دشنام و نفرین زبان خشم، سرکوب و قدرت در افغانستان نویسنده : رفیق عبدالله سپنتگر

دشنام و نفرین در جامعه  افغانستان را نمی‌توان در حاشیهٔ زبان یا در قلمرو «بی‌ادبی فردی» قرار داد . این شیوه‌های زبانی ، به‌مثابهٔ عنصر پایدار فرهنگ گفتار روزمره و گفتمان سیاسی–دینی، در متن مناسبات قدرت ، سرکوب ، جنسیت و تاریخ اجتماعی این جامعه ، ریشه دیرین سال دارد  . دشنام ، نفرین و تحقیر بخشی از همان سنت زبانی‌اند که برای پرورش دهنده گان آن لقب‌هایی چون الوالامر ، مولانا ، شیخ اجل ، آفرینش‌گر زبان یا علامه به‌کار می‌بریم . کافیست به حجم گستردهٔ هزلیات ، هجویات و دشنامنامه ها « بدون نظر به ماهیت افشاگرانه برخی » در ادبیات ما نگاه کنیم تا پهنا و ژرفای  ابتذال دیده شده بتواند .  ابتذالی که پیوسته بازتولید میشود و بازار دارد . نگاشته‌های رسانه‌ای امروزی ما که از هر ده مورد ، شش تای آن به‌گونه‌ای آشکار یا پنهان با واژگان تحقیرآمیز آلوده‌اند هنوز هم استقبال میشوند .

اگر زبان بدون کاربرد مفاهیم تحقیرآمیز قابل فهم باقی نماند ، در این صورت قراردادن این شیوه‌ها در قلمرو «اخلاق» یا «ادب و بی‌ادبی» توضیح دقیقی از واقعیت به دست نمی‌دهد . هدف این نوشته پالیدن دلایلی است برای این امر که دشنام و نفرین را نه انحراف اخلاقی ، بلکه کنش‌هایی معنادار در دل ساختارهای نابرابر اجتماعی و سیاسی دیده بتوانیم  .

در نظام هایی که نهادهای گفت‌وگوی عمومی ، سازوکارهای عدالت حقوقی و امکان مشارکت سیاسی پایدار ضعیف یا مسدود شده‌اند ، زبان به میدان اصلی بروز خشم بدل می‌شود . دشنام در چنین شرایطی به آنچه می‌توان «سیاست فقیر» نامید ، فروکاسته می‌شود : ابزار حداقلی برای ابراز اعتراض کسانی که از امکانات  رسمی قدرت محروم‌اند . نفرین نیز صورت زبانیِ ناتوانی در تغییر وضعیت است ؛ واگذاری عدالت به نیروهای متافیزیکی ، زمانی که عدالت زمینی دست‌نیافتنی می‌نماید .

زبان تنها توصیف‌کنندهٔ واقعیت نیست ، بلکه با گفتن، «کاری انجام می‌دهد» . سخن می‌تواند مرز بکشد ، جایگاه اجتماعی بسازد یا ویران کند و مناسبات قدرت را تثبیت یا مختل سازد . از این منظر ، دشنام صرفاً گزارش یک هیجان نیست ، بلکه حمله‌ای نمادین است : کنشی که شأن ، هویت و جایگاه مخاطب را نشانه می‌گیرد و آن را تخریب می‌کند .

در افغانستان، جایی که کنش مستقیم سیاسی برای بخش بزرگی از جامعه پرهزینه یا ناممکن است ، زبان خشونت‌بار ، جای کنش سازمان‌یافته را می‌گیرد . دشنام ، مشت زبانیِ کسانی است که ابزارهای نهادیِ اعتراض را در اختیار ندارند . زبان کمدی انتقادی نیز بدون لایه‌ای از واژگان صریح یا تلویحی دشنامی، تأثیرگذاری سابق را به‌سختی دارد . بااین‌حال ، مشکل اساسی آنجاست که این زبان عمدتاً با جنسیت ، بدن و خشونت نمادین پیوند می‌خورد ؛ امری که پیش از آنکه نقدی بر وضع موجود باشد ، خود به بازتولید خشونت می‌انجامد و از همان آغاز  محکوم به بی اثری است  .

