اینجا غرور است و سربلندی یاد رفیق دلاور عزیز و قربانیان جنایات امین و باند اش نویسنده : رفیق اسد کشتمند

امروزبرای هزاران تن ازمبارزان جان به کف انقلابی پرچمی روزنجات ازبربریت، فشارواختناق رژیم بربرمنش خلقی های امینی است. برای رسیدن به چنین روزی هزاران تن ازبهترین، باوفاترین وباخلف ترین فرزندان وطن، جانهای شیفته خودرافرش راه آرمانهای پردرخشش انسانی وانقلابی دروجودسازمان مخفی حزب دموکراتیک خلق افغانستان کردند. دراین راه نورانی پرازتهلکه یاران نیمه راه ازمابریدندوچه خوب که بریدندوسازمان عصیانگر مخفی حزب ما، یک دل ویک دست؛ رستم واربه مصاف اهریمن سیاه دل رفت وپشتوانه ای شدبرای اینکه درروزششم جدی سال1358 روشنائی برتیرگی روزگارنکبت بارحاکمیتی طرازفاشیستی، غلبه کند. درروزهفتم جدی دیده شد که تنهاهمین مبارزان جان به کف بودندکه سلاح به دست درجاده های کابل نجات مردم رابارژه خودجشن گرفتندوآن پرده نشینان روزهای هول وخوف بادیده حسرتبار آنانرامینگرستند. آنها ندانسته بودند که دوران استبدادخلقی راپایانی است.
دراین راه نورانی هزاران جان شیفته درصف نبرداستوارایستادند وهرباری که سروی برزمین می افتادپرچم نبردراتهمتن دیگری بردوش میکشید. هزاران فرزندشریف وطن درشکنجه گاههای ددمنشانه اهریمن سرِبلندِاندیشه های انقلابی دفاع ازمنافع مستضعفان رااستوارنگهداشتند. دراین آزمونگاه تاریخی فرزندان خلف وطن؛ پرچم داران سرفرازبا سرِبلندازحریم مقدس اندیشه های انقلابی دفاع جانانه نمودند. این دوره ازپرافتخارترین وبا وجاهت ترین دوره های تمام تارخ حزب دموکراتیک خلق افغانستان بشمار میرود.
رشادت ودلاوری این پرچم داران جان به کف؛ تک تک کسانی که درسازمانهای مخفی حزب دردوران خلقی ها فعال بودند، باهیچ دوره دیگری نه قبل ازششم جدی ونه بعدازآن، به استثنای کسانی که درنبرد رودرروبا ضدانقلاب شهیدشده اند، قابل مقایسه نیست. یادنامه شهیدان حزب دموکراتیک خلق افغانستان پرچم خونینی است که برای ابد برفرازسرِشوریده مادراهتزازخواهدبود. هزاران تن شهید حزبی دراین دوران پرازادباربرای مردم مامشعل فروزانی رابرافراشتندکه تاریخ کشورآنراباتمام تلالوئش درقلب خودجاخواهدداد. دراین روزبااهمیت تاریخی هریک مابیادشهیدانی هستیم که ازنزدیک میشناختیم؛ پرچم پرافتخارحزب دموکراتیک خلق افغانستان این حزب زحمتکشان افغانستان راباهم روی شانه های خوددرراه سنگلاخی مبارزه ای جانگدازبرافراشتیم وبه پیش رفتیم. آنانی که درروز رهائی ازصف ما غائب بودنددرملکوت افتخارات تاریخی خلق ماجاداشتند. آنانراعزیزمیداریم. روان مامنت گذارخاک پای این تهمتنان راه رهائی زحمتکشان باد!
دراینجابادلی پرخون یادیکی ازبهترین فرزندان حزب؛ یکی ازقهرمانان پرشکوه حزب ماراکه افتخارعضویت درسازمان مخفی حزب دموکراتیک خلق افغانستان راداشت بازگومیکنم: نام پاک او«نیک محمددلاور»بود. درلیسه استقلال دریکی ازاولین حوزه های حزبی عضویت داشت. بعدازفراغت ازلیسه استقلال بعدازمدتی روانه شوروی شد وتحصیلات عالی رادرکیف به پایان رسانید. دربرگشت ازشوروی با نیرو وشوروعشقی مضاعف به راه انتخاب کرده خود به مبارزه پرداخت وتاپای جان دراین راه گام نهاد.
