار خواهد شود و اگر به سویۀ قانون تثبیت شود و جانشین سلطنت پیش از پیش معلوم باشد، احتمال جلو گیری از این واقعات بیشتر است. درین مورد هم به قناعت او پرداختیم.
نکته دیگر قابل ذکر اینست که مباحثات در اطراف قانون مذکور که در جرگه مشورتی و لویه ؜جرگه صورت گرفته بود، چون ماهیت تغییر قانون را داشت و شکوکی را که در اطراف قانون ؜اساسی مذکور موجود بود و اعتراضی را که دربارۀ آن داشتند، همه درین مباحث ؜اظهار شد و جواب؜؜؜؜؜؜؜؜؜های قناعت بخش داده شده بود. پروتوکول و ثبت مجالس مذکور را وزارت عدلیه؜؜؜ می؜؜خواست بصورت کتاب شایع کند که به انجام آن موفق ناشده مستعفی شدم و بعد؜؜؜؜؜ها اشاعه کتاب مذکور را منع کردند و حتی اسناد و مدارک را از بین بردند.
سوم برای تطبیق اهداف قانون ؜اساسی و؜؜ تأسیس شوری د؜؜؜؜؜هات و شوری ولایات که ترتیب یک نوع سیستم حکومت برخود بود، طرح نقشه و به اصطلاح پلانی بکار داشت که سردست گرفته شده بود و با استعفی دکتور يوسف؜ خان آن طرح و پلاننگ هم از بین رفت.
در چنین فضائی نخستین شوری ملی نظام نو افغانستان دایر شد و برای بار دوم دکتور یوسف به حيث صدراعظم و من بحيث معاون صدارت معرفی شدیم و باید رأی اعتماد گرفته؜؜؜ می؜؜شد که گرفته هم شد. در پوهنتون و خود شوری از طرف عناصر مخالف که قبلاً به آن اشاره شده است، ترتیبات گرفته شده که این عملیه به آرامی صورت نگیرد، خود پادشاه هم به حکومت مرتبه دوم دكتور يوسف؜ خان بسیار متمایل نبود و ترجیح؜؜؜ می؜؜داد که آقای؜؜؜ میوندوال حكومتى تشكيل كند. لهذا ازین بی؜؜؜ میلی مقام سلطنت و مخالفت دیگر مراکز قدرت مظاهره ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و هنگامه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها در شهر کابل برپا گردید.
روز اول شوری را به انعقاد نگذاشتند و مجلس شوری را اشغال کردند روز بعد که شوری دایر شد، مظاهره چیان؜؜؜ می؜؜خواستند خود را به شوری برسانند و مجلس را مختل سازند. در حالیکه اعضاء در درون تالار مشغول سوال و جواب با وکلا بود، در بیرون شهر بر مظاهره کنند؜؜گان شلیک تفنگ صورت گرفت که یکی دو نفر مجروح گشت و دو نفر هم به قتل رسیدند.
خوب به خاطر دارم در اواخر بعد از ظهر که من از تالار خارج شدم و؜؜؜ می؜؜خواستم برای ادای نماز عصر وضو بگیرم، از جریان شهر در دهلیز خبر شدم و این را بازهم واقعه با این تیرگی و وخامت فکر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کردم. در استعمال سلاح و فیر تفنگ اوامر حکومت موجود نبود و حتی ؜؜؜؜صدراعظم و وزراء چون در درون تالار مشغول بودند، بعد؜؜؜؜؜ها مطلع شدند.
ما بعد از ختم مجلس که برآمدیم شهر را ناآرام و آشوب زده یافتیم و چون ازین جریان اطلاع پیدا کردیم، تصمیم به استعفی گرفتیم و همان شب دكتور يوسف استعفى خود را به پادشاه تقدیم کرد و؜؜؜ میوندوال به تشکیل کابینه مأمور گشت.
آقای؜؜؜ میوندوال برای اینکه خودش بر واقعات مسلط شده بتواند و حریف و رقیبی در مملکت موجود نباشد، دکتور یوسف و مرا بحيث سفیر به خارج فرستاد و ما هم این گوشه ؜نشینی را به نفع خود و آرامش در مملکت خود دیده، متقبل شدیم. اما حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها بعد از آن با عدم استقرار مواجه بودند و همان دست؜؜؜؜؜؜؜؜هائی که به مقابل ما مشغول بازی؜؜؜ می؜؜بودند، کماکان فعالیت؜؜؜ می؜؜کردند.
من بحيث سفیر کبیر حکومت شاهی در مصر مقرر شدم و به آنسو سفر کردم.
سفر به خارج و روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مابعد (بخش اول)
من برای بار اول مملکت فراعنه را از نزدیک؜؜؜ می ؜؜دیدم، آنچه را از اعصار کهن و جدید آن خوانده و شنیده بودم، حالا مشاهده؜؜؜ می؜؜کردم و آیه جلیله قران مجید « كَمْ تَرَكُواْ مِن جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ۀ وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ ۀ وَنَعْمَةٍ كَانُواْ فِيهَا فَاكِهِينَ ۀ وَأَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا آخَرِينَ ۀ» چقدر باغ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و چشمه سار؜؜؜؜؜ها را گذاشتند و چقدر مزارع مقام بزرگ و نعمت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های را که از آن لذت؜؜؜؜؜ می؜؜؜بردند گذاشتند و ما؜؜؜؜؜؜ آنرا به قوم دیگری به؜؜؜ میراث دادیم.
مصر انقلابی دورۀ جمال ناصر آثار فراوان از تجدد و تحول نشان؜؜؜؜؜ می؜؜؜داد، پادشاهی جای خود را به جمهوریت و حکومت نظامی ناصر گذاشته بود.
من وقتی به موزیم قصر سلطنتی ملک فاروق رفتم، مدیر موزيم بمن گفت بیائید اول یک؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان مملکت خود را ببینید. رفتم و اندرون یک محفظه بزرگ شیشه ئی؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ نشان المراعلی را دیدم که الماس؜؜؜؜؜؜های آن تجلی؜؜؜ می؜؜کرد. گفت این عطیه پادشاه شماست که به ملک فاروق داده بود. باز هم به فکر آیه مذکور افتادم. املاک بزرگی که ملی شده و به فارم؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دولتی تبدیل شده بود؜؜؜ می؜؜دیدم آیه مذکور بیادم؜؜؜ می؜؜آمد.
دکتاتوری ناصر که یک جمهوریت یک حزبه سوسیالست بود در کار خود بسیار موفق و کامیاب بود. یقیناً ناصر از فعالترین زمامداران شرق؜؜؜ میانه و کامیاب ترین ؜؜آنها بود که اگر ناکامی جنگ با اسرائیل را استثناء کنیم که دیگر مماثلی در مشرق نداشت مملکت صنعتی شده بود و زراعت بکلی فنی و ماشینی شده بود، بند اسوان نزدیک به اختتام؜؜؜ بود، ماشین عسکری خود را به کمک شوروی طوری مجهز کرده بود که خود را شکست ناپذیر؜؜؜؜؜ می؜؜؜پنداشت.
من در وقت تقدیم اعتماد نامه او را ملاقات کردم او را آدم قوی ؜الجثه دارای صحت کامل یافتم. من او را در کابل هم حین سفر او به افغانستان ملاقات کرده بودم و چند صحبتی با او؜؜؜؜؜؜؜؜؜ میسر شده بود. آدم کم ؜گو و پرکاری بود که کمتر صحبت؜؜؜ می؜؜کرد و اما کوشش و کشش زیاد بخرچ؜؜؜ می؜داد. از صحت اعلیحضرت پرسید. من سلام و نیات نیک پادشاه را به او ابلاغ کردم. او از احوال داود پرسید. او را خوب؜؜؜ می؜؜شناخت و در کنفرانس باندونگ زیاد؜؜؜؜؜؜؜تر با هم آشنا شده بودند. من از جریان به او حکایت کردم و گفتم بخانه است. گفت هیچ کار ؜؜؜؜؜؜نمی؜کند؟ گفتم نه. تبسم متعجبانه کرد. از احوال آقای صلاح؜ الدین سلجوقی پرسید که پیش از من سفیر مصر بودند. گفتم او مريض است و حین آمدن وقتی از او وداع؜؜؜ می؜؜کردم از من جداً خواهش کرد احترام او را به شما برسانم، او به شما عقیدت و اخلاص زیاد دارد. گفت من به علاقه او به مصر و به شخص خود متقین هستم و مظاهر آنرا دیده ام.
بعد از صحبت مختصر در عموميات و صرف قهوه من مرخص شدم و او را به تقریب دعوت؜؜؜؜؜ها تشریفات جشن و اعیاد؜؜؜؜؜ می؜؜؜دیدم و لطف؜؜؜ می؜؜کرد.