سوگمندانه باید  اذعان داشت که بخش بزرگی از دشنام‌های رایج در جامعهٔ ما جنسیت‌مند اند : مخاطب ظاهراً مرد است ، اما تحقیر متوجه بدن ، حیثیت و روابط خویشاوند زن  می‌شود . زن در این ساخت زبانی نه سوژهٔ سخن ، بلکه ابژهٔ تحقیر است ؛ «ضامن حیثیت مردانه» که تخریب او کوتاه‌ترین مسیر برای تحقیر مرد مقابل به شمار می‌آید . پژوهشگران این سازوکار را نمونهٔ کلاسیک «خشونت نمادین» می‌دانند ؛ خشونتی که از طریق زبان اعمال می‌شود و دقیقاً به دلیل عادی‌شدن ، پنهان می‌ماند . این‌گونه دشنام‌ها بدن زن را به واحد مصرفیِ نزاع‌های مردانه تقلیل می‌دهد و فرودستی ساختاری زنان را بازتولید می‌کند . بر اساس این منطق ، زن نه به‌مثابهٔ «خود»، بلکه همواره به‌عنوان «دیگری» تعریف می‌شود ؛ دیگری‌ که ابزار جنگ زبانی است ، نه صاحب زبان . آنانی که از حق زن صحبت میکنند ولی همزمان از دشنام‌های جنسی سود میبرند ، در واقعیت امر مخالف عدالت جنسیتی اند . این مسأله در مورد مسایل قومی و زبانی نیز صادق است . وقتی زبان و قوم دیگری مورد تحقیر و دشنام قرار گیرد ، حرف زدن از عدالت قومی و زبانی دروغی بیش نیست .

در عرصهٔ سیاست نیز دشنام اغلب جای تحلیل را می‌گیرد . این امر صرفاً حاصل هیجان‌زدگی نیست، بلکه نتیجهٔ مستقیم فقدان فضای امن گفت‌وگوی انتقادی و ضعف نهادهای پاسخگوست . دشنام سیاسی ، رقیب را نه به‌عنوان «مخالف»، بلکه به‌عنوان موجودی فاقد مشروعیت انسانی تعریف می‌کند . برچسب‌هایی چون «خائن»، «مزدور»، «جاسوس»، « وطن فروش » ،  «بی‌دین» یا «کافر» تنها توهین نیستند ؛ ابزار حذف‌اند . تجربهٔ جنگ‌های داخلی در افغانستان نشان داده که وقتی این زبان رواج یافته ، حذف فیزیکی نیز دیر یا زود دنبالهٔ  آن بوده است . پیش زمینه هر موج خشونت سیاسی سازمان‌یافته در گام نخست و در بیشترین موارد  ، فروپاشی زبانِ مسئولانه است ؛ زبانی که توان نام‌گذاری دقیق واقعیت و به‌رسمیت‌شناختن انسانِ مخالف را از دست میدهد . دشنام سیاسی نشانهٔ همین گسست است . در افغانستانِ زخمی از جنگ، قومیت و مداخلهٔ خارجی ، زبان سیاسی غالباً به عرصهٔ شعار ، اتهام و تخریب تقلیل می یابد  ؛ حالتی که می‌توان آن را «ابتذال زبان سیاسی» نامید . کافی است به محصولات رسانه‌ای و سیاسی مهاجرت نگاه کنیم تا عمق این ابتذال آشکار شود . اینجا من از فرد خاصی نام نمی برم بلکه روی عادت به « ابتذال » و تقبل « شر » تأکید میکنم . صدای کسانی که مقابل این « بادهای مسموم » قرار دارند ، بادریغ شنونده کمتر دارد .