«نیک محمددلاور»شهیدیکی از این انقلابیون پرشورونمادحزبی وفاداربه راه خودبود؛ مردی بود بیهراس وشجاع، صادق وبی ریا، خوش مشرب ورفیق دوست وبه طوربی امانی اصولی وراستکار. قدرت تحلیل ویافتن راه درست مبارزه درهرقدم رادرطول سالهای متمادی با سادگی وتواضع وبی سروصداآموخته بود. حضورش همیشه خوشی آورودلشادکننده بود. گرچه زاده محیطی مرفه وفرزنددگروال دارای وجهه واعتباربزرگی درجامعه بود، ازغمهای مردم بیگانگی نداشت. بادشمنان بسیارصریح وقاطع بود. درشرایط خفقان بارتسلط حاکمیت خلقیها برمبنای چنین شخصیتی طرحی رامیخواست پیاده کند که درصورت عملی شدن تاحدودزیادی مسیرحوادث رامیتوانست تغییربدهد. بارهامیگفت که اگر «امین» سفاک نابودشود، خلقی هاضعیف خواهندشدوسرنگونی آنان آسانترخواهدبودوغمهاودردهای بیشماری ازمردم ماکاسته خواهدشد. برپایه چنین دیدی نابودی اهریمن راطراحی کرد ودراین راه سربه کف قربانی راه مردم شد. او مردی اصولی بودونمی خواست این طرح بااهمیت، خودسرانه عملی شود. زمانیکه این طرح بازنده یادرفیق «نظام الدین تهذیب»؛ یگانه عضوکمیته مرکزی که تاهنوززندانی نشده بودمطرح شد، اوباغیض تمام گفته بود:«بکشیدش طوری که سگ رامیکشند»
متنی راکه درزیرمیخوانیدمقدمه ای است که برگزارش یکی ازبهترین ودرخشان ترین ژورنالیستهای همکارهمه دوران های کاری ام نوشته ام. این ژورنالیست تواناطوری مینوشت که عمیق ترین احساسات راستین انسانی رابرمی انگیخت. او گوئی بارنگ سرخ خون قلب خودمی نوشت؛ او«کامله حبیب» نام دارد. باری برای تهیه گذارشی درباره «نیک محمددلاور»؛ قهرمان نامدارحزب ما، همراه بااو، «پروین نصیری» و«نجیب سرغندوی» که رفاقت مشترک با «نیک محمددلاور» داشتیم روانه منزل وی شدیم.
اینهم مقدمه ای راکه برای گزارش این دیدارنوشته بودم(ودرعکسی که ازاین گزارش گذاشته شده است، مشاهده میکنید)، بازنویسی میکنم:
«باهمکاران روزنامه میرویم به دیداربازماندگان شیرمردی«دلاور» که درراه آرمانهای
پاک خودجان دادوایمان نه! میرویم تابااطفال کوچک، همسرومادررفیق شهیدمانیک محمددلاورگفتگوکنیم. دردهای یک خانواده شریف شهیدداررا برای خوانندگان خودبازگوکنیم.