من در ملاقات وزرا، وقتی به دیدن حسین شافعی که معاون ریاست جمهوری و عضو کابینه بود، رفتم، او در ضمن صحبت به ترویج زبان عربی در ممالک اسلامی اشاره کرد و گفت زبان عربی اگر در ممالک اسلامی دیگر متروک نه؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد، چون زبان مشترک دین و کلتور همه ؜؜شان کماکان وسیله تعلیم بود برای نزدیکی و توحید این ممالک بسیار مؤثر واقع؜؜؜ می؜؜شد. شما چرا در افغانستان ایــن کوشش را نه می؜کنید.
من گفتم تا جائیکه به امور دینی تعلق دارد، زبان عربی در مدارس و مکاتب ما مروج است و ما از آن غفلت نکرده ایم و بحيث زبان قرآن؜؜؜؜؜؜ آنرا احترام؜؜؜ می؜؜کنیم. اما تا جائیکه به اهداف ملی تعلق دارد، چون زبان عربی نزد شما بحیث یک؜؜؜ میراث ملی شناخته؜؜؜ می؜؜شود و امور دولت؜؜؜؜؜ها و پیشرفت زبان به عروبت (ملیت عرب و اتحاد عرب) مربوط شده است استقبال ملت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر در تحت این عامل مشکل است بوجود آید. زیرا هر کس ملیت و؜؜؜ میراث ثقافتی خود را ترجیح؜؜؜ می؜؜دهد. اگر بر مبنای وحدت اسلامی و احساسات مذهبی؜؜؜ می؜؜بود، يقيناً بیشتر توفیق حاصل؜؜؜ می؜؜کرد. سخن را دوام داده گفت؜؜؜ می؜؜خواهم در يونسكو و بعضی نمایندگی؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر ملل متحد رسمی شود، درین راه کمک خواهید کرد؟ گفتم دریع نخواهیم کرد.
درین وقت مصر از نهضت وحدت اسلامی اندیشه داشت و؜؜؜؜؜؜ آنرا به نفع خود نه؜؜؜ می؜؜دید. زیرا ملک فیصل پادشاه عربستان سعودی پیش ؜آهنگ این نهضت بود. مناسبات مصر با آن بسیار تیره بود. از طرف دیگر روس؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها که پشتیبانی مصر را؜؜؜ می؜؜کردند، هم این نهضت را خوش نداشتند. لهذا به همین دو لحاظ مصر در نهضت ملیت عروبت و اتحاد عرب؜؜؜ می؜؜کوشید.
جنگ شش روزه بین اسرائیل و مصر رخ داد، من آن مصیبت بزرگی که بر سر برادران مسلمان مصری ما واقع شده بود، شاهد آن بودم. مردم مصر با تمام ضبط نفس و بردباری با این بلیه پیش آمد کردند که جریان آن از انظار خوانند؜؜گان پوشیده نخواهد بود. من به تفصیل وارد ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شوم.
در آن هنگام روزی از یکی از نویسند؜؜گان و ژورنالستان مصری که نظر مساعدی به رژیم ناصر نداشت، پرسیدم: حالا چه فکر؜؜؜ می؜؜کنید؟ عناصر ناراض مصر همکاری خود را به رژیم دوام خواهند داد یا نه؟ گفت: «این فریضۀ ملی ماست که در چنین مصیبتی حکومت مصر را هر چیزی که باشد در مقابل اجانب و دشمنان خود پشتیبانی کنیم و از همکاری دریغ نه نمائیم. امانتی را که ناصر از رژیم پادشاهی گرفته بود و حالا یک مقدار؜؜؜؜؜؜ آنرا از دست داده و ضایع کرده است باید به دست آرد، اگر ما مصر را از دست او؜؜؜ می؜؜ گرفتیم با همه تمامیت آن خواهیم گرفت.» تحسین کردم و شاه باش گفتم.
سیاسیون مصر و حتی جراید آن تبصره؜؜؜ می؜؜کردند که گویا تجهیزات روسی که مصر مالک آن بود در مقابل تجهیزات ؜؜؜امریکائی که اسرائیل داشت مغلوب گشته است. آن؜؜؜؜؜ها؜؜؜ می؜؜گفتند در بحران کانال سویز وقتی ؜؜؜امریکا با ما بود از آن بحران سالم برآمدیم، اما در بحران اسرائیل که روس با ماست با شکست مواجه شدیم و از روس کاری ساخته نشد.
من از صحبت نویسند؜؜گان مصر و استادان جامعه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها استفاده ؜می؜کردم و بنام و احترام سید جمال؜ الدین افغانی نماینده افغانستان را هم احترام؜؜؜ می؜؜کردند و از خود بیگانه ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شناختند.
وقتی اهرام؜؜؜؜؜؜های عظیم مصر را که سر به فلک افراشته اند، دیدم و در زیرزمینی ؜؜؜؜؜؜های وادی الملوک در کرنک که در اعماق زمین فرو رفته است، گشت و گزار کردم و این آبدات مقابر فراعنه مصر است که از جمله آثار فنا ناپذیر اعصار گذشته است، بند اسوان که از آثار بزرگ عصر حاضر است، با هم مقایسه؜؜؜ می؜؜کردم، گفتار یک فیلسوف بزرگ وجودی را به خاطر آوردم که گفته است: اندیشۀ مرگ در پیشبرد مدنیت بشر به اندازه انگیزه حیات مؤثر بوده است.
از قبرستان فراعنه و اشرافیان مصر به قبرستان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های ممالک غرب به العلمین در سرحد لیبیا هم رفتم. مرد؜؜گان جنگ دوم جهانی متحدین المان؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها برای ابد در آن صحرا خفته اند و آبدات بر آن بر پا نموده اند. مخصوصاً نوشته و کتیبه؜؜؜؜؜؜ های این آبدات و قبرستان هیجان؜ آور و عبرت انگیز بود؜. ؜؜؜میدان تاخت و تاز جنرال رومل و مونتگمری و هیاهوی معرکۀ آنان به شهر خمو؜؜شان مبدل شده بود و در سکوت عمیق مرگ؜ آسا فرو رفته بود و از آن همه هیاهو و غلغله جنگ آنان استخوان؜؜؜؜؜؜؜؜؜های پوسیده در زیر زمین و نوشته ؜؜؜؜؜؜های آن کتیبه بر سطح آن باقی مانده و بس. اما نوشتۀ کتیبه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را به اندازۀ ادبی و هیجان انگیز یافتم که به دیوان شعر شباهت داشت.
چون از سفر مصر صحبت کردم، بهتر است به مسافرت دیگر خود که به اروپا کردم، هم مختصری یاد آوری کنم و؜؜؜؜؜؜ آنرا هم نا گفته و نادیده نگذارم.
من از اروپا و ؜؜؜امریکا در آوان جوانی بسیار شنیده بودم و بعد؜؜؜؜؜ها راجع به آن از صحبت دوستان و خواندن کتب بیشتر آگاهی حاصل کردم. از پیشرفت اروپا در ساحه علم؜؜؜، فلسفه، در ساینس و صنعت، در اداره و سیاست، در ابداع و اختراع تعجب؜؜؜ می؜؜کردم و مبهوت؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدم. محصولات صنعتی و تکنالوژی غرب که سراسر ایشیا، افریقا را فرا گرفته و در محیط ما هم فراوان بود و تحت ؜الشعاع مدنيت غرب قرار داشت، با جنگ اول و دوم و قدرت تخریبی و اختراعات تباه کن آن خوف و رعب در دل؜؜؜؜؜ها جا داشت و جهان غرب با این مظاهر خیر و مظاهر شر آن به نظر من سرزمین افسانه ؜ئی دیو و پری جلوه؜؜؜ ؜می؜کرد.
برای نخستین بار که اتفاق مسافرت به اروپا افتاد و از نزدیک؜؜؜؜؜؜ آنرا دیدم،؜؜؜؜؜؜ آنرا چیز فوق ؜العاده و افسانوی که فکر؜؜؜ می؜؜کردم نیافتم و از داشتن آن ذهنیت خود تعجب کردم. شهر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های آن با شهر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بزرگ شرقی تفاوت زیاد نداشت، سبک تعمیر و تجمل آن هم با هم شبیه بود، تکنالوژی این محیط هم برای من چیز بیگانه و غریب به نظر نیامد. زیرا محیط ما هم با آن آشنا شده بود. پس با خود فکر؜؜؜ می؜؜کردم آن اروپای متفکر و مخترع در کجاست که از چندین قرن شرق را مقلد خود و پیرو و مطیع خود ساخته است. این کبری؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و رقاص؜خانه ؜؜؜؜؜ها، سکس شاپ؜؜؜؜؜ها و توریزم که ؜؜؜؜؜؜نمی؜تواند از آن اروپا نمایندگی کند. این کارخانه و صنایع بزرگ هم که علت نی بلکه معلول مدنیت غربی است. این عمارت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مجلل و با شکوه و سوپرمارکیت ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها هم ؜؜؜؜؜؜نمی؜تواند آن اروپا را مجسم سازد. مگر مدارس و کتابخانه ؜؜؜؜؜؜های آن است این مدارس و کتابخانه را که مشرق پیشتر و بیشتر از اروپا داشت که اروپا آنگاه در تاریکی قرون ماضیه در گمنامی؜؜؜؜؜ می؜؜؜زیست آن اروپای مبتکر کجاست. آن وقتی که از مدرسه نظامیه بغداد صدای درس و تقریر بلند بود، آن وقتی که ابو علی سینا در بلخ به تدریس و تقریر؜؜؜ می؜؜پرداخت و آنگاه که در مسجد جامعه ؜الازهر چراغ علم و دین روشنی؜؜؜ می؜؜ افگند و اروپا در خموشی و تاریکی بسر؜؜؜ می؜؜برد. پس انگیزۀ اصلی این همه ارتقاء و انکشاف مدنیت اروپا در کجاست جز اینکه آزادی مشرب این جهشی را به وجود آورده باشد.
بالاخره به این نتیجه رسیدم که این روحیه این ملت ؜؜؜؜؜هاست که مظهر آن همه عجائب و غرایب شده است. این ترتیب نظام اجتماعی آزاد مشرب آن؜؜؜؜؜هاست که مانند باران بهاری این همه گل؜؜؜؜؜؜های زیبا و گیاه هرزه از آن روئیده است و این روحیه ناقابل لمس است و سیاهی مانند من ؜؜؜؜؜؜نمی؜تواند؜؜؜؜؜؜ آنرا ببیند و اگر اتفاقاً چیزی هم ازین عامل ترقی که تجسم کرده باشد، در انستیتوت ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های تحقیق و تتبع و در لابراتوار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های اروپا خواهند بود که در هر کنار و گوشه قرار دارد و آن هم با جلال و شکوه زیاد تبارز ؜؜؜؜؜؜نمی؜ کند.
سفر به خارج و روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مابعد (بخش دوم)
—–
روز؜؜؜؜؜؜؜؜؜های بعد
بعد از سپری شدن چند سال بکابل برگشتم و محیط را پرآشوب و غیرمطمئن یافتم. حالا که از حضور من کسی اندیشه نداشت، آرام در خانه خود بسر؜؜؜ می؜؜بردم. حکومت؜؜؜ میوندوال سقوط کرده بود او در خانه بحيث حزب مخالف تبارز کرده و هنگامه راه انداخته بود. اخبار مساوات را نشر؜؜؜ می؜؜کرد و به انتقاد و اعتراض؜؜؜؜؜ می؜؜؜پرداخت.
نوراحمد اعتمادی صدراعظم؜؜؜ بود. نه صحتش خوب بود و نه پشت کار کافی داشت. در شوری بر ضد او هنگامه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و انتقادی برپا بود. او چون ؜؜؜؜؜؜نمی؜ توانست در شوری اکثریت بدست آرد، کوشش؜؜؜ می؜؜کرد از انعقاد مجالس شوری جلوگیری کند با عدم حضور وکلای موافق خود مجلس را از نصاب؜؜؜؜؜ می ؜؜؜انداخت و فیصله صورت نه؜؜؜؜؜ می؜؜؜گرفت.
مدتی بعد آقای شفیق را پادشاه به حيث ؜؜؜؜صدراعظم برگماشت. من در یک ملاقات خود ازو گله کردم و گفتم هدف خود را فراموش کرده و یا از آن منصرف شده است و فریب زخاروف را خورده است:گ فت کوشش دارم جریان را به مجری صحیح برگردانم.
در دورۀ حکومت شفیق و هم قبل از آن در سال؜؜؜؜؜؜؜؜؜های آخر در محافل دیپلوماتیک آوازه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های انتشار یافته بود که ؜؜؜امریکا در سیاست خارجی خود درین منطقه به این نتیجه رسیده است که افغانستان را منطقه نفوذ روسیه شوروی قبول کند و برای حفظ بقیه شرق بر ایران و پاکستان اتکاء کرده است و هم بعد از سفر آخری که پودگورنی به افغانستان کرده، درین محافل و حتی وسایل خبررسانی جهان گفته؜؜؜ می؜؜شد که روسیه شوروی دیگر به بیطرفی افغانستان قناعت ؜؜؜؜؜؜نمی؜کند و می؜خواهد افغانستان در محور شوروی بعد از این بچرخد و چون پودگورنی در رسیدن به این هدف خود دولت افغانستان را مساعد نیافته بود، ناراض بر گشته است. آوازه دیگر در محیط انعکاس کرده بود که ممکن است کودتای به فرماندهی جنرال عبدالولی صورت گیرد و قانون ؜اساسی لغو شود و حکومت نظامی برقرار گردد.
حکومت شفیق بسیار دوام نکرد و شبی که تمام مردم و هم خودش به خواب راحت غنوده بود و پادشاه به سفری در خارج مشغول معالجه خود بود، از بین رفت.
درین شبانگاه که شب نشینان و سحرخیزان؜؜؜؜؜؜ یگانه آن سردار محمدداود و چند نفر از اعوان و انصار او بودند به آرزوی دیرینه خود رسیدند و قدرت را بدست گرفتند. رادیو کابل در خبر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های صبحانه خود مردم را به اعلامیه مهمی که نشر خواهد شد، منتظر نگهداشت که لحظه بعد صدای داود از آن برخاست و گفت: سر از امروز پادشاهی ملغی است و جمهوریت به عوض آن؜؜ تأسیس شد. او به خرابی و هرج و مرج ده ساله مابعد حکومت خود اشاره کرد و گفت برای من بیشتر از آن قابل تحمل نبود، این ناگواری؜؜؜؜؜ ها را؜؜؜؜ ببینم.
داود بکار شروع کرد و در دستگاه دولت او پیروان خلق و پرچم جا داشتند و مناصب بزرگی را اشغال کرده بودند. ؜؜آنها پیروان خود را در دستگاه دولت آهسته آهسته به هر جا و هر اداره تعیین؜؜؜ می؜؜کردند و به فعالیت؜؜؜ می؜؜ گماشتند.
او؜؜؜ می؜؜خواست این عناصر را با اغفال کردن حکومت شوروی به نفع خود به کار بیندازد و وقتی بکار مسلط شود، ؜؜آنها را از بین ببرد که بعداً به این کار اقدام هم کرد. ولی آن؜؜؜؜؜ها؜؜؜ می؜؜خواستند او را بصورت پلی برای رسیدن به هدف خود یعنی گرفتن قدرت به دست حزب کمونیست استعمال کنند.
من از کار دزد و توئی دزد مزد
کجا خیر ماند؜؜؜ میان دو دزد
که عاقبت آن به تباهی داود و بدبختی مملکت انجامید. طراحان نقشه کمونیست ساختن افغانستان به این مطلب پی برده بودند که خود؜؜شان نه می؜توانند چنین انقلابی انجام دهند و زمام امور را بدست؜؜؜ گیرند، آن؜؜؜؜؜ها؜؜؜ می؜؜خواستند موسسه پادشاهی و استقرار دیرینه افغانستان را توسط خانواده سلطنتی متزلزل ساخته، از بین ببرند و بعد جای را خود؜؜شان اشغال کنند. ؜؜آنها قول مارکس را که تضاد هر سیستمی در بطن خود آن سیستم تربیه؜؜؜ می؜؜شود در نظر داشتند و آن جرثومه تضاد را برگزیدند و در بدن مملکت تزریق کردند.
من سردار محمدداود را هنگام جمهوریت اش ندیدم و او را تبریک نگفتم. اما سردار محمدنعیم؜ خان را دیدم و با او به گفتگو و مباحثه پرداختم. با او از اوضاع آشفته مملکت و نفوذ کمونیست؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها صحبت کردم و بدبینی و تشویش خود را از آینده ؜اظهار کردم. گفت: من هم مثل شما شخص غیرمؤثر و غیروارد در امور دولت هستم، چه کرده؜؜؜ می؜؜توانم. گفتم نه چنین نیست، زیرا مسؤلیت به اندازه صلاحیت است. صلاحیت شما از من بیشتر است. شما به حیث برادر رئیس دولت بر او مؤثر هستید و هم به حیث وزیرخارجه و عضو برجسته خانواده سلطنت، علایق بیشتر بین؜المللی؜؜؜ دارید، تأثیری در آن محافل هم وارد کرده؜؜؜ می؜؜توانید. لهذا مسؤلیت بیشتر دارید.
خندید و گفت اختیار دارید که شما مرا قابل عفو ؜؜؜؜؜؜نمی؜دانید. ازو مرخص شدم و بعد دیگر او را ندیدم.
یقیناً آدم ؜صاحب نظر و فهمیده بود، از اوضاع جهان اطلاع کافی داشت، در علوم عامه هم معلومات دایرةالمعارفی داشت. در خانواده سلطنتی ؜؜؜؜؜؜تنها دو نفر را؜ صاحب نظر و ؜صاحب معلومات علمی و سیاسی کافی؜؜؜ می؜؜شناختم که یکی خود پادشاه و دیگر آن هم سردار نعیم بود.
روزی یکی از دوستان که با محمدداود قرابتی داشت، به دیدن من آمد. پرسید: رئیس دولت (داود) را دیده ام یا نه؟ گفتم نه خیر او را ندیده ام و ؜؜؜؜؜؜نمی؜خواهم ببینم. چرا چیزی که مرا با او؜؜؜؜؜ می ؜؜؜پیوست علائق رسمی و شناسائی دولتی؜؜؜ بود، حالا که هر دو رشته قطع شده است، رشتۀ دیگری که موجود نیست که با هم تماس بگریم. گفتم ؜؜؜؜؜؜تنها یک پیامم را اگر به او برسانید ممنون؜؜؜ می؜؜شوم و آن اینست که او در جمهوریت که بنای آن بر حکومت قانون و عدالت است اگر مطابق سیستم؜؜؜؜؜؜؜؜؜های جمهوری فرانسه و آلمان و غیره در افغانستان ممکن نباشد، مطابق همسایه خود که؜؜؜ می؜؜تواند قانون و عدالت را حکمفرما کند در همسایگی ما ایران کودتای مصدق رخ داد، اما پادشاه پس عودت کرد و آشوب را فرو نشاند. مصدق را به هفت سال زندان محکوم ساخت و بعد از سه سال او را عفو کرد و در خانه خود جان به حق سپرد و در همسایگی دیگر ما پاکستان وقتی انقلاب بنگله دیش رخ داد و مجیب الرحمن که بانی آن بود محبوس شد و محکمه بر او حکم اعدام هم صادر کرده بود، اما اعدام نشد و زنده و سلامت به مملکت خود بحيث زعیم بر گشت. اما رفقای شما؜؜؜ میوندوال را به جرم اراده داشتن کودتا که عملی هم نشده بود، به زیر لت و کوب کشتند و چند نفر بی؜گناه دیگر را عدام؜؜؜ کردند. آیا جای خجالت و افسوس نیست؟
گفت پیام شما را؜؜؜ می؜؜رسانم. مدتی بعد او را دیدم. گفت پیام شما را رساندم. گفتم و چه گفت؟ او گفت چیزی نگفت، مگر تأثر از روحیات او پیدا بود. من بخنده گفتم هزار چین به جبینش رسید و هیچ نگفت.
سردار داود به فکر برچیدن عناصر چپگرا از ماشین اداری خود افتاده و به تصفیه شروع کرد و آهسته آهسته ؜؜آنها را از اداره؜؜؜ می؜؜راند و هم درین سیاست خارجی خود به ممالک همسایه راه آشتی و رفع تشنج را در پیش گرفت و با ممالک اسلامی هم تماس و ارتباط خود را قایم کرد. سوء تفاهمی را که در محافل غربی پیدا شده بود،؜؜؜ می؜؜خواست با این حرکات از بین ببرد. با ایران مسأله آب هیرمند و دعوی دیرینه به تصفیه رسید. به پاکستان هم سفری کرد، در امتناع و خودداری از تبلیغات مخالف طرفین به موافقه رسیدند و هم بنا بود قرار داد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های مؤدت و تجارتی تجدید شود. به عرب سعودی و مصر هم سفری کرد و از ایران و سعودی وعدۀ استحصال قرضه هنگفتی برای افغانستان گرفت که با اخذ این قرضه؜؜؜ می؜؜توانست از قرضه مزید روسیه بی نیاز شود و اقساط؜؜؜؜؜؜ آنرا بپردازد و پروژه؜؜؜؜؜؜های انکشافی را دوام بدهد.
شوروی به این حرکات بسیار ناراض و با ناآرامی؜؜؜؜؜ می؜؜؜نگریست. مخصوصاً رفع تشنج با پاکستان و استحصال قرضه ایران بیشتر اسباب نگرانی ؜؜آنها شد. در چنین فضائی بود که قتل؜؜؜ میر اکبر خیبر یک نفر عضو برجسته پرچم رخ داد که بصورت بسیار اسرارآمیز و با دست نامعلومی صورت گرفت. مرگ او را چپگران خون سیاوش ساخته و عامل تحرک و هنگامه خود ساختند.
جنازه او مارش چپگرایان بود که از درون شهر به قبرستان صورت گرفت و شعار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های تند و تیز ضد رژیم داود برای مرتبه اول از زبان ؜؜آنها در فضای کابل طنین انداخت. فاتحه گیری هم بصورت مظاهره صورت گرفت و درین مظاهرات مردمان عادی و جوانان دست راستی هم که از رژیم داود دل خوشی نداشتند اشتراک کردند و؜؜؜؜؜؜ آنرا بزرگ؜؜؜؜؜؜؜تر و مهیب؜؜؜؜؜؜؜تر جلوه دادند.
بعد از انجام این مراسم، داود رهبران پرچم و خلق را گرفتار کرد و در توقیف خانه ولایت کابل زندانی نمود. با صدای زنجیر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های قید و بند ؜؜آنها غرش تانک و زرهپوش کودتا کنند؜؜گان مزدور به راه انداخته شد. یک روز بعد از توقیف ؜؜آنها این تانک؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و زرهپوش ؜؜؜؜؜ها بسوی کابل حرکت کرده و ارگ را محاصره کردند و نخستین گلوله خود را به وزرات دفاع و ارگ شاهی ساعت ده روز انداختند.
من در خانه بودم و چون کسالت داشتم، در اطاق خود غنوده بودم، نزدیک ساعت ۱۲ یکی از اعضای خانواده آمد و گفت صدای توپ و ماشیندار بلند است و در شهر تشویش و آشوبی برپا شده است. این صدا؜؜؜؜؜ها را مگر نه شنیده ای؟ گفتم نی. چه؜؜؜ می؜؜گویند؟ چه واقع شده است؟ گفت فهمیده ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شود، اما صدا از طرف ارگ و اطراف آن؜؜؜ می؜؜آید. به عجله از خانه برآمدم و به پارک شهرنو رسیدم. دیدم در ؜؜؜؜؜؜چهارراه بزرگ تانک؜؜؜؜؜ها و زره؜پوش ایستاده، صدای توپ و تفنگ از طرف شرق؜؜؜ می؜؜آید. از عابرین پرسیدم: گفتند ارگ محاصره شده، معلوم است عسکر شورش کرده است. اطفال را؜؜؜ می؜؜دیدم که دوان دوان از مکتب؜؜؜؜؜ها بسوی خانه خود؜؜؜ می؜؜روند و چون به خانه برگشتم، دیدم اطفال ما هم بخانه برگشته بودند.
بعد از ظهر پرواز طيارات و بمباران هوائی بر ارگ صورت گرفت و من باز هم دور پارک؜؜؜ می؜؜گشتم و این ماجرا را با حیرت و تشویش تماشا؜؜؜ می؜؜کردم طیاره؜؜؜؜؜؜؜؜؜های جت را که داود؜؜؜؜؜؜ یگانه قدرت خود و مایه افتخار خود؜؜؜ می؜؜دانست، بر فراز ارگ مانند شاهین غوطه؜؜؜ می؜؜خورند و بمب؜؜؜؜؜ می؜؜؜ریختند. بیت حافظ بیادم آمد که گفته است.
دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ
که ز سر پنجه شاهین فضا غافل بود
رادیو کابل نغمه اتن (رقص ملی) را پیهم بخش؜؜؜ می؜؜کرد و نزدیک عصر صدا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های ضد رژیم داودی از آن بلند شد و پایان قدرت او و خانواده اش را اعلام؜؜؜ می؜؜کردند. اما هنوز زد و خورد دوام داشت و صدای توپ و تفنگ بلند بود.
شب را با ناآرامی و بیخوابی شهریان کابل بپایان رساندند و در خبر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های صبحانه مرگ داود اعلان شد و بیانیه را از طرف حزب کمونیست و اشغال قدرت به ؜؜آنها از طرف عبد القادر یک منصبدار شامل کودتا قرائت شد.
فردای آن روز جمعه بود، نسبتاً آرام و بی؜صدا بود. مردم به ادای نماز و امور زندگی پرداختند و فردای آن طوریکه اعلان شده بود مامورین به دفاتر خود و محصلین به مدارس خود و تاجران به مغازه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های خود باز؜؜؜ می؜؜گشتند و حیات عادی و طبیعی خود را دوام؜؜؜ می؜؜دادند. چند نفر از خدمه ارگ به شستن خون قربانیان حادثه که در آن خون اطفال و زنان بی گناه خانواده داود هم شامل بود مشغول بودند و از فرش دهلیز ارگ آن لکه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را؜؜؜ می؜؜خواستند بو بند (فمابكت عليهم السماء والارض) یعنی نه آسمان بر ؜؜آنها گریست و نه زمین. بخاطر آوردم آن آتشی که بعد ازین حادثه برافروخت، آمدن نظام کمونیزم و توطئه اجنبی مردم را مشتعل ساخت و لهیب آن در سراسر جهان دیده شد، هنوز در کمین بود و کمتر کسی؜؜؜؜؜؜ آنرا تخمین؜؜؜ می؜؜کرد.
بعد؜؜؜؜؜ها راديو كابل ریاست تره ؜کی و معاونیت ببرک و امین و وظیفه دیگر اراکین حزب خلق و پرچم را اعلام کرد.؜؜؜ می؜؜گویند در آن روز کودتای کمونیست؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها سردار داود در ارگ مجلس وزراء دایر کرده بود و قانون کار و کارگر را زیر غور داده بودند که نخستین صدای توپ را بر وزارت دفاع و درب ارگ شنیدند. به عجله از مجلس برخاست و به اطاق کار خود رفت که با مراجع مربوط تماس تیلفونی بگیرد. وزیر دفاع از وزارت بـرآمده بود و بطرف قشله ؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دور و نواح رفته بود، او را نیافت. از؜ ؜؜؜میدان طیاره خبر گرفت، اما قوماندان هوائی در مرحله نخست کشته شـده و قرارگاه اشغال شده بود. او به هر طرف تماس گرفت و منتظر نتایج ماند که بعد از آن تیلفون قطع شد و مخابرات تیلفون دیگر امکان پذیر نبود. نزدیک عصر؜؜؜ میت فرزند بزرگ او را که در صحن ارگ گشته شده بود، به دم در گلخانه آوردند او این ماجرا؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها را با حسرت نگاه؜؜؜ می؜؜کرد.
فرزندان کوچک و زنان خانواده که مانند مرغکان ترسیده از باز و شاهین بر خود؜؜؜ می؜؜لرزیدند و با حسرت و اندوه به هر کس نگاه؜؜؜ می؜؜کردند، بیشتر به تأثر سانحه؜؜؜؜؜ می؜؜؜افزود. صبح گا؜؜؜؜؜هان روز جمعه یکی از منصبداران محافظ ارگ نزد او آمدند و از اختتام مهمات و مرگ اکثریت قوای محافظ ارگ که به سه صد نفر؜؜؜ می؜؜رسید او را آگاه ساختند و گفتند که جنگ را ؜؜؜؜؜؜نمی؜توانند دیگر ادامه دهند.
دروازۀ ارگ باز شد و قوای مهاجم در آمد و داود از تسلیم خود داری؜؜؜ می؜؜کرد. به رفقای خود گفت هر کس تسلیم؜؜؜ می؜؜شود؜؜؜ می؜؜تواند برود و به مهاجمین تسلیم گردد. اما دیگران هم منتظر ماندند. وقتی به صالون که خود او با وزرا و عایله و اطفال جمع بودند مهاجمین درآمدند،؜؜؜ می؜؜گویند سردار محمدنعیم بر ؜؜آنها ماشیندار فیر کرد و ؜؜آنها هم با فیر ماشیندار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های متعدد این خانواده بخت برگشته را نقش بر زمین و یا نقش بر قالین کردند.
دورۀ تره ؜کی و امین – نظر اجمالی به گذشته
تره ؜کی را من از پیش می؜ شناختم، او مدتی دفتردار شخصی آقای زابلی و مدتی مدیر شرکت قندسازی بود، بعدها با اعضای ویش زلمیان که سابقه معرفتی داشت و در آن نهضت در سال چهارم تأسیس آن شامل شد. من او را در محفل دوستانی که بین ما مشترک بود، در خانۀ آن؜؜؜؜؜ها؜؜؜ می؜؜ دیدم و یا در خانۀ من با بعضی دوستان؜؜؜؜؜ می ؜؜؜آمد و در صحبت؜؜؜؜؜؜؜؜؜ ها و مجالس سیاسی و ادبی ما اشتراک؜؜؜ می؜؜کرد، گاهی از من کتابی؜؜؜ می؜؜ گرفت و پس از خواندن مسترد؜؜؜ می؜؜ کرد.
روزی کتاب (اور لحن اف فامیلی) فریدریک انگلز را از کتابخانۀ من برد و چند روز بعد که به خانۀ ما آمد وقت عصر بود و اتفاقاً در همان ساعت مشغول نماز خواندن بودم، بعد از فراغت از نماز با او احوال پرسی کردم. کتاب را به روی؜ ؜؜؜؜میز گذاشت و گفت تعجب؜؜؜ می؜؜کنم در حالی که این کتاب را خوانده و مطلب؜؜؜؜؜؜ آنرا فهمیده؜ یی، چگونه باز هم نماز؜؜؜؜؜ می؜؜؜خوانی. خندیدم. گفتم آقای تره ؜کی من که مثل شما خوش باور نیستم که هر چیزی را وقتی بشنوم و یا بخوانم؜؜؜؜؜؜ آنرا باور کنم.
او در آنوقت تمایل ملیت گرائی (ناسیونالیزم) داشت و حتی درین تمایل او بیشتر شکل فاشیستی و افراطی دیده؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد. بعد؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها، با؜؜؜ ادبیات مارکسیستی آشنائی پیدا کرد و به کمونیزم تمایل پیدا کرد. با او طرف بحث قرار؜؜؜ می؜؜گرفتیم مثلاً آقای الفت که سکرتر ویش زلمیان مرد مسلمان و وطندوست و ملیت خواه بود، او هم با او طرف واقع؜؜؜؜؜ می؜ شد. آقای حبیبی درین مجالس حضور؜؜؜ می؜؜داشت او هم مثل من عضویت ویش زلمیان را نداشت و عامل ارتباط من و او با این گروه دوستی شخصی و ارتباطات ادبی بود و بس.
تره ؜کی آدم متوسط قامت و متوسط؜ الفکری بود که چهره سرخ؜گون و چشمان سبزگون و مو؜؜؜؜؜؜؜؜؜های زردگون داشت، بعضی از دوستان به سبیل خوش طبعی او را فرنگی؜؜؜ می؜؜گفتند.
او در اواخر صدارت شاه ؜محمود که آقای محمودی و غبار محبوس شدند و نهضت ؜؜؜؜؜؜های سیاسی منحل گشت، اعضای ویش؜ زلمیان را هم متفرق ساخت، او را به حيث آتاشه مطبوعاتی به واشنگتن فرستادند. بعد از استعفی شاه؜ محمود از صدارت و سرکار آمدن حکومت داود، او از واشنگتن پس خواسته شد و از کار برطرف گردید. او ازین کار رنجید و نادانسته از روی عصبانیت بیاناتی به مخالف حکومت داده بود که در جراید ؜؜؜امریکا منتشر شد. از آن چنین استنباط؜؜؜ می؜؜شد که او از خوافی که از داود در دل دارد به وطن بر نخواهد گشت و ترک تابعیت خواهد کرد. اما چند روز بعد به کراچی؜؜؜ رسید.
نامه؜ نگاران پاکستان که از ماجرا اطلاع داشتند، با او مصاحبه کرده و از چگونگی بیانات او و پناه گزینی او ازو پرسش ؜؜؜؜؜ها کردند. او در جواب گفته بود که نشرات روزنامه ؜؜؜امریکائی از زبان او مبالغه ؜آمیز بود و غلط فهمی خبرنگار است. او اراده ندارد در مملکت دیگری پناه ؜گزین شود. او مستقیماً به افغانستان؜؜؜ می؜؜رود. این خبر در کابل به محافل سیاسی و رسمی آن هم رسید و به خوشی تلقی شد.
من چند روز بعد از شنیدن این خبر در دفتر کار خود نشسته بودم که زنگ تیلفون آمد گوشی را برداشتم، دیدم صدای آشنائی سلام داد و گفت مرا شناختید؟ به پشتو گفت: «زه پیرنگی یم». فهمیدم آقای تره ؜کی است و نامی که برای او دوستانش گذاشته بودند، (فرنگی) اشاره؜؜؜ می؜؜کند. گفتم تو کجا هستی و از کجا حرف؜؜؜؜؜ می؜؜؜زنی؟
گفت من در کابل هستم و در برابر سینمای کابل از سرویس پشاور فرود آمدم و از دفتر سینما با شما تماس گرفته ام،؜؜؜ می؜؜خواهم بدانم تکلیف من چیست و من به کدام محبس بروم. من گفتم اینکه به من تعلق ندارد که محبس شما را تعیین کنم. گفت به هرکسی که تعلق داشته باشد بحیث یک کمک دوستانه با من از او بپرسید تا من به تکلیف خود بدانم. من گفتم حاضرم که موضوع را به اطلاع صلاحیت؜دار آن برسانم و بعد به شما اطلاع خواهم داد.
این وقت شاید هنگام ساعت ؜؜؜؜؜؜چهار بعد از ظهر بود، من سرراست به صدارت رفتم و از ؜؜؜؜صدراعظم ملاقات خواستم. سردار داود لحظه بعد مرا نزد خود خواست و گفت خیریت است؟ مگر کدام کار فوری و معجلی رخ داده است. گفتم کار بسیار مهم و ضروری نیست، نورمحمد تره ؜کی بکابل آمده و از من خواهش کرد بداند حکومت با او چه رفتار؜؜؜ می؜؜کند تا تکلیف خود را بداند. من گفتم این حرکت تره ؜کی با لغزشی که ازو سر زده بود و بکابل آمده است قابل تحسین است و اشتباه او را تلافی؜؜؜ می؜؜کند.
سردار محمدداود بعد از لمحۀ تفکر گفت: خوب برایش بگوئید بخانه خود باشد و مانند هموطنان دیگر آزاد و بی ؜اندیشه زندگی کند.
من گفتم سردار؜صاحب او که ملازم دولت و مأمور وزارت مطبوعات است تکلیف رسمی او چیست؟ آخر که او پیشه و کار دیگری ندارد، معیشیت خود را چگونه؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ تأمین کند. به خنده گفت: عجب تو؜؜؜ می؜؜خواهی سرخط ترفیع او را هم از من بگیری. درین مـورد بعد؜؜؜؜؜ها فکر خواهد شد.
من از انتظارخانه صدارت به سینما تیلفون کردم و به تره ؜کی گفتم که من موضوع را به ؜؜؜؜صدراعظم اطلاع دادم او؜؜؜ می؜؜گوید شما به خانه خود باشید و هیچ تشویش و اندیشه به خود راه ندهید. من گفتم حالا ناوقت است و خستگی سفرداری هر وقت فرصت یافتی روز دیگر بیا تا با هم ملاقات کنیم و راجع به آینده تو تدبیری بسنجیم.
تره ؜کی را یکی دو دفعۀ بعد هم دیدم، او دیگر ملازمت دولت را اختیار نکرد، و با ویش زلمیان و دیگر دوستان قطع رابطه کرد و در سازمان چپ گرایان کمونیست رسماً شامل؜؜؜ گشت. در ادارۀ ملل متحد در کابل بحيث ترجمان کار؜؜؜ می؜؜کرد و معاش کافی؜؜؜ می؜؜گرفت.
من او را در وقت ریاستش ندیدم و به او هیچ مراجعه نکردم و وقتی گیر و گرفت امین شروع شد، من هم منتظر اذیت ؜؜آنها بودم، صحت من خوب نبود و تشویش و پریشانی؜؜؜؜؜؜؜؜؜ های روحی بیشتر باعث عوارض بدنی گردید. بعد؜؜؜؜؜ها شنیدم که وقتی در مجلسی که راجع به من هم تذکری به عمل آمده بود که باید چه رفتاری اختیار کنند، او گفته بود: خبر داریم مریض و مردنی است او را بگذارید طبیعتاً از بین برود.
به مراقبت علنی و مخفى من بعد؜؜؜؜؜ها اکتفاء کردند و من خود را در خانه خود محبوس؜؜؜ می؜؜ پنداشتم. اما مرگ چون به پیر و جوان و مريض و غيرمریض تعلق ندارد، قضا، تره ؜کی پیش از من طعمه آدم کشی امین قرار گرفت.
وقتی مانند کرگسان لاش خوار این دو نفر با هم یکدیگر را پوست و پر؜؜؜ می؜؜کندند، تره؜ کی مغلوب گشت و؜؜؜ می؜؜گویند متکایی را که بر دهن او گذاشته شده و او را مختنق کرده بودند و تا ابد خموش شد.
من این حرکت را برای امین هم فال نیک نشناختم و فکر کردم که این گستاخی او را کار فرمایان کرملین معاف نخواهند کرد و تا مدتی در سال ۱۳۵۸ هنگام زمستان که بخانه خود در؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال؜ آباد بودم در خبر؜؜؜؜؜؜؜؜؜های صبحگاهی رادیو کابل شنیدم که به جزای اعمال خود رسیده و کشته شد و حکومت به ببرک کارمل انتقال یافت و خود گفتم خدا راست که؜؜؜ می؜؜گوید که «لولا دفع الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض.»
با آمدن ببرک که روش استمالت و آشتی در نخست اختیار شده بود در محبس را گشودند و بقیةالیسف امین را ر؜؜؜؜؜ها کردند. رادیو کابل هم دهن خود را به عنوان انتقاد کشوده بود و تمام تباهی و بربادی افغانستان را بدوش امین؜؜؜ می ؜؜انداختند. آنچه را که زادۀ چنین سیستمی است هم به شخص نسبت؜؜؜ می؜؜دادند و کار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های را که او به اساس ایدیالوژی مارکسیزم هم اجراء کرده بود، اشتباه؜؜؜ می؜؜ گفتند.
بیرق سرخ را به بیرق دیگر تبدیل کردند که من؜؜؜؜؜؜ آنرا به بیرق دزدان بحری تشبیه؜؜؜ می؜؜ کردم و شعار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های کمونیستی را از جاده ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها و عمارات دولتی برداشتند و کوشش براه انداختند تا عملاً به کمونیستی ساختن جامعه افغانی بپردازد و شعار؜؜؜؜؜ها و گفتار؜؜؜؜؜ها را برای مدتی ترک کنند و می؜ خواستند مردم را اغفال کنند و بعد به ربودن سرمایه ملی و دینی ؜؜شان بپردازند.
برای کشته ؜؜گان دورۀ امین روز ماتم ملی را اعلان کردند و لست مرده و زنده را در دیوار؜؜؜؜؜ها آویختند. من درین دوران از جلال؜ آباد به کابل رفتم تا از دوستانی که زنده ر؜؜؜؜؜؜؜؜هائی یافته اند، دیدار کنم و با اقارب مرد؜؜گان ؜اظهار غم شریکی کنم.
به کابل رسیدم، برف زیاد باریده بود، گشت و گذار دشوار بود. باز هم تا جائیکه ممکن شد خود را رساندم دوستان از ترسی که مارگزیده از ریسمان هم؜؜؜؜؜ می؜؜؜ ترسد اکثر از ملاقات طفره؜؜؜؜؜ می؜؜؜زدند و یا با سلوک غیردوستانه، دوستان خود را؜؜؜؜؜ می ؜؜؜پذیرفتند. عساکر روسی چون مور و ملخ به هر طرف شهر گشت و گذار داشتند و تانک؜؜؜؜؜ها و زرهدار؜؜؜؜؜؜؜؜؜های روسی را که رانند؜؜گان روسی بران سوار بودند، فراوان دیدم.
با اعضای فامیل و دوستان محدود دیگر مشوره کردیم که دیگر در چنین محیط زیستن مایه شرمساری و مسؤلیت است باید هجرت کنیم و به کدام گوشۀ دیگر دنیا که بتوانم به مبارزه مبادرت کنیم، برویم. پروگرامی طرح کردیم و به تدریج اعضای فامیل از هرگوشه و کنار به بر آمدن شروع کردند و در مرحلۀ آخر من از بیراهه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها بطور نهانی از مملکت خاج شدم و آن خانه را که مولد و مسکن من و مدفن عزیزان من و مرکز آرزو؜؜؜؜؜؜؜؜؜های من و کتاب نانوشته خاطرات من بود ترک کردم. (انا لله و انا اليه راجعون).
چون از راه ننگر؜؜؜؜؜هار برای من رفتن قرین مصلحت نبود، زیرا به زودی شناخته؜؜؜ می؜؜شدم و هم راه کنر با شهر؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜؜ جلال آباد قطع شد رسیدن به آن جا مشکل بود. لذا از راه کوتل لته بند، راه سابقه و متروک کابل و ننگر؜؜؜؜؜هار به تیزین آمدیم و از؜ آنجا از سوی جنوب سفید کوه به مرز پاکستان رسیدیم.
این کوه؜؜؜؜؜ها و دره ؜؜؜؜؜ها را من در گذشته ندیده بودم. مناظر بسیار زیبا و قشنگ طبیعی داشت که حسرت؜؜؜ می؜؜خوردم من چرا به آن جا گشت و گذار نکرده بودم و از تماشای آن مستفید نشده بودم. این زیبائی؜؜؜؜؜ها را حسرت جدائی از آن شاید بیشتر جلوه گر می؜ ساخت.
در راه از بعضی ده؜؜؜؜؜ها و قصبه؜؜؜؜؜؜؜؜ هائی که بمبارد؜؜؜؜؜؜؜؜؜های هوائی ؜؜آنها را تخریب و سوختانده بود، گذشتم و در یکی دو محل آن شبانه آقامت کردیم. بهر حال این زیبائی؜؜؜؜؜؜ های طبیعی و زشتی؜؜؜؜؜؜ های دست بشری را پشت سر گذاشتیم و به پاره چنار واصل شدیم و به فصل دیگر حیات خود را آغاز کردیم یعنی هجرت، آوارگی و غربت.
نظر اجمالی به گذشته
نظریات فلسفی و سیاسی مانند مود و فیشن زود تغییر؜؜؜ می؜؜کند، یک مکتب سیاسی و فلسفی جای خود را به مکتب دیگری؜؜؜ می؜؜گذارد و از رواج؜؜؜ می؜؜افتد. این سیلان و جریان هم مانند فیشن به نقطه مبداء منحصر ؜؜؜؜؜؜نمی؜ ماند و کم و بیش به جا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر هم دیر یا زود سرایت؜؜؜ می؜؜کند. هدف من ازین تذکر نگارش تاریخچه نظریات سیاسی و فلسفی نیست. موضوع این رساله سرگذشت من است. پس من ماجرای تأثرات خود را ازین جریان بشما خواهم گفت. این امواج وقتی به محیط ما؜؜؜ می؜؜رسد، من چگونه با آن مواجه شده ام و چه گونه از موجی به موجی دیگر افتاده ام، من و امثال من چگونه مانند شناوران دست و پا؜ ؜؜؜؜می؜زدیم که بر آن امواج برآئیم و ساحل نجاتی بیابیم.
مـن ازین حوادث به شما حکایت خواهم کرد و آن چنین است که: روزی صدای اتحاد اسلام (پان اسلامیزم) در محیط ما بلند شد، سید جمال؜ الدین افغانی و شکیب ارسلان و امثال ؜؜آنها منادی این صدا بودند. با جنگ اول و انقراض دولت عثمانی و از بین رفتن موسسه خلافت مسلمانان، اندیشناک؜؜؜ شدند، سعادت خود را و ر؜؜؜؜؜؜؜؜هائی خود را از چنگ سلطۀ غرب در اتحاد اسلام؜؜؜ می؜؜دیدند. اما چند سالی بعد از جنگ اول و قیام جمهوریت ترکیه به قیادت مصطفی کمال موج ملیت پرستی محیط را فرا گرفت. با گرفتن تماس با ترکیه این عقیده رواج بیشتر یافت و سخن از احیای مفاخر ملی، زبان ملی و هویت ملی و غرور ملی به؜؜؜ میان آمد. تمایل به ارزش؜؜؜؜؜؜؜؜؜های غربی بیشتر؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و عصری ساختن، یعنی غربی ساختن اجتماع کمال مطلوب بشمار؜؜؜؜؜ می؜؜؜رفت.
عرب؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها هم از پیکر خلافت عثمانی بحیث دولت؜؜؜؜؜؜های ملی و عصری جدا شدند و چندین دولت خورد و بزرگ را تشکیل دادند. در ملک ما هم این نظریه تبارز؜؜؜ می؜؜کرد و جوانان به آن فکر؜؜؜؜؜ می؜؜؜ گرائیدند.
افغانستان پیش از پیدایش این نظریه هم ملتی بود و هویت خود را در جهان تثبیت کرده بود، اما تعصب نژادی و لسانی را که عكس ؜العمل نظریات نو بود؜؜؜. نداشت پرابلم ؜؜؜؜؜؜های اختلافات پیش از آن عشیروی یا فرقه وی مذهبی بود. اما حالا اختلاف رنگ قومی؜؜؜ می؜؜گرفت و بر نظریات اتکاء ؜می؜کرد.
یک وقتی مردم حسرت ماضی را؜؜؜؜؜ می؜؜؜خوردند و عصر طلائی بشری را در زمان گذشته تشخیص؜؜؜ می؜؜دادند، اما موجی دیگری جای؜؜؜؜؜؜ آنرا گرفت و مردم سعادت و خوشبختی را در آینده؜؜؜ می؜؜ دیدند. این ترقی خوا؜؜؜؜؜هانی که به مستقبل چشم دوخته بودند، به نظریه تکامل اعتقاد داشتند و فکر؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردند تکامل اجتماعی هم در مستقبل تحقق؜؜؜؜؜ می؜؜؜پذیرد. پیشتر اگر پیران مجرب و سال خورده صحبت؜؜؜ می؜؜کردند و بر آن؜؜؜؜؜ می؜؜؜ نازیدند، حالا از جوانان خون گرم و فعال قدردانی؜؜؜؜؜ می؜؜؜کردند.
موج دیگری بنام فاشیزم به محیط ما رسید و هتلر و موسولینی را بعضی مردم امامان تحول عصر نو و زوال استعمار کهن؜؜؜ می؜؜شناختند و ازین پیشوایان تقلید؜؜؜ می؜؜کردند. موج دیگری به زودی جای فاشیزم و نازیزم را گرفت و دموکراسی پارلمانی و لیبرالیزم یعنی آزادی فردی و اقتصادی هدف جد و جهد سیاسی و اجتماعی قرار گرفت.
موج سوسیالیزم همزمان با این موج در محیط ما پهن؜؜؜؜؜ می؜؜؜شد و جوانانی که با ایدیالوژی کمونیزم هم آشنائی پیدا کردند و از سوسیالیزم ملی و سوسیال دیموکراسی روگردان؜؜؜؜؜ می؜؜؜شدند و حل معضله جامعۀ خود و دیگر جوامع بشری را در آن؜؜؜ می؜؜ دیدند.
نظریات همیشه به دو قطب تقسیم؜؜؜ می؜؜شود و افراد در بین این دو قطب نوسان؜؜؜ می؜کنند. نظریات بین سنت گرائی و؜؜؜ تجدد، بین اصالت فرد و اصالت اجتماع، بین ملیت و بین؜ المللیت افکار نوسان؜؜؜؜؜ می؜؜؜کرد. گاهی به یک سودگاهی بسوی دیگر؜؜؜؜؜ می؜؜؜لغزد.
وقتی انسان به نظریه معتقد؜؜؜ می؜؜شود و به روش معینی؜؜؜؜؜ می؜؜؜ گراید برای حقانیت آن و قبولاندن آن بر دیگران از هیچ تفلسف و دلیل تراشی خود داری ؜؜؜؜؜؜نمی؜کند. هر گروهی را برای آن استخدام؜؜؜ می؜؜کند و به دلایل دینی؜؜؜؜؜؜ آنرا استحکام؜؜؜؜؜ می ؜؜؜بخشد و گروهی از علم استمداد؜؜؜ می؜؜کند؛ از علم و ساینس برای آن دلایلی؜؜؜؜؜ می؜؜؜تراشد و؜؜؜؜؜؜ آنرا علمی و ساینتفیک جلوه؜؜؜ می؜؜دهد. از علوم طبیعی و علم ؜الحیات (بیالوژی) در ساحه اجتماع هم استفاده؜؜؜ می؜؜کنند. مثلاً هتلر به نظریه بقاء صلح اتکا؜؜؜ می؜؜کرد، و مارکس به نظریه جهش (موتیشن) توصل؜؜؜ می؜؜جست.
طرفداران اصالت اجتماع فلسفه افلاطون را احیاء؜؜؜ می؜؜کردند و ده ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها فیلسوف دیگر را به مدد خود؜؜؜ می؜؜خواستند تا حکومت را جانشین تمام موسسات دیگر اجتماع سازند که نتیجه آن دکتاتوری کارگران (کمونیزم) و حکومت؜؜؜؜؜؜؜؜؜های توتالیتر در فاشیزم بود.
طرفداران اصالت فرد هم که در فلاسفۀ قدیم و قرون آخر پشتیبانانی داشتند یا فلسفه افادیت بینتام و ستوارت میل سنگر خود را مستحکم تر؜؜؜؜؜ می؜؜؜ساختند و برای حصول آزادی ؜؜؜؜؜؜چهار ؜گانه؜؜؜؜؜ می؜؜؜جنگیدند.
همچنان کلمه انقلاب پر و بال دیگری بخود گرفت و کشش و جذب دیگری در نظر؜؜؜؜؜ها پیدا کرد که در مقابل آن حفظ سنن قدیم (ستاتسکو) به شکست و هزیمت مواجه شد. انقلاب به معنی تبدیل جوامع کهن و سنتی به جامعه نوین یوتوپیائی و مثالی به اندازه رواج گرفت که پیشوایان دین هم؜؜؜؜؜؜ آنرا شعار خود ساختند. این مرغ به اندازه بلند پروازی کرد که به آشیان مذهب هم رسید. غافل ازینکه مذهب در بدو پیدایش خود انقلاب است، اما انقلاب مستدام نیست و مانند پدیده؜؜؜؜؜؜ های دیگر اجتماعی به آسانی تغییر پذیر نیست.
اگر غرض تصفیه مذهب از خرافات و مجعولات است، قهرمانان این تصفیه را مصلحین و مبلغین؜؜؜ می؜؜گویند نه انقلابیون. (رفورمور؜؜؜؜؜ها) پهلونان این صحنه هستند که در تاریخ ادیان ظهور کرده و دین را روح تازه بخشیده اند و اگر غرض به دست آوردن قدرت باشد که در یک؜؜؜؜ جامعه متدین پیشوایان دینی به دست آرند، اینرا انتقال قدرت از دستی بدست دیگر؜؜؜ می؜؜توان گفت نه انقلاب.
اما امروز به واسطه مروج بودن و باب بازار بودن آن بحیث مسکوک قوی و با ارزش که در هر بازار با آن داد و معامله؜؜؜ می؜؜شود، مطلوب و مرغوب است.
گفتیم تبدیل جامعه به جامعه مثالی، را انقلاب؜؜؜ می؜؜گویند، اما تبدیلی هم کار آسان نیست و اشتباه دیگری را که انقلابیون راست و چپ دنیا مرتکب شده اند اینست که فکر؜؜؜ می؜؜کنند جامعه را با واژگون ساختن نظام دولتی می؜تواند تبدیل به جامعه مثالی کمال مطلوب خود کنند و انسان را؜؜؜ می؜؜تواند مانند مواد بیجان در قالبی بریزد و صورت مطلوب ببخشد. ؜؜آنها عامل زمان و صد؜؜؜؜؜ها شرایط اجتماعی را نادیده؜؜؜ می؜؜گیرند. ؜؜آنها قضایای اجتماعی را با منطق متود قضایای علوم طبیعی تطابق؜؜؜ می؜؜دهند که از هم بسیار دور اند. ؜؜آنها تحول جوامع را هم مانند پروژه؜؜؜؜؜؜؜؜؜های دیگر قابل پلان گذاری؜؜؜ می؜؜دانند که در مدت معینی باید به تکمیل برسد. غافل از اینکه انسان پروژه ناتمامیست که هر فرد و هر نسلی بعد از نسلی به تکمیل آن؜؜؜ می؜؜پردازند و هنوز هم راه درازی در پیش دارند. در جریان تاریخ ؜؜انسان؜ها مسیر خود را افتان و خیزان؜؜؜؜؜ می ؜؜؜پیمایند و همیشه با اضداد مواجه؜؜؜ می؜؜گردند در جستجوی حقیقت تفکر و تفلسف؜؜؜؜؜ می؜؜؜کنند.
اما در حالی که در جستجوی هویت خود سعی و تلاش؜؜؜؜؜ می؜؜؜ ورزند و اغلب راه خود و هویت خود را گم؜؜؜ می؜؜کنند،؜؜؜؜؜ می؜؜؜ کوشند آهن سیاه را با یک عملیه کمیاوی به؜؜؜ طلا تبدیل کنند، و با مشروب حیات مرگ را از سرخود رد نمایند. ولی موفق ؜؜؜؜؜؜نمی؜ شوند. چون در پی علت العلل؜؜؜ می؜؜روند و راه خود را گم؜؜؜ می؜؜کنند، از وجود خدا انکار؜؜؜؜؜ می؜؜؜نمایند و چون در پی سعادت انسان تلاش؜؜؜ می؜؜کنند و اصلاح جامعه را هدف قرار؜؜؜ می؜؜دهند. از انسان یعنی از فرد منکر؜؜؜ می؜؜شوند و آنرا؜؜؜؜؜ می؜؜؜کشند.
داستان اسکندر و چشمه آب حیات را شنیده آید که در تلاش یافتن راه خود را در ظلمات گم کرد؟
درین قصه رمز بزرگی نهان است که انسان در جستجوی حقایق عالیه مانند رمز حیات راه خود را در تاریکی حیرت گم؜؜؜ می؜؜کنند و به آن ؜؜؜؜؜؜نمی؜رسد.
وجیزه مشهوری که انسان مرکب از خطا و نسیان است، گفتار پر معنی است و اگر خطا نه؜؜؜ می؜؜کرد، انسان به مفهوم مخالف آن (صواب) پی؜؜؜ ؜؜؜؜؜؜نمی؜برد. تاریخ تمدن بشر عبارت از یک سلسله اصلاحات خطا؜؜؜؜؜؜؜؜؜های نظری فلسفی و اخلاقی گذشته است که جای؜؜؜؜؜؜ آنرا نظریه و فلسفه و روند نوی گرفته است به قول بیدل
عمر همه کس در حک اصلاح گذشت
این نسخه چه مقدار غلط داشته است
به قول زبانشناسان کلمات و مصطلحات مانند جانداران مرگ و حیاتی دارند گاهی یک کلمه و اصطلاح خورد و بزرگ؜؜؜ می؜؜شود، گاهی کلمه بزرگ خوردتر و محدود؜تر؜؜؜ می؜؜گردد. همچنان مثل امتعۀ بازار، گاهی رواج؜؜؜؜؜ می ؜؜؜یابد، گرمی دارد و گاهی کساد و نامروج؜؜؜ می؜؜گردد. در قبال کلمه انقلاب کلمه آزادی هم از آن کلمات است که من در محیط خود در جریان زندگی خود شاهد سیر تطور آن بودم. به معنی لغوی این کلمه که در قوانین موجود بود، یعنی آزادی ضد اسارت، آزاد ضد مقيد. اما معنی اصطلاحی آن که مرادف با لیبرالیزم است، بسیار متحدث و نو وارد است. جامعه سنت گرای افغانستان آزادی را به معنی مشخص آن ؜؜؜؜؜؜نمی؜شناختند و بیشتر بر این کلمه بی؜ مبالائی و بی؜ پروائی و حتی بی؜ باکی سایه افگنده بود. به اداب اجتماعی و آداب معاشرت پای بند بودن، ضد آزادی و نیکو بود. ؜؜؜؜؜؜تنها در ادبیات، کلمۀ آزاده به معنی وارسته مستعمل بود. اما با روند عصر قرون آخر، آزادی از کلمات مستحسن بشمار رفت و شکستاندن قیود اجتماعی هدف قرار گرفت و اطاعت کورکورانه از هر قدرتی (دین بود یا دنیوی) مردود گشت. این کلمه بزرگ و بزرگتر شد و به دور خود ؜؜؜؜؜هالۀ تقدسی قرار دارد و در بازار داد و ستد اجتماعی قوی ترین مسکوکی بشمار آمد. با این رفت و آمد همان رفت و آمد تصورات و افکار آن توأم است.
من درین مدت زندگی در محیط ادبی و اجتماعی خود هم شاهد تحول آن بودم و از بین صد؜؜؜؜؜ها مثل دیگر برای توجه خوانند؜؜گان ؜؜؜؜؜؜تنها این دو کلمه انقلاب و آزادی را مناسب؜؜؜؜؜؜؜تر یافتم. ورنه درین مقوله هم گفتنی بسیار است و خارج موضوع سرگذشت من خواهد بود.
شک نیست، مردم ما آزادی را به معنی استقلال و نجات از سلطۀ بیگانه ؜گان دوست داشتند و یقیناً مردم از نظام آهنین حکومت ؜؜؜؜؜؜های استبدادی رنج؜؜؜ می؜؜برند و؜؜؜ می؜؜کوشند خود را از آن هم نجات دهند، اما به قیود دینی اجتماعی و سنت؜گرائی سخت پابند بودند و با کلمۀ آزادی به معنی امروزه آن آشنا نبودند و عمومیت؜؜؜؜؜؜ آنرا در هر ساحه زندگی خود ؜؜؜؜؜؜نمی؜ پسندیدند.
بهر حال نظریات و ایدیالوژی ؜؜؜؜؜ها مانند باد به هر سو به وزیدن آغاز؜؜؜ می؜؜کند و رفته رفته قوت؜؜؜ می؜؜گیرد، درختان کهن را تکان؜؜؜ می؜؜دهد، دریاچه و بحر را مواج و متلاطم؜؜؜ می؜؜سازد. جامعه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها مانند دریاچه ؜؜؜؜؜؜؜؜؜ها با وزیدن این باد؜؜؜؜؜ها به حرکت؜؜؜ می؜؜آیند. شما اختیار دارید این حرکت را آشوب و ناآرامی بدانید و یا؜؜؜؜؜؜ آنرا طپش قلب ؜؜؜؜؜؜های زنده نام بگذارید. ختم.
——-
در آینده نزدیک کتاب «سرگذشت من» در فورمات پی دی اف از جانب انتشارات راه پرچم در اختیار علاقمندان کتاب قرار می گیرد