دشنام سیاسی، که اغلب با دروغ و شایعه همراه می‌شود ، از منطق سرعت ، هیجان و بی‌نیازی از اثبات تغذیه می‌گردد  . در چنین وضعی ، از دشنام  بمثابه ابزار تهی‌سازی حقیقت و ترور شخصیت استفاده میشود و مرز میان خشونت زبانی و خشونت فیزیکی هرچه بیشتر کمرنگ میگردد . تاریخ ما نشان می‌دهد که بسیاری از حذف‌های سیاسی ابتدا در زبان تمرین شده‌اند ؛ آن‌گاه که انسانیت دیگری در سطح کلمه انکار شد ، حذف او در سطوح دیگر عادی می‌شود .

هرگاه به دستگاه واژگانی زبان با دید طبقاتی نگاه کنیم ، دشنام تنها سلاح فرودستان نیست ؛ حاکمان نیز به آن متوسل شده‌اند . از دشنام‌های منسوب به برخی پیامبران و پادشاهان در تاریخ گرفته تا خطاب‌های تحقیرآمیز عبدالرحمان خان به کارمندانش («پدرلعنت»، «پدرآزار»، «مادرآزار»، «خرابکار») و اظهارات دونالد ترامپ دربارهٔ افغانستان («چرکین»، «کثیف»، «بی‌نظم»، «جرم‌زده») همه نمونه های ادبیات لومپن بالایی ها اند . در پسِ همهٔ این نمونه‌ها چیزی فراتر از خشم لحظه‌ای نهفته است : پوشاندن احساس حقارت . مهم نیست چه کسی دشنام می‌دهد و از کدام موضع ؛ مهم آن است که دشنام‌گو، در نهایت، سرکوب و تحقیر درونی‌شدهٔ خود را به زبان می‌آورد .

در مقابل دشنام ، نفرین زبان بی‌قدرتان است . نفرین در سنت‌های دینی و فرهنگی ما پیشینهٔ طولانی دارد و در زندگی روزمره غالباً ابزار کسانی است که به عدالت زمینی دسترسی ندارند . نفرین را می‌توان آن را شکل فردی و غیرسازمان‌یافتهٔ اعتراض دانست ؛ زبانی که رنج را بیان می‌کند، اما به‌ندرت مسیر تغییر را می‌گشاید . سرکوب تاریخی هویت زن و قرار دادن او در موقعیت بی‌دفاعیِ ساختاری ، نفرین را به بخشی از ادبیات روزمرهٔ زنان خانواده های ما بدل کرده است .

دشنام و نفرین را  باتمام آنکه وابسته به سطح آموزش و پرورش انسان‌ها است ، نمی‌توان به «خصلت فرهنگی» یا «بی‌ادبی فردی» فروکاست . آن‌ها نشانهٔ بحران‌های عمیق‌ترند : فقدان گفت‌وگوی امن ، ضعف نهادهای عدالت ، تاریخ طولانی خشونت و سلطهٔ ساختارهای اقتدارگرا و مردسالار اند ، که کاربرد روزانهٔ این شیوه‌های زبانی را نهادینه میکنند . دشنام، سیاست تهیدستانهٔ خشم است ؛ نفرین، زبان ناتوانی در برابر بی‌عدالتی .

باید به خاطر سپرد که کاربرد ادبیات دشنامی، چه از موضع چپ یا راست، دینی یا غیردینی، حاکم یا محکوم، جای نقد سازنده را می‌گیرد و نهایتاً به تداوم بی‌عدالتی یاری می‌رساند . بازاندیشی در زبان، حاشیهٔ پروژهٔ دموکراسی نیست . ترک دشنام ، تمرین اخلاق فردی نیست ؛ گسست از منطق حذف است . جامعه‌ای که بتواند اختلاف را بدون دشنام بیان کند ، یک گام از خشونت فاصله گرفته است . اگر رسالتی برای نخبگان ادبی و سیاسی امروزی ما قائل شویم ، این رسالت گسترش دموکراسی در عرصهٔ زبان و ایجاد ادبیاتی است ،  که بدون پیش‌داوری راه گفت‌وگوی مدنی را بگشاید و نهادینه سازد .

تمام میراث نیاکان ما مقدس و قابل نگهداشت نیستند ، آنچه که زبان همگرایی برای تحقق عدالت را نابود میکند ، باید از میان برداشت .