همینکه به منزل رفیق قهرمان شهیدخود نزدیک میشویم ودرمیزنیم انبوه خاطرات روشن گذشته به ذهنم هجوم می آورند. دوران مبارزات خونین مخفی رابیادمی آورم؛ روزهائی راکه منزل این رفیق شهید مرکز فعالیتهای ناحیه چهارم حزبی وبرادران، خواهران، پدرومادرارجمندش یاران جان به کف حزب درراه تامین ارتباطات وتنظیم فعالیتهای آن بودند. بیاد میآورم که چگونه ازمارفقای حزبی که دراین منزل مخفی بودیم نگهداری میکردند. بیادمی آورم که چگونه پدرشرافتمند این خانواده شریف برفقای حزبی اطمینان میدادکه تنهادرصورتی خواهندتوانست درصورت اطلاع ازموجودیت مادراین منزل، مارادستگیرنمایندکه اول ازروی جسد خوداوبگذرند. بیادمی آورم که علیرغم وضع بسیاربد مالی خانواده چگونه میخواست بهترین امکانات یک زندگی بسیارعادی رابرای مامهیاسازند وبیادمی آورم که دراین لحظات دشوارزندگی مردم ما، دورازکانوان خانواده های خود، درین منزل مردمان شریف هیچگونه احساس بیگانگی نمی کردیم. وبیادمی آورم، روزهای غم انگیزی راکه قبل ازدستگیری رفیق نیک محمد دلاورچه طرح هائی درمقیاس مبارزه هریک ازاعضای حزب ودرکادرسیاست عمومی حزب به میان می آمد. برای یک لحظه خاطراتم باتراکم زیاددرذهنم هجوم می آورند؛ نیک محمدما، نیک جان باقیافه پرابهت مردانه خود، باطرزصحبت روان وشورانگیزخود، بامنطق کوبنده وپیروزمندخود، باطرزاستدلال متکی به ژستهای مناسب مخصوص به خوداو، باایمانی اعجاب انگیزکه ازلابلای صحبتهایش می تراویدوباآن لبخنددلپذیرش…آری باهمه خوبی هایش گوئی دربرابرم قراردارد.
فرزندانش پدرازدست رفته خودرابه نام کوچکش«نیک»یادمیکردند. اشکهایم میخواهندجاری شوند، چنانچه درروزفاتحه خوانی وی چنین شد. ولی اکنون من نبایدبخاطراین عزیزازدست رفته قهرمان خوددربرابردیگران وبخصوص کودکانش که همین چندلحظه بعدخواهم دیداشک بریزم. برای قهرمانان اشک نمی ریزند، معهذاگلویم رابغض وحشتناکی می فشارد، وسنگ وچوب این خانه، هروجب این منزل گرامی برای ما، خاطراتی از«نیک»رابرایماپیش میکشد. اگربه درختهانگاه میکنم، بیادمی آورم که شبهای تابستان درزیرهمین درختهابادیگررفقاچه صحبتهائی داشتیم و«نیک»ماکه همیشه نقل مجلس صمیمانه مابود درزیرهمین درختها دربرابرم مجسم میشود واگرهریک ازاطاقهارابیادمی آورم، هریک ازآنهاپشتاره ای ازخاطرات زندگی باسابقه رفیقانه مارابه مغزم زنده میسازند.
مادروهمسرداغدیده این رفیق شهیدباگرمی همیشگی ازما استقبال میکنند.
کودکان همینکه مرامی بینند بمن میگویند«کاکاولی زمونږکورته نه راځی؟ نیک به کله راشی؟»آنهابسیارکوچک اندنمیتوانم برای آنهابگویم که آمدن دراین خانه برایم دردآوراست. هرباریکه اینجا می آیم این حقیقت دردانگیزمرااحاطه میکندکه دیگرنیک محمددراین خانه نیست واینرانمی خواهم بپذیرم. میخواهم خودرافریب بدهم، دوراز این خانه بادیگران میخندم وغمهاراازیادمی برم ولی همینکه بیاد«نیک محمددلاور» می افتم یکبارگی یادهمه شهیدان حزب، یادهمه یاران راه ما، یادعزیزان شرافتمند ازدست رفته مادرذهنم زنده میشودوغمی جانکاه سراپای وجودم رادربرمیگیرد. زیرایاد«نیک» که عزیزهمه مااست بستگی وسیعی بایادهمه شهیدان سرخروی وسرفرازحزب مادارد.
«بهزاد»،«تمیم» و«وژمه» رابه اطاق دیگر می آورم تاهمراه باخبرنگارروزنامه صحبت کنند